یکشنبه, 16 آذر 1393 09:26

شعر مثنوی - طرح سلام

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)

ای سلام عشق طرح بودنت

 

عطر پاکی نغمۀ بالیدنت

آستانت را سلامت بوسه داد

 

تا که عشق آخر سلامش یاد داد

عافیت یعنی درت را کوفتن

 

دیده بر درد ولایت دوختن

نغمه دزدیدن ز تار زندگی

 

رنگ چیدن از بهار بندگی

آینه گشتن دعایت را سحر

 

خوش درخشیدن اجابت را به بر

ای که خود نوری سلام نور را

 

پاسخ سبزی شرار طور را

بحر، با امواج پروردت سلام

 

تاک در تسبیح بیرنگ مُدام

شعله با آنسوتر از خود تاختن

 

خاک بر افتادگی دلباختن

آسمان با یاد والائیِّ تو

 

کهکشان با طرح شیدائیِّ تو

هر چه می بالد بر اورنگ وجود

 

خود سلام توست؛ ای سامان جود

یعنی: ای بالیده از مرآتِ یار

 

داده خود را در تماشایش گذار

یعنی ای زنده به نور عشق و بس

 

پیشکش بادت بهار عشق و بس

یعنی ات بادا سلام: آن جانجان

 

آنکه هُو گفته است خود را، بی نشان

منهم از طرح سلامی ریختم

 

نغمه ای بر درگهت آویختم

مدعا تصویر آن آهنگ بود

 

گر چه بالیده ترا از چنگ بود

ور دلم زو بهتری بشناختی

 

هدیه ات آوردمی، بی کاستی

خود شکُفتی از کلامی کز تو بود

 

وز نگارستان نامی بی نمود

از دلی، کز تو پُر و از خود تهی است

 

برق شوقی از دیار بیخودی است

از «نی»یی، سرمست آهنگ خوشت

 

با دو عالم هوش، محو و بی هُشت

 

وین سلامم گر چه خود باشد جواب

 

لیک گر بخشی جوابم از ثواب

جمله ذراتِ وجودم دل شود

 

نغمه زار شکر را حاصل شود

ناز بفروشم دو عالم را همیش

 

وارهم از شرم بی یاری خویش

 

 

گلشنی گردم سراپا از سلام

سر کشیده از درت؛ ای خوش مرام

خواندن 1381 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 04 بهمن 1393 09:16
محتوای بیشتر در این بخش: شعر مثنوی - ای اهل بنای عشق و پاکی! »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار