پنج شنبه, 23 بهمن 1393 09:26

هدف و پایگاه آن

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

مُهری بر زبان برنه تا نگوئی جز از آن
خدا، و مُهری بر دل نه تا نیندیشی جز از
خدا، و همچنین مُهری بر معامله و لب و
دندان نه تا نورزی کار جز به اخلاص و
نخوری جز حلال.

«شیخ ابولحسن خرقانی»

      تأکید و اصرار بر ضرورت تردید نابردار خود شناسی و مهم تر از آن «خود سازی» شاید این ذهنیت را بیدار کند و پای این پرسشها را به میان کشاند که چه دلیل موجهی برای این همه تأکید و آن همه نیاز و احساس ضرورت می تواند وجود داشته باشد؟ و هدف از خودشناسی و خود سازی چه تواند بود؟ و...!

     وقتی بیداری ذهن تا بدین مرحله از نورانیت برسد، متوجه یک اصل بسیار مهم، ارزشمند، تکامل دهنده، پویایی آفرین، نشاط انگیز و پرجاذبه ای تواند شد که از دورانهای بسیار کهن تاکنون در رابطه با زمینه های مختلف طبیعی و اجتماعی مطرح بوده و ذهن عده ای از رازجویان حقیقت طلب را به خود جلب کرده است که می توان از آن به عنوان «اصل هدفداری» برای جهان و انسان یاد نمود.

     گفتگو پیرامون این نکته که هستی را هدفی در پیش است یا نه بدون برنامه و هدف پدیدار شده و همواره گردش ناهدفمند خویش را می گردد؛ و اینکه خلقت موجودات نقطۀ آغازی و پایانی داشته و پدیده ها در میان این دو نقطه مشخص و متحقق می گردند؛ و اینکه نفس تکوین را نیز همچون انسان جزئیِ مشخصِ معلوم هدفی درکار می باشد و یا نمی باشد و...، مسایلی نیست که بتوان درین بخش بسیار کوچکِ از این نبشته به بررسی نشست.
      ما در کتاب مبسوط و دقیقی که پیرامون مسئلۀ هدف و هدفداری و... نوشته ایم، بحث نسبتاً مستوفائی پیرامون این مسئله به عمل آورده ایم و امید که وسایل چاپ و نشر آنرا بتوانیم بدین زودیها پیدا نمائیم.
     از سوئی صحبت پیرامون این مسئلۀ مهم و در رابطه با اندیشه های شهید بلخی نیز کاریست بس مشکل. زیرا دامنۀ مسئله تا همۀ زوایای اندیشۀ بلخی کشیده و گسترده است. بلخی وقتی صحبت
از علم می کند هدف دارد و آرمانی علمی را دنبال می نماید، زمانی که از آموزش و تعلیم و تعلم گپ می زند نیز، آنگاه که پای مسائل سیاسی را به میان می کشد همچنان و هر جا صحبت از اخلاق و هنر و فلسفه و صنعت و کار و تلاش و... می نماید به همان و تیره هدفهائی دارد و در جهت تحقق همان اهداف و شکوفا ساختن ثمرات آنهاست که عملاً پا به میدان می نهد.

     لذا اگر بخواهیم به صورتی خلاصه و موجز هدف و هدفداری را از دیدگاه بلخی ارائه نموده باشیم، باید بگوئیم: به اعتباری سر تا سر شعرها، گفتار و رفتارهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و... او در یک گل منسجم بیان اهداف و آرمانهای وی می باشد.
     همچنانکه می توانیم بگوئیم: به اعتباری سر تا سر نبشتۀ حاضر، بررسی و ارائۀ گوشه هائی از اهداف و آرمانهای متنوع بلخی را به عهده گرفته است.
     وقتی دو سه سال قبل از این حقیر خواستند تا در مورد اهداف و آرمانهای بلخی مقاله ای بنویسم، ماندم که چه بنویسم؟! لذا با سرافکندگی به یکی از غزلهای وی (غزل«زندان نشین») که با این بیت شروع می شود:
     خوش آنکه باشد دل مهربانش
     مخالف نباشد دلش با زبانش[1]

     روی آورده، و در حد یک مقالۀ چند صحفه ای به ذکر پاره ای از اهداف و آرمانهای بلخی  ـ که در همان سرودۀ زیبا سر و کله نموده بود ـ پرداختم. چه واقعیت مطلب همانست که آمد و دامنۀ موضوع گسترده تر از آنست که بشود در یک بررسی کوتاه، همۀ جوانب قضیه را به شرح و تحلیل نشست.
     لذا درین بخش نیز تلاش می نمائیم تا به صورتی سخت موجز به قضیه پرداخته و ریشه های اصلی تفکر و عقاید بلخی را درین زمینه ارائه نموده و شرح همه جانبه را به وقتی دیگر موکول نمائیم.
     صحبت در مورد هدفدار بودن هستی و انکار این معنا زیاد بوده و هر دسته ای برای توجیه عقاید و درستی و استحکام افکار خویش براهینی را اقامه می نمایند، تا آنجا که گاه بحث و گفتگو سر از سفسطه و مغالطه کاریهای مغرضانه در می آورد! بلخی چون مبلغ مکتب اسلام می باشد، به پیروی از قرآن معتقد است که هستی نمی تواند هدفی را دنبال ننماید، منتها درک این معنا را، داشتنِ چشم عبرت بین ضروری می شمارد:
     عبث نبود تحولهای گیتی
     به چشم عبرتش بایست دیدن

     زیرا تا چشم عبرت بین و دیدۀ دقیقه یاب بدست نیاوریم، امکان اینکه دقایق و ظرایف هستی و خلقت را مشاهده نمائیم نخواهد رفت. و دقیقاً به علت همین باورمندی به هدفدار بودن هستی و عبث و بیهوده نبودن تحولات دنیا است که انسان را موجودی هدف دار قلمداد کرده و با فریادهائی هر چه دلسوزانه تر او را متوجه این مسئلۀ بسیار باریک و این مسئولیت بسیار ظریف می سازد.[2]
     از سوئی اگر بگوئیم ارزش و جوهر واقعی هر انسان و یا هر مکتب و نظام اندیشه ای، دقیقاً متناسب با هدف و آرمانیست که برای خویش طرح نموده و بهانۀ زیستن و بودن خود و یا گروندگان خود قرار داده است، گزاف نگفته ایم، زیرا تا آنجا که محقق شده و اکثر بینشوران و متفکران باریک بین بدان اذعان نموده اند این حقیقت می باشد که هویت و ماهیت هر انسانی و یا پیروان و جانبداران هر مکتبی در گرو عمل آنان بوده و آنچه عمل را ژرفا، جهت و ارزش می بخشد و یا اینکه ژرفا، جهت، اصالت و ارزش را از وی می ستاند، همان محتوا و جوهر آرمان و هدفی می باشد که عمل به واسطۀ تحقق آن بروز کرده است.
    مثلاً وقتی متوجه مبارزات و موضع گیریهای هدفمندانۀ شهید بلخی می شویم و در می یابیم که عمل وی چنان تکان دهنده و بیداری آور بوده است که با همۀ تنهایی خودش و محدودیت فعالیت ها و ساحۀ تلاشهایش، باز هم دولت ظاهراً قدرت مند ظاهر شاهی را به هراس و تزلزلی چنان می افکند که حاضر می شود روسیاهی، ذلت، زبونی و ننگ رویکرد به ظلم و اختناق را بر چهرۀ کریه خود و دولت خود، تقبل کرده و بلخی را در سحرگاه فعالیت های اسلامی اش، به جرم عمل به اسلام و داشتن بینش اسلامی و تفکر سازش ناپذیر انقلابی «تبعید» نماید؛ یک نکته مسلم می شود و آن اینکه دشمن در می یابد که اهداف و آرمانهای مورد نظر این طلبۀ پرشور و شورشگر، چنان بیدار کننده، جهت بخش، تحرک زای، شوق انگیز و نشاط آور است که یارایی و کارآیی آنرا دارد تا مردم را از عمق هستی و ملکوت باطن دگرگون ساخته و در پی «آنی» براهشان اندازد که «گم کردۀ» همگان بوده و شوق رسیدن به آن، بصورتی فطری و جبلی، در سرشت و فطرت توحیدی همگان نهفته است.

    چه اگر اهداف و آرمانهای این انقلابی مردِ پاکباز، غیر از آنچه آمد و جز از این دست، می بود، نخست نیروئی این همه عظیم و مهار ناشدنی را نمی توانست در شخص بلخی ایجاد کرده و او را در برابر قدرت جابرانۀ دولتی سخت بی شرم «در سفاکی و خونریزی» آنسان برانگیخته و ملتهبانه حمله ور سازد. و در ثانی، دولت را در برابر چشم بیداران ملت، آنگونه دست پاچه و مجبور به اتخاذ موضع منفی و عکس العملی قرار نمی داد.
    بهر حال اگر از مثال مشخص خودمان گذشته و بخواهیم مسئله را به عنوان یک قانون عام و فراگیر، مورد دقت و توجه قرار دهیم، باز هم متوجه می شویم که اگر هدف و آرمان انسان و یا مکتبی از جوهر، اصالت، جاذبه و ارزشی در خور، برخوردار نباشد، نه آن شخص می تواند دارای جاذبه و هویت سالم و شایسته ای باشد و نه هم آن مکتب می تواند توجه و تفکر انسانهای شایسته و تعالی جوی را به خود جلب کرده، تبلور بخش نظام اندیشه و عمل انسانی باشد. زیرا این هدف و آرمان درونی انسانها و یا مکاتب انسانیت که «هویت»، روش، ابزار، جهت و غیره ابعاد وجودی شخص و یا مکتب را به صورتی دقیق و محاسبه شده متبارز می سازد. بدین معنا که نقش اتخاذ هدف، شخص را مجبور می سازد تا نسبت به هدفیکه انتخاب نموده است آگاهی و اشراف لازمه را بدست آورد.

      انسانی که هدف دارد، با نفسِ انتخاب و اتخاذ هدف ثابت می کند که: علم دارد و این داشتن علم نسبت به خود و نیازهای خود و استعدادهای خود و دورنمای آیندۀ خود بوده است که وی را بر آن داشته تا برای آیندۀ خود طرحی و هدفی را ـ از میان دهها و صدها هدف ـ انتخاب نماید.
      و باز نفس همین انتخاب ثابت می نماید که وی نسبت به اصالت آنچه انتخاب کرده و هدف خویش قرار داده یقین داشته و از تردید و تزلزل برون آمده است؛ همچنانکه اثبات می کند وی از اراده ای آزاد برای انتخاب برخوردار بوده و شوق و طلبی برای رسیدن به کمال در وی وجود داشته و او را به انتخاب این راه و این جهت وادار نموده است.
     به هر حال، لازم به تذکر است که این نکته و این قضیه در موارد ویژۀ خودش، عکس درست و منطقی خودش را دارا می باشد، بدین عبارت که: در مواردی هم می توان از روی جهت گیری افراد و مکاتب، از روی ابزار و روشهائیکه جهت تحقق عمل خویش از آنها استفاده به عمل می آورند، پی به اهداف نهفته در عمل و اندیشۀ آنان برد؛ و صد البته این در مواردی درست و صادق خواهد بود که عمل اینان صادقانه بوده ریب و ریائی در آن رخنه نکرده باشد.
     از سوئی دیگر مسئلۀ آرمان و هدف، از دیدگاه نظام فلسفه ای که بلخی از آن جانبداری می کند، دارای چنان مرتبت و اصالتی ست که همۀ حکماء و فلاسفۀ جانبدار این نظام فلسفی را مجبور ساخته است تا برای «علت غایی» پدیده ها، مرتبتی «اصالتی» قایل شده سایر علل ـ اعم از علت به مادی، صوری و فاعلی ـ را دارای مرتبتی «آلی» قلمداد کرده و از آنان نفع هدف و غایت، سلب اصالت نمایند، که این خود با همۀ زیبایی و جاذبۀ حکمی اش، نمی تواند درین جا طرح و تحلیل شود.
     از آنچه آمد می توان مدعی شد: بر مبنای عظمت و ارزش هدف است که پهنه و ژرفای هویت مکتب و پیروان یک نظام فکری و نیز اعمال، رفتار، ابزارها، روشها و جهت و موضعگیری از آنها ـ از نظر شدت و ضعف ـ جلوه گری می نماید. و درست بر مبنای همین مایه از بینش است که می توانیم بصورتی بسیار نارسا بفهمیم چرا بلخی انسان را هدفدار می شناسد و معرفی می نماید و باز چرا به قیامی چنان شورانگیز می پردازد! تبعید می شود ولی از ترس و ضعف خم نمی شود و بلکه توفنده تر به پیش می تازد؛ زندان می رود اما نه تنها شکسته نمی شود که زندان را به میدان سهمگین نبردی مبدل می سازد که دشمن از بیم گُردِ پا به زنجیرش، همۀ پستی ها و ذلت ها و خفت های سیاسی را بر خویش هموار ساخته، ولی حاضر نمی شود در صحنۀ سیاست ـ با دستیاری همۀ کارشناسان سیاسی، استبدادی و استعماری خودش ـ به جنگ طلبه ای برخیزد که جز ایمانی توفنده در دل و عشقی سوزان در سینه و اخلاصی تابنده در تفکر، بیان و عمل خویش چیزی ندارد.

    بهر حال، اگر بخواهیم دیدگاه بلخی را بصورتی ملموستر مورد ارائه قرار دهیم باید اذعان نمائیم که او خود بصورتی صریح، بی پرده و روشن سخن را از ضرورت تعقل برای بازیافت مقصد نهائی و غایت پایانی خلقت انسان، و به عبارتی دیگر سخن را از هدف و غایت خلقت آدمی بدینسان، آغاز می کند:
     تعقل کن، تعقل کن، تعقل
     چه
«مقصد» بودت از این آفریدن

    بلخی به روشنی دریافته است که اگر انسان هویت حقیقی خویش را درنیافته و هدف نهائی آفرینش خود را به صورتی ژرف و منطقی درک نکرده و بدان ایمان پیدا ننماید، هرگز نخواهد توانست برای خود هدف و آرمانی منطقی و تکامل بخش تعیین نموده و جهت تحقق بخشیدن آن، پروانه وار خویشتن را به آتش حوادث بسپارد. و بر مبنای همین بینش است که در می یابیم بلخی از جملۀ کسانیست که حتی هبوط آدم(ع) از بهشت به زمین را هدفدار و همۀ تحولات این سیر صعب و پر مخاطره را هدفمندانه می شمارد:
     مقصد نه اگر بود کمالات تحول
     ای خواجه که گفتت که ز فردوس برون شو

     منتها آنچه درین رابطه مهم و درین سیر قابل دقت و تأمل می باشد اینست که روی دلایل متعددی همگان نمی توانند هدف یگانه ای داشته و هم جهت و بارور عمل نمایند؛ زیرا عده ای در شناخت خود و یا آرمان و اهدافی که شایستۀ وجود کرامند انسانی آنها می باشد، به خطا می افتند و از خویش چهره و جلوه ای را می شناسند که جز شبحی ناقص از حقیقت وجودیشان نمی باشد و لذا از آرمانها همانهائی را انتخاب می کنند و در جهت تحقق شان به حرکت در می آیند که جز از توجیهات خیالی و وهم آلود پشتوانه ای ندارد! و از همین جا و بر مبنای همین واقعیت است که متوجه می شویم یکی آزادی را در اسارت (در بند این و آن بودن و از مواهب ناچیز دنیای دون بهره ور شدن) جستجو می کند و دیگری آنرا از طریق کُنده و زنجیر و جای گرفتن در سینۀ سوزان کویر و یا دل تاریک زندان، چنانکه کمال و هنر و آدمیت را نیز. و به واسطۀ بیان همین دیدگاه ها و اتخاذ هدف است که خود دارد:
     با شیخ ذوق ما را بوده است فرق بسیار
     او در تلاش افسر، ما ترک سرگرفتیم

    زیرا دریافته است که همگان یک هدف ندارند تا رشد کمال و سعادت واقعی خود را در گرو تحقق همان هدف دانسته و تلاش و تفکر خود را متوجه آن سازند.
    از سوئی حضور و حاکمیت همین اندیشه ها و اهداف مختلف است که گاهی باعث می شود عده ای اصلاً هدف خود را گم کنند و سر رشتۀ حیات خویش را از دست بدهند. چه وقتی هدفها مختلف و بیشمار شد، بسیاری از زمینه های غیر ارزشی ـ و حتی ضد ارزشی نیز ـ ارزش و آرمان تلقی شده و ضابطه های منطقی و انسانی با ضابطه های نفس پرستان و ضد انسانی درهم می آمیزد، و با این آمیزش فسادبار تشخیص خوب از بد مشکل شده و در نتیجه عده ای که استقامت و حوصله ای درخور نداشته باشند، با لغزیدن بدرۀ هولناک بی هدفی و پوچی، خود را از درد سر تحقیق و مطالعه و بررسی ضابطه های درهم آمیخته نجات می بخشد!
     با درک همین واقعیت هاست که متوجه می شویم بلخی در کنار درک و شناخت اهداف مختلف و اذعان به حاکمیت آرمانهای نارسا و بی ارزش بر اندیشۀ عده ای از افراد جامعۀ انسانی، متوجه هدف باختگی و بی مرام و بی هدف بودن عده ای شده و برای اینکه بتواند غافلانِ از هستی و حیات و هدف خلقت را متوجه بی هدفی خودشان بسازد نعره سر می دهد که:
     مقصد چه بود؟ تا کی رنج حیات بردن
     معلوم نیست کس را معیار زندگانی

و باز چون این دردسر و انحراف را بدترین انحراف ممکن برای فرد یا افراد جامعۀ انسانی می شمارد، مرگ چنین افرادی را نیز همچون حیاتشان، مرگی پوچ و ننگ آور به حساب آورده و چنین زندگانی و چنان مرگ ننگباری را از زبان شهیدان راه فضیلت و آزادی چنین به طعنه نشسته است:
    بر مردگان بی عشق، طعنیست از شهیدان
    مُردی و عار بادت، زین بی
مرام مردن

    از سوئی بلخی متوجه انحراف ذهن اکثریت افراد جامعه از هدفها و آرمانهای اصلی به زمینه های ناپایدار و فرعی شده و با تعجب چنین زمزمه می دارد:
    یا رب چه حکمتیست به ایجاد زّر و سیم
    کامروز هر کجا شده مشکل گشای خلق

     ولی همه جا زبانش چنین نرم و روشنگرانه نمی باشد بلکه آنجا که مشاهده نماید: آخوندی درباری و دنیاگرای و هدف گم کرده و چسبیده به فرع فروعات، دین و احکام و ارزشهای دین را وسیلۀ خودنمائی و ریاست پرستی خود قرار داده، از حسن نظر بعضی و خوش باوری و غفلت عده ای دیگر سوء استفاده می کند، بدون کوچکترین هراسی زبان تند و افشاگرانه اش را از کنام خاموشی و سکوت به میدان فریاد فرا خوانده و مردم را ارشاد می نماید که:
     شیخ را رهبر ملت نشمارید؛ چرا
     که به هر در، جهت لقمۀ نانی آید

     او هدف اصلی خود ـ یعنی بیداری و انسجام ملت و گسترش و تحکیم و تداوم احکام و ارزشهای الهی ـ را از یاد برده، و اگر به این در و آن در می زند، نه به جهت تحقق آن اهداف شایسته و والا که به جهت کسب نان و نوا بوده و چنین انسان خود گم شده و راه گم کرده ای دیگر لیاقت رهبری ملت را نداشته و مردم هم باید متوجه این واقعیت شده باشند که هرگاه کسی خودش، راه خودش و یا هدف خویش را گم نموده باشد، توقع اینکه او بتواند عده ای دیگر را راهبری و راهنمائی دارد از نابخردی خواهد بود.
     به هر حال وقتی هدفها فرعی شد، نوعی قشر نگری و ظاهرپسندی بر ذهنیتها استیلا پیدا کرده و همۀ گرایشها، محتوا و اصالت جوهری خود را از دست می نهند، و با بروز این حالت و این گرایش ظاهرپسندانه است که انسانها از درون پوکیده و از کمال، درون نگری و ثمرات مترتب بر آن محروم خواهند شد.
     بقول بلخی انسانی که دل به پیرایه ها و آرایه های برونی بسته و همان پیرایه ها و آرایه های برونی را هدف و بت خویش قرار داده است، متوجه اصالت ها و یا عدم اصالتهای جوهری و درونی این هدف و این بت مورد نظر و آرمانی خویش نبوده، فریب رنگ و روغن ظاهری آنرا می خورد زیرا:
     کنون پیرایه از ما میبرد دل
     اصالت هیچ در حسن بتان نیست

     دل ما با پای آرمانهایش بر گرد بتی به طواف مشغول است که جز آرایه و پیرایۀ ظاهری، هیچ محتوا، نتیجه و ثمر دیگری نداشته و اعجازی از او بر نمی آید.
     بت است اما خدائی را فراموش کرده و بنده نوازی را از یاد برده است. هدف است اما جاذبه و ثقل و سنگینی درونی را از دست داده است؛ لذا جز حظّ ظاهر و لذّ قشری هیچ ثمرۀ دیگری ببار آورده نمی تواند. زیرا در شرایطی از ایندست:
    زینت محفل ظاهر، همه رنگ است و ریا
    حسن آن شاهد مه پیکر گلفام گذشت

      همه مشغول آرایش و رنگمالی ظاهر خویش اند، دل براهی می رود و دیده براهی، ظاهر از چیزی خبر می دهد و باطن از چیزی. و جالب قضیه هم اینکه نفس ریاکاری و دغل بازی و انحراف و قشرنگری و ظاهر پسندی و بی محتوائی و پوسیدگی درون، قباحت و زشتی خود را از دست داده و خود امری رایج گردیده است!
      قبل از اینکه بذکر اهداف والا و شایسته از نظر بلخی پرداخته باشیم بد نیست گوشه های دیگری از مقالۀ یاد شده را درین جا نقل نموده و خوانندۀ عزیز را متوجه سازیم که چگونه بلخی را در هر غزل و یا بیتی هدفی روشن در نظر و راهی سعادتمندانه و کمال زای در پیش است.
      سید در غزلی دلنشین که از عمق جان و عوالم ناپیدای روحش بالا خزیده، آرمانها، اهدافِ ناب آرمانی انسان و دنیای ناب آرمان جامعۀ انسانی را تصویر می نماید، اما نه به شیوۀ سیاستمداران حرفه ای تا بخواهد با تکیه به نیرنگ و فریب، از ضعف درک و نارسائی بینش عمومی سوء استفاده کرده و از طریق تداعی بخشیدن هواها و هوسها، زمینۀ راهیابی در جمع دیگران را مهیا نماید! بلکه او همگون و همپای عارفی عاشق، از دل و عشق ـ که همان مرکز دائرۀ بودنِ آدمی ست ـ آغاز کرده و فریاد بر می آورد که:
     چه خوش آنکه باشد دل مهربانش
     مخالف نباشد دلش با زبانش

     و از همین نکته و محورِ همین مسئلۀ ژرف و تحرک زای، می کوشد تا به طرح آرمانهای جامعه ای انسانی و ویژگی های انسانی هدفدار بپردازد؛ چنانکه پرداخته است و یک رنگی و یک زبانی ـ و به زبان خود بلخی «مخالف نبودن زبان و دل» را در کارگه هستی بعنوان یک آرزو ـ آنهم با گذاشتن ترکیبی که از آن آرمان ها به گونۀ قطرات شفاف و رؤیا انگیزی بر چشمه سار باطن وی (انسان) می لغزند (یعنی ترکیب «چه خوش آنکه ...» چنان باشد یا چنان) مورد نظر قرار می دهد.

     بلخی که خود قربانی دردهای پست و پستی آور جامعه ای شده است که در آن اصالت و فطرت انسانها به دلایل متعددی، دستخوش توفان انحراف و تخدیر قرار گرفته است، آرزو می کند: جامعه و انسانهای جامعۀ وی اهدافی را دنبال و از ویژگی هائی برخورداری حاصل نمایند که هم سعادت رشد و کمال واقعی آنان ـ به صورت قطعی و غیر قابل انکار ـ در گرو آنهاست و هم تحقق خودآگاهانه و منطقی همین زمینه ها، وسیله ای خواهد شد برای نیل به درجاتی که بلخی عاشقانه و عارفانه در جستجوی بازشناخت هر چه عمیق تر آنها و وصل به مرتبۀ تحقق و کسب آن مراتب است؛ و از آنجا که این دردها، منشأ و منبعی اجتماعی دارد، می بینیم آرمانها نیز از عشق به یکرنگی و تلاش در جهت تحقق آن می آغازد.

     بلخی در این غزل، آرزو می کند تا انسان هدفدار مورد نظر او:
    1- فریبکار نباشد، تا با زیر پا نهادن صداقت خویش و روی آوردن به بتِ نفس و توسل جستن به ریسمان پوسیدۀ ریا، دیگران و جوهر انسانی دیگران را وسیلۀ تحقق هواها و هوسهای خویش قرار دهد.
    فریبنده، مکار، خود خواه نبود
    تملق نیاید ز طرز زبانش
    کسی کو بهر سفله تعظیم آرد
    نه خوانیم مردش، نه دانم جوانش

    2- و درست در تداوم نگرش به صور مثالی و خیالی بلخی ست که متوجه می شویم آرزوها و آرمانهایش حول این محور دور می زند که: باید خود خواهی، خود پسندی، خود کامگی و در یک کلام آنچه در حول محور خودیت و منیت دور می زند، هم در انسان و هم در جامعۀ انسانی و زمینه ها و ابعاد اجتماعی محو و نابود شده باشد.

    3- از سوئی همانسان که آمد آرزو می کند، انسان در حدی از خودباختگی و خود فراموشی تنزل ننماید که تملق و چاپلوسی و... در طرز برخورد و بیان وی راه یافته و او را تا حد یک موجود بسیار ضعیف، پوسیده، بی محتوا و نوکر صفت در بیاورد.

    4- «مکر» در نظام اندیشه و نظام عمل وی رخنه نکرده و بنیان هستی عاقلانه و مخلصانۀ وی را لرزان نسازد.

    5 - «ظاهرساز» ظاهرپسند و ظاهرفریب نبوده باشد تا جهت ساختن و پرداختن ظاهر خویش و ظواهر پوچ و از درون پوسیدۀ مربوط به خویش ـ همچون جمعی از سیه رویان و سیه دلان پست فطرت ـ با خون دل دیگران و پوسانیدن محتوای هر یک و به خاک و خون کشیدن پیکر هزاران آرزوی غنامند و بکر انسانها، دست به جنایت آلوده، هم باطن خویشرا ویران و پوچ سازد و هم زمینۀ فساد باطنی جامعه را آماده نماید، و بقول خودش:
     مگو یار، آن زشت پیرایهگر را
     ز خون کسان سرخ باشد لبانش

     از دید ما زیبایی و ژرفای این بیان آرمانی زمانی بیشتر جلوه گری خواهد کرد که واژۀ «کسان» را در برابر کلمۀ «ناکسان» گذاشته و مورد ارزیابی قرار دهیم.

     6- دل بر گرفتن از دیگران و گوش به وعده و وعیدهای بی ارزش دیگران نداده، به گونه ای زندگی نماید که در هیچ بعدی از ابعاد وجودی وسیله ـ آنهم وسیلۀ دست هر انسان جاهل و خودخواهی ـ قرار نگرفته و هویتش تا حد ابزار و اشیاء تنزل ننماید. چنانکه خود صریحاً گفته است:
     به لاف و گزاف کسان دل نبندد
     به معیار سختی نما امتحانش

     7- آزاده و راهرو راه آزادی و آزادگی بوده باشد؛ این معنی (آزادی) در فرهنگ و اندیشۀ بلخی مقامی کاملاً ویژه را دارا می باشد، چه سید درین مورد حساسیت ویژه ای داشته و
بگونه های مختلفی درباره اش داد سخن داده و مسئلۀ آزادی و آزادگی را به بهترین صورتی، هم در عمل و هم در بیان شاعرانه اش نشان داده است. از اینرو وقتی به انسان آرماندار بلخی مواجه می شویم، می بینیم که این ویژگی را دارد:
     جز آزادگی راه دیگر نپوید
     مصفا بود آشکار و نهانش

     طبیعی ست آنکه راهی جز این راه نپیماید و آشکار و نهان خویش را از زنگارهای اسارت آور و کدر سازنده بپیراید به مقام، مراتب و ویژگی هائی دست پیدا می نماید که ویژۀ رهپویان راه آزادگیست و از فیض و بزرگی و نشاط نهفتۀ در آنها، فقط کسی می تواند برخوردار گردد که خود، این راه را عملاً با پای عشق طی کرده باشد که بقول مولانای ما و مولانای بلخی:
رو قیامت شو قیامت را ببین.

     8- چون، انسان و جامعۀ آرمانی بلخی تنها دارای کمالات سلبی بوده نمی تواند، لاجرم بلخی را آرزو اینست که: «مصفی بود آشکار و نهانش»
     چه اگر انسان دارای طهارت ظاهری و باطنی نباشد، چون مکر و دروغ و تزویر و ریا و منافقت و... بر هستی انسان و جامعه حاکمیت می یابد و خلوص و شفافیت را از «نیت» آن انسان و یا جامعه نفی و طرد و قربانی هوسهای آن می سازد، در نتیجه راه به جائیکه متناسب مقام انسانی وی باشد نخواهد برد.

     9- باز بلخی آرزو می کند تا «استغنا» و «بینشوری» جای «تملق» ها و غفلت ها را چنان پر کند که از همۀ نارسائی ها نشانی نماند، تا آنجا که می خواهد با استفاده از همین ویژگی ها و گام نهادن در همین راهها، پایان کار را به کرسی نشینان قدس چنین اعلام دارد که:
    کرسی نشین قدس خیر شود که عاقبت
     آنجا که نیست راه تو مرکب دوانده
ایم

    10- علم و هنر را وسیلۀ شهرت و قدرت و شهوت نساختن و هستی واقعی خویشرا پایمال نکردن و جواهر نایاب هنر را بقول سنائی ـ بپای خوکان نریختن.

     شدت احترام و ارج گذاری بلخی به علم و قلم و ارباب دانش از این جا نمودار می شود که مداحان خود فروخته را به چوپ لعنت ارباب قلم می بندد:
     لعن ارباب قلم بر آنکسی کو با قلم
     بهر نفع خویش از بیدادگر تمجید کرد

    چنانکه خود در همین غزل مورد بحث نیز دارد که:
    به موئی نیرزد نویسندهگانی
    که سیر بنانست بر نقش نانش
    ز مداح دو نان به نانی چه خواهی
    مخوان ای پسر آسمان ریسمانش

    11- دوری گزیدن از هواها و هوسها، چنانکه خود آرزو می کند و در تصویر سیمای آرمانی و هدفدار مورد نظر خودش دارد:
    چو خاشاک از باد تندی نجنبد
    نگیرد هوا و هوسها عنانش

     که اگر دقیق شده باشیم در مصرع نخست این بیت یکی از ویژگی های بسیار عمدۀ انسان هدفدار (استقامت، صبر و پایداری) را مورد تأکید قرار داده است که متأسفانه نمی توانیم به ذکر مشروح آرمانهای بلخی و سیمای انسان هدفمند و اهداف مورد نظر وی حتی در همین یک غزل نیز بپردازیم چه رسد به بررسی همه جانبۀ این مسئله در گسترۀ همۀ اندیشه ها و افکارش.

    و درست در راه تحقق همین مسایل و موضوعات است که متوجه می شویم خودش چنین داد سخن داده است:
    بنازم سالکان مسلک ایمان و ایقان را
    که در راه طلب دادند یکسر گوهر جان را
    بخوان از دفتر این رهروان مفهوم انسانرا
    مکن تحقیر جان کشتگان راه جانان را
    مسیحا را روانبخشی از این اجساد می
آید
    به بزم عشقبازان دور کن از خود سلامت را
    شعار خویش بر کن بر جبین نقش ملامت را
    درین وادی مده از کف عنان استقامت را
    کمال معرفت خواهی عیاری کن شهامت را
    کزین مکتب نه هر بیطاقتی استاد می
آید

     آنچه قبل از به پایان بردن این مقال از اعتراف بدان ناچاریم، اینست که نمی توان به پای لنگ و شتاب آلود در شط خروشان اندیشه و دریای توفندۀ افکار بلخی ـ آنهم در پی کسب گهرهای آرمانی وی ـ بیرون شد، با آنهمه برای اینکه از فهم و بازشناخت آرمانهای اصلی وی دور نیفتاده و حول قسمتی از مسایل که گاه خود به عنوان وسایلی در خدمت هدفی والاتر قرار می گیرند محدود و محصور نمانده باشیم باید بگوئیم:
     بلخی «مرغ ملکوت» است و چون «از عالم خاک نمی باشد» لاجرم نمی تواند در بند عالم ماده و نشئه ی خاک باقی بماند. لذا متوجه می شویم که گاهی با چشمی حق بین، ملکوتی و به عبارتی برتر: با نظر توحید به هستی ـ و حتی به جهان مادی ـ نگریسته و از شهود خویش چنین پرده بر می گیرد:
    بر روی خوان هستی، غیر از شراب وحدت
    چیز دگر ندیدیم، آن ما حضر گرفتیم

     به هر حال، آنچه درین بخش از اندیشه های والای بلخی شدیداً جلب توجه می نماید اینست که وی به نیکوئی دریافته است که داشتن هدف، تلاش در جهت تحقق آن هدف و نیز فراچنگ آوردن واقعی و همه جانبۀ آن میسر نیست الا اینکه: هم راه و روش هدفداری و هدف شناسی را درست دریافت کرده و به عبارتی دیگر جهت داشته باشیم و هم ابزار و وسیله های لازمه را تهیه نموده و عملاً در جهت رسیدن به هدف آنها را درست و عالمانه بکار اندازیم. اینجاست که متوجه می شویم بلخی جهت و ابزار تحقق هدف و آرمانها را برایمان ارائه می نماید:

    گاهی وقت شناسی و غنیمت دانستن وقت را توصیه می نماید:
    راستی گر «مقصدی» داری مده فرصت ز کف
    وعدۀ امروز و فردا رو به نسیان رفتن است

    زمانی «عملگرائی» را راه رسیدن معرفی می دارد:
    شوق قیام قامت داری، قیام فرما
    وه وه چه زندگانیست اندر قیام مردن

***

اندر طریق مقصد شبها بسی دویدم
تا دامن وصالش وقت سحر گرفتم

   وقتی داشتن درد و مهم تر از آن عشق به هدف را توصیه می نماید:
   رفتند پیشوایان با داغ عشق بلخی
   مأموم را بباید همچون امام مردن

***

قرب جوار دوست ز شرط قران عشق
 این اقتران به پاس قرن آفریده
اند[3]

***

   گاهی دیگر «علم» و «انکسار و عجز عبادی» و زمانی هم «پذیرفتن و استقبال نمودن از خطر» را وسیله و راه رسیدن به هدف معرفی می کند و طبیعی ست که هرگز محصور در آنچه آمد نمی ماند:
    اینبار شمع علم به کف عزم راه کن
    کز خصم کهنه کار نبینی عذاب نو

***

    به کوی دوست چو رونق نداشت کثرت طاعت
    خوش آنکه بر در معبود عذرخواه بمیرد

***

    جیش مقصد را به راه ارتقاء
    زخم تیرت پشتبانی ای خطر

   گذشته ازین چون نظر بلخی بلند است و هدفش متعالی، کمال هدفداری و یا هدف کامل و متعالی را گاه «خیر خلق» و زمانی که شاهین بلند پرواز اندیشه اش راه اوج این مسیر را در پیش
می گیرد در «کسب رضای» دوست سراغ گرفته و ادعا می کند که:
    غلام همت آن مرد راهم
    که خیر خلق باشد فکر عالیش

***

    ندانیمش ز سلک پاکبازان
    به جز
«مرضای یارش» گر مآل است

    ولی بلخی چشم به اوج دیگری دوخته و هدفی برتر را مورد توجه قرار داده است، و چه بهتر که خود بیانگر هدف خویش باشد:
    به پاس دوستی از دوست گر جز دوست میخواهی
    به بنیاد چنین یک دوستی، اهل وفا خندد

    و از اینجاست که متوجه می شویم چون بلخی هدف اصلی و نهائی خویش را در این حد از عظمت و علو و بلندی معین نموده است، بال پرواز را برای رسیدن به این قاف قیامت انگیز، «عشق» معرفی می دارد که با کمال عجز باید اذعان داریم: شرح و توصیف این بعد از اندیشه های این عاشق را نمی توانیم جز با کلام خودش به تصویر کشانیم.

    بلخی در تبیین و معرفی این بال و پر دارد که:
    به غیر از سوختن، از دفتر عشق
    هر آن درسی که خواندم قیل و قال است
    حیات جاودان عشق است و جز آن
    به کام افعی محو و زوال است

    و کمال این مرتبه را چنین تصویر می دارد:
    کمال عشق نباشد مگر به «دادن هستی»
    مرا ببر، کنم انجام این معامله یکجا

    و باز برای اینکه سالک تازه کار فریب دیو خستگی، یأس، غفلت، و... را نخورده و در جهت رسیدن به آرمان خویش ـ که از نظر بلخی همان «در برگرفتن شاهد ازل» می باشد ـ از رفتن نماند، توصیه می دارد:
    هدف ز دیده مکن دور تیر دیگر زن
    هزار بار اگر تیر کارگر نشود.



[1]- مشعل توحید، دفتر یکم، ص 43

[2]- آنچه از این پس خواهد آمد تلفیقی است از مقالۀ یاد شده و برداشت های تازه و جدید از افکار بلند او.

[3]- که در این بیت «قرب جوار» از اهداف بسیار والای مورد نظر اوست

خواندن 1187 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار