دوشنبه, 18 اسفند 1393 13:30

کتاب شعر - از سبوی دل -صفحه 145 تا 157

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
دارو
 دروازۀ رستن از محن در صلح است
داروی جراحتِ وطن در صلح است

گفتا سحرم به گوش جان هاتف غیب
آزادی و عدل و رشد و فن در صلح است

همرهی
با همرهیت دل مرا بنما شاد
ویرانۀ ملک را بفرما آباد

گر دست به دست من نهی میدارم
آزادی و عدل و عشق را نو بنیاد

مکان
گر دست، عصای دیگرانت باشد
صد قافله دل بر آستانت باشد

از آینۀ عشق ببالی چندان
کاشانۀ دیده ها مکانت باشد

هدیه
اول گل مهربانیم هدیه نمود
امید حیات جاودانیم هدیه نمود

چون دل به هوای عشق او خوی گرفت
درد و المی که دانیم هدیه نمود

آزادی
تنهائی، به جز محوِ کم و بیش نبود
دولت، به جز از مایۀ تشویش نبود

در سایۀ تحقیق نمایانم شد
آزادی، بجز رفتنِ از خویش نبود

گل حضور
دل جلوه گهِ رهِ سُرور تو بُوَد
توفانکدۀ گلاب نور تو بود

آئینه دعای نور را خوانده مگر
کاین گونه پر از گل حضور تو بود

تاج
شب، سجده چو خواب را نماید تاراج
وز داغ، به پیشانیِ دل کارد تاج

سجاده ات آن چنان به خود می بالد
کز آینۀ بهار می گیرد باج

آغوش
دل نغمه سرای ساز امید خوش است
جان آینۀ بهار جاوید خوش است

نوباوۀ آرزوی دیدار تو را
آغوش، همان کنار خورشید خوش است

خیال
از نغمۀ درد سینه ام گلشن شد
وز بالش داغ بر تنم جوشن شد

مینای خیال تو مرا از خود برد
آنقدر که شمع ناله ام روشن شد

... بود
همسایگی ات نشاط جان بود مرا
سرمایۀ عزت و امان بود مرا

امروز منم و دشتها آتش غم
زان جمله که عشرت عیان بود مرا

ستم
امروز که تا کسی به کس می نازد
نزد هنر و دین به هوس می بازد

فرقی به میان آدم و غنتر نیست
زان شوقِ ستم به دادرس می تازد

محبت
عشق اصل ظهور و اصل بینائیِ ماست
آئینۀ دلفریب کُشائیِ ماست

از جلوۀ او جهان بهار آئین است
زان، نغمۀ او پیام شیدائیِ ماست

هُنر
آئین نیاز را هنر از تو بود
سینای گداز را شرر از تو بود

سجاده به سوز سجده ات می نازد
چون عطر نماز را گهر از تو بود

رنگین
بی یاد خوشت لبی نگردد شیرین
بی داغ تو سینه ای، عمارت تمکین

بی نغمۀ اشک آشنا با اخلاص
گلزار تهجدی نباشد رنگین

توبه
از خویش به دوست بازگشتن، توبه است
سرمست میِ گداز گشتن، توبه است

در آینه، غیر او ندیدن، وز عشق
سر تا به قدم نیاز گشتن، توبه است

گِلمایه
آن نور که گشته عشق را مایه و گِل
زو گشته مراد خلق عالم حاصل

تحقیق چو از سراچۀ جان برگشت
فرمود که: جای او نباشد جز دل

بده
کُو قیصر و عیسی؟ رهِ دیدارم ده
کو فقر و غنا؟ دیدۀ بیدارم ده

جز رفتن و بگذاشتن از خلق که دید
کو تخت بقا؟ دلی طلب کارم ده

عشق
آن آینۀ بهار جولانِ عشق
آن مایۀ رنگ و بوی ریحانِ عشق

عشق است ز دیدی وز  دیدی عاشق
نامش چه نهم به غیر سامان عشق

مبند
تابش! سر راه بر من خسته مبنند
قلقل به رگ سبوی بشکسته مبند

یک شب سر خود گیر و بهل تنهایم
شوق دو ز پرواز به این بسته مبند

دلستان
در لفظ مکن نهان، عیان خود را
شادابیِ نور دلستان خود را

در آینۀ حرف نمی گنجد او
بر سنگ سکوت زن بیان خود را

بدرآ
ای دوست! ز بزم کبر و نخوت بدرآ
از خوابگه فسون و رخوت بدرآ

آهنگ رحیل می رسد دست دلت
می گیرد وز اوج نور و عزت بدرآ

شکست
آنها که نبودشان ز بدنامی، ننگ
کردند نفاق را سراپردۀ رنگ

آئینۀ عزتی که دل داشت به دست
در کوچۀ تحقیر شکستند به سنگ

عشرت
جز گور امیدها نباشد دنیا
جز نغمۀ رنج ازو نگردد پیدا

عشرت خواهی؟ سری به کوی دل زن
بوئی مگرت رسد ز دلدار آنجا

اَلَمسَتان
آهنگِ المستان این دورانیم
آئینۀ دردهای بیدرمانیم

هر جا ستمی ست، بوسه گاهش دل ماست
گوئی که برای درد و غم بستانیم

باید...
از رنگ توان گلاب بیرنگی چید
وز دشت و دمن تزاحم و تنگی چید

ز آیینه نگه دست تهی آمده است
باید ز رهش غبار دلتنگی چید
هلاک
تا رنگ هوس گرفت بالیدن ما
پُر گشت ز درد دیده و دیدن ما

چون شمع به بزم بی کسی های خیال
از دیدۀ ما چکید جان کندن ما

روزی
از عشق ترا به دل توان می آید
صد نعمتِ رنگین روان می آید

ای بی خبر از رموز رزاقیّت
روزی به درت دوان دوان می آید

ناموزون
زین هستیِ موهوم دل من خونست
آتشکدۀ گداز صد مجنون است

هر چند که می رمم ازو، باز مرا
همرنگ بهارِ آینه، موزون است

حجاب
زاهد! ز خودت کنار رو، نه ز دلبر
وز خویش برو بمیر، نی از دلبر

زهد تو شده است: دوری از دیدارش
چشم از رخ خود بگیر، نی از دلبر

بالان
درد تو ز باغِ گفتگو می بالد
داغ تو ز قلب جستجو می بالد

آئینۀ دل شکست، اما رویت
از سینۀ هر ذرۀ او می بالد

نور
آئینه بهار زا ز نام تو بود
میخانه خمار از پیمان تو بود

آن ذره که نیست محو نورت بکجاست
عالم همه باده نوش جام تو بود

مسند ناز
آزادگی ار رگ تو را ساز شود
دوازۀ فقر بر رخت باز شود

برگ تو شود آینۀ بی برگی
اورنگ غنات مسند ناز شود

دوست
ای درد! به خانۀ دلم جا کردی
بر منبر داغ سینه مأموا کردی

یکبار نگفتمت برو، اما تو
با من همه عمر، جنگ و دعوا کردی

کاش
کاش آینۀ بهار دادت باشم
سرمست صراحیِ ودادت باشم

از یاد خودم ببر زمانی ایدوست
تا یک دو سه لحظه ای بیادت باشم

جوشان
از هجر و وصال، هی شرر می جوشد
وز بحر خیال، هی گهر می جوشد

شبهای فراق را نباشد صبحی
از شام وصال، هی سحر می جوشد

پیرهن
هر چند که بالیده زهر انجمنا
وز دیده  و دیدار و بهار و چمنا

تا آینه نسپرد به آغوش خودش
پوشیده ز پیدائیِ خود پیرهنا

پیش آور
آن ساغر غم زدای را پیش آور
وان جام طرب فزای را پیش آور

از پای فتادم چو، به آغوشم کش
لعل لب دلربای را پیش آور

کفن
آغوش شراره ها وطن شد او را
آئینۀ داغها چمن شد او را

در سنگر عشق، چون بخونش غلتید
شولای ستاره ها کفن شد او را

نمایان
در سجده گداز دل نمایان باشد
آهنگ نیاز دل نمایان باشد

وقتی همه او شوی به محراب خلوص
آئینه راز دل نمایان باشد

سراغ
خوش آنکه به کام دل ایاغ تو گرفت
وز گلشن بیخودی سراغ تو گرفت

چون شمع، به عشق آنکه بخشی داغش
با شعلۀ جان خود سراغ تو گرفت

حیف
شولای سپیده بر تنش بود که رفت
یاد خوش دوست جوشنش بود که رفت

آن لحظه که خورشید گرفتش به بغل
صد داغ جگر به دامنش بود که رفت

نخواستن
ای محرم راز کشمکش های جهان
جز باد چه می فتد به دست تو عیان

آن گوهر بیرنگ که دل در پی اوست
اندر صدف نخواستن گشته نهان

آسان
آن دل که ز داغ عشق بریان باشد
نومیدیش از دو کون آسان باشد

چون آینه شد تهی ز رسوائی رنگ
بی رنگی خویش را نمایان باشد

عبث
داغی که ز درد یار نبود عبث است
اشکی که به رنگ نار نبود عبث است

ای آنکه به انتظار جام مرگی
مرگی که به اختیار نبود عبث است

سفر
از ورطۀ شور و شر گذر خوش باشد
وز بادیۀ هوس، سفر خوش باشد

با نغمۀ اِرجَعی ازین غمکده شاد
پرواز به گلشنی دگر خوش باشد

سجود
از رقص شکوفه می دمد بیداری
وز نشوۀ جام آن نگه هشیاری

وقتست که جبهه آبروئی ببرد
از درگه او به دوش اشک و زاری

وطن
از مدرسۀ عشق چو آموخت سخن
در حاشیه های بیودی کرد وطن

وقتی که شکفت از عزلوارۀ خون
از بوسۀ آفتاب پوشید کفن

گفتگو
در عطر خلوص شستشو باید کرد
وز چشمۀ خون خود وضو باید کرد

در سجده، ز خویش رفت اول، وانگه
با حضرت دوست گفتگو باید کرد

نیرنگ
دشمن سرِ غارتِ من و تو دارد
نیرنگِ رقابتِ من و تو دارد

با صلح و صفای خود نما مأیوسش
کاو طرح عدواتِ من و تو دارد

همدلی
بگذار سرِ جدل، بیا یارم باش
با همدلیت غنچۀ بی خارم باش

امروز وطن تشنۀ صلح است و صفا
با ساغر ایثار، مدد کارم باش
خواندن 1137 دفعه آخرین ویرایش در دوشنبه, 03 فروردين 1394 10:02

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار