دوشنبه, 08 دی 1393 13:33

شعر مثنوی - ای اهل بنای عشق و پاکی!

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای اهل بنای عشق و پاکی!

 

وی آینه دار سینه چاکی!

ای نغمۀ عشق را تجسم!

 

وی مسند عدل را تحکم!

ای داده به سبحه درس توحید!

 

جوشانده غزل ز بزم تفرید

رفعتکده ای چو خانه ات کو؟

 

هم باور آستانه ات کو؟

بالیده ز دل، چو عطر از گُل

 

چون نشوه ز سحر و جذبۀ مُل

جز وحی نبوده روشنائیش

 

جز با لب یار آشنائیش

بیرنگی بزم عشق جایش

 

اسماء و صفات خود بنایش

حکمت ز دریچه اش دمان است

 

الهام ز پرده اش چکان است

آزادی و عدل پایۀ او

 

اشراق و طهور مایۀ او

فرشش ز سکینه و وقار است

 

آرامش و پاکیش شکار است

رنگین ز نوای عشق خوانش

 

سرمایۀ عاشقی نهانش

میناش، غزل فروش باشد

 

آهنگ خرد به دوش باشد

بالیده ز ساغرش تأمل

 

آئینه دوانده تا توکل

توحید سرایی این چنین کو؟

 

آهنگ دعایی این چنین کُو؟

یک در بگشوده بر رخ یار

 

یک در به نگاه عاشق زار

زان یک همه مهر می ستاند

 

زین یک به غریب می فشاند

آن یک ز ولایت است رنگش

 

وین یک ز نبوت آب و رنگش

این خانه که نیست غیر بینش

 

راهی است برای عشق بی غِش

تا مژدۀ دلبری رساند

 

آهنگ قلندری دماند

عاشق بکشد به کوی معشوق

 

سرمست کند ز بوی معشوق

بیرنگی جمع را کند فاش

 

رنگینی فرق را کند «لاش»

بر ساغر میکشان چکاند

 

آن باده که جز خدا نداند

اینک به درت دلی است بیتاب

 

هم نغمۀ صد امید شاداب

بگذار سری زند بر این دار

بوئی شنود ز کوی دلدار

خواندن 1257 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 04 بهمن 1393 09:15

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار