دوشنبه, 14 ارديبهشت 1394 13:45

مایه های رشد

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     چشم عبرت بین و اندیشۀ عبرت سنج، انسان را با خیلی از واقعیت ها آشنا می سازد که بلخی به عمده ترین مسئله ای که می توان درین رابطه مطمع نظر قرار گیرد (ابتلاءها) اشاره نموده و با عبارتهای مختلف آنرا مورد ارزیابی قرار داده است. زیرا او بخوبی دریافت نموده است که: «انسان» تا مبتلا به ناملایمات، به رنجها، به کمبودها و... نشود، «بینا و شنوا» نمی شود، ابراهیم تا در کورۀ ابتلاآت پخته نگردید، به امامت برگزیده نشد. بلخی داستان یوسف را با ابتلاآت مربوطه یادآور شده و آنها را مایۀ اصلی، ضروری و تفکیک ناپذیر رسیدن به مقام «عزیزی» قلمداد می نماید:
     عزیزی های دوران را ضرور است
     فروش و چاه و پیراهن دریدن

     از سوئی در چشم انداز بلخی این دنیا، دنیای رنج ها، دردها، و ابتلاءها می باشد، و چون ویژگی «دنیا» چنین است، به چشم سر در می یابیم: فقیر در رنج فقر است و ثروتمند را درد ثروت از پایش در آورده است و بقول خود بلخی:
     درین ماتم سرا بی اشک نبود دیده ای هرگز
     یکی از بیکسی، دیگر ز بیداد کسان گرید

     وقتی دنیا چنین است و قانون آن چنان، هر عاقلی در می یابد که خودِ ابتلاء ها مایۀ کمال و بقول بلخی عیار سکۀ مرد (= آزادیخواه) بوده و نه تنها از برخورد با آن هراسان نخواهد شد که خود را برای سنجش و ارزیابی به توفان ابتلاآت خواهد سپرد:
     عیار سکۀ مرد است، محنت ایام
     زر ار عیار نگیرد، منه بر او زر، نام

     ***

     بی تعب دامن مقصود نیاریم بکف
     پای بایست درین مرحله پرخار شود

     ***

     هشدار کاین بیابان بی خار نیست گامی
     مرد آن بود که گل چید از خار زندگانی

     و از آنجا که چشم اندازِ چشم عبرت بین بلخی تا گلزار وصال و بساط قرب معشوق گسترده بوده و دیدۀ سِرّش با قدم شهود بر همه اشراف پیدا نموده است، میوۀ وصال و موطن قرب را در پس پردۀ شراره خیز ابتلاآت میسر می شمارد:
     فیضش اگرچه عام، ولیکن به قرب دوست
     کس را مکان نداد، اگر مبتلا نکرد

     طبیعی ست آنگاه که تلاشگرِ مصمم این راه به درک این قانون رازناک نایل آمده و با این مایۀ از بینش با مسئله برخورد نماید، در می یابد که: یگانه شرط رسیدن به قرب دوست «استقامت» و شکیبائی خواهد بود، چه به قول بلخی:
     فارغ از مکتب توحید جوانی آید
     که درین مدرسه با
«صبر» و توانی آید

     زیرا که با سرپنجۀ صبر و استقامت است که زمینۀ «باریابی» عاشق به قلب معشوق و زمینۀ درهم شکستن زنجیر زندان ستمِِ «نفس» و ستمگرانِ «نفس پرست» و باریابی به فضای روشن و صاف آزادی میسر تواند شد:
     نازمت ای استقامت کآخر از سرپنجه ات
     قلب سخت یار و هم زنجیر و هم زندان شکست

     طبیعی ست که اگر راهرو این شکیبائی و استقامت خویش را از دست دهد و تن به ناز و تنعم بسپارد، در نهایتِ تحلیل مسخرۀ نفس رنجها و ابتلاء ها شده و جز خجلت و سرافکندگی بهره ای نخواهد گرفت.
     به دامان تحمل چنگ زن هنگام غم ور نه
     به وضع ناشکیبی، ابتلاء بر مبتلا خندد

     زیرا درین چشم انداز:
     بسا شرم است بر مردی که از جور زمان گرید
     به وقت محنت و غم چون زنان بر سر زنان گرید

     «ثباتِ» مرد دانا بر جفاهای فلک خندد
     نه چون شاخی که با پیش آمد باد خزان گرید

     از سوئی بلخی متوجه شده است که رنجهای ناشی از استقامت و ناراحتی ها و سختی های ناشی از شکیبائی نه تنها چیزی از هستی و عظمت انسانرا نمی کاهد که جز افزودن بر وی نتیجه ای نخواهد بخشید، لذا معتقد است که:
     بار آور دانش را از جور چه پروائی
     طفل است و درخت و سنگ، آنگه که ثمر آمد

     و در جلوۀ شورانگیزتر و متعالی ترش:
     نیک دانم که زیانی نبرد پختۀ عشق
     ضرر آنکرد که جوشی نزد و خام گذشت

     طبیعی ست آنکه دیگ جانش تحمل شرار محبت و فراق جانان را نداشته و درین جریان دامن شکیبائی و استقامت را از دست بدهد، میوۀ وصال را نخواهد چید.

خواندن 1180 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار