دوشنبه, 24 فروردين 1394 09:19

شعر مثنوی - پایانۀ حلم بی مثالی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

دیریست شکُفته دل ز نامت

 

بالیده ز نشوۀ پیامت

دیریست دَرِ تو می زند دل

 

ای حاصل علم و علم حاصل

دیریست امید او توئی، تو

 

آهنگ نوید او توئی، تو

داند که دری دگر ندارد

 

وز بهر گداز پر ندارد

«پایان کمال» را، «تو» خوانده است

 

امید به درگهِ تو رانده است

زیرا که تو اوج اعتدالی

 

پایانۀ حلم بی مثالی

صبر از تو گرفته درس سازش

 

با موج تخاصم و گدازش

بنهاده سکینه سر به پایت

 

رفته است ز خویش در هوایت

آهنگ وقار از تو موزون

 

مینای وزانت از تو گلگون

حلم از تو گرفت زینت و فر

 

کردی به سرش ز مهر افسر

نازید به خود ازین شرافت

 

بالد به جهان ازین کرامت

آنگونه به استوا رسیدی

 

کز عشق جزو کسی ندیدی

یعنی که به امتحان نازش

 

دادی دل و جان به درس رازش

یعنی که ز خویشتن رهیدی

 

جز برگ رضای او نچیدی

دیدی که خُم ولا شکستند

 

بازوی امین عشق بستند

دیدی در عصمت از شرر سوخت

 

آتش به دل جهان بر افروخت

بازوی کبود تو ورم کرد

 

تصویر دنائت و ستم کرد

از گونۀ نیلیِ تو بالید

 

خونی که به کربلا توان دید

اسلام حراج شد به بازار

 

پاکی به بلاکشی گرفتار

«حلم» تو بسر نیامد از جور

 

جز صبر نزد به گلشنت دور

از محفل اعتدال گامی

 

بیرون ننهادی از تمامی

ای حلم شکُفتۀ معطر!

 

وی کرده کتاب عشق از بر

بر درگة تو دلی جفاکار

 

آورده جبین خجلتی خوار

تا واخریش ز ناامیدی

بخشی ز محبتش نویدی

خواندن 1170 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار