سه شنبه, 05 خرداد 1394 09:10

رازی بنام عشق

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

«هر چـه گویـم عـشق را شرح و بیـان
چون به عشق آیم خجل
گردم از آن».

     آرزویم این بود اگر نمی توانم عشق را به شرح و بیان نشینم، بتوانم برداشت های بلخی را از عشق، باز نمایم، اما مثل اینکه تقدیر چنین رفته است که این آرزو را باید با خود به گور ببرم و یا لااقل در گورستان آرزوهای خویش به شکل عاریت به خاک بسپارم.
     من، منِ آواره، منِ بی خانمان، منی که جائی برای بودن و راهی برای رفتن ندارم، منی که خودم را از یاد برده ام و هیچ ملتی مرا از خویش نمی شناسد و هیچ دولتی به خویش نمی پذیرد؛ منی که در موج خیز خون مطهر بیش از یک ملیون شهید، نفرین قرن را به تماشا ایستاده ام و نفرت زمانیان را، منیکه از دیدن نفرت و نفرین لبریزم چگونه می توانم از عشق و محبت سخن بگویم. پس سخن گفتن درین مورد را نیز به سخندانان رازدار و رازشناس وا می گذارم و بیتی چند از اشعار بلخی را به عنوان نمونه نقل نموده و جانهای مشتاق و عطش آلود راهیان این کوی را به سرچشمۀ گوارا و زلال اشعار بلخی اشارت می نمایم.
     در موردی دیگر آمد که بلخی پس از طی مدارج و مراحلی دریافت که برای رسیدن به قسمتی از رازهای عالم وجود پای عقل ناتوان می باشد و باید به فکر وسیله ای دیگر بر آمد و در دنبالۀ همین جستجوی بود که سر از کوی جنون برآورد و نعره سر داد:
     با پای تعقل نرسیدیم به منزل
     این وادی لیلاست، خرد باز و جنون شو

     وزان پس پای افزار عقل گرائی از پای جان در آورد و با قدم صدقِ محبت، پای در وادی لیلای حقیقت نهاد؛ و هم درین وادی بود که به ریشه و کُنه حقایق وجودی آشنائی بهم رسانید و دریافت، آنچه را توان دریافتنش را داشت، و هم در همان حال بود که این نغمۀ هوش ربای را سر نمود که:
     جز ریشۀ محبت فرع است هر چه بینی
     ارباب عشق دانند، اسرار زندگانی

     زیرا که ریشه و جوهر حیات و ملکوتِ هستی موجودات با چشم خرد قابل اندر دریافت نبوده و چراغ عقل نمی تواند همۀ زوایای رازناک این عالم را روشن ساخته و در معرض دید قرار دهد و تنها با طلوع خورشید عشق از شرق هستی و حیات است که راز زندگانی فرادید قرار می گیرد.
     طبیعی ست که این نعمت کسی را میسر آید که تحت تربیت رب النوع محبت قرار گرفته و هستیِ موهومش در شرارۀ دلنواز عشق خاکستر شده باشد. از خود گذشته باشد و به عشق رسیده باشد. چشم منیت فرو بسته و چشم محبت باز کرده باشد تا با همین چشم به هستی نگاه کرده و دیده باشد که:
     محواند کائنات سراسر به کار عشق
     غوغای دهر نیست به جز گیر و دار عشق
     ذرات را چراست تکاپو به هر طرف؟
     دارند هر چه هست دل بیقرار عشق

     و چون جانش در لمعات دیرین پای چونین شهودی منور گردید، پرده ای دیگر از راز حیات از مقابل چشم سرش بر افتاده و به عین الیقین دریابد که:
    حیات جاودان عشق است و جز آن
    به کام افعیی محو و زال است

     و چون به گذشته و رنج هائی که در مسیر رسیدن به این مقام تحمل نموده و بخیالاتی که قبلاً در اسارتشان بسر می برده و... بنگرد، با نشاطی وصف ناپذیر نه تنها نغمه سر نماید:
    نیک دانم که زیانی نبرد پختۀ عشق
    ضرر آنکرد که جوشی نزد و خام گذشت

     بلکه فریاد برآورد که:
    به راه عشق مردن به که هستی
   قتال اندر قتال اندر قتال است

   لذا دستور می دهد که:
   هر چه داری یک نفس بفروش در بازار عشق
   حاصل از این دوره گردی چیست ای هرجائی فروش

    از اینجاست که فریادش رنگی دیگر و عطش جانش شراره های بیشتری بخود گرفته، با آنکه دل را به نیم نگاه از دست داده اینک ادعا می کند که:
    ما را ز فیض عشق «نگاهی» کفایت است
    دلبر که دل ربود به نیم نگاه برد

    و نتیجتاً اعلام می دارد:
    غواص همت ما جز عشق بر نیارد
    از بحرلایزالی نیکو گهر گرفتیم

    و آنگاه که می خواهد به وصف این نیکو گهر بحرلایزالی «عشق» بپردازد، واژه ها تن به تألیف و ترکیب نداده، صور معانی پا بفرار می گذارند و چون نه می تواند و نه می خواهد که شنونده را در انتظاری کشنده باقی گذارد، ناتوانی خود را چنین توجیه می دارد:
    وسعت دفتر دل داند و این علم که عشق
    مطلبی نیست که در شرح و بیانی آید

    و یا:
    تا خواست شرح عشق کند زیب دفتری
    آتش گرفته خامه و کلک ادیب سوخت

     اما از آنجا که می داند شاید کسی پیدا شود و بپرسد: حال که «شرح عشق و عاشقی» را به خود عشق حوالت کردی، مرا از کمال عشق خبر ده؛ به سادگی خود را از زیر بار بحث و فحص و مناظره و... نجات بخشیده و پاسخ گفته است:
    کمال عشق نباشد مگر به دادن هستی
    مرا ببر کنم انجام این معامله آنجا

خواندن 1310 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « ها ـ بال ها تصویری از جامعۀ بشری »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار