سه شنبه, 30 دی 1393 09:49

خودسوزی= خداگرائی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

این صدا در کوه دلها بانگ کیست
گه پر است زین بانگ این کُه گه تهی است
هر کجا هست آن حکیم اوستاد
بانگ او از کوه دل خالی مباد

مثنوی معنوی مولوی

      همانگونه که به صورتی تلویحی قبلاً متذکر شدیم که مسئلۀ ضرورت خودسازی نزد هر انسان خردمندی از بدیهیات به شمار می آید، لازم است تا خاطرنشان سازیم که در تاریخ ملل و اقوام و مسیر زندگانی اجتماعی بشر هرگز نمی توانیم مکتبی اجتماعی پیدا نموده و سراغ دهیم که بنیانگذار و پیروان آن مکتب، جهت هماهنگ ساختن رفتار همه جانبۀ هواداران و پیروان خویش با مبانی، اصول، و ضابطه های آن مکتب دستورهایی صادر نکرده باشد و پیروانش را ملزم به رعایت علمی قواعد و قوانین و... نساخته و تکامل انسانیِ مورد ادعای خویش را در گرو پذیرفتن و گردن نهادن آن قواعد قلمداد نکرده باشد. حال یا قواعد و دساتیر امر به تحقق فعل و عملی می کنند و یا به ترک و وانهادن آن، یا می گوید: فلان کار را بکن تا به کمال و سعادت برسی، یا از فلان کار و پرداختن به فلان عمل دوری و بیزاری جوی تا به کمال و سعادت واقعی نائل آیی. زیرا همانگونه که برخی افعال زایندۀ کمال و سعادت انسانی است، برخی افعال کُشنده و نابود کنندۀ کمال و سعادت انسانی اند، و حتی، چه بسا که یک عمل واحد، در شرایط متفاوت و زمان و مکان مختلف نتیجۀ مختلف دهد.

     به هر حال، با اعتقاد به همین واقعیت است که متوجه می شویم هم ادیان و مذاهب باستانی  ـ اعم از اسلامی و حق و غیر اسلامی و ناحق ـ و هم مکاتب و نظام های اجتماعی امروز، از یکسو قوانین و دساتیری دارند و ادعا می کنند که این قوانین و دساتیر زایندۀ سعادت و کمال و تحقق بخش رشد و تعالی استعدادهای انسانی می باشد و از دیگر سوی، پیروان خویش را به رعایت و عمل کردن بدانها ملزم و مأمور ساخته و بی پرده ادعا می نمایند: عدم رعایت این دساتیر و رها کردن و اعراض و بی توجهی به آنها، نه تنها کشنده و نابود سازندۀ کمال و سعادت انسانی است که پدید آرندۀ مفاسد و مضار، در ابعاد حیات فردی و اجتماعی می باشد.

     آنچه در این جا تذکر آن را از واجبات می پندارم این است که اگر تا دیروز: امر و نهی و تعیین تکلیف و اصول و ضابطه ها به دوش مذهب بوده و انسان دوستان با اخلاص مردم را با نقل قولهایی از زبان خدا و صاحب مذهب و شریعت خویش به ساختن و پرداختن خود فرا می خواندند و گفته هایشان از قداست و احترامی ویژه ـ و به عنوان این که قول خدای می باشد ـ برخوردار بوده و پیشتیبانی می شد، امروز در میان کسانی که باورمندی و اعتقادی نسبت به مذهب ندارند، امر و نهی و تعیین تکلیف و راهنمایی و ارشاد برای ساختن خود، به دوش به اصطلاح حقوقدانان، روانشناسان و روانپزشکان قرار گرفته و گاه از احترامی ویژه برخوردار گردیده است. هر چند باید اعتراف نماییم که مؤمنان و دلبستگان واقعی هر یک از دو گروه بسیار اندک می باشند و به سخنی برتر، اکثریت مطلق مردم جوامع امروزی نه به خود احترام دارند و نه دلسوزی، تا در پی ساختن خویش برآیند و آنچه ناشایست می باشد از خود پیراسته و کمبودها و نارسائی های خویش را جبران نمایند. زیرا خودسازی کار ساده ای نیست و نمی توان ـ خوشباورانه ـ به ادعای جمعی از خودپرستانی که زیر عنوان فریبندۀ «خودسازی» و به بهانۀ ساختن خویش، برای جلب اعتماد و توجه عده ای از خوشباوران دیگر به «خود ویرانگری» روی می آورند، دل خوش داشت و در انتظار سعادت و کمال فردی و اجتماعی بود.

    با همۀ اینها آنچه نمی توان حضور و واقعیت عینی آن را انکار کرد این است که مشاهده می نماییم هنوز فرمانها و دساتیر برای خودسازی، هم در میان قبایل و مذاهب بومی و غیر متمدن آفریقا و سرخ پوستان بومی آمریکا به شدت رواج دارد، هم پیروان کنفسیوس در چین و ماچین دست از تبلیغ برنداشته اند، هم مسیحیان و مسلمانان عالم دستورهایی را جهت خودسازی گروندگان به مکتب خویش القا می کنند و هم کمونیست های خداستیز روس و چین و اکزیستانسیالیست های بیدین اروپا! و در این میان آنچه شگفتی نابردار می نماید این است که هر طایفه و گروهی مطابق ساختمان فلسفی خود و هماهنگ با جهان بینی ویژۀ خویش احکامی را وضع، زمینه هایی را مشخص، مواردی را اختیار و مسایلی را القا نمایند؛ و چون بلخی به عنوان یک عارف انقلابی، یک شاعر لطیف طبع زیباپسند و یک روحانی متعهد و مسئول نمی تواند در این میان مستثنی باشد، باید بپذیریم که او نیز کمال و سعادت و رشد فردی و جمعی انسانها را در گرو رویکردن و عملی ساختن موارد و دوری جستن و وانهادن زمینه ها و مواردی دیگر قلمداد کرده باشد و از آنجا که بلخی انسانی مسلمان و موحد بوده و خدا را مرکز و مبدأ دائرۀ وجود معرفی کرده و چنان که گذشت انسان را نائب او و خلیفۀ او و مظهر اسماء و صفات او شمرده و مستانه و غرورآمیز نغمه سر می کند که:
رنگ بیرنگی نشانم بود در گلزار حسن
داد رنگ ذوق خود آن دلبر گلچین من

     و باز چون متوجه شدیم که او کمال نهایی را برای یک انسان موحد در آن می بیند که خود را به اصل خویش نزدیک سازد، باور می آوریم که وی «خودسوزی» ـ به معنای خداگرائی ـ را به عنوان نخستین و اصلی ترین و ریشه ای ترین اصل و زمینۀ خودسازی به حساب آورده، هم آن را تبلیغ کرده و می کند و هم از آن جانبداری و دفاع نموده و می کند، زیرا او موحد است و خداگرایی را نخستین ویژگی انسان خودساز تلقی نموده و به پیروی از کلام حق به ارزش سایر فضایل انسانی زمانی تن در می دهد که از چشمه سار توحید و ایمان به خدای یگانه سیراب شده باشند که: انما یتقبل الله من المتقین.

     در شعر بلخی واژۀ «عشق» جای «ایمان» را گرفته و الفاظ محبوب و معشوق و دلبر و دلستان و جانان و... جای «خدا» را. او که عاشقی ست سوخته جان، در کوی هجران از وصل می سراید و از شیدایی. و تلاش او برای رسیدن، تلاشی کور و نابخردانه نیست. زیرا او محبوب و یا خدای خویش را شناخته و پس از رسیدن به همین شناخت بوده است که دل به او سپرده و تسلیمش شده و درست پس از درک دقیق و رسیدن به جوهر همین «دلدادن» است که به ضرورت «خودسوزی» رسیده است. و هر چند نفس «دلدادن» به تنهایی می تواند معنای روشن «خودسوزی» را برساند، با آن همه دقتی پای تسلیم به حکمفرمایی معشوق و سلطنت عشق به میان می آید، دلدادگی و محبت حکم می کند که از عاشق و خواست او و ارادۀ او و انتخاب او نباید اثری باقی بماند، زیرا که عشق پختگی و کمال خویش را با سوختن عاشق و تسلیم و فنای کامل او متجلی تواند ساخت و لاغیر. و باز روشن است که در این مقام، تسلیم عاشق نه از روی ترس است و نه از روی طمع، زیرا که لطف را بر قهر غالب و رحمت را بر غضب سابق می یابد، اگر چه عاشق در برابر محبوب و از ناحیۀ معشوق جز جمال و کمال و به قول خود بلخی:
بر آنکه طالب یک نکته است از دهنش
چه فرق می
کند او مرحبا است یا دشنام

     زیرا، او متوجه به خطاب است، نه متوجه به اینکه به تشریف می خوانندش یا به تکلیف، هرچند که خطاب معشوق، در همه حال خطاب تشریف است. و به قول هم شهری سوخته جان بلخی (مولانا) او: «عاشق» است «بر لطف و بر قهرش بجد» لذا سر آن دارد که خود را بسوزد تا با او بسازد، چه، در همین خودسوزی و یا از طریق همین خداگرایی است که امکان خودسازی و تحقق حقیقت وجودی خود را میسر می داند.
     به هر حال اگر قرار را بر ایجاز سخن گذاشته و توجه خویش را به اندیشه های خود بلخی معطوف داریم، به روشنی در می یابیم که نه تنها وی اصل خداگرایی را به عنوان نخستین ویژگی کمال انسانِ خودساز می شمارد که نسبت به دید وسیعی که در زمینه دارد، راه خداجویی و خداگرایی را محدود ندانسته و با صدای بلند فریاد می زند:
راهیست زهر ذره بدان مقصد مطلق
بنگر که چسان طالب و مطلوب دگر هست

     زیرا هم بر مبنای برهان «انّ»ی که مبنی بر آن طالب حقیقت از معلول پی به علت و از اثر پدیده پی به مؤثر و پدید آورنده می برد، می توان او را دریافت و دقایق، ظرایف و شگفتی های درون یک ذره را مقدمه و وسیلۀ شناخت صانع و آفریدگار آن قرار داد و هم می توان رابطۀ میان ذره و ذره ساز را طریق و راهی دانست که میان خالق و مخلوق ـ در عالم تکوین ـ کشیده شده است و از همین طریق است که رشحات فیض وجود آناً فآناً بر ذره منشرح می شود. گذشته از اینکه بر مبنای آیۀ مبارکۀ «و ان من شئی الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم»[1] و نیز آیات متعدد دیگری که تسبیح و به عبارتی دیگر خداگرایی موجودات را نشان می دهد، می توان گفت چون اساس خلقت بر توحید می باشد، لذا خداگرایی فطری و جبلیی همۀ موجودات و ذرات بوده و هر ذره ای از ذرات راهی به سوی او و پرستش او و تسبیح او دارد.

     پس نه راه یکیست، هر چند که: «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یُقبل منه»[2] خدشه نابردار است و نه رفتن ها یک قسم و به یک گونه و در یک زمان است که: «الطریق الی الله بعدد انفس خلایق».
     اما در اینکه این امکان وسیع خداگرایی بر چه مبنایی قرار دارد، وقتی به اندیشه های بلخی دقیق می شویم، به همان گونه که او را «مجنون دشت و وادی لیلای دیگری» یافتیم، به روشنی این واقعیت را به درک می نشینیم که او تاجری نیست که با چشم سودجوی خویش بدین بازار پرداخته و یا فیلسوفی که با دیدۀ عقل بدین مسایل نگریسته و با پای خرد بدین وادی شتافته باشد، بل عاشقی ست که با چشم خونبار و دلی نزار، در هر کوی و برزن به دنبال معشوق دویده و از دشت و دمن و مسجد و میخانه و گلشن، نشان او را جسته و عطر روحنواز او را سراغ گرفته تا به شرف شهود دست یافته است و اینک در نشوۀ خردسوز و حکمت جوش آن مشاهده فریاد می زند:
شاهد بزم همه در مسجد و میخانه اوست
وصف او یک حسن مطلق، مابقی تعبیر ماست

    و هر آنگاه که علت این رویکرد به توحید را از وی جویا شوی و سرّ این خودسوزی بازپرسی، با یقینی تردیدسوز و شک زدای زمزمه می دارد:
بر روی خوان گیتی غیر از شراب وحدت
چیز دگر ندیدیم، آن ما حضر گرفتیم

زیرا در چشم شهود او:
از خم توحید مطلق باده میجوشد مدام
چشم ساقی از ازل در بزم ما پیمانه بود

     او در خوان بدیع خلقت جز شراب وحدت نمی یابد که شایستۀ انتخاب کردن باشد. و چون او، توحید و خداگرایی را فطری می شمارد، استمرار فیض وجود را در مسیر همین فطرت سراغ داده و خلق را به مشاهدۀ جوشش بادۀ محبت از خم عبادت دعوت می نماید. او که شراب طهور از نگاه سکرآفرین ساقی مخمور می آشامد، نه می تواند جز به توحید گردن نهاد و نه هم می تواند از دعوت دیگران به خداگرایی و توحید چشم پوشیده و دست بر دارد.

     آنچه در این رابطه به گونه ای بس جدی قابل تأمل می باشد این است که، بلخی برای این کارِ خود و از این گرایش خود هدفی را تعقیب نموده و بدون هدف گام در این راه ننهاده؛ منتهی هدفش نیز، متاعی ست غیر از متاع و هدف دیگران، زیرا او دل به محبت سپرده و به پاس دل فقط «دلستان» را خواهانست و به چیزی کمتر از او راضی نمی شود.
     او که خود را سودازادۀ مخلص کوی محبت می شمارد، بر آن است که:
به پاس دوستی از دوست گر جز دوست میخواهی
به بنیاد چنین یک دوستی اهل وفا خندد

     و چون پس از رسیدن به دوست، از دوست، جز دوست نمی خواهد، بر آن است تا به بقای دوست باقی باشد نه به بقای دوستی که به اعتباری ویژه، اثبات دوستدار را نماید. و چون می داند که این خواست او مورد دریافت خامکاران وادی «خودیت» قرار نگرفته و چشم احولشان حضور را جز در دوئیت نمی تواند ببیند، برهان می آورد که:
در تباین نیست فقدان با وجود
با فنا ملک بقائی بوده است

     و با آوردن همین برهان، هدف نهایی خود را از این گرایش بیان می دارد. به هر حال اینک که سخن در این مورد است بیاییم ببینیم برای رسیدن به این مقام شرایطی را هم ذکر می نماید یا نه و تنها به ذکر هدف و امکان رسیدن بدان بسنده می نماید، تا پس از دریافتن نقطه نظرهای بلخی در این رابطۀ ویژه بپردازیم به ذکر وسیله ها و ابزارهای تحقق این هدف و زمینه ها و یادآوری راهها و روشهای پیشنهادی و مورد نظرش.
    وی در رابطه با موضوع موردنظر و به عنوان پرسشی جدی و بیدار کننده، برای پاسخ دقیق و مورد نظر خودش، ـ آن هم در یک بیت ـ سؤالش را چنین مطرح نموده و باز خود پاسخ گفته است:
فارغ از مکتب توحید «که» آید بلخی؟
آنکه او دامن همت به میان برزد و رفت

     زیرا بی همتان آسودهجطلب را امکان به پایان رسانیدن درس و کتاب و مکتب توحید نبوده و تنها کسانی می توانند به اخذ تصدیق پایان نامۀ این مکتب نائل آیند که کمر همت بر میان بسته باشند.
و باز برای اینکه روشن کرده باشد انگیزه و خاستگاه این همت نمی تواند چیزی جز عشق و نیروی شگفتی انگیز و سستی سوز او بوده باشد، تصریح کرده است:
قرب جوار دوست ز شرط قران عشق
این اقتران به پاس قرن آفریده
اند

     وی با آنکه در مقامی دیگر، گرفتن رنگ و صبغۀ توحید را جز «خم حکمت» سراغ نمی دهد ولی چون می داند که از رنگین شدن به رنگ توحید تا حل شدن و فانی شدن در خود توحید فاصله و تفاوت بسیاری می باشد، در کنار فریاد:
جز در خم حکمت نبود صبغۀ توحید
در خم چو افلاطون نشوی پس چه توان شد

نغمۀ دیگری را چنین سر می کند که:
راستی گر طالب وصلی مدد از عشق جوی
ورنه این منزل چسان طی می
شود با پای نفس

     زیرا تنها عشق و تجلی انوار محبت است که قدرت مندک و مستهلک ساختن نفس سرکش را داشته و این کار جز از عهدۀ وی (عشق) بر نمی آید.
اما ابزار و وسایل لازم برای طی این طریق و تحقق آن هدف را گاهی: اخلاص قلمداد می نماید، چنان که خود بیان داشته است:
میل جانان چون بجز اخلاص نبود، دوست خواه
می
تواند کار عالم را به دیناری کند

***

در بارگاه دوست نشاید بجز خلوص
آری که بندگی به قیام و قعود نیست

***

کمال دوستی اخلاص شرط است
که نبود دوست در فکر کم و بیش

     که شاید مصرع اول بیت اخیر اشاره ملیحی داشته باشد به این گفتۀ نغز و پرمغز امام الموحدین علی(ع) آنجا که در رابطۀ با کمال توحید می فرماید: «کمال توحیده الاخلاص له...»
و گاهی شب زنده داری را؛ چنان که خود دستور می دهد:
وصال یار خواهی پیشه کن شب زنده داری را
تو در خواب و رقیب سفله بیدار است آگه شو

     و نهایتاً معطر ساختن دماغ جان را ـ که همان تزکیۀ باطن و تخلی کامل صحیفۀ خاطر از همۀ آلودگی ها و ناپاکی ها و...، برای تجلی نور و عطر توحید باشد ـ توصیه نموده و آن را به عنوان وسیلۀ تحقق مقام توحید و تجلی نور الهی معرفی می دارد ولی از آنجا که هراس دارد عده ای این همه تأکید و اصرار به خداگرایی را، مساوی با گریز از خلق و گزیدن کنج انزوا بپندارند، پس از بیان این مسئله و تأکید بر این واقعیت که:
دماغ جان معطر باید اول
پس آنگه نغمۀ وحدت شنیدن

فریاد می زند:
گوشه گیری از خلایق معنی تجرید نیست
می
توان هم با جهانی بود و هم تجرید داشت

***

و یا:
سهو است پند صوفی و تمجید انزوا
باشد رضای خالق ما در رضای خلق

     و باز چون آفت کمال توحید را در تنها همین یک مورد محدود نمی داند، مسایل متعدد و مختلفی را به یاد آورده و آموزش می دهد که چون ما به بخشی از آنها در صفحات آینده به صورت مجزایی خواهیم پرداخت، اینجا به ذکر یکی دو مورد بسنده می نماییم.
     بلخی در جایی انتخاب محبت او (حق) را ملازم با سرکوبی نفس دانسته و به تعبیری آفت توحید؛ و نازیدن بر محبت معشوق حقیقی را غرور نفس و انانیت وی معرفی می نماید، لذا دستور می دهد:
گر عشق آن غیور گرفتن ضرورت است
از نفس خود غرور گرفتن، ضرورت است

 و در محلی دیگر خودفروشی و منیت را آفت و دزد کوی محبت معرفی نموده و یگانه راه رسیدن به هدف را نفی منیت و خودپرستی قلمداد می نماید:
راهی بدو نبردیم با دلق خودفروشی
از خویشتن گذشتیم از او خبر گرفتیم.



[1]- قرآن کریم

[2]- قرآن کریم

خواندن 1216 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار