چهارشنبه, 24 دی 1393 09:20

شعر مثنوی - سرای راز

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

عشق، شامی که راز می آموخت

 

عاشقی را گداز می آموخت

بزم دل را ترانه می پاشید

 

نغمۀ عاشقانه می پاشید

رخ ز آئینۀ تو کرد عیان

 

تا ببخشی بهار را به جهان

دیده را، مشق دیدن آموزی

 

به زبان، شعر انجمن سوزی

دل، ز کوی تو آگهی چیند

 

«آنچه نادیدنی ست، آن بیند»

گوش، از ساغر پیام تو رنگ

 

دیده، از تار بیخودی آهنگ

گل، گریبان دری بگیرد وام

 

بلبل آهنگ اشتیاق مدام

نشوه، رهیافتن به بی خبری

 

ناله، سوز و گداز و دربدری

کون جامع توئی و از تو رسد

 

دیگران را رموز وحی و خرد

سِرّ عشق و ترانه سازی او

 

موج خونبار پاکبازی او

در تو، جبریل دید نور احد

 

وز جبین تو خواند رمز صمد

وحی کردی فرشته را تسبیح

 

طرح کردی ترنم و ترویح

جایگاه تو مرز یکتائی است

 

پایگاه خرام بی جائی است

مهبطِ وحی خوانده اند ترا

 

زانکه مصباحی از برای وِلاٰ

لیک وحی از تو می شود نازل

 

وین عجب نکته ئی ست! بس نادر

رازها گفته ئی به گوش ملک

 

درسها داده ای برای فلک

بر ملک وحی را کنی القا

 

تا رساند به انبیاء و کیا

نوح را وحی تو به کشتی راند

 

وانهمه نغمه را به موسی خواند

یافت عیسی ز ساغرت می عشق

 

که روان گشت بیخود از پی عشق

اُمِّ بابا شدی که گیرد رنگ

 

بسط هستیش در سرای سه رنگ

همدمی، بادم ولایت او

 

با گل گلشن هدایت او

کربلا، آشنای پیغامت

شهدا، مست و بیخود از جامت

خواندن 1069 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 24 دی 1393 09:39

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار