پنج شنبه, 13 آذر 1393 09:47

بلخی و ضرورت انسانسازی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

«استاد ابوعلی (دقاق) گوید: هر که ظاهر
خویش را بیاراید به مجاهدة، خدای باطن
او را بیاراید به مشاهدة»

ترجمۀ رسالۀ قشیریه

     باورمان بر این است که وقتی از چشم اندازی پهنه مند و ژرف و چنان ظریف و پر ابهت به گوهر ارزشمند و چشمه سار زلال، پویایی آفرین و رشد دهندۀ وجود و هویت فرزند آدمی نگاه شود و با ایمانی بدانپایه از خلوص، از شایستگی و جلال از هستی وی دفاع صورت پذیرد، ضرورت رسیدن و رسانیدن هر یک از نمونه های عینی و خارجی زادگان آدم بدان منزلت رفیع و مقام مصفا و عزت آفرین، بر هر صاحب بصیرت و هر باخردی بیدار شده، شکوفایی حاصل نموده و از پشتوانه ای عملی ـ متناسب با شدت و نورانیت دریافت ـ برخورداری حاصل خواهد کرد، چه رسد به شخصیتی همچون بلخی که با آن مایۀ از بینش مجهز و با آن پایۀ از ایمان و تلاش ایمان جوش مسلح بوده، گاه خود را مجنون دشت و وادی لیلای حقیقت معرفی میجدارد و زمانی طایر آرامگاه قدس او، که خود معترف است:
مجنون دشت و وادیِ لیلای دیگریم
کو را تمام عالم امکان خیام شد

     و لاجرم سینه سوخته و جگرچاک در هر خیمه ای به سراغ معشوق می پردازد و از هر خیمه ای عطر روحنواز او را می شنود، و به قول شیخ اجل: از «هر ورقش، معرفتِ» محبت می آموزد و درس سوختن، نمی تواند احساس ضرورت ساختن انسان و دریافتن و شکوفا ساختن انسانیت را از خود دور نماید. او که در محبت، سر از جنون برآورده و ذوق وصال محبوب به بیابان عالم کثرتش کشانیده است، تجربۀ این سفر لطیف نورانی و آتش کثرت سوز این وادی صمدانی بوی آموخته است که تا به مقام نیابت نرسی و شایستگی لازم برای شرف حضور معشوق را پیدا ننمایی، رسیدن به وصال محال و چشیدن شربت دیدار خیال است. همچنان که همین تجربه بوی آموخته است که تحقق وجود حقیقی آدمی زاد، منوط به تحقق شرایط و لوازمی است که می توانند شکوفا سازندۀ آن معانی بکر و بلیغ باشند، زیرا، آدمی زاد به مقام «آدمیت» (= خلیفة اللهی) نخواهد رسید مگر با تحقق استعدادهای خدادادی و نیروهای ربانی خویش، و چون انسان را در همین جلوه و در همین هیئت مشاهده نموده و ارزش و قدرش را به درستی دریافته است، ادعا می کند:
پی تجسس ما کائنات غواصند
فتاده در صدف عمر زیر دریائیم
میان ما و تو حرفی چو از دوئیت نیست
به کارخانۀ گیتی بدون همتاییم

     حکماء خبیر و فلاسفۀ بصیر را عقیده بر این است که در میان علل اربعه (علت مادی و صوری و فاعلی و غایی) اصل، هدف و غایت است و سایر علل بر محور علت غائی می گردند و این هدف نهایی است که آن همه را ایجاب کرده است، پس اصالت حقیقی مال علت غائی و هدف نهایی است و دیگران وسیله و آلت فعل اویند. لذا اگر بپذیریم که آفرینش انسان و تحقق وجود «انسان کامل» هدف اصلی و نهایی خلقت موجودات می باشد ـ که ناچار از این پذیرش می باشیم  ـ و متون دینی و نصوص مذهبی هم آن را تأیید و پشتیبانی می کند ـ هر چند بر مبنای حدیث: کنت کنزا... هدف چیزی دیگر می نماید که از رفعت و عظمت والاتری برخوردار می باشد ـ به روشنی در می یابیم که «دُرِّ» دریای وجود، انسان کامل بوده و همۀ کائنات در پی تحقق او و در جهت صید او می باشند. لذا با ظرافتی که شایستۀ بلخی است صحبت از عدم «دوئیت» به میان می آورد، تا اگر خواستی بعدم مغایرت اجتماعی و نژادی و تثبیت ریشۀ اختلاف نابردار اصل و گوهر سرشت و طبیعت خویش هم تطبیق کنی و به مصداق آیۀ مبارکۀ انا خلقناکم من ذکر و انثی و... و در موردی ظریف تر، و آیتی لطیف تر که: خلقکم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها و... ایمان بیاوری مانعی احساس ننمایی و اگر خواستی به وحدت وجود رجوع داده باشی هم مانعی، مانع تو نباشد. و چون از هر دو دیدگاه نظر به اصل یگانگی دارد و در بینش وی صبغۀ توحید متجلی تر است، خود را مصنوع منحصر بفرد کارخانۀ هستی قلمداد می کند.

     آنچه از دریافت اینگونه نگریستن به انسان تراوش می کند این است که شایستۀ مصنوع بدون همتای کارخانۀ هستی آن است که همۀ ابعاد وجودیش و همۀ ویژگیهای فردی و اجتماعی وی بدون همتا باشد و هیچ پدیدۀ دیگری نتواند با وی به رقابت برخیزد. علمش بی نظیر باشد، اخلاصش نیز، ایثارش بی همتا باشد، اخلاقش نیز، پویائی و تلاشش بی بدیل باشد، پاکی و صفای ظاهر و باطنش نیز و... زیرا او حامل محموله ایست که فلک و ملک از پذیرفتنش ابا کردند و به مصداق مثل معروف: «آنکه بار شیشه دارد به جنگ سنگ نمی رود» آنکه لطف و محبت را بر دوش ذره ذرۀ وجود خویش نهاده و بار صفا و صمیمیت و پاکی و لطافت را حمل می کند، چگونه می تواند با ناپاکی ها و زنگارها، با جدل و خصومت ها همراه و همگام و همعنان شود؟!

     شایستۀ کسی که بار محبت می کشد آن است که از کوچۀ لطف بگذرد و در کاروانسرای ایثار و نیاز اطراق نماید نه آنکه ره کورۀ جدل پیش گیرد و در سرای خشم و غرور فرود آید. کسی که اعتراف می کند:
گشت شایع چو ابای فلک و عجز ملک
دوش انسان بخود این بار گران بر زد و رفت

     یقین دارد که لحظۀ پذیرش این بار گران، همزمان است با لحظۀ ترک وادی سلامت و کوی عافیت، زیرا غیرت معشوق خویشتن پرستی و عافیت طلبی و سلامت جوئی عاشق راستین را در شرار خویش می سوزاند و دقیقاً با همین سوزش جان نواز است که صفای باطن پدیدار می گردد و زلال محبت آشکار. و چون از دیگر سوی بلخی، آرامگاه اصلی و منزل نهائی خود را «منزل قدس» می داند، نسبت به نگونساری کاخ عافیت و سلامت و قصر بدنِ ظاهر بی پروا است. لذا از ویرانی کاخ بدن و فروپاشی پایه های حیات مادی و فیزیکی (زندگی به مفهوم بیولوژیکی و حیوانی آن) که از چشم اندازی جز همان مرگ ـ و در واقع مرگ بدن ـ نتواند بود، هراسی ندارد، تا این هراس وی را به بند خواهشهای پست حیوانی بکشاند، لذاست که پس از اعلام:
ای مرغ که آرامگهت منزل قدس است
این کاخ اگر گشت نگونسار چه پروا

ابلاغ می دارد:
هستی تو راست بگذر، زین دانۀ محقر
حیف است چون تو مرغی در بند دام بودن

زیرا:
دین و دنیا هر دو مشتاق جمال آدمیست
گر ز لوث رجز و خودخواهی مبرا می
شود

     او جز تحقق خود (= خود الهیِ خویش) و جز آن گوهر بیبدیل وجودی خویش، همۀ چیزهای دیگر را محقر، ناچیز و کوچکتر از آن می داند که انسان، مرغ روحش را در بند دام آن دانه های محقر بسازد و از طریق رویکرد و توجه به آن دانه های محقر، از مشاهدۀ جمال معشوق و توجه به چشمه سار زلال هستی محروم بماند.
     منتها آنچه در اندیشۀ وی قابل تعمق و توجه می نماید این است که وی به صورتی خوشباورانه و خیالپروانه، مطلقاً انسان را خوب و متمکن و یا شایستۀ تمکن در این مقام والا نمی داند، بلکه رسیدن به این مقام را برای انسانهای پانهاده در عالم خاک و جهان کثرت، مشروط و منوط به تلاشها و تپش هایی می سازد که توانایی تحقق بخشیدن گوهر الهی وجود وی را داشته باشند. لذا علاوه بر شرط قبلی ـ و در بیت پیشین ـ شرط دیگری و حتی شرایط دیگری را بیان می دارد:
هر زمان کز اعوجاج فکر خودخواهی رهی
از خرد راز نهایت آشکارا می
شود
و یا اینکه:
انسان نتواند بودن بیصبغۀ انسانی
بزدای نخست از خویش خاصیت حیوانی
جان بخشی جانانت، نبود پی نانی چند
ای جان جهان تا کی دل در گرو نانی؟!

     زیرا انسانی که دچار ارتعاشات اعوجاجهای ناشی از خودخواهی و رویکردن به نفس جزئی حیوانی خویش می باشد، چون عمر و حیات و نیروهای حیاتی وی محصور و مشغول در محدودۀ حیات فردی و نفس جزئی خود اوست. و از همین سوراخ تنگ به تماشای هستی پرداخته و با همین وسیله به سنجش عالم پرداخته است، به رازی دست نیافته و با حقیقتی آشنایی نیافته است، و تنها با رها کردن این وسیلۀ آشنایی و ارزیابی و انتخابِ راهی نو و درخور و ابزاری تازه است که به حقیقت و سرّ وجودی خود آشنایی حاصل خواهد کرد، زیرا با فرارفتن از حیوانیت و فرونهادن حیات بهیمی و ترک آن است که امکان رسانیدن به انسانیت میسر است. رنگ انسانی فقط زمانی ممکن است پدیدار گردد که رنگ حیوانی زدوده شده و تحت الشعاع رنگ و صبغۀ انسانی قرار بگیرد. و چون جان را بر فراز جسم و تجلی و تبلور جان را پس از درهم کوبیدن نیروهای حیوانی جسم مشاهده نموده و میسر می داند فریاد بر می آورد:
چند در تأمین جسم اندر پیش جان رفتن است
گام والاتر از این وادی به جانان رفتن است

و باز چون به آدمی زاد با همین چشم نگاه می کند، ناله سر می دهد:
ای برتر از ملایک لختی به خویش باز آی
در دست نفس تا کی افسار زندگانی؟!

     او که عاشق تعالی ست و او که مقام اصلی انسان را در جایی سراغ میجدهد که ملک را در آن راهی نیست، چگونه می تواند انسان را اسیر نفس او ببیند و دم نیاورد؟ او که شاهد سجود ملائکه در پیشگاه انسان بوده است، چگونه می تواند خاموش بنشیند و یادآوری نکند که:
مسجود ملک بودهای ای نخبۀ بابا
مافوق ز مادون نشوی؟ پس چه توان شد؟!

     ولی از آنجا که باز این گرفتاری را فطری و دگرگونی ناپذیر نمی داند و باورمند است که اگر انسان راهی درست و خردپسندانه انتخاب نموده و با اخلاص و ایثاری شایسته در جهت تبلور خویش قرار گرفته و تلاشِ لازم را پیشه سازد خویشتن را می رساند به آنجا که خود از آن مقام و مرتبت چنین پرده برگرفته است:
ای بشر آخر ترا «اسم» خلافت دادهاند
جنبشی بنمای اسمت با مسمی می
شود
قبلۀ آمال و حاجات ملک گردد بشر
گر پی اخلاق نیکو و سجایا می
شود

     از آنچه آمد به روشنی متوجه شدیم که ضرورت امر انسان سازی و رسیدن و رسانیدن خود و همگان به مقام والای انسانیت، در چشم بلخی تا کجاها ره یافته و در اندیشه اش رخنه کرده و در آرمانش جای گرفته است.

     اصولاً اهمیت مسئله و بداهت این ضرورت در حدیست که هیچ عاقل خردمندی حاضر نیست شک و تردید به خود راه داده و در پی استدلال برآید. ولی از آنجا که انسان تا وقتی که زنده است و توان تلاش دارد، موضعگیریهای مختلف و متنوعی دارد و در هر یک از این موضعگیریها یک طرف قضیه خود او می باشد، لازم و ضروری می نماید تا موقعیت خود وی (انسان خودساز) در رابطۀ با هر یکِ از فعالیت ها و موضعگیریهایش شدیداً مورد توجه بوده باشد؛ چه در غیر این صورت امکان انحراف و در نتیجه باطل شدن اعمال و عبث شدن رفتار و سر از انحراف و پوچی در آوردنِ هر یک می رود، زیرا: گاهی موضعگیری انسان به اصطلاح «حقیقت طلبانه» است و گاهی «لذت جویانه»، ولی چه بسا اتفاق افتد که لذت پرستی که در نقاب حقیقت طلبی جلوه نموده و شخص از دریافت حقایق و کشف ظرایف واقعیات و دقایق، جز تعقیب و تحصل «لذت حقیقت طلبی» بهره ای حاصل و آرمانی را تعقیب ننماید. همانگونه که ممکن است گاهی موضعگیری شخص بر مبنای کسب قدرت و رسیدن به شهرت و مکنت بوده و حتی در این راه گاهی متن عمل دانش جوئی و حقیقت طلبی را وسیلۀ چیزی از این دست قرار دهد.

     و باز چون هر دانشمند و دلسوزی برای سازندگی انسان راهها، وسیله ها و شرایط و ضابطه هایی را پیشنهاد می دارد، در می یابیم که بلخی نیز، دارای پیشنهادهایی بوده، راهها، روشها و قواعدی را پیشاروی انسان قرار می دهد و تأکید می نماید که تحقق کمال و رشد وی در گرو عملکرد و گزینش آنهاست. چنان که مثلاً در رابطه با رسیدن به گوهر الهی وجود خویش و صید حقیقت هستی و راه به دست آوردنش دارد:
هوای گوهرت ار هست زیر دریا رو
به دامنی که نه تر می
شود، گهر نشود
به قطع خودسری ای جان به اهل دل پیوند
مگو که شاخۀ پیوند بارور نشود

     و یا اینکه در رابطه با مرکز و زمینۀ اصلی و نتیجه داری، که باید انسان خودساز همۀ توجه خود را معطوف بدان بدارد آورده است:
ز آئینه نفوس کدورت زدوده به
کتمان عیب می
نتوان با حجاب نو

     و یا در مورد ویژگی بسیار ارزشمند انسان خودساز می گوید:
«رنج غربت به حلاوت کشم از خاطر دوست»
و یا:
بیخطر کس نبرد ره ز عدم سوی وجود
لرزش گردش هستی ز تکان سفر است

     ولی از آنجا که زمینه ها و موارد خودسازی یکی و دو تا نمی باشد، ما به این بحث خاتمه داده و می پردازیم به زمینه هایی که می توان از بحر مواج افکار و گلستان معطر اشعار بلخی مرواریدهایی غلتان و غنچه های معطری را به دست آورد.

خواندن 1235 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار