پنج شنبه, 16 بهمن 1393 05:36

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 120 تا 132

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
همه تو
جز یاد تو دهر را نوائی نبود
جز نور تو نقش ما سوائی نبود

این گفتۀ ما که: جز تو و جلوۀ تو
نبود به جهان؛ به جز هوائی نبود

عکس
یاران! گل ناله دیدنی می باشد
تصویر غمش شنیدنی می باشد

زایینۀ او عکس رخش باید جست
زان غنچه، گلاب چیدنی می باشد

بشکن
از ساغر یاد او خماری بشکن
دستی بفشان، سکوت تاری بشکن

مستان قبیله را شبی دعوت کن
آئینۀ هش به پای یاری بشکن

کُجا
نقاش هوس کجا؟ غم یار کجا؟
در کوی یگانگی طلبکار کجا

مجنون خیال، ادعائی دارد
آئینه کجا؟ تهمت دیدار کجا

درد دل!
از دل چه خبر؟ اگر ترا میهن نیست
وز رنگ نشاط؟ اگر ترا گلشن نیست

رفته است زیاد تو هم این و هم آن
آغوش یکی ازین دوات مأمن نیست

آوازه
آئینۀ راز آسمانم به بر است
مادینۀ بختِ نوجوانم به در است

آوازۀ وصل تو بهارم کرده است
زان، شور حیات جاودانم به سراست

درخواست
یاران! میِ همدلی بجامم ریزید
جانمایۀ همرهی به کامم ریزید

احساس و امید و عشق را حل سازید
در شیشۀ نشوه جوش نامم ریزید

خون خدا
گویند ز کربلا بلا جوشیده است
نی نی؛ همه ساغرِ ولا جوشیده است

شوریدگیِ دلِ جهان از میِ اوست
زیرا که ازو خون خدا جوشیده است

تماشائی
ناز تو نیاز را تماشائی کرد
سوز رگِ ساز را تماشائی کرد

افزود به آبروی اورنگ نیاز
سودای گداز تماشائی کرد

شکست
از زهد فروشی کمر دین بشکست
مینای خلوص و وحدت از کین بشکست

زین قوم که رسواتر از آلودگی اند
قلب خرد و شهود و آئین بشکست

دلگیر
از بی خبرانِ بی هنر دلگیرم
وز دیدنِ عاشقان لذت سیرم

ای دشنۀ آگهی! شبیخونت کو
زیرا که به قدر ناامیدی پیرم

تا کی
پامال هوای جسم بودن تا کی
زایینۀ غم، جلوه نمودن تا کی

از مسند عزّت و شرف دوری چند
تحقیر و مداهنت درودن تا کی

باید
دل، آینۀ حسن نکویش باید
رخ، آبله ئی بر سر کویش باید

گر رفتنِ از خویش روا می باشد
چون نغمۀ بیخودی به سویش باید

بگذار
گامی دو سه، از بهر نجاتم بگذار
مُهری به صحیفۀ براتم بگذار

دل کشتۀ زهر دورۀ دوری شد
بر لب، لبی از بهر حیاتم بگذر

برخیز
برخیز که شیشۀ هوس را شکنیم
پیمان خموشیِ عبث را شکنیم

بر نغمۀ سجده شور دیگر ریزیم
در کوچه بیخودی نفس را  شکنیم

...کردت
سودای قبول خلق، گمراهت کرد
تزویر و ریا فسردۀ جاهت کرد

زهدی که در او نبود رنگی ز خدا
زندانیِ رنج و درد جانکاهت کرد

پیغام
ساقی! سحر است جام گلفامم ده
رنگی به شرار سجدۀ خامم ده

تار نفسم ز نغمه رنگین فرما
وز محفل وصل، یک دو پیغامم ده

مهمان
سامانکده فقر و فنا کوی من است
تسنیم گداز سینه در جوی من است

آئینۀ جلوۀ بهار اندودش
مهمان نگاه آشیان پوی من است

پیام
از عطر پیام اِرجِعی جان بالد
فتوای بقا به کوی جانان بالد

چندیست خمار شور این آهنگم
تا بوسۀ ترد وصل، عریان بالد

استواء
ای غرقۀ موج لطف و صهبای کرم!
وی نشوۀ ساغر خرد سوز قدم!

گر محو خرام جلوۀ او باشی
فرقی نکند برای تو دیر و حرم

آباد
تن زار کنیم تا که جان شاد شود
اقلیم شهود و کشف آباد شود

تا گردد ز آئینۀ دل نزدائیم
کی جلوۀ او بهار بنیاد شود

خوشا...
خوشباد به حال آنکه آگاهی برد
اخلاص و شهود و عشق و شیدائی برد

جز آینۀ عمل، که در گور بُرَد؟
آن گِرد نما، که با خودت خواهی برد

خالی
بر لب نه فغان، نه گفتگوئی دارم
در سینه نه دل، نه آرزوئی دارم

حیران شده مرگ تا چه گیرد از من
زیرا که نه رو نه آبروئی دارم

اورنگ
چون نغمه عاشقی دعایش گردید
بیتابیِ وصل آشنایش گردید

وقتیکه ز آئینۀ خونش سر زد
در سینۀ آفتاب جایش گردید

معنی زندگی
ای یافته عشق را در آئینۀ جان
گم کرده در او تمامِ پیدا و نهان

رمزی دو بریز ازان بگوش دل ما
تا معنی زندگی شود سبز و عیان
ساغر هجر
می ترسم از اینکه یار ننماید روی
آتش فکند به دیده ام از هر سوی

با ساغر هجر کیفر من بدهد
چندانکه ازو نه رنگ یابیم و نه بوی

افشا
پیمانۀ شوق انجمن آرا شد
 بیمار نگه ز دیدنت شیدا شد

سرّی که به زخم دل نهان بود مرا
با نغمۀ اشک، ناگهان افشا شد

دارائی
پیراهنی از نیاز بر بالا داشت
یک دشت گل گلداز بر بالا داشت

در سجده چو ناله اش تلاطم می ریخت
صد قافله سوز و ساز در بالا داشت

گمان
دل عزم دیار بی نیازی دارد
آهنگ عروج سر فرازی دارد

اینگونه می می رود ز خود، پندارم
دلدار، قرار دلنوازی دارد

ستم
ز آوارگی ام، درد و محن می جوشد
وز بی کسی ام، زخم علن می جوشد

آنقدر فرامشی به من کرده ستم
کز یاد من، اشک انجمن می جوشد

داغ غم
لذت کنم ار خط، الم آید به ظهور
ور راحتی، زخم ستم آید به ظهور

 تار نفس از بانگ سرود است تهی
ور خنده کنم، داغ غم آید بظهور

الفت
آئینۀ دل، به رنگ الفت دارد
سیتار نفس، به چنگ الفت دارد

خوابیده در آغوش عتابش از بس
مینای نگه به سنگ الفت دارد

درخواست
از نغمۀ شیشه، سینه چاکم سازید
وز برق حضور تابناکم سازید

تا نشوه ام از سر نرود ای یاران
در سایۀ سبز تاک خاکم سازید

تأمل
از دهر، شرار حسرتی بار آید
آوازۀ رنج و محنتی زار آید

جز با کفِ خالی از جهان می نروی
کسب عملی کن که ترا کارآید

کرم
لطف تو فسردگی ز باغم گیرد
بی حاصلی از خط ایاغم گیرد

عطر کرم تو بام و در نشناسد
زانروی به هر کجا سراغم گیرد

بهرۀ خلق
بازار ریا و زهد رنگین باشد
سودای هوس، شعار و آئین باشد

از شیخ بُرد حساب امروز ابلیس
زان، بهرۀ خلق فتنه و کین باشد

افسوس
زین در، که بنرده کس بخواری راهی
نگرفته مراد دل به جز آگاهی

پیداست فغان اهل لذت به هوا
هر چند ز اهل دل نبالد آهی

مایه ها
بوی دهنت، گلاب را آشفته است
خال لب تو کباب را آشفته است

در پیرهن آنچه کرده ای پنهانش
آئینۀ آفتاب را آشفته است

تمنا
ای ناله! گداز را تماشائی ساز
تصویر نیاز را تماشائی ساز

تا رنگ بهار جلوۀ او گیرد
آئینۀ راز را تماشائی ساز

دوری
دوریِّ تو نغمه را شرر بار کند
بیتابیِ ناله را هنر بار کند

دل را که شده است زخم پوش یادت
از لاله ستان غم طلبکار کند

ننگ
زاهد! گل پاکی به در دل نبری
وز چنگ هوس گلابِ حاصل نبری

آلوده شدت دامن تقوی به ریا
زین جامه به حیله رنگ باطل نبری

گل درد
ای ناله! بکوی زلف او جا نکنی
در سایۀ بیخودان تقلا نکنی

در شعلۀ درد دل کشان رقصت را
بیجا، گل عافیت تمنا نکنی

وسیله
تا سینه ز داغ لاله زاری نشود
واهنگ نفس، نالۀ زاری نشود

اورنگ غمشق نمی شود حاصل کس
آئینۀ جان رشک بهاری نشود

بدنام
ای دل، به فراق او نگیری آرام
راحت طلبی، نسازدت بد فرجام

در این همه بیدردی و سرگردانی
حیف است بدرد او نگردی بدنام

مهلت
از مشق غم تو عِزّ و شان خواسته ام
وز کوچۀ درد تو فغان خواسته ام

تا شعلۀ داغت نشود پژمرده
مهلت ز اجل برای جان خواسته ام

آغوش غم
از آتش مهر تو جگر بریان بود
وز برکت یاد تو شرر باران بود

آغوش غم تو گر نمی بود مرا
مردن به دیار بی کسی آسان بود

راز
از برکت عشق، سینه سینا گردد
آئینۀ همدلی هویدا گردد

ز آرامش دل سوال کردم؛ گفتند:
آن نیز ز سوز سجده پیدا گردد

سوگند
ز آسوده دلان دهر دوری بهتر
بر مرگ امیدشان صبوری بهتر

زان دیده که جز بروی او وا گردد
سوگند به داغ دل که کوری بهتر

فقر
ما را دلِ داغدار می باید و نیست
اندیشۀ آبدار می باید و نیست

افسانۀ لذت و هوس بسیار است
آئینۀ عزت و وقار می باید و نیست

دیدار
داغ دلِ خسته را خریداری هست
آهنگ فسرده را رگِ تاری هست

هر جا که هوای عمر جاوید بود
آئینه برای نقش دیداری هست
خواندن 1182 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 16 بهمن 1393 09:18

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار