دوشنبه, 08 دی 1393 13:46

شعر مثنوی - پناهِ فرشته

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای طلوع عشق را مشرق دلت

 

عطر پاکی سر زده از منزلت

ای که بر تصویر مهر، آئینه ای

 

ای که سرتا پا دلی، بی کینه ای

ای پناگاه فرشته خانه ات

 

جای تعلیم ملک کاشانه ات

مخزن علم فرشته خود توئی

 

آنچه بر جانش نوشته خود توئی

مصدرِ امری و نهیی بر ملک

 

داده باجت از دل و جان نه فلک

عزم تو می بالد از کار همه

 

یاد تو از نغمۀ تار همه

از تو کرده وام زیبائی و نور

 

وز دعایت مشق شیدائی و شور

بی جواز تو نمی بخشد به گل

 

عطر و رنگینی؛ و مستی را به مُل

سوز را بر تار و بیرنگی به آب

 

بر دعا شوق حضور آنجناب

مست صهبای تو باشد جنّ و حور

 

زان سبب از خود شده صد ناله دور

غلغل مینای اذنت چون دمد

 

نشوه دزدد زو فرشته از رشد

سجده کارد بر زمین درگهت

 

تا شود هم پایۀ گرد رهت

آمد و رفت همه با اذن تو

 

برگ شادیِّ همه از حصنِ تو

جلوه ات را پاسداری می کنند

 

پشت عرش آئینه داری می کُنند

خود تو، دروازه‌ی نزولیّ و صعود

 

بهرشان، ای آینه ی سِرّ ودود

برکتی گر هست، بخشنده ش تویی

 

ناله ئی گر هست، نالنده ش توئی

عصمت ار دارد فرشته، هم ز توست

 

بحر رحمت ساغری، وانهم ز توست

عاریت بگرفته از کُویت عفاف

 

شادمان گِرد تو میدارد طواف

از در تو، کسب پاکی کرده است

 

مشق درد و سینه چاکی کرده است

دیده در این آینه رنگ وفا

 

خوانده زین سی پاره رمزِ اِنَّمٰا

برده زین خوان لقمه ای همرنگ دل

 

زان رهیده از بهار آب و گل

دیده در این پرده آهنگی دگر

 

کاو فکنده بر همه عالم شرر

رنگ شیدائی به دلشان داده است

 

راهشان بر بی هُشی بگشاده است

زین میان کرّوبیان شیداترند

 

بی هُشی از هوش بهتر می خرند

جز خموشی بر لبشان هیچ نی

 

جز سکوت آهنگ پیچاپیچ نی

غرق حسن شاهد هر جائی اند

 

پایمال خطۀ بی جائی اند

فهم، آنها را به بی فهمی سپرد

 

تا بهارستان بیرنگیت برد

در پناه نور تو مستغرق اند

بی خبر از خویش و غرقه در حق اند

خواندن 1135 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 04 بهمن 1393 09:13

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار