سه شنبه, 11 فروردين 1394 10:16

کمال گرائی و اصالت آن

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

این صدا در کوه دلها بانگ کیست
گه پر است زین بانگ این کُه گه تهیست
هر کجا هست آن حکیم اوستاد
بانگ او از کوه دل خالی مباد!

«مولوی»

     از زمانهای بسیار دور ذهن عده ای از دانشوران دلسوز به انسان و انسانیت و خردمندان خودشناس و رسیده بدرک حقایق وجودی خویش متوجه درجات متعالی و برتر شخصیت انسانی بوده، با تلاشی طاقت سوز بر آن بوده اند تا راه، وسیله و جهت تحقق آنها را شناسایی، معرفی و مورد تأکید و عمل قرار دهند. چه با همۀ وجود و همۀ ایمان خویش به این حقیقت رسیده بودند که انسان غنا و سعۀ وجودیش خیلی بیشتر از آنست که بتوان در نظر اول و برخوردها و برداشت های اولیه دریافت. و درست بواسطۀ دریافت همین معنا از سوی دوستداران راستین انسان و دلبستگان به انسان راستین است که متوجه می شویم: هر یک و یا هر دسته ای از اینان، کمال و تعالی شخصیت انسان را در چیزها و تحقق زمینه هائی دیده و سعادت حقیقی او را در گرو چیزهایی یافته و سفارش و تأکید و ترغیب به گرایش و عمل کردنِ به آن چیزها و زمینه ها نموده اند.
     شاید بتوان گفت: انگیزۀ اصلی پیدایش این بینش، و گرایش به این دیدگاهها، نگرش به رسائی ها، والائی ها، شایستگی ها، شکوفائی های جوهری این وجود شگفت و توان جوش و گاه نیز مشاهدۀ نارسائی ها، ذلت ها، ظلالت ، ناروائی ها، نابایستگی ها، فسادها و پی آوردهای رنجبار و نتایج سوئی بوده است که هر یک از این موارد، در حیات و ابعاد مختلف حیات فردی و اجتماعی ببار آورده است. .

     در بینش و نظامی که بلخی نمایندۀ آنست، انسان کامل فقط آن انسانی نیست که هویت و استعدادهایش در بند نباشد. چه در بند نبودن چیزی و مرتبه و مقامی ست و شکفته بودن استعدادها و نیروی وجودی چیزی دیگر.
     آنجا که قرآن دستور می دهد: «یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم» خطابش برای مردگان نبوده بلکه کسانی را بسوی حیات عزتمند الهی فرا می خواند و مورد لطف و رحمت قرار می دهد که بواسطۀ زایل کردن زنگارهای ظلمتبار و درهم شکستن زنجیرهای زبونی آور و اسارتبار از بند رسته و به مقام فلاح رسیده اند. اینان در ایمان به جائی رسیده اند که عقلشان اسیر وهم و نفس شان نبوده، ایمانشان زنجیریِِ خیالاتشان نمی باشد.

     از سوئی برداشت نارسا و نپخته، امکان تحمیل خطرات متعددی را داشته و در شرایط ویژۀ خودش می تواند مانع تکامل فرد و یا جامعه گردد. زیرا آنهایی که به جای مطالعۀ جهتِ بازشناخت و معرفی عوامل رشد و تحقق این استعدادها و رسائی ها؛ به جای شناسایی روشها و ابزار و تبلور و تحقق آنها، ذهن خویش را مصروف و محدود به مطالعۀ نارسائی ها، زشتی ها، پلیدی ها و بازشناسی ابزار و راههای زدودن و رفع آنها می نمایند، با همۀ شایستگی و رشدی که از خود بروز می دهند، گذشته از اینکه یک بخش عمده از امکانات بسیار مهم و استعدادها و توانمندیهای اعجاب انگیزشان را نادیده می گیرند خطر این کار نیز می رود که:
     پستی ها به عنوان ویژگی ها و زمینه ها و لایه های تفکیک ناپذیر هویت و شخصیت انسانی القاء شده و عده ای، خویش را ناگزیر از تحمل آنها توهم نمایند.
     زیرا نسبت در نظر داشتن فقط پستی ها و موارد مربوط به آنها، و توجه و تکرار توجه به آنها، و محصور بودن روح و قلب و ذهن به صور خیالیۀ منبعث از آنها، و عدم توجه به پاکی ها و صورتهای مثالی و نورانی و پرجذبۀ آنها، و در یک کلام، نسبت محصور بودن در تجارب مربوط به امور مادی و نفسانی و نداشتن تجربه ای مکفی از امور قلبی و روحی و محدود نمودن تلاش برای ازالۀ ناپاکی ها و... قبح بدیها کم شده و جاذبۀ خوبی ها و بایستگی ها تقلیل می یابد.
     و این دو، خود می توانند زمینه ساز آن باشند که: عده ای به بدی ها خو بگیرند، و نسبت به حضور و حاکمیت آنها بی تفاوت باشند و یا نسبت به پاکی ها و شایستگی ها و ارزشها و نسبت به عدم حضور و عدم حاکمیت ارزشها در حیات فردی و اجتماعی بی توجه گردیده و در رابطه با امکان تحقق آنها مأیوس گردند و...!
     عده ای از روانشناسان بزرگ معاصر که نسبت به انسان و سلامت و رشد روانی او، احساس تعهد و دلسوزی دارند، یکی از عمده ترین علت هایی را که دو شاخۀ عمدۀ «علم روانشناسی جدید» (رفتار گرائی و روانکاوی) را دچار دردسرهای انتقادبار و انحراف زائی نموده است در همین توجه یک بعدی به انسان و توانائی های بسیار اعجاب انگیز وی می دانند، زیرا عده ای از رفتارگرایان
و یا روانکاران ـ در برخورد با فعالیت های بالینی ـ بیشتر متوجه نارسائی ها، زشتی ها و نابایستی ها و در یک کلام بدیها بوده در نتیجه از روی تعالی جوی شخص و توانمندیهای وی غافل می مانند.

     لذا، درست به علت دوری جستن از همین نگرش یک بعدی و فرار از همین دام خطرآلود یک بعدی ست که بلخی ـ به تأسی از جهان بینی گسترده و کمالبار اسلامی ـ به نگرش خود نسبت به انسان و توانمندیهایش پهنه و عمق می بخشد. چه همانگونه که آمد در فرهنگ و جهان بینی مورد اعتقاد بلخی «نداشتن بدی» و زائل ساختن ناپاکی ها و زائده ها و زنگارها و... گام نخستین به سوی انسان کامل شدن است؛ زیرا به عقیدۀ او تخلیۀ تنها فقط انسان را می پیراید، از ناپاکی هایش رهائی می بخشد از ضرر و زیان و آفت ها می رهاند، اما چیزی بر او نمی افزاید؛ لذا کمال زمانی تحقق پیدا تواند کرد که پس از تخلیه و تزکیۀ کامل و پاک ساختن در و دیوار عقل و قلب و روح و... به تحلیه نیز توجه شده و صحن و سرای عقل و قلب و روح را با گلها و شکوفه ها و عطرها و نورهای خرد و محبت و ایثار و پاکی و عشق و عرفان تزئین و حله بندان گردد.
     زیرا که انسان دارای فطرتی خدائی ست و آنگاه که جلودار حرکت وجودی این موجود (انسان) فطرت الهی او بود، می خواهد تا چنان اصل خویش کامل باشد؛ خدای بنده هست، خدایگونه شود؛ حال اگر در بند پستی ها و غرایز فرودین و حیوانی خویش قرار داشت، چون در بند است و ناهوشیار و بی خود و هنوز به سطح خود آگاهی انسانی و الهی خویش نرسیده و با خود آشنا نشده و به خود دست نیافته است، احساس تنگی و محدودیت، احساس دربند بودن و محصور بودن و احساس نیاز، رشد و ضرورت کمال و رهیدن از این تنگی و محدودیت و اسارت نمی کند و درست پس از رهائی (تزکیه و تخلیه) است که این احساسهای تکامل بخش و پویائی آفرین پیدا شده و در جستجوی سعادت و کمال وجودی خویش بر می آید.

     از سوئی وقتی از انسان کامل و کمال و سعادت و خوشبختی وی سخن بمیان می آید، خیلی ها به بیراهه می روند. و معمولاً انسان کامل را انسان شاد خیال می نمایند و سراغ می دهند. این برداشت بد و نارسا، بویژه از زمانی شیوع پیدا کرد و همچون وبائی عالمگیر دامن همۀ دیده ها و دلها را گرفت که معنی کمال و سعادت دستخوش تحریف شده، رفاهیت طلبی، استراحت طلبی،
آسان طلبی و شادخواری نه تنها گرایشی عمومی قرار گرفت که بدتر از آن بصورت آرزو و آرمانی ارزشمند در آمد!
     لذاست که امروزه، نزد عدۀ زیادی از ماها، صاحب کمال و سعادتمند کسی ست که: مرفه باشد؛ مستریح باشد؛ رنج کار و سنگینی تلاش را تحمل نکند؛ هرچه خواست آسان به چنگ آورد و آسان انجام دهد ـ و در یک کلام ـ «بی غم» باشد.
     بر مبنای اصول و مبانی این دیدگاه، مست ها و دیوانگان از همه سعادتمندترند؛ چون هیچ گونه غمی ندارند! و پیغمبرها، فلاسفه، عرفا، مخترعین، مکتشفین و... همه، مردمانِ ناسعادتمند؛ ناکامل و بدبختند! این بینش از نظر اخلاق، بدبختی ها و انحرافات زیادی را بر باورمندان و گروندگان به خویش تحمیل کرده و پی آوردهای رنجبار و مذلت باری را در جامعۀ انسانی ببار تواند آورد که شرح آنرا رساله ای دیگر لازم است، به هر حال، اگر ما ـ و یا هر کس دیگری اعم از باورمند و مؤمن به این اصول و یا منکر و ناباورمند به آن ـ بی غمی و شادی را «کمال» بدانیم و هدف خویش را شادی و بی غمی قرار دهیم، باید ـ و صد البته که ضرورتاً باید ـ در پی شاد ساختن و بی غم گردانیدن خود و دیگران بر آییم.

     زمینه های تحقق، وسایل و ابزار و راههای کسب آنرا شناسائی و همّ خویش را مصروف بدان نمائیم؛ چنانکه قسمت مهم و بخش عمده ای از نیروها و استعدادها و عمر بیشترینِ آدمی زادگانِ امروز در جهت تحقق همین خیالات واهی صرف می شود.
     طبیعی ست که آنچه از تأکید و اصرار بی نیاز می باشد نادرستی و نارسائی این دیدگاه و بی حاصل بودن تلاش ها و تپش های گروندگان و فریب خوردگان این وادی خواهد بود. از همین روست که متوجه می شویم نه بلخی چنین دیدگاهی را می پذیرد و نه هم آنرا پیشنهاد کرده، بلکه رنج را مایۀ کمال و اندوه، محرومیت، سوز و درد را نردبان ترقی و رشد و زمینه ساز و راهنمای سعادت واقعی معرفی می کند.
     از سوئی نیز بسیار دیده شده است که شخص، اندوه آمیختگی با پلیدی ها را ندارد؛ رنج اسارت غرایز را ندارد؛ کمبود مالی احساس نمی کند؛ ناراحتی جسمی او را آزار نمی دهد؛ و...، اما اضطرابی عمیق تر، برای کامل شدن، برای پیوستن به اصل و برای رسیدن به خودِ الهی و هویت ربانی او را در بر گرفته است.

     به هر حال، چون موضوع مورد بحث در طول قرنها با پاسخ های متفاوت مواجه بوده است و نیز: با موضوع (کمال و ضرورت گرایش به آن و...) به صورتی مستمر مبارزه صورت گرفته و پیروان غرایز و حیات غریزی از یک سو و قدرتمندان و زورگویان و حیوان صفتان دیو سیرت از دیگر سوی، به هر وسیلۀ ممکن آنرا مورد سانسور شدید قرار داده اند، اینک برای اکثریت قریب به اتفاق از ابنای زمان، ناآشنا بوده و مؤلفه های آن بیگانه، دور از دسترس، تسخیر ناپذیر، طاقت شکن و... جلوه می نماید!
     عدۀ زیادی از این مردم خیال می کنند، درک کمال از نظر فهم بسیار مشکل و از نظر تبلور و تجسم قدرت طلب، استقامت جوی و... بوده رسیدن به آن کارمردانی از نوع دیگر است.
      لذاست که متوجه می شویم اکثریت قریب به اتفاق مردم امروزی را کسانی تشکیل می دهد که بواسطۀ مثلاً استقامت طلب بودن کمال، دست از تعقیب و جستجو و طلب آن برداشته و سهل انگارانه، ساده پسندانه، آسان طلبانه و جاهلانه به «آنچه هست» و «آنچه هستند» قناعت کرده از آنچه باید باشد و باید باشند غفلت ورزیده و دست کشیده و لاجرم در نهایت تحلیل حیات فردی و اجتماعی خود را تحقیر نموده و محیط زیست خود را تا سرحد محیط زیستی حیوانی ـ و گاه هم بدتر از آن، تنزل بخشیده اند.
      اینان که پنداشته اند: رنج استقامت و تحمل مشکلاتِ راه برای رسیدن به کمال انسانی و انسانیتِ کمال یافته بسیار زیاد می باشد، برای فرار از رنجِ راه و دوری جستن از مشکلات مربوطه، تن به ابتذال بودنِِ حیوانی داده اند!
      از سوئی چون این گرایش به عنوان گرایشِ عمومی و تقریباً تثبیت شده در طول قرنها مورد عمل اکثریت و اذهان تحلیل گران امور انسانی بوده است، متوجه می شویم که عده ای از تحلیل گران و بخصوص عده ای از روانشناسان امروزی را به بیراهه سوق داده است.
      اینان بواسطۀ اصالت بخشیدن به «دید» و «عمل» اکثریت مردم، متوجه اینکه شاید این اکثریت بیمار بوده باشند، نشده و خیال کرده اند که چون گرایش، گرایشی عمومی ست، پس پاگرفته و منبعث از فطرت آدمیان است! در حالی که این گرایش ـ با همۀ شیوع و عمومیتش ـ یک گرایش بیمارگونه، انحرافی و ضد فطری بوده است.
       به هر حال، اینان بر مبنای همین «خیال» لرزان و بدون پشتوانۀ عقلی و منطقی خیال کرده اند: «محور و انگیزۀ اصلی فعالیت های آنان را اشباع غرایز و کاستن رنجِ احساسِِ نیازهای غریزی تشکیل می دهد!

     از بررسی و مطالعۀ نظریات اینان چنین بر میآید که گویا اینان فرصت مطالعۀ کامل انسان، استعدادها، نیروها و توانمندیهای شکوفان وی رانداشته اند؛ چه انسان نمی خورد تا فقط احساس رنج از گرسنگی را زایل ساخته باشد؛[1] خوردن و حتی احساس ضرورت کاستن از رنج گرسنگی و یا هر رنج دیگر، برای کاستن رنج و رفع نیاز او نیست، بلکه وسایلی هستند در دست حبِّ حیات و جاذبۀ بودن؛ یعنی در مرحله ای از زندگانی، او همه چیز را برای زندگانی «زنده بودن» می خواهد، ولی آنگاه که به رشد عقلی رسید و از محدودۀ غرایز پا فراتر نهاد و با جلوه های حیات معقول و هنرمندانه آشنا شد، متوجه می شویم که اصالت حبِّ حیات و مرکزیت آن نیز دچار خدشه و تزلزل شده و شخص حیات را نیز برای هدفی برتر دوست می دارد. و این می رساند که در هر آن دید وی نسبت به کمال و کمالات وجودیش بازتر و عمیق تر شده است؛ زیرا ازین پس او حیات را برای چیزی دوست خواهد داشت که بتواند بودن و زنده بودن او را معنی کند، جهت دهد و ارزشمندش بسازد و از سطح آنچه فرودینِ از حیات است بر کند و بالا برد. لذاست که حیاتْ خود وسیله و نردبان ترقی و رسیدن به آن کمالِ زاده شده از نورانیت و معقولیت و لطفِ حیات قرار می گیرد.
     آنجا که مولانا جلال الدین بلخی، برترین جلوۀ وجودی خود (مثنوی مولوی) را نردبان رسیدن به بام کمال معرفی می دارد، سایر زمینه ها خود مشخص تواند بود.
     از آنچه آمد و با این مایۀ از بینش حکم کرده می توانیم که در اندیشۀ بلخی، انگیزۀ کردار، کاستن رنج و نیاز و... نبوده بلکه افزودن بر کمال و رشد و آگاهی خویش است؛ زیرا اگر انگیزۀ فعالیت های انسان را کاهش تنش های غریزی و طبیعی تشکیل می داد، غلبه و حکم از قناعت  ـ در حد رفع نیاز و تنش و رنج بود. در حالی که از توسعه و تعمیق خواسته ها و آرزوها و حتی گاهی از حرص و بیش خواهی و... می باشد.

     و باز در همین رابطه و در جهت تثبیت همین مدعاست که متوجه می شویم: هر چه بر کمال انسانی افزوده می شود، تلاش و انگیزه های غریزی کم شده، در زمینۀ نیازها و خواست های غریزی نوعی اعتدال پدیدار گردیده اما هرگز قناعت معنوی به سراغش نمی آید. از این پس اینان به نان خشک و خواب کم و... قانع اند اما به دانش کم و... قانع نبوده نوعی تلاش استقامت شکن در آنها مشاهده می شود.
     به هر حال، باورمندی به مسایلی از ایندست می باشد که بلخی را واداشته است تا کمال جوئی را در یک امر فطری و یک گرایش تفکیک ناپذیر هویت انسانی قلمداد نموده و اعلام نماید:

     آنقدر یقین شد که طرفدار کمالیم
     کاینسان به تکاپوی و به اقدام فتادیم

     ***

     قابلیت در نهاد ما اساس فطرت است
     قلب ما از یک تجلی عرش اعلی می
شود

     بلخی تنها به اعلام فطری بودن خصلت کمال جوئی بسنده نکرده بلکه امکان رسیدن به اوج کمال را که همان محل تجلیات واهب علی اعلای علی الاطلاق باشد، گوشزد می سازد. زیرا که معتقد است حقیقت انسانی (قلب او) می تواند کمالی را پیدا نماید که عرش خدا گردد.
     وی نمی گوید تو می توانی همنشین ملائک و روحانیون عالم جبروت گردی، بلکه با بینش فراروندۀ خود مقام انسان را تا آنجا بالا می کشد که برای یک موجود ممکن (انسان) ممکن است و آنهم تا مرز واجب بالا رفتن!
     کمال این بینش زمانی بیشتر جلب توجه می نماید که خواننده در می یابد بلخی برای داشتن کمال مطلوب و ضرورت توجه به آن اقامۀ برهان بوده است:
     درس عمل ز سوزش پروانه داد: یعنی
     چون پخته می
توانی حیف است خام مردن

     راستی وقتی امکان پخته شدن و رسیدن و کامل شدن میسر و موجود باشد، خام و بیهوده و ناقص مردن حیف است.
     و بر مردگانِِ از همین دست می باشد که که طعن مرام داران و هدفمندان و کمال گرایان و به قول بلخی «شهیدان» مورد پیدا می کند؛ چه انسان بی مرام، انسانی که ادعای آدم بودن دارد اما حاضر نیست کمال آدمیت را هدف خویش قرار دهد و در مسیر تلاش و تکاپو جهت تحقق کمالات، به زندگانی و بودن خویش معنا و ارزش بخشد، جز مواجه شدن با طعن و نفرت و نفرین سزاوار برخوردی دیگر نخواهد بود. زیرا که اینان در زندگانی هدف نداشته و دل به عشق محبوبی نبسته بوده اند، جانشان در شرار پستی سوز محبتی نسوخته و افق وجودشان به نور محبتی روشن نگردیده، و چون با جانی سنگین و دلی بیدار به خیل رفتگان از وادی غرور بپیوندند، مجبورند آن طعنه را بشنوند:
     بر مردگان بیعشق طعنیست از شهیدان
     مردی و عار بادت زین بی
مرام مردن

     بلخی دلیل ضرورت کمال گرائی و رشد را در موردی دیگر چنین بیان می کند:
     مسجود ملک بودهای ای نخبۀ بابا
     ما فوق ز مادون نشوی، پس چه توان شد؟

     و براستی هم زیبندۀ کسی که مافوق بوده (انسان) تلاش و کوشش و تکاپوئی خواهد بود که او را از مادون (ملائک) اوج و کمال بیشتر و برتر بدهد و هرکه به کمتر از این حد قناعت نماید، در واقع دل به هیچ و پوچ بسته است، و عاقبتِ نیک را فقط کسانی استقبال خواهند کرد که هدفی را دنبال کرده باشند:
     با گریه پا نهادی اول به دار دنیا
     باش آن چنانکه آخر در ابتسام مردن

     برای آنکه دیده شود بلخی کمالِ در خور انسان را در چه موردی معرفی می نماید و از کُلی گوئی نیز پرهیز گردیده باشد خوبست از زبان خود وی دریابیم:
     ملک دل را جز به سامان محبت جای نیست
     گر به حال خود گذارد خصم خون آشام نفس

     و صریح تر و روشن تر از آن اینکه:
     جز عشق کمال دگری در خور ما نیست
     صد شکر که از مکتب اوهام فتادیم

     به این ترتیب شایستۀ آنکه توانسته است خود را از زنجیر اسارت بار نفس برهاند آنست که مملکت دل را به شکوفۀ عشق و عطر محبت و پرتو مهربانی مزین نماید و به کمتر از آن راضی نگردد؛ چه درین صورت دچار وسواس و وهم و فریب خواهد بود. زیرا آنکه نه به عشق نفس می کشد و نه در عشق می تپد و نه از عشق سر بر می کشد، یا زنجیریی دریافتهای حواس است، و یا وهم و عقل جزئی، یا خیال و غیره؛ و درست بواسطۀ درک همین نکته است که بلخی اظهار شکران می نماید.
     از سوئی بلخی مدعی ست که جز عشق هرچه باشد «کمالِِ در خور» نتواند بود و هشدار می دهد:
     بطریق راد مردان قدمی بنه به مردی
     که جمال و مال و ثروت نبود کمال، برخیز

     و یا:
     فخریه به ثوبی نسزد جز به فضایل
     چون مام مشیت همه را عور برآرد

     و یا:
     این تجملها که می بینی به جز خرمهره نیست
     زینت ارباب دانش علم و فرهنگ است و بس

     لذا آنجا که می خواهد راه و وسیلۀ تداوم و استمرار کمالِ در خور را بشناساند، نصیحت می کند:
     تو اگر دوام خواهی ز وفا بنوش جامی
     به شکوه عشق و مستی ز سَرِ زوال، برخیز

     اینک که دریافتیم: جمال و مال از نظر بلخی کمال نبوده و ثروت و مکنت مایۀ افتخار نمی تواند باشد و نیز دریافتیم که بلخی حتی از علم و فرهنگ به عنوان «زینت» یاد نموده است، خوبست آفت های کمال را نیز مورد شناسایی قرار دهیم.
     تا آنجا که از اشعار بلخی ـ مراد همین مبلغ بسیار اندکی است که من در دست دارم ـ بر می آید متوجه می شویم که آفت های کمال را به یکی و دو تا محدود نساخته در همۀ زمینه های فردی و اجتماعی مورد شناسائی و تأکید قرار داده است که بواسطۀ دوری از اطالۀ کلام به ذکر دو سه مورد بسنده نموده و خوانندۀ دقیقه یاب را به خواندن متن شعرهایش ارجاع می دهیم:

     وی یکی از آفت های کمال را خیانت، دیگری را لذت جوئی (به مفهوم اعتقاد به اصالت لذت) و در یک کل نگری منطقی «غرض» ـ به مفهوم چشم داشتِ بدون هدف و نه به مفهوم هدفمندانۀ آن ـ ذکر نموده است:
     جوان جز خیانت ز چیزی نترسد
     اگر خرد گردد همه استخوانش

     ***
     فضل و کمال و علم چو در ترک لذت است
     پس شیخ شهر کیست؟ فضیلت مآب نفس

     ***
     چون کثافاتِ غرض برخاست از لوح ضمیر
     حسن مفطوری یقین، معشوق یکتا می
شود

     و درست بواسطۀ همین دقیقه یابی بلخی است که متوجه می شویم وقتی می خواهد برترین راه رسیدن به کمال و تحقق کمال آنرا در زمینه های فردی و اجتماعی بشناساند، از اصلاح باطن و تزکیۀ نفس صحبت بمیان آورده و داد می زند:
     بر نسل جوان حیف است چون شیخ تظاهرها
     اصلاح وطن خواهی؟ اصلاح بطون باید

     ویا:
     ز آیینۀ نفوس کدورت زدوده به
     کتمان عیب می
نتوان با حجاب نو

     طبیعی ست وقتی بلخی متوجه همۀ این نکات ظریف در زمینۀ مورد نظر باشد از شناخت راههای تحقق و ابزار مورد نظر غافل نمی ماند ولی از آنجا که به همۀ آن موارد تماس گرفته نمی توانیم، به ذکر چند نکته بسنده می نمائیم:
     1- آمادگی برای استقبال از مشکلات:
     خواهی که کمال آری رو جانب موج آور
     بر قطرۀ نیسان بین غم رفت و گهر آمد

     ***
     آبرو می
طلبی رم مکن از لطمۀ موج
     بی
خطر قطره چسان لؤلؤ شهوار شود

     2 - بزرگی و جوانمردی:
     به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی
     که جمال و مال و ثروت نبود کمال برخیز
     نبود به مرد مشکل ز حرام در گذشتن
     تو به پاس بینوایان ز سر حلال برخیز

     3- آزادگی و داشتن صراحت و قاطعیت:
     غیرت آنست که یا مرگ و یا قامت راست
     طی این بادیه زین رفتن خم خم مطلب

     4- استقامت و پایداری:
     بیخون جگر کسب فضایل نبود سهل
     چون نافۀ آهوی ختن یکسره خون شو
     تحصیل گنج فرهنگ بی رنج نیست ممکن
     شرط است جهد قومی، بی اجتهاد تا کی



[1]- زیرا درین حالت تنوع پذیری چه در رابطه با خوردنی ها، پوشیدنی ها و در کُل داشتنی ها توجیه منطقی خود را از دست خواهد داد.

خواندن 1172 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « هدف و پایگاه آن آزادی و آزادگی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار