دوشنبه, 24 فروردين 1394 09:11

شعر مثنوی - مخزن فهم

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای همه دید و دیده و دیدن

 

محو بینائی تو فهمیدن

پرده ای از ظهور تو، دانش

 

رشحی از شور بالشت، بینش

علم هر جا علم برافرازد

 

به هواداریِ تو می نازد

مخزن علم عاشقی، جانت

 

صورت علم عشق، دستانت

زانکه در خود ندیده غیر دعا

 

جز گل عصمت و گلاب حیا

گلشن کشف اگر بود رنگین

 

ساز اشراق، گرم و آهنگین

خورده آبی ز چشمۀ فهمت

 

دیده تابی ز پنجۀ رحمت

چون تمامی، تمام عشق تراست

 

رنگ و آهنگ و عطر سلم تراست

مخزنی و خزینه و خازن

 

آشنائی به حضرت باطن

رویدادی نکرده رو به جهان

 

که بود از نگاه تو پنهان

دانش از جان تو دود به همه

 

نشوه از جام تو رسد به همه

هر چه، هر جا دهد نشان وجود

 

یا کشد سر ز نغمه های نمود

گر دلی، در هوای عشق تپد

 

یا سرشکی ز ساز هجر چکد

داغی ار سر کشد ز بام جگر

 

بی هُشی گر شود ز خویش خبر

گل کند سوزشی، تمنائی

 

اشتیاق رخی، تماشائی

دستِ امیدی ار بلند شود

 

زلف آشفته ئی کمند شود

علم او را خزینه دار، توئی

 

فهم او را طلایه دار توئی

بر درت خجلتی فتاده به خاک

 

با دلی سرزده ز سینۀ چاک

نی، طلسم ندامتی، ستمی

 

موج در خود تپندۀ المی

بغضی، از نالۀ علی رنگین

 

بی نوا سجده ئی، به رنگ جبین

جگری تافته، به داغ حسن

 

زخم آشفته ئی، چو طرح چمن

داغی، از سوز تشنگی آگاه

 

به حسین تو برده است پناه

اشکی آورده بهر زینب تو

 

ناله ای، آشنای یا رب تو

فاطمه! فاطمه! به لب دارد

التماس کمی ادب دارد

خواندن 1071 دفعه آخرین ویرایش در دوشنبه, 24 فروردين 1394 09:19

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار