شنبه, 04 بهمن 1393 09:21

رستن از خویش

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

«خنک آنکه او را در همه عمر نَفَسی
صافی برآید و آن نَفَس بر ضد نَفس باشد و
هر کجا نَفس غالب بود این نَفَس نباشد بلکِ دود تنور بود».

ابوسعید ابوالخیر

      اگر بپذیریم که «خداگرائی» ـ به عنوان بنیادی ترین ویژگی انسان خودساز ـ با خودگرائی و برگرد بُت خویشتن طواف کردن و سر بر آستانۀ آن نهادن در تضاد می باشد؛ و اگر بپذیریم که خداگرائی خود، آزادی است و خودگرائی خود، اسارت، ناچار از پذیرش این مسئله خواهیم شد که تا زنجیر اسارت برپای جان باشد آزادی وی، معنا و مفهومی نداشته و جز خیالی پوچ و تخدیر کننده نخواهد بود.
      آنچه درین رابطه ـ و به ویژه در نظر اول و سطحی ـ قابل تأمل می نماید اینست که: خودسازی با نفی خودخواهی متضاد می نماید، زیرا چنین به نظر می رسد که تا انسان خود را نخواسته باشد و دلش برای خودش نتپد و نسوزد و نسبت به خود احساس مسئولیت نکرده و به خود علاقه و محبتی نداشته باشد، نمی تواند خود را بسازد.

     ظاهر قضیه خیلی روشن و منطقی می نماید ولی از آنجا که مسئلۀ «خود» یکی از چیزهائی ست که هنوز روشن نشده و می تواند جلوه ها و تعینات بی شماری را در بر گیرد، مشکل قضیه سرجای خود باقی خواهد ماند. چه وقتی صحبت از علاقه و محبت نسبت به «خود» به میان می آید، گذشته از اینکه گونه و نوعیت ویژۀ علاقه و محبت روشن نیست، اینکه این خود از چه تعین و جلوه ای برخوردار می باشد نیز پوشیده است. ما خودِ اقتصادی داریم، خودِ عاطفی داریم، خودِ غریزی داریم، خودِ ایمانی داریم، خودِ زیبا پسند داریم، خودِ حقیقت طلب داریم، خودِ احساسی داریم، خودِ عقلی داریم و باز، گاهی هر یک از این جلوه ها محصور و محدود در خود ما و به زبانی رساتر محصور در احساس خود ما، عقل خود ما، تجربۀ خود ما، نیاز خود ما، هوس خود و... است و زمانی فراتر از محدودۀ خود ماست.

     گاهی این خود از حاق هستی خودم سر بر می کشد و جلوه می کند و به نمایش خویش می پردازد و در تحقق خویش می تپد و گاهی از بیرون از مرز وجودی من به من حمله می کند، در من رخنه می کند و خویشتن را بر من تحمیل می کند و مرا از پذیرش خویش ـ بصورتی موجه و عاقلانه یا غیر موجه و نابخردانه ـ ناچار می سازد.
     آنگاه که انسانی ادعا می کند: «من آب می خواهم و این واقعاً «خود» من هستم که به آب نیازمندم و احساس احتیاج می کنم» تا آنگاه که ادعا می کند: «من ظرفشوئی برقی ناسیونال، آمریکائی و یا آلمانی و... می خواهم و این واقعاً «خود» من هستم که به ظرفشوئی نیازمندم و احساس احتیاج می کنم» مساوی و مطابق است؟! و این هر دو واقعاً یک «خود» است که سروکله نموده است یا اینکه در جلوه ای واقعاً «خود» اوست که می خواهد و اعلام هستی و اظهار نیاز و... می کند و در جلوه ای دیگر «خودِ» دیگران (= خودجمعی) و نظر پسند دیگران است که در او رخنه کرده و خود را بر او تحمیل کرده است و او اینک در واقع امر خواست و آرزو و نظر دیگران را از آن خویش پنداشته و به جای «خود شخصی» و واقعی خویش گرفته است؟! آیا اگر مردم داشتن ظرفشوی برقی فلان را بد ببیند و بد بدانند، باز هم او حاضر است بگوید که: این واقعاً خود من هستم که آنرا انتخاب کرده و پسندیده و بدان احساس نیاز کرده ام؟!

     وقتی داشتن فلان چیز و یا پوشیدن فلان لباس و استعمال فلان شیء «مُد» شد، و شخصی خواست بواسطۀ حاکمیت مد زمانه ـ و بواسطۀ اینکه از قافلۀ مد عقب نیافتاده، اُمّل و عقب افتاده معرفی نشود ـ از آن مُد پشتیبانی و پیروی کند، این دیگر خود او و «خودِ واقعی» او نیست که از طریق پیروی از فلان مد به جلوه گری پرداخته است، بلکه این خودِ جمعی و در واقع پسند و نظر دیگران است که از هستی او سر در آورده است.
     دقیقاً، بواسطۀ همین انعکاس پسند دیگران و جلوۀ «خود»های متعدد برونی از هستی اشخاص می باشد که مسئله روشن شده و متوجه می شویم که نه تنها خودسازی با نفی خودخواهی متضاد نمی نماید که عملاً وارد این میدان شدن وجیبه ای است انسانی. زیرا اگر به معنای درست این گفته دقیق شده و از لفظ گذشته به معنا نظر اندازیم، محتوای واقعی و انکار ناپذیر خودسوزی و خود ستیزی و نفی خود را خودسازی، خودجوشی و اثبات خویش تشکیل می دهد؛ چه آنکه به سوختن خود مشغول است، بر آن نیست تا جلوۀ اصیل و استعدادهای بالنده و بارور خود را بسوزاند و ازین طریق خود را بسازد، زیرا اگر بنا را بر چنین خودسازی نهاده باشد، به ویرانگری و پوچی و نابودی خودش خواهد انجامید، بلکه انسان خودسوز با زائده ها و جلوه های مخرب و خارهای بی حاصلی به جنگ برخاسته، و آتش بر خرمن آن زائده هایی می افکند که مانع رشد واقعی او شده اند، مکروب هائیکه از بیرون بر او حمله کرده اند! علف های هرزی که می خواهند با پیچیدن به درخت وجودش و گرفتن نیروی حیاتی وی او را از پا بیفکنند!
     در خود ستیزی نیز همین طور، زیرا مبارز و مجاهد این میدان با آنچه مانع رشد و کمال «خودِ واقعی» و فطرت خدائی اوست می ستیزد.
     بهر حال، اصل مبارزه با خودِ خیالی و یا اصل خودستیزی از قدیم ترین ایام، در میان همۀ اقوام و ملل به نسبت ها و جلوه های مختلفی وجود داشته است، تا آنجا که یکی از اهداف مهم بعثت
پیام آوران الهی را همین امر تشکیل داده است. هر چند آنان از این مسئله به عنوان «مبارزه با نفس» و هواهای نفسانی یاد نموده ضمن تبلیغ ضرورت این مبارزه یادآور شده اند که لازم است انسان خودساز مواظب خویش بوده و نگذارد تا هواهای نفسانی بر او غالب شده و نظم زندگی و تعادل فطری وجودی او را بهم ریخته و هویت الهی او را مخدوش و مغشوش بسازد.

     آنچه تذکرش برای عده ای از مردم شاید خالی از فائده نباشد اینست که این اصل بسیار عمده و مهم امروز پا از دائرۀ اخلاقیات و امر و نهی های دینی فراتر نهاده و تا آنجا گسترش یافته و ضرورت آن مهم و حیاتی شناخته شده است که حتی عده ای از روان شناسان خداناپرست ـ ولی شهره و صاحب مکتب روان شناسی ـ را به تبلیغ واداشته است تا با فریادهائی بلند به مردم هشدار دهند: سلامت شما و رمز دقیق و اصلی خودسازی شما در مبارزه با خود دروغین و عوضی شماست. در واقع اینان پس از صدها سال به همان جائی رسیدند و به گوشه ای از همان واقعیت هائی دست یافتند که پیام آوران الهی در هزاران سال قبل رسیده بودند.
     در میان روان شناسان پرآوازۀ دوران معاصر هستند کسانی که با دقت و ظرافتی شایسته متوجه اصل خودسازی شده و ویژگی انسان خودساز را یکی یکی بر شمرده اند! «یونگ» (1875 ـ 1961 م) بعد از اینکه مسئلۀ ضمیر ناهوشیار «فروید» (ناهشیاری که فروید مد نظر دارد و آنرا ریشۀ اکثر فعالیت ها می داند) را مورد اشکال قرار داده و مباحث ویژه و آکادمیک خود را بیان می دارد در مورد انسان «فردیت یافته» یعنی انسانی که به مرتبه ای از کمال انسانی خود دست یافته است دارد که:
     «دومین جنبۀ فردیت یافتن مستلزم فدا کردن هدفهای مادی دوران جوانی و ویژگی هایی از شخصیت است که شخص را قادر به کسب آن هدف ها (هدفهای مادی) می کرد».[1]
     از سوئی باید بپذیریم که انسان همیشه و در هر آن مشغول خودسازیست و هر لحظه «خودِ قبلی» را ترک گفته و نفی کرده و به اثبات و جذب «خودِ تازه و جدید»ی از خویش مشغول می باشد.[2]

     منتها در بسا از موارد اشتباه کرده بجای اینکه با بکار گرفتن عقل خویش در جهت کمال خویش، و رهائی خویش و گسترش ابعاد انسانی خویش عمل کند، در جهت تخریب و ویرانی خویش عمل می کند، و خواهی نخواهی خودی انحرافی، شکسته، آسیب پذیر و علیل را جانشین خود قبلی می سازد.
     راز اصلی مسئله در اینست که انسان بواسطۀ سنخیت با «نامحدود» در پی آنست که «خود» را گسترش بدهد و چون مظهر و تجلی گاهِ نامحدود می باشد می خواهد به صورتی نامحدود پهنه و ژرفا یابد و تا همه جا و همیشه (تا ابدیت) حضور خود را مسجل نماید.
     شاید بتوانیم مدعی شویم که این گرایش ــ که گرایشی فطری و در شرایطی موجه و زیبا هم هست ـ دو بخش جدای از هم دارد:
1- بخش تکوینی
2- بخش غیر تکوینی

     بخش تکوینی قسماً جبری و منوط و مربوط به قانونمندیهای فطری و طبیعی ـ اعم از روانی، بیولوژیکی، فیزیولوژیکی و غیره ـ بوده و قسماً هم مربوط به علم «ابدان»، (نحوۀ شناسائی بدن، قوانین بیولوژیکی، فیزیولوژیکی، بیوشیمیک و...) می باشد چه این علوم بیشتر در خدمت بخش تکوینی بوده و براساس همان قوانین ثابت و خلاف نابردار و ابطال ناپذیر هستی عمل می کنند،
با حفظ این معنا که آگاهی از آنها و وسائل آنها می تواند به بخش تکوینی خدمات ارزنده و شایسته ای انجام دهد.

     اما بخش غیر تکوینی که مربوط به خودِ انسان و گرایشهای ارادی و آزادانۀ خود او می باشد، با آنکه ظاهراً در گزینش و اختیار آنها هیچ جبر و اکراهی نبوده و شخص خیال می کند این خودِ اوست که زمینه ای را هدف قرار داده و انتخاب نموده است، اما چون اغلب در تشخیص نیازها و گرایش های واقعی ـ که مربوط به خود واقعی انسان می باشد ـ از نیازها و گرایش های کاذب و غیرواقعی ـ که مربوط به خود کاذب و تحمیل شده بر انسان می باشد ـ اشتباه رخ می دهد، نتیجۀ قسمتی از این گرایشها و به اصطلاح خودسازی ها به عکس بوده و به خودسوزی و ویرانگری می انجامد. و چون رشد و کمال واقعی این خود (خود اصیل و واقعی) مربوط به استشعار بر خود و رسیدن منطقی و خردمندانه به خودشناسی می باشد، حال، اگر خودشناسی کامل و درست و منطقی بود، شخص داراییهای بالقوه و نیروهای فطری و جوهری خود را به فعلیت می رساند، و به زبانی دیگر هویت و شخصیت و در واقع «خود» را گسترش می بخشد و کامل می سازد، ولی اگر خودشناسی کامل نبوده، روش، ابزار و راه تحقق آن آسیب پذیر و انحرافی باشد، انسان دست از کار گسترش خویش برنداشته بلکه «خود» را در رابطه با چیزهای برون از خود گسترش می دهد.

     در واقع همۀ قدرت پرستان، شهوت پرستان و هوسباران خودسازانی هستند که فکر تحقق آنها را بدان جاها کشانیده است. ولی از آنجا که راه، وسیله و روش خودشناسی آنها اشتباه و نابخردانه بوده بجای اینکه آنها را به خودشان آشنا بسازد، از خودشان بیگانه ساخته و مثلاً به قدرت کاذب، شهرت کاذب و... آشنا ساخته است. در واقع چون اینان «خود» را نیافته و نشناخته اند ـ و بدتر از آن چون هنوز قدرت راستین و اصیل را از قدرت کاذب و دروغین تمیز نداده اند ـ جمع آوری و گسترش قدرت را خیال گسترش خود می کنند.

     دقیقاً در رابطه با دریافتن همین معناست که بلخی متوجه شده است: افراد آشنا به خود، دلسوز به خود، علاقه مند به خود، دلبستۀ به خود و لاجرم عاشق تکامل بخشیدن خود در جوامع امروزی بسیار کم می باشند. چه رسیدن به این مقام و درجه چنانکه بعد از این خواهد آمد، کار ساده ای نبوده و با تلاشها، ایثارها و از خودگذری های طاقت سوز همراه می باشد و درست بواسطۀ همین قدرت شکنی است که اغلب در میان امروزیها تعداد نفس پرستها و اسیران هواهای نفسانی رو به فزونی نهاده است و به قول خود بلخی:
     رستهگان نیک نام از فتنۀ او اندکند
     هر کجا بینی به افزایش بود بدنام نفس.

     ما منکر نیرو و قدرت «خود» آدمی زادگان نبوده و معتقدیم که انسان خودساخته دارای قدرت و توان چشم گیری می باشد، اما در عین حال همۀ انواع قدرت ها را قدرت «خود» اصیل آدمی زاده به حساب نیاورده بلکه میان قدرت کاذب و اصیل قایل به تفاوت می باشیم.
     خودِ نیرومند و صاحب قدرت آن «خود»ی است که ضعف و هراس و تزلزل در او راه نداشته و قدرت راستین قدرتیست که صاحب آن دلهرۀ گم شدن، دزدیدن، رنگ باختن و کم شدن آنرا نداشته باشد.
     انسانی که قدرت علمی دارد، چون علم یا قدرت علمی قدرتیست اصیل و واقعی و واقعاً به «خود» شخص مربوط می باشد، نه دلهرۀ گم شدن آنرا دارد، نه دزدیدن و غیر آنرا. ولی آن
قدرت پرست مثلاً تاجر و یا سیاستمداری که همۀ تلاش خود را صرف بیشتر ساختن ثروت خود و تضعیف قدرت و ثروت دیگران می سازد، همۀ این ترس ها را دارد و در واقع ترس پولدار شدن دیگران و یا قدرتمند شدن دیگران است که او را به دامن عفن این حرص کشنده انداخته است.
     او از این می ترسد که مبادا دیگران قدرتمندتر شده و دیگر حکم او را نپذیرند، پس در حقیقت امر او ترسوئی است که از طریق چپاول قدرت دیگران، به گسترش خیالی و وهم آلود خویش کمر همت بسته است!

     او در طول این مدت به گسترش خویش مشغول نبوده بلکه به زائل نمودن ترس و ساختن نقاب و پرداختن سنگری مشغول بوده است که بتواند ترس و تزلزل او را از دید دیگران پنهان داشته و وی را آدمی متعادل نشان دهد. واقعیت همۀ این موارد در زمینۀ انسانهای شهرت پرست، شهوت پرست و... نیز صادق تواند بود. زیرا آنچه واقعیت دارد اینست که آدمهای ناقص می خواهند، باشند، اما چون تصویری از خود کامل و در واقع «از آنچه باید باشند» ندارند، به قول امروزیها: معمولاً، «عوضی» می شوند. و درست بر مبنای همین واقعیت بود که گفتیم خودخواهی ناشی از ناخویشتن شناسی است و نیز آمد که خودخواهی ناشی از ناخود دوستی و نداشتن محبت و علاقۀ به خود می باشد.
     عبارت دیگر این معنا چنین تواند بود که: خودخواهی محصول نفرت و گریز از خویش است. زیرا انسانی که متنفر از خود نباشد، از خود فرار نمی کند تا به دیگری بیامیزد و بیاویزد؛ او به خود می آویزد و خویشتن را پهنه و ژرفا می بخشد، نه ثروت مادی و شهوت پوچ خردبازانه را، تا خود را در پناه غیر خود ـ همچون مال، شهرت و... ـ کامل و تحقق یافته خیال کند.

     بررسی واقعیت ها ثابت می دارد که انسانهای خودخواه ـ و در اصل خودگریز ـ خود را در پناه غیر خود و چیزهای برون و بریده از خود کامل می یابند، اینان ضعف، فقر، ترس و ناتوانی خود را در پشت نقاب قدرت و شهرت و ریا و تکبر و غیره پنهان می دارند، اسیر تظاهر کاذبی هستند که خود به کذب آن باورمند بوده، در بسا از موارد پذیرش عوام ـ آنهمعوامکالانعام و بل هم اضل  ـ را نشانۀ کمال خویش می پندارند. در واقع اینان بردۀ فکری و اسیر پذیرش عوام و پیرو و بی ارادۀ تجویز و یا عدم تجویز اینان هستند.

     نزد این دسته از خود باخته ها معیار اصلی و اصیل ارزشها، پذیرش عوام است، و درست بواسطۀ همین جلب توجه عوام است که می بینی هر نوع بردگی، پستی و رذالتی را تحمل می کنند. همین آقائی که ثروت و شهرت خویش را در برابر عده ای سپر و حجاب نارسائی های خویش ـ که اتفاقاً بخش عمده ای از هویت او را فراگرفته است ـ قرار می داد، چون به کسی برسد که از او برتر است ذلیلانه و رذیلانه زانو بر زمین زده، چاپلوسی و موزه پاکی و دنائتی به خرج می دهد که تعجب هر انسانی را بر می انگیزد.
     اینان نه تنها آن شهرت کاذب و آن قدرت دروغین را سپر و حجاب بروز بخش عمده ای از نارسائی های خویش قرار می دهند که در خیالات و پنداشته های خویش نوکری و بردگی های رنگارنگ سیاسی، اجتماعی، نظامی و اقتصادی خویش را نیز سپر و حجاب ترس و فقر و ضعف و عیب و بی هنری خویش قرار می دهند. و چون پیرو تجویز غیراند، بوقلمون صفت بوده و نزد هر دسته ای به رنگ همان دسته در می آیند و به ساز همانها می رقصند، و دقیقاً پس از درک همین واقعیت است که متوجه می شویم بلخی همۀ رنگ عوض کردنها، همۀ رنگ باختن ها و همۀ غوغاهای رنجبار را ناشی از همین قرار گرفتن در مسیر انحراف و خودباختگی و به زبان خودش «نفس پرستی» قلمداد کرده و فریاد بر می آورد:
     وغای دهر نیست به جز خواهشات نفس
     گر فتنه در ممالک و تفریق مشرب است

     زیرا اگر «خود» بیش از یک جلوه نمی داشت، هر کس هر تلاشی می کرد، نتیجه و ثمره اش کمال و گسترش آن «خود» بود و در چنین شرایطی اینهمه تضاد و تخاصم و افتراق و بی اعتمادی بروز نمی کرد. چه انسان دارای فطرتی یگانه است و این فطرت اگر در راه «خودش» باشد که تزاحم و تخاصم معنا و محلی پیدا نتواند کرد، پس می رسیم به اینکه: هر گاه انسان آن «خود» واقعی را نشناسد و در جهت تحقق «خود»ی عوضی عمل کند، یقیناً نتیجه همین است که هست و می بینیم. و بقول بلخی
     تا نفس شوم سرکش پیمان شکن بجاست
    قانون هیچ ملک نشد متکای خلق

     چون هر کس متناسب با خواست خود و بینش خود و برداشت خاص خود از «خودش» به عملی روی آورده و به زمینه ای می پردازد، حتی زمینۀ واحدِ اجتماعی نیز تحت تأثیر انگیزه ها و نیات مختلف، نتیجۀ واحدی ببار نخواهد آورد. شاید بتوان گفت که علت اصلی این بدبختی همان است که بلخی خود بدان رسیده است و چه نیکو:
     از جویبار وصل جدا گشتهایم حیف
     کاینسان خراب نفس شدیم از سراب نفس

     چه ما «خود»ی دروغین و در واقع «سراب نفس» را بجای خود واقعی و «نفس واقعی» خود گرفته و دیوانه وار سراب را دنبال نموده ایم.
     از سوئی چون این سراب در هر بخشی از اجتماع به گونه ای جلوه گری و خودنمایی داشته و ما را بخود می خواند، لذا نزد هر دسته ای چیزی مورد پذیرش و یا انکار می باشد. در یک کلام
می توان مدعی شد که انسان خودباخته دارای یک شخصیت و هویت واحد و به زبانی دقیقتر «خودی یگانه» نبوده در شرایط مختلف، چهره ها و شخصیت های متفاوتی به خود می گیرد، زیرا همانگونه که آمد، چون او بردۀ پذیرش عوام و وابستۀ قبول آنهاست و از سوئی خیال می کند آدمیت وی در گرو همین پذیرش می باشد، و باز چون خیال می کند یگانه راه جلب توجه عوام همان چسبیدن به خود کاذب و جلوه ها و سراب های پوچ و مسخره است، به قول بلخی بجای پرداختن به «دل» (خود واقعی) به دانه (= سراب نفس) پرداخته و این زمینه ساز حرصی می شود که هم هویتش را تهدید می دارد و هم آبرویش را؛ هم آزادی اصیل او را از وی می گیرد و هم او را بدام حرص و جهالت و توهم و... می اندازد، زیرا:
     هوای دانه اندازد به دامت
     ز جنت هم اگر خواهیش چیدن

و یا:

     جنس طمع مگیر و مبر آبروی خویش
    آزاده خاک خورد و به کس اعتنا نکرد

     انسانیکه به خودشناسی رسیده است بواسطۀ رسیدن به دانه ای ـ اعم از اینکه این دانه دانۀ قدرت باشد، یا شهرت و یا هر دانۀ دیگری ـ دل خود را از دست نمی دهد و بردگی حرص و طمع را
نمی پذیرد. زیرا او آزاد بودن را اصالت می بخشد نه اسیر بودن را. لذا همچون انسان حریص و طماع اسیر نفس و خیالات پوچ و نفسانی خود نمی باشد و باز نه تنها نمی باشد، که با این بردگی و اسارت مبارزه هم می نماید.

     با این مایۀ از بینش، به اعتباری می توان گفت که: نفی خود (= خود ستیزی = نفس ستیزی و دشمنی با نفس) ناشی از خودشناسی و ناشی از علاقه و محبت به خود می باشد، یعنی اینگونه از خودستیزی، گونه ای از خویشتن دوستی بوده و پلی ست که انسان را از خود کاذب دروغین به خود واقعی او می رساند. فرانکل (1905 م) که خود یکی از روانشناسان بنام این دوران می باشد
در اهمیت خودستیزی برای خودسازی گفته های زیبائی دارد که ذکر پاره ای از آنها خالی از فایده نتواند بود.

     «به نظر فرانکل، انگیزش اصلی ما در زندگی، جستجوی معنا نه برای خودمان بلکه برای معناست؛ و این؛ مستلزم «فراموش کردن» خویشتن است. شخص سالم از مرز توجه به خود گذشته و فراتر رفته است. انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن.[3]
     «... به اعتقاد او، جستجوی هدف تنها در خود، شکست خود است».[4]

     به هر حال، از آنچه آمد عظمت و ضرورت خودشناسی روشن گردیده و موجه بودن ادعای اینکه: خودشناسی یکی از عمده ترین مؤلفه های کمال انسانهای سالم می باشد، نمایان شده باشد، زیرا انسان کمال خود را می شناسد، خواستها، انگیزه ها و هدف خواستها را دقیقاً شناسایی می کند، علاوه بر اشراف خردمندانه و ارزشمندانه بر خواستها و آرمانها و اهداف و اعمال خویش، و گذشته از داشتن آگاهی و دانش و اشراف بر خویش، نسبت به خود بصیرت و بینش ویژه ای دارد. او خود (حقیقت خود) را شهود می کند؛ پندارش انتخابی و آگاهانه است، چه رسد به گفتار و کردارش.

     طبیعی ست که این مایه و این مرحلۀ از خودشناسی نتایج مهم و مؤثری دارد که علاوه بر واقعیت نگری و «واقعیت پذیری بجا» و «واقعیت ستیزی بجا» خویشتن شناسی و ایمان به هویت خویش را ایجاب می کند؛ زیرا همانگونه که آمد و در اندیشه های والای بلخی نیز مشاهده نمودیم، انسان کامل بر خلاف آدم های ناقص ـ که خود را حقیر و بی هویت می پندارند ـ هویت خود را کامل، والا و گسترده می شمارد.
     در فصل پیشین متوجه شده و دریافتیم که بلخی هویت «انسان کامل» را اصل همۀ مخلوقات می داند، او انسان کامل را علت غائی خلقت شمرده و حاکمیت وی را ساری در همۀ علل و اسباب به حساب آورده و سایر پدیده ها و مخلوقات را آیینه ها و وسایل انعکاس و تجلی نور حقیقت انسان کامل قلمداد می نماید.
     از سوئی چون بلخی معتقد است که رسیدن به این بینش از خود و باورمندی بدان به اعتباری، انسان را عاشق هویت خودش ساخته و از هر چه مادون این هویت قرار گرفته است می کند و به فراخود «خدا» سوق می دهد، با اظهار و ابراز راههای خودسازی تلاش می کند، تا مسافت این راه را کوتاه ساخته و با بخشیدن نیروی معنوی به انسانها، آنها را در پیمودن هر چه سریعتر این راهها یاری رساند.

     قرار دادن خود واقعی انسان در مرکز گرایشها و فعالیت ها تنها به سید ما بلخی محدود نبوده و همۀ دلسوزان به انسان و انسانیت پس از رسیدن به درک عظمت مقام انسان، این مسئله را فریاد نموده و حتی بعضی همچون پیر روم دل را جوهر عالم قلمداد کرده و نعره سر داده اند که:
     پس بود دل جوهر و عالم عرض
     سایۀ دل، کی بود دل را غرض

و یا:

     جوهر است انسان و چرخ او را عرض
     جمله فرع و سایه
اند و او غرض

     طبیعی ست وقتی انسانی به این مایه از بینش دست پیدا کند، نوعی حس فردیت (= یگانگی = بیبدیلی) به وی دست داده و با پیدایش نوعی استغناء از غیر و اعتماد و اتکای به خویش و استقامت و... از محدودیت های فردی و سراب نفس رهائی حاصل کرده و به سوی ساختن و پرداختن خویش گام بر خواهد داشت، و درست بواسطۀ درک همین معانی ظریف است که بلخی ضرورت خودسازی را از طریق مبارزه با نفس صریحاً چنین ابلاغ می دارد:
     ما پنجه دادهایم به دیو شرور نفس
    خیری از این شرور گرفتن ضرورت است

    و یا:
    سبکباری ضرورت مینماید
    چو آخر کاروان در ارتحال است

    بلخی دلایل موجه بودن بریدن از نفس یا نفی خودِ دروغین و ستیزه کردن با وی را ضمن ابیاتی چنین بیان می دارد:
    کام دل از این دهر چه جوئی که پس از کام
    ناکامی و صد محنت دلکوب دگر هست

     طبیعی ست آنکه دنیا و زخارف دنیائی را مراد و آرمان خویش قرار داده است، چون کمیت اینها زیاد، توان و عمر انسان کم و تصادم و تزاحم زمینه های مربوطه بیشمار است با رسیدن به یکی از این خواستها متوجه می شود که صدها خواست پر محنت و پر مشقت دیگر بجای است.

    و باز:
    مژدۀ اقبال دارد دائم از آمال و نیست
    جز ندامت نعمتی بر سفرۀ انعام نفس.

    و این پشیمانی بدان جهت است که گروندۀ به سراب نفس، در ابتدا به خود مژده رسیدن به آب گوارای زندگانی و چشمه سار شفاف، عطش زدای و آرامش بخش کمال بار و... را می دهد، اما وقتی بدان نزدیک می شود در می یابد که آنچه او آب پنداشته جز خیالی نبوده است.

     و باز:
     آرزو را هست هر انجام آغازی دگر
     گر دو عالم می
بجوشد پر نگردد جام نفس

     زیرا این حرص و یا خواست (خواست های نفسانی) چون از عهدۀ اشباع بر آمده نتوانسته و نیز توان بخشیدن اطمینان خاطر و ایجاد کردن سکینۀ قلبی را ندارد، و نمی تواند آن آرامش روحانی را به انسان هدیه کند، علت را در کمیت ها سراغ گرفته و گمان می نماید اگر مقداری دیگر بگیرد پر خواهد شد و سیراب، لذا وقتی به انجام هر یک از خواسته ها می رسد متوجه می شود که تازه به آغاز خواسته ای دیگر رسیده است و همینطور...

     لذاست که خود بلخی دردمندانه و مویه کنان می نالد:
     کرد از عجل غروب بسی آفتاب عمر
     لیکن دمی خموش نشد التهاب نفس

     و باز رسیدن به جوهر همین بصیرت و بینش است که اعلام می دارد:
     کامیابی جستن از تسویل نفسانی خطاست
     کامیاب ذوق معنی کیست جز ناکام نفس

     چه تا گردن نفس را با تیغ ایثار و اخلاص نبری و ناکامی اش را جشن نگیری، تا بت نفس خویش را نشکنی و بر پیکر در هم کوبیده اش، مدرسۀ خودسازی بنا نکنی به فوز و فلاح و رستگاری نمی رسی، زیرا بفرمودۀ پیر بلخ:
     مادر بتها بت نفس شماست
     زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست

***

     چون زخود رستی همه برهان شوی
     چونکه گفتی بنده
ام، سلطان شوی

     از سوئی آنچه درین مورد ویژه قابل دقت می نماید اینست که بلخی همچون سایر موارد بر آن نیست تا همه جا از براهین عقلی و دساتیر اخلاقی بهره گرفته، راه رسیدن به خود واقعی را محدود در میدان علم و فلسفه و... نماید، لذا متوجه می شویم که به عنوان مردی که از دردی صحبت به میان می آورد، راه درمان و داروی شفا بخش آنرا نیز گوشزد می دارد، بی مهابا اعلام می کند که:
     از علاج این مرض پیر خرد محروم ماند
     با شعاع عشق درمان می
توان آلام نفس

     زیرا تا نور عشق و حرارت گدازندۀ این اکسیر اعظم نباشد، کُندۀ نمناک و سفت نفس همیشه دود داده، فضای چشم را آکنده و چشم باطن را کور خواهد نمود. لذا شایستۀ انسان راه طلب و دوست خواه آنست که بار خویش بر کوی محبوب افکند و با برق تیزتک محبت مسافت این راه را طی نماید، که خود بلخی نیز گفته است:
     راهی بدو نبردیم با دلق خود فروشی
     از خویشتن گذاشتیم، از او خبر گرفتیم

     زیرا تا انسان خود را محور همۀ هستی و همۀ آرمانها و عمل های خود قرار می دهد و برگرد همین محور گردیده و از خود فراتر نمی رود، به بیرون از خود (خدا) نمی رسد و تنها زمان، و تنها راهِ رسیدن به فراتر رفتن از خود اینست که انسان از کوچۀ خویشتن بگذرد، یعنی خودِ دروغین خویش را، راه بسازد و با پای محبت که همان پای خود واقعی می باشد از این راه بگذرد، آنجاست که از او سر بر خواهد آورد و خبر خواهد گرفت.
     رسائی فکر بلخی در رابطه با مسئلۀ خودسازی و شناخت راه ها و وسایل این امر شایسته، درین نکتۀ ظریف نهفته است که بلخی متوجه آفتی که ممکن است دامنگیر انسان خودساز بشود بوده و او را متوجه ظرافت دامی که بر سر راهش نهاده اند ساخته است. او این دام را گوشه گیری و جدا شدن از خلق و نیازهای خلق و درد خلق و درمان خلق و نشستن در گوشه ای تنها و بریده از مردم قلمداد کرده و آنرا تضییع وقت می خواند.
     تضییع وقت تا چند در خانقاه صوفی
     پرهیز خود پرستی، ارشاد راه کافیست

     بلخی اینگونه مبارزه با نفس و تقوی جوئی را، مبارزۀ منطقی به حساب نیاورده، و گونۀ دیگری از گمراهی می شمارد، زیرا در چشم انداز بلخی تقوای واقعی همان ستیزه نمودن با نفس در کارزار حوادث و رویدادها و خواست هاست؛ طبیعی ست آنکه گوشه ای می گیرد، از ناتوانی است، زیرا اگر از توانمندی بود و اگر توانسته بود جلو خواهشات نفس را گرفته و منکوبش نماید، و اگر عقل بر نفس پیروزی یافته و احکام و آرمانهای عقلانی بر احکام و هواهای نفسانی غلبه حاصل می کرد و خلجانِ «خواستن ها» فروکش می نمود، نیازی به خزیدن در گوشه ای پیدا نمی شد و مبارز میدان خود و مجاهد سنگر خداگرائی سرافراز و سربلند، رها از نیش خواهشات نفسانی و زنجیر هواهای شیطانی به حفظ میدان پاک شده از لوث نفس می پرداخت.

      پس گذشته از اینکه قسمتی از این گوشه خزیدنها از ترس، ضعف و شکست می باشد، گاه نفس این گونه گوشه گیری ها نتیجۀ مستقیم غلبۀ نفس است. زیرا نفس که در میدان تقوای ستیز به شکست مواجه شده با پناه بردن بدخمۀ تقوای گریز، بر آنست تا خود را اثبات کرده و توجه مردم را بخود و به تقوای خود و پاکی و پاکیزگی خود جلب کند.

     سخن درین مورد به درازا کشیده، با همۀ اینها اگر بخواهیم در یک گذر شتابنده و خلاصه نظر بلخی را هم در مورد خودشناسی و مسایل مربوط به آن و هم در مورد خودسازی و آنچه با آن در ارتباط می باشد، برای خوانندۀ عزیز بیان نموده و سراغ بدهیم یاد آوری و تذکر مجدد این بیت بلخی را به عنوان حسن ختام کافی می دانیم:
     ای برتر از ملائک لختی به خویش بازآی
     در دست نفس تا کی افسار زندگانی



[1]- روانشناسی کمال، ص 180

[2]- زیرا هر انسان زنده ای در پی تحقق ـ آرمانهای ـ خویش است و چون در هر آن، هدف همۀ تلاشهایش را نزدیک شدن به آن آرمانها تشکیل می دهد، می توانیم بگوئیم که او از خود ـ به عنوان منزل قبلی و خودِ نیازمند آرماندار
ـ حرکت می کند تا به خود ـ به عنوان موجودیکه قسمتی از نیازهایش برآورده شده است ـ برسد.

[3]- روانشناسی کمال، ص 207

[4]- روانشناسی کمال، ص 208

خواندن 1287 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار