شنبه, 25 بهمن 1393 09:36

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 132 تا 145

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

 

سیر
از زهر خیال و وهم دلگیر شدی
نادیده جوانی ز ستم پیر شدی

زان پیش که آشنا شوی با دم او
گفتند مرا ز زندگی سیر شدی

امید
اینان که به آتش محن سوخته اند
ایثار و کرم ز عشق آموخته اند

چون تشنۀ دیدار، بر اورنگِ گداز
چشم دل خود به کربلا دوخته اند

ندهیم
ما بادۀ بیخودی به عالم ندهیم
یک جرعۀ او به ملکتِ جم ندهیم

در برق خمار او خردها سوزیم
خمخانه ربائیم و نمی هم ندهیم

رحمی!
دور از تو حیات رنگ مردن دارد
تمرین تباهی و فسردن دارد

ای آینۀ بهار معنای حیات
رحمی که نفس، نفس شمردن دارد

چراغان
ای آنکه به کوی عشق جولان کردی
دل را به گداز صبر مهمان کردی

با پیکر پاره پاره در لجۀ خون
آئینۀ فتح را پراغان کردی

هم آوائی
مفتون غم توام، شررزائی من
مخمور لب تو ام، دلاسائی کن

بیمار نفس به درگهت افتاده است
با نالۀ بیخودش، هماوائی کن

بنمای
ساقی! رهِ بیخودی به مستان بنمای
سینای قدح به می پرستان بنمای

با قلقل شیشه نغمه را گرمی بخش
وز نشوه، دری بدان خمستان بنمای

ایکاش
از بادۀ اِرجعی شود شاد دلم
از نغمۀ وصل، گردد آباد دلم

زین غمکدۀ ستم، جگر زخمین است
ایکاش شود ز بندش آزاد دلم

گزارش
آهنگ نفس، گزارش تب دارد
آئینۀ ناله، قصۀ لب دارد

سجاده دمی که مضطرب می باشد
شوری ز خلوص سجدۀ شب دارد

گویند
گویند ز رخ نقاب بر می دارد
وز مهر، گل حجاب بر می دارد

تا حضرت عشق می برد از خویشم
وانگه چو شدم خراب بر می دارد

منزل
آهنگ حیات سکته پیرا باشد
وحشت اثر و شراره پیما باشد

از بس که فراری بود از من فرصت
زینِ نفسم منزل و مأوی باشد

گُنه
هجرت به دیار اهل لذت گنه است
زیرا دلِ این قوم ز نفرت سیه است

عقل و هنر و دین به هوس باخته اند
حقا که تمام آرزوشان تبه است

آوارگی
آوارگی از دلم شرر داد برون
بی یاوری از جیبِ نظر داد برون

در شعلۀ نامردمی افسرد دلم
چندانکه سکوت بال و پر داد برون

راز
شیون بود، آئینۀ برگشتگی ام
گرداب الم، نمای سرگشتگی ام

زان ساغر ناله را زنم بر سر سنگ
کافسانه دمد ز راز بشکستگی ام

جور
از جور لئیمان دل خونین دارم
سرمشق نوای تلخ و غمگین دارم

زین تیره دلان، که آبیار ستم اند
بر تار نگه نغمۀ رنگین دارم

بی کسی
جز سنگ ستم، رو به چراغم نکند
جز زهر الم، کس به ایاغم نکند

برگشته زمانه از من آنسان که به عمر
هرگز ز وفا کسی سراغم نکند

وای...!
مشق همه، سودای هوس نیست؟ که هست
بی حاصلی از باغ نفس نیست؟ که هست

بازار خرد عزیز و گرم است؟ که نیست
بیداد، شعار دادرس نیست؟ که هست

نه
گفتی که زمن رمیده یی؛ نیست چنین
از تو، به تو می رمد دلِ عشق آئین

غیر تو کجا؟ که من به او رو آرم
من کو؟ که تو گوئیش: چرا ای مسکین؟

خود را بنگر
ای روح بهار! سیر گلشن چه بود
ای جوهر نشوده! جام روشن چه بود

بیرون ز تو نیست عطر و نور و رنگی
خود را بنگر، کنار و دامن چه بود

...شد
چون شمع، تبم شرار پیراهن شد
دیباچۀ عشق شعلۀ خرمن شد

بالید ز آب دیده آتش بر دل
چندانکه تمام هستیم گلشن شد

وحدت
پیشانی اگر به سجده مهمان سازی
آئینۀ بیخودی چراغان سازی

از عطر حضور جامه دوزند ترا
خود او شوی و دوئی پریشان سازی

مهمان
تلخای زمانه را به می جبران کن
آئینۀ هوش را دمی حیران کن

از خویش برآ، اگر سلامت طلبی
دل را به سرای بیدلی مهمان کن

دردا
از موطن هجرت، همه پس آئیم
وز ظلم شریر، ملتمس می آئیم

پر بار امید، همچو مینا رفتیم
خالی شده، مغبون نفس می آئیم

افسونی
گمراه مخوان مرا، که در راه توام
افسونیِ جذبه های جانگاه توام

کو جز تو؟ که راهِ او زند راهم را
هر جا که روم، غبار درگاه توام

وهم
وقتیکه غمت به یاد من می افتد
شور طربم به ملک تن می افتد

چون نام تو می برد کسی از سر شوق
بیخود شده، آبم به دهن می افتد
آهای!
یاران! نظری که دور لذت طی شد
اسب هوس شراره فرصت پی شد

از گلشن آگهی بدور افتادیم
سرمایۀ جبهه، پایمال خوی شد

ریا
از حرمت دین به جز نوائی نبود
چز نقش نفاق، ادعائی نبود

آزادی و عدل گشته پامال هوس
زان، غیر ریا، دل آشنائی نبود!

درخواست
ای دل! شرری که نغمه ام بیرنگ است
وی جان غزلی که کوچۀ نی تنگ است

از خویش مرا ببر به جائی که به چشم
بینی که حضور او مرا در چنگ است

مژده
ای نغمه! نمایش دلم را بنواز
بیرنگی تلخ حاصلم را بنواز

شور هوس و غفلتم از پا افکند
ای مژدۀ توبه بسلم را بنواز

خیال
دنیا، دل ما برد به آهنگ مجاز
تا گلشن وهم مایۀ تلخ نیاز

مستیم ز جامی که خیالی ست می اش
شادیم به آنچه نیستش جز آواز

خوار
اوضاع زمانه شرمبار است، مجو
عقل و هنر و دین به حصار است، مجو

جز برق هوا و حرص، کو روشنی یی
آزاده به ملک خویش خوار است، مجو

التماس
مرغ دلِ ما به نغمه ای شاد کنید
وز بند هوس به لطف آزاد کنید

آئینه، بهار آگهی می طلبد
او را به یکی دو جلوه آباد کنید

بشتاب
غم، آینه ای چو روزگارم دارد
گل، خنده به وضع کار و بارم دارد

ای آگهی! از منی گریزان تا کی
بشتاب، نفس رو به مزارم دارد

او را جو
هر سوی متاز، شخص بی سورا جو
بیرنگیِ عشق پر هیاهو را جو

تابش! نفسی ز قاب صورت بدرآ
چون آینه تمثال را مجو او را جو

شاید
گم گشته ام ایدوست به تنهائی خویش
در آینۀ خیال پیدائیِ خویش

صد آینه دیدار بهم بافته ام
شاید برساندم به بینائی خویش

زاری
ساقی! دو سه پیمانۀ دیگر در ده
مطرب! دو سه تا نغمۀ خوشتر سر ده

گشتم چو خراب، کش کشانم بکشان
تا درگه اوی و کاسه ای دیگر ده

بالان
آئینه ز نور او بخود می بالد
وز کشف حضور او بخود می بالد

صد باغ و بهار داده از جیب برون
وز عطر غرور او بخود می بالد

مرید
سجادۀ بیخودی ازانِ تو بود
آئینۀ ذکر پاسبان تو بود

بر قلقل مینای تهجد سوگند
اخلاص مرید آستان تو بود

تضرع
از ظلمت یأس وا رهانم ایدوست
تا کوی امید می کشانم ایدوست

یعنی ز خودم بران و بر خویش رسان
تا از تو فقط ترا ستانم ایدوست

صلا
از سجده، به جبهه معنیِ تازه دهید
بر ناله و اشک و آه آوازده دهید

از منبر شعلۀ غمش دلها را
با یک دو سه نغمه درد، آوازه دهید

عشق
بی عشق ز زندگی سراغی نبود
جز شعلۀ او  به دل چراغی نبود

می بال از او، گرت سرِ زندگی است
چون غیر درش درِ فراغی نبود

درد
بی درد کرا رسد نوائی غمگین
بی عشق کجا دلی شود خوش آئین

تا ساغر هوش دل نبندد بر سنگ
نقاشیِ نغمه ئی نگردد رنگین

مکن
تابش! ز شراب بی غمی یاد مکن
خود را به خیال باطلی، شاد مکن

گر طالب آزادگی ای، عاشق باش
وز بند غمش دل خود آزاد مکن

رنگ نیاز
بس شعله ز ساز من هویدا گردد
تا مشق گداز من هویدا گردد

صد بار به کوی ناله باید بدوم
تا رنگ نیاز من هویدا گردد

دلیل
شمع همه نور از چراغ تو گرفت
مینای حضور از ایاغ تو گرفت

چون آینه، خود دلیل خویشی، زانرو
از غیر نمی توان سراغ تو گرفت

تو
آنان که بجان غم نهان تو کشند
بیمار نفس به آستان تو کشند

تا آینۀ قبول رنگین سازی
سیپارۀ دل به آستان تو کشند

اندازه
از خون تو خاک ما پرآوازه شده است
دامان غرور ما تر و تازه شده است

ایثار و خلوص و عشق و پاکی و رضا
با آینۀ دل تو اندازه شده است

تحقیق
وا کردن دیده بر نگه دشمن بود
هشیاری تن به کوی دل رهزن بود

از جدول تحقیق نمایان گردید
خود جستن من کلید گم کردن بود

شو
تابش! دو سه نغمه بیدلی پیدا کن
در مجمر سوز او شبی مأوا کن

نقاشیِ ناله کار بیدردان نیست
آئینه شو و نگه برویش واکن

بنمای
از خانقه عشق حضوری بنما
وز ساغر بیخودی شعوری بنما

آیینۀ اسماء و صفاتش هستی
سر تا قدمی بهار، شوری بنما
خواندن 1154 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 25 بهمن 1393 10:05

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار