شنبه, 13 دی 1393 18:17

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 95 تا 107

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
بِه
دل آینۀ بهار دردِ او به
جان در گرو سروش نرد او به

شاداب ترین ترانۀ دیدۀ من
افتاده به سایه سار گرد او به

عار
یک آینه دل، برای یک یار بود
یک تار نفس برای یک کار بود

رو تافتن از دو کون، شرط عشق است
جز این، برِ عاشقان او عار بود

بحر وهم
از باغ هوس کسی نچیند عزت
وز جام هوی، شکوه و فضل و برکت

کشتیِّ امید و عشق را نتوان داد
در بحر خیال و وهم هرگز حرکت

همراهیِ عشق
از شاخ سحر، گل طراوت چیدند
وز گلشن رنگین شفق، بالیدند

تا باز نمانند ز همراهی عشق
در بستر خون خویشتن غلتیدند

کاش
ایکاش که بحر باشد آینۀ ما
توفان همیشه مشق دیرینۀ ما

کوری که بود ز دیدن حق نومید
پیدا کندش چو نور در سینۀ ما

وطن
پیراهن عاشقی به تن کرد شهید
ترک همه گونه ما و من کرد شهید

در ساغر دل چو عکس جانان را دید
در سایۀ بازویش وطن کرد شهید

اصرار
از گلشن زنگ می برندت ایدل
تا آنسوی بیکسی کشندت ایدل

آنقدر به کوی دوست می سای جبین
تا آینه ای ازو دهندت ایدل

نامش
ز آئینه نامش، عطر و بو می بالد
تمثال بهار گفتگو می بالد

چندان بدلم تنیده کز باب مثال
«من» خط کنم ار به صفحه «او» می بالد

منتظر
ای رو به کویر بیکسی بنهاده
وز غیبت خود طرح فکنده جاده

آنقدر به پرده مانده ئی کز دروبام
تنهائیت از پرده برون افتاده

نماز
گفتم که: نماز چیست؟ گفتا که: نیاز
گفتم به کدام پرده؟ گفتا به گداز

مینای دل ار شکست در سجده بدان
جوشیده ئی از آینۀ روح نماز

آئین
پیمانۀ دل ز یاد او رنگین است
وز نغمۀ نام او لبم شیرین است

ای همسفران قسم به فریاد شرار
حفظ غمش، همچنان مرا آئین است

می شنوم
غوغای دل خسته ز نی می شنوم
آوازۀ بیخودی ز می می شنوم

جان در رهِ او مشق جنونی دارد
یک دو گل ناله های و هی می شنوم

اگر
ما و سفری که محمل او دل ماست
آئینۀ بیرنگ رخش منزل ماست

تا خویش اگر ز خویش ما را ببرد
سرمایۀ عشق و عاشقی حاصل ماست

تسلیم
داغیم، نمایش گلستانش را
نقش قدم خیل غزالانش را

ما آینه ایم و نقش ما تسلیم است
تا باز نمائیم بهارانش را

هوس
مینای هوس کمال را باطل کرد
رنگ از رخ طرح عافیت زایل کرد

کس راز سلامتی ازو بار نیافت
هر چند که زهر غم بجام دل کرد

بشنو
از کوچۀ دل نوای خود را بشنو
وز اشک صدای پای خود را بشنو

عمریست ترا دلت به خود می خواند
تابش! رحمی! دعای خود را بشنو

مرگ
ویرانیِ تعمیر جهان در راه است
افسردگیِ کون و مکان در راه است

گیرم که بود جسم تو یک دستۀ گل
آئینۀ آغوش خزان در راه است

عجز
ای وهم تو گل کرده برنگ آواز
بربوده دو تا نغمه ز تصویر مجاز

در آینۀ دو کون نبود هرگز
جز نقش بخون تپیدۀ عجز و نیاز

بنگر
در کوچه نی، چو ناله، بیرنگی بین
در آینۀ رنگ، خطِ تنگی بین

هر جا که نه دردِ او شرر می کارد
افسردگی و وبال و دلتنگی بین

نغمۀ یارب
ایکاش گل یاد تو از لب بالد
داغ غم تو ز سینه هر شب بالد

سرمایه چو یک تار نفس بیشم نیست
بهتر که ازو نغمۀ یا رب بالد

سرمایه
از ساغر تصویر که می گردد شاد؟!
وز نغمۀ پرواز که گردید آزاد؟!

در آینۀ عمر هر آنچه پیداست
سرمایه همانست و بجز او همه باد

چراغان
آزادی ناله را پر افشان کردیم
آئینۀ داغ را نمایان کردیم

از کوچۀ یاد او گذشتیم سحر
دیوار امید را چراغان کردیم

تصویر غنا
بر تار طلب سکوت را مهمان کن
در باغ نخواستن دمی جولان کن

با طرح یکی دو نغمۀ آزادی
تصویر غنا را کمکی آسان کن

ذکر خفی
از خلق نهفته برگ طاعت می آر
وز دیده نهان سرشک خونین می بار

خواهی که بدون پرده رویش بینی
پنهان گل سجده بر در او می کار

آینۀ هستی
هشدار که از هوس نبالد اثرت
دامان دل کسی نگیرد شررت

آئینۀ هستی ننماید چیزی
جز آنچه که کرده ای به پیش نظرت 
آمین!
ای آفت هوش! چشم بد دورت باد
وی مایۀ حسن، دیده پر نورت باد

ای معنیِ کشف و بیخودی در همه حال
میخوارۀ کوی سینه مخمورت باد

پیشه
بر پای صراحی، اوفتادن اولی
با دست قدح، عقده گشادن اولی

زان پیش که تن به تیرۀ خاک رود
سر بر در میخانه نهادن اولی

می شنوی
آن نغمۀ خون چکیده را می شنوی
پیغام دل دریده را می شنوی

گوید: «مگذار سنگرم را بی کس»
آن نالۀ سر بریده را می شنوی

بهتر
جز عشق، کسی نمی کند آزادت
جز کینه کسی نمی دهد بر بادت

بهتر که درین دیر سراپا عسرت
بیچارگیِ کسی نسازد شادت

گور
عمری ست که دل خسته و نجور من است
در محبس تن، فسرده از شور من است

گویند که: فردا به ته گور روی
امروز بدن نیز همان گور من است

آرامش
عشق آمد و شور کینه را داد قرار
بیتابیِ اشک، سینه را داد قرار

تحقیق چو از کوی تو بیخود برگشت
حیرانیِ عقل، دیده را داد قرار

ترا
گردونۀ روز و شب، ترا می تابد
آهنگ غم و طرب ترا می تابد

گر در طلب دلی، دلی؛ ور گلِ، گل
چون آینۀ طلب ترا می تابد

نقاشی
تسبیح تو، شمع بزم لبهای من است
سودای تو، تصویر غزلهای من است

در آینه ای که می گنجی در وی
نقاشی ناله کار شبهای من است

همین نفس
عیش و الم تو پیش و پس می باشد
منزلگه تو بال جرس می باشد

بر آینۀ نظر، مپوشان مژه را
چون فرصتِ تو همین نفس می باشد

نگاه
بی تابیِ اشک، رنگ گل کردۀ ماست
تبخاله، همان نالۀ پژمردۀ ماست

آن نقشِ قدم که لب به پایت سوده است
 گر وانگری، نگاه افسردۀ ماست

جایت
هر چشم که واشود بود مأوایت
هر سینه و سر، بزمگهِ سودایت

از آینۀ هستیِ ما می جوشد
ای معنیِ بی لفظ و عبارت جایت

راه سرافرازی
زو دور شدیم و عزِّ ما رفت به باد
زانرو نکند به نیکُوی مان کس یاد

جز باز شدن به بارگاه شرفش
ما را نبود رهی که گرداند شاد

مشق ثنا
چشمی بدهم که آشنای تو کنم
جانی، که به سرخوشی فدای تو کنم

بگذار زبان خویش را در دهنم
تا همچو خودت مشق ثنای تو کنم

تمایل
دل مایل کوی به مثالی باشد
مخمور ترنگ لایزالی باشد

در سایۀ تاکم بسپارید به خاک
چون نشوه اش از خمار خالی باشد

بیار
ساقی! قدحی ز بادۀ ناب بیار
نقلی دو، ازان لبان شاداب بیار

شب می گذرد، بهانه جوئی کم کن
آئینۀ آغوش مرا تاب بیار

مایۀ حیرت
ای ساخته سینه را طراوتگه راز
بخشیده شکوه و شور و عزت به نیاز

گر عکس تبسم تو افتد بر آب
رنگ از رخ برگ گل نماید پرواز

میهن
از عشق، چراغ سینه روشن کرده است
ریحانکده ای به طرف دامن کرده است

زانروز که لاله جوش شد پیکر او
در خاطرۀ آینه میهن کرده است

ریشه دار
رفتی و به دل داغ تو پیداست هنوز
در آینه، نقش تو هویداست هنوز

آنگونه بدل دوانده ای ریشه که جان
از بعد دو نشئه مرگ شیداست هنوز

یاد کنید
از وادیِ پر کید و فتن یاد کنید
از کرب و بلای این وطن یاد کنید

وقتیکه به سیر نو بهاران رفتید
از خشکیِ تلخ این چمن یاد کنید

بی تو
بی درد تو، باغ سینه رنگین نشود
بی یاد تو، نغمه شعله آجین نشود

صد بار عروس دل رود گر از خویش
بی جذب تو از نظاره گلچین نشود

ذکر خفی
پیراهنی از عطر دعا بر تن اوست
آغوش بهار بیخودی مأمن اوست

آنجا که نیاز، شور و غوغا دارد
صد قافله خامشی سخن گفتن اوست

مسپار
آئینۀ عزت، به حرونان مسپار
مینای شهادت به زبونان مسپار

تن را بسپار اندر آغوش شرار
اما گل آبرو به دونان مسپار

جهاد
اینجا که مزار شفقت و شادی است
مردن، گل ساز و برگ آبادی است

در غربت این دیار بی کس چندی ست
خون مژده رسان عدل و آزادی است

شکست
زاندم که گمانِ بود و هست آوردیم
او رشته فزود و ما گسست آوردیم

بر آینۀ محبتش سنگ زدیم
او ریخت بهار و ما شکست آوردیم

نزدیک
ای نشو! پیام او به ما نزدیک است
آهنگ خرام او به ما نزدیک است

گه قاصد رنگ، بوی از او دارد
گه عطر سلام او به ما نزدیک است 
خواندن 1150 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 13 دی 1393 19:01

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار