یکشنبه, 17 خرداد 1394 09:04

هدفی ربانی - امری ورای عقل جزئی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     واقع مطلب اینست که در «آگاهانه ترین و خردورزانه ترین» گونه های ازدواج، آنچه اصل و امر تناکح([1]) ـ و به تبعیت از آن انسان جفت خواه ـ در پی آنست، امریست ورای خرد و عقل جزوی!
     از اینرو، هر امر ظاهراً معقول و یا مفیدی که بتواند جای گزین آن امر فراروانه شده و بخواهد شیادانه هدف و فلسفة «همسرگرای» را توجیه و تعلیل و مدلل سازد، امری ست در جهت انفصال و در نهایت خاتمه بخشنده به یگانگی، آرامش و آشنائی!
     مگر نه اینست که انسان در امر ازدواج پُری، کمال، غنا و بی نقصی را به جستجو برخاسته و در پی آنست تا اقلیم دل را از نور مهرورزی پر نماید؟!
     و مگر نه اینست که «عقل» از معرفی و شرح و تفسیر گوهر عشق و عشق بازی ناتوان است؟! درست می نماید که در این روند هرکدام از همسران مهر می ورزند و محبت می بخشند، منتها واقع امر آنست که: قلب عاشق با دهش و ایثار محبت، پُرتر می شود، چرا که کار دل، با دادن، بخشیدن و هبه کردن و... ساخته می شود و به سامان می رسد و نه با گرفتن. چرا که گرفتن ـ و بدتر از آن نگاهداشتن و ذخیره کردن و کنز نمودن ـ انسان را سنگین می کند و زمینگیر! ولی بخشیدن سبک و آزاد و...! و اینها خود، همان رازهای ناشناخته و سر به مهری می باشند که جاذبه شان امر ازدواج و اشتیاق رسیدن به یگانگی را رنگین و شاداب و شکوفا می سازد. و در واقع، همین هایند که همچون افسونی هوشربا در حوزة عشق، جانهای غربت چشیده را از تجربه ئی سکرآور لبریز کرده، ذوق جان آگاهی را در آنها بیدار نموده و آنها را عملاً به سوی چیزی می خواند که جز با رهیدنِ از خود و کناره گرفتن از خود راهی برای تجربة آن وجود ندارد.

     رسیدن به ژرفای این باور و پر شدن از گوهر این یقین، تذکر مکرر یک نکته را واجب می سازد و آن اینکه: در خردورزانه ترین، مفیدترین و لذت محورترین گونه های ازدواج، چون آنچه همسران را به یکدیگر نزدیک «نموده و نمایانیده» است، نه آن امر و یا آن گوهر رازور فراعقلی و فراحسی می باشد، هرگز نمی تواند همسران را از ساغر یگانگی سرمست و از مینای آرامش مدهوش بسازد! و همین باور است که همسرگرایان محبت پیشه را وامی دارد تا هیچ امری حتی عقلانی را به جای مهرورزی «محوریت» نبخشیده و عشق ورزی را در حاشیه گرائی محکوم ننمایند. و این، خود رازی دیگر است که ظرف بیان را گنجائی گوهر روح نواز آن نتواند بود و جز با «بدل شدن تمام به مهرورزی» به مشاهده و معاینه نخواهد پیوست.
     به هر حال، گمان نکنم که هیچ عاقل منصف واقع گرایی در بداهت این نکته تردید روا دارد که: امر تناکح و اصل همسرجوئی در ژرفای ذات خود امری به اصطلاح روانشناختی و مکاشفانه بوده و با جنبه و جلوۀ ویژه ای از نظام دریافتی فرزند آدمی در پیوند عمیق و ظریف می باشد. این امر را زمانی بهتر می توانیم دریابیم که: متوجه می شویم جان همسرجوی انسان، همسر را فقط آن گاه می پذیرد و بدو روی می کند که همان جنبۀ از نظام دریافتی ـ نگرشی و یا کنشی همسر را، به هر دلیل، به عنوان نیمۀ کنونی خود پذیرفته و اجازة فرار از خود و لغزیدن در دریای وجود او را بدهد!
     این باور ضرورت رهیدن از پندار و توسل به گرایشی را ایجاب می کند که نادیده گرفتن آندو، گوهر ازدواج را به شکست و فساد و تباهی تهدید می نماید.
     عده ئی که تحت تأثیر جاذبه های برونیِ «همسرداری و همسرگزینی» قرار گرفته و لاجرم از موضع تملک با همسر برخوردی ابزاری دارند، گمان کرده اند که: این کشش و جاذبه، کشش و جاذبۀ تن و اندام و زیبائیها و تردی ها و شادابیها متعلق به آنست که دیگری را واداشته است تا مثلاً بطور موقت به خود پشت نموده و بدو روی نماید! در حالیکه این، پنداری بسیار قشری و ساده لوحانه بیش نتواند بود، و آنرا برهان: رهایی جان از بدنی ترد و تازه و زیبا و... است! چه در حالتی از ایندست، حتی واله ترین و شیفته ترین عاشقان هم از تن و زیبائیها و جاذبه های پیدای آن فرار می نماید. در حالیکه در شرایط منطقی و حیاتی خود، همسرگرای عاشق، بدان شیفتگی بوسه بر خاک بدن معشوق می زند که جان بیرنگ و علوی را به حسد وا می دارد، و تا بدان حد از عطر پیکر و طعم محبتش سرمست می گردد که روح را بیتابی فرا می گیرد.

     در واقع، به دلیل رسیدن همسرگرایان محبت پیشه به ژرفای همین باور و ایقان به احکام و آثار اوست که متوجه می شویم اینان در هوای محبت یکدیگر می باشند، از همین هوا نیرو و طراوت می گیرند، و در همین هوا، شکوفه بستن شاخۀ وصال و غنای سدرة یگانگی را جشن می گیرند.
     هوایی که جُز رنگِ تعلق و دلبستگی ندارد، هوائی که جز «عشق باختن» هیچگونه غرض و مرضی را برنتافته و به تملک تن در نمی دهد! هوایی که هر چه بیشتر خود را در او رها کنی، خود را بیشتر می یابی، و هرچه بیشتر در او غرقه گردی، بیشتر پیدا می شوی! هوایی که در حوزۀ استیلایش هر چه نه رنگ دلدادگی داشته باشد، بیرنگ می شود! و هر چه بر پیشانیش نه مُهر مهرورزی، ابطال می گردد!

     و اینان، چون همۀ این موارد را به تجربة عیانی دریافته اند، دل را نیز در زمین همین هوا کاشته اند تا فقط در مهرورزی ریشه دوانیده و از «دلدادگی» قوت پذیرد.

 

[1]ـ و این را رازی هوشرباست! فتدبر!

خواندن 1090 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار