یکشنبه, 28 دی 1393 09:30

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 107 تا 120

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

روان
اورنگ نگه، دوشِ شرر می باشد
بیتابیِ دل، ز ناله تر می باشد

از بسکه بیاد او روانیم از خود
خود منزل ما، بال سفر می باشد

آزادی
بگریز ز نشوۀ فریبای طلب
وز میکدۀ خیال افزای طلب

خواهی که شوی آینۀ آزادی
با سنگ غنا بزن به مینای طلب

راز
تا نغمۀ آگهی بنالد از دل
آزادیِ از هوس نگردد حاصل

از شاخ تعلق نتوان چید غنا
بی طرح جنون، نمی توان شد عاقل

جوشش
از یاد خوش تو رنگ و بو می جوشد
وز خاک درِ تو آبرو می جوشد

گر طرح کنم به شوقِ نامت غزلی
عطر از در و بام گفتگو می جوشد

هوس
از جام هوس، خمار باطل جوشد
افسردگی و بلاهتِ دل جوشد

شرینیِ عافیت ازو چشم مدار
هر چند به رنگ و بوی کامل جوشد

غفلت
ای آنکه به غیر خویشتن می نازی
غافل ز دلی و دلبر طنازی

در آینۀ دل ار ببینی رویش
از خویش چنان شرر برون می تازی

کُو؟
جز نغمۀ رفتن از جهان پیدا کو
چون تار نفس درین سفر شیدا کو

ای رفتنِ ناگزیر! مجنون مرا
جز آنکه برد مرا ز خود، لیلا کو

هراس
هشدار که لحظه ها ز دامت نرهند
مرغان نفس ز شاخسارت نپرند

سرمایه همین دم است، آهنگین ساز
ترسم که دمی دگر به نایت ندمند

پناه
ای لطف تو دیده را تماشاگه راز
وی کوی تو سینه را پناهی دمساز

وقتیکه تمام راهها بسته شوند
راه تو بروی خلق می باشد باز

درمان
از یاد تو، ناله را بهاران کردم
وز داغ تو سینه را چراغان کردم

تلخای زمانه، زندگی را می کُشت
با زهر غمت نشسته درمان کردم

رمز
باشد نگهت دُرد فروش دل ما
لبخندۀ تو غارت هوش دل ما

از دفتر بیخودی، به آهنگ سجود
رمزی دو رسان شبی به گوش دل ما

نُکته
گر دردِ تو از عشق پرآوازه بود
آئینۀ ارج تو چو گل تازه بود

این نکته بدان که در تجارتگه دهر
دردِ تو و ارز تو یک اندازه بود

خمار
از نغمۀ کربلا کباب است نفس
وز یاد عطش به پیچ و تاب است نفس

افتاده به لای خمّ او لیک هنوز
مخمور لبی ازان شراب است نفس

تماشائی
دادی به هوس، نگاهِ گل بیزم را
رنگینیِ بوسه جام لبریزم را

با جلوۀ خود که بس تماشائی بود
آئش زدی آشیان پرهیزم را

پناهگاه
در کوی طلب، ناله هواخواه من است
صد جبهه شکستگی به همراه من است

از خویش به کوی او چو رفتم سحری
دیدم که فقط همو پناهگاه من است

نازش
آئینه اگر به نور عرفان برسد
رنگی یابد، کزو بسامان برسد

نازم به دلی که در سراپردۀ کشف
از خویش رود ولی بجانان برسد

دوزخ
ننگی ست به دل، و آن صبوری از اوست
سودای کریّ و رنج کوری از اوست

بر دوش نفس رسید این پیغامم:
دوزخ به گمان من که دوری از اوست

بهشت
ما را غم تو شهدِ روان می باشد
خاک درت، آئینۀ جان می باشد

هر جا نکنی دریغ دیدارت را
حقا که بهشت ما همان می باشد

درگه
سر، مایل جلوۀ گه و بیگه اوست
جان در خم بی کسی، بجان آگه اوست

از بس هه جا را ز خود اندوده، یقین
جان هر طرفی که رو کند درگه اوست

شفیع
یک شب به گلستان نگاهم بگذر
یک روز هم از کویر آهم بگذر

جز شرم، شفیع من نمی باشد کس
تا شرم نشرمد از گناهم بگذر

لبیک
از سنگر عشق، آزمونش بالید
صد معرکه عقل، از جنونش بالید

وقتیکه تنش به ارجعی شد لبیک
خورشید از آئینۀ خونش بالید

تمنا
بر داغ دلِ امیدواران بفزای
بر نالۀ گرم بی قراران بفزای

جز درد تو، از تو کس نخواهد چیزی
ایدوست به دردِ این فگاران بفزای

جای
گویند که: حق را نبود جا پیدا
قولی است که در وهم کند جا پیدا

«او» در «جا» نیست، کمی دیده بمال
وقتیکه کند جلوه، شود جا پیدا

شیرازۀ...
در عشق کسی ز بی غمی دم نزند
شیرازۀ درد و داغ برهم نزند

بی نغمۀ آه، لب ز هم نگشاید
بی لالۀ اشک، نقش پرچم نزند

خراب
رنگینی آرزو خرابم کرده است
آئینۀ زخم پیچ و تابم کرده است

بنشسته بجای آنکه می گویم: «من»
در ساغر سکر خویش قابم کرده است

نتوان
بی درد، ز درد مزه ئی نتوان یافت
بی غم، ز نشاط نغمه ای نتوان یافت

اشراق نشاط نیست بی کشف الم
بی سوز، ز ساز بهره ئی نتوان یافت

گلچین
آهنگ خیال تو ز بس شیرین است
تار نفسم نمایشی رنگین است

یاد تو اگر ز دل خرامان گذرد
بیتابیِ ناله از پیش گلچین است

یاد تو
از دوست شکایه؟ دشمنی خود این است
وز درد حمایه؟ دوستی خود این است

جز یاد تو هر چه آید اندر دل ما
تلخ است و مرارت و الم، نفرین است

پابوس
آزاده کُشی رواج دنیای من است
پیمان شکنی عیار سودای من است

اینجا که منم هنر همان پابوسی است
زان بادیۀ ستمکشی جای من است

ذکر
آئینۀ عشق، غیر ایجاد تو نیست
در دهر، نمایشی به جز داد تو نیست

بی یاد تو، نقش زندگانی پوچ است
زیرا که حضور ما به جز یاد تو نیست

فضای امن
داغش به حریم سینه جائی دارد
درد و غم او عجب هوائی دارد

جستیم فضای امن را؛ فرمودند:
ویرانۀ دل، عجب صفائی دارد

پژواک
از دوری لذت و هوس غمناکیم
وندر رهِ کسبشان بسی چالاکیم

غم نیست اگر عقل و هنر رفت بباد
چون بیهدگی و جهل را پژواکیم

بی تو
بی روی تو روح زندگی دربدر است
بی داغ تو باغ زندگی بی ثمر است

ای آینه دار عشق و سرمستیِ ما
 بی یاد تو آب زندگانی شرر است

هنر
در تار جهان نغمه و گر غوغائی است
از محفل بیرنگ نظر پیرائی است

اینها همه آئینۀ آن آهنگ اند
کو را هنر هر چه هست، ناپیدائی است

او
بر هستیِ تو، حکم فقط او راند
آهنگ کشش به تار دل بنشاند

جز او نکشد کسی تو را جانب خود
حتی که اگر تنت بخود می خواند

جلوه گر
امشب گل نور جلوه گر می گردد
معنای حضور جلوه گر می گردد

رنگینیِ جاودان تسبیح بهار
در پردۀ شور جلوه گر می گردد

غرور
لب بانگ سرور از نگاه تو گرفت
دل مستی و شور از نگاه تو گرفت

با آمدنت بهار دل رنگین شد
آئینه غرور از نگاه تو گرفت

پوزش
آغاز شدم ز عشق و انجام اینست
دلباختنم براه او آئین است

گر مشق جنون کنم گهی، عذر پذیر
پیمانۀ بیخودی مرا شیرین است

مردن
کو اشک؟ دلی زخود رمیده است؛ بگو
کو لاله؟ نگاه خونچکیده است؛ بگو

در جلوگهش، کمال شخص مردن
اشراق سحر به خود رسیده است بگو

قبول
از خاکِ حسین آبرو دارد دل
وز گریه، گلاب در سبو دارد دل

از تربت او چو سجده گردد رنگین
آغوش قبول پیش رو دارد دل

رنجش
هم نغمۀ یاد تو ز ما رنجیده است
هم عظر و داد تو ز ما رنجیده است

جذب تو که از بهار رنگین تر بود
چون بوسۀ شاد تو ز ما رنجیده است

هراسان
دل را شرر ستم هراسان دارد
جان را چو شرار فتنه بریان دارد

از لرزش لهجۀ ستمگر پیداست
کاو نیز دلی همیشه لرزان دارد

عفو
صد دشت گناه بار دوشم باشد
صد نغمه شرر یار خروشم باشد

گر آینۀ عفو تو بی پرده شود
آهنگ بهشتیان سروشم باشد

افسر شرف
عشق آمد وافسر شرف زد بر سر
افشاند گل شرار بر دیدۀ تر

دل را زگداز ساخت داغستانی
جان را ز هنر، آینۀ آن دلبر

نغمه
داغ غم او صدرنشین دل ماست
یاد نگهش نقش نگین دل ماست

آن گل که ز خاک درگهش بالیده
خود نغمۀ سجدۀ جبین دل ماست

هدیه
از بادۀ لذت و گنه هستم مست
رحمی، که پریده طایر عمر ز شست

گر داغ جگر لایق درگاه تو نیست
از لطف تو آنچه سینه را باید، هست

رنگِ حشر
لفظ، آینه دار گفتگوی تو بود
دل، گلشن راز رنگ و بوی تو بود

از آینۀ کشف دمیده است بلند:
حشر تو، برنگ خلق و خوی تو بود

هدف
خوبی، ز تو آئینه نما شد؛ دریاب
آزادگی، از تو دلبربا شد، دریاب

خود را مشمر حقیر، ای زبدۀ خلق
این خلق، برای تو بپاشد، دریاب

پیام
آهنگ خرام دل، مرا می سازد
نقشینۀ جام دل، مرا می سازد

وقتیکه خمار مهربانی هستم
یک نغمه پیام دل، مرا می سازد

رنجور
دیریست که از مشق تماشا دورم
وز چیدن نغمۀ لبت مهجورم

چشم آینۀ خمار بالای شماست
ای پرده نشین! بیا که بس رنجورم
خواندن 1166 دفعه آخرین ویرایش در یکشنبه, 28 دی 1393 10:02

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار