یکشنبه, 17 خرداد 1394 09:20

تصویری از جامعۀ بشری

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     تا آنجا که از بررسی افکار و مطالعۀ اشعار بلخی بر می آید، به یقین می توان مدعی شد که ژرفای دید جامعه شناسانۀ بلخی کمتر از سایر ابعاد فکری او نمی باشد. این واقعیت زمانی بهتر دریافت تواند شد که خواننده و یا تحلیل کنندۀ اشعار و افکار وی با قواعد و ضابطه های ویژۀ جامعه شناسی مجهز بوده و از همین موضع با مسئله برخورد نماید؛ زیرا درین حالت متوجه خواهد شد که بلخی به عمده ترین مسایل اجتماعی توجهی عمیق و کارساز داشته و می کوشیده است تا هم خود به درک عوامل و زمینه های اصلی مسایل عمدۀ جامعۀ انسانی دست یابد و هم دیگران را با زمینه های مربوطه آشنا بسازد. از این رو هرگاه به مسایل انسانی تماس پیدا می نماید همۀ تلاشش متوجه آنست تا عوامل اصلی ایجادی، جهت و اهداف و نتایج مترتبۀ بر آنها، زمینۀ عمل، جهت عمل و ابزار و وسایل تحقق هر یک را ارزیابی نماید و پس از آن، همۀ آنچه را که درین سفر فراچنگ آورده است، خالصانه و بی ریا در پای اهلش ریزد. بلخی که در سیاه ترین دوران سیاسی ـ فرهنگی و در شرایطی که عدۀ آنهائی که با تحلیلی جامعه شناسانه با مسائل اجتماعی برخورد می کردند، شاید به عدد انگشتان دست نمی رسید، به تحلیل ابعاد مختلف اجتماع پرداخته است. وی، با قدرت و صراحتی انکار ناپذیر و تردید نابردار اثبات کرده است که صاحب دید جامعه شناسانه و معیارها و ضابطه های سیاسی و اجتماعی بوده است. زیرا تحلیل کنندۀ افکارش در همان برخورد اول متوجه می شود که وی به هر کدام از مسایل اجتماعی که پرداخته است، ریشه هایش را دریافته، انگیزه هایش را شناخته، موقعیت وجودیش را معین کرده، نقاط ضعف و آسیب پذیرش را شناسائی کرده، مواضع قوتش را باز شناخته است و... که هرگاه موارد یاد شده را با آنچه پیش ازین آمد یکجا نمائیم، متوجه خواهیم شد که نظام جامعه شناسانۀ بلخی، متناسب با شرایط ویژه و دوران خاص خودش از یک هم آهنگیِ قابل توجهی برخوردار بوده است. از سوئی اگر بپذیریم که ابعاد اصلی هر اجتماعی بنابر تقسیم اولیه اش به ابعاد چند گانۀ زیر منقسم می گردد:
     1- بعد فرهنگی و زمینه های متنوعش.
     2- بعد اقتصادی و رابطه های اقتصادی جامعه.
     3- بعد نظامی و مسایل مربوطه اش.
     4- بعد سیاسی و اجتماعی و لوازم وآثار و احکامش؛ متوجه می شویم که بلخی به هر یک از این ابعاد پرداخته و مسایل عمده و ریشه ای هر کدام را نیز مورد بررسی قرار داده است.
     آنچه درین رابطه ذکر آن ضروری می نماید این است که وقتی تحلیل کننده ای مشغول بررسی افکار و دیدگاههای ویژۀ جامعه شناسانۀ بلخی می باشد، در خواهد یافت که بلخی قبل از پرداختن به تحلیل جامعۀ مشخص خود ـ هر چند او جهان اسلام را جامعۀ خویش می شمارد ـ بواسطۀ حضور و اشراف مستقیم و یا غیر مستقیم در خیلی از صحنه های سیاسی ـ اجتماعی دوران خویش، نخست به تحلیل جامعۀ انسانی می پردازد و روابط و برخوردها و موضع گیرهای انسانها را در یک کُل تفکیک ناپذیر مورد ارزیابی و تحلیل قرار می دهد و در همین رابطه و از همین چشم انداز است که مشاهده می دارد: بلخی دنیای خود را فاقد اصالت هایِ ارزشمند و انسانی یافته و از حضور و حاکمیت تضادها، تخاصم ها و فتنه ها و فسادها، رنجها و بلاها و بی همزبانی ها و... انباشته می یابد و تصویر می نماید.

     آنگاه که بلخی تابلوئی روشن ولی حزن انگیز و تأسفبار، از دنیای آنروز را فرادید خواننده و تحلیل کنندۀ افکار خود بلند می نماید، تحلیل کنندۀ تیزبین صور دردبار همۀ آن تضادها و تخاصم ها و... را در آن نظاره می نماید و از پس آن صورتها، آوای درد بار بلخی را می شنود که دردمندانه می نالد:
     پر فتنه شد تمام جهان وا محمدا!
     و ز عدل و داد نیست نشان وا محمدا!

     و یا:
     چه ابتلاست که در هر بلاد می نگرم
     نزاع مذهب و جنگ نژاد می
نگرم
     بنام صلح به اسباب جنگ می
کوشند
     ز بهر تفرقه در اتحاد می
نگرم

     وی که مصائب و ناراحتی های جنگ دوم جهانی را در برابر دیدگان بشریت آنروز ـ اعم از دولت ها و ملت هائیکه مستقیماً در آتش هول انگیز جنگ می سوختند و آنهائی که در برون از محدودۀ آن جنگ هستی سوز، از دودِ وی کور شده بودند ـ مشاهده می کرد، با در نظر گرفتن این نکته که هر گاه انسان عظمت های ربانی وجود خویشرا به دست فراموشی سپرده و در مزبلۀ عفن و پلشتی زای هوسها و هواها گرفتار آمده و زنجیری دام تخیلات شهوانی گردد، نتایجش جز نفی حیات انسانی و نابودی روح برادری و نوع دوستی و محبت و ایجاد فضائی کدر و تاریک و ظلمانی و سرشار از تضادها و تخاصمها و پستی ها و پستی جوئی ها و... نتواند بود، به تحلیل گوشه هائی از جامعه پرداخته است که نه تنها آگاهی از آنها برای مردم روزگار خودش ضرورتی الزام آور بوده است که برای ما و شاید خیلی از نسلهائی که در شرایطی همچون ما بسر می برند، ضروری می نماید؛ زیرا دنیای امروزی ما، از نظر محتوا و کیفیت اگر بدتر از روزگار بلخی نباشد، چندان بهتر نتواند بود! چه مقایسه ای اندک می تواند واقعیت این گفته را مبرهن نماید.

     ما که بر شرایط و اوضاع روزگار خویش قسماً اشراف و آگاهی داشته و در آتش جانگداز ناشی از مصائب آن دست و پا می زنیم؛ لذا برای تطبیق این مقایسه، تنها، موردِ ارزیابی و توجه قرار دادن دنیای آنروز بلخی کافی می باشد. بلخی چنین به ترسیم دنیای خویش پرداخته است:
     از فتنۀ ما گشت کنون روی زمین تنگ
     در بحر و هوا پر شده زنگ خطر از ما
     اوقات گرانمایه بشد مصرف تسلیح
    خونست چو سیلاب به هر جوی و جر از ما
    ز اقصای دل شرق، بشر تا به اروپا
    دیدی چقدر کشته شد و در بدر از ما؟

    و یا:
    هر سوی بگردیدیم یعنی ز عما دیدیم
    گفتار ز تحریم است، کردار سلاح بم
    در سطح و فضا اکنون مأمن نبود جایی
    از مکر بشر پر گشت یکباره هوا از سم

    و چون نفاق کشنده ای را مشاهده نموده و متوجه شده است که:
    هر جا و هر کسی زند از صلح و خیر دم

    گذشته از اینکه در مصرع دوم همین بیت می پرسد:
    ای رهبرِ بشر سر این شر به جیب کیست

    به شیوۀ عقلا برهان می آورد:
    تجهیز جیش از چیست، وین ترس و خوف از کیست
    باغی که صلح روید، تخم فساد تا کی؟

     وقتی دنیا، دنیای تضادها و تخاصم ها و ددیها و دشمنی ها بود و همه منافقانه، دست توسل به دامان ریا و دورنگی زده و در ظاهر کار، ادعای صلح، برادری و خیر و خوبی کردند، نه تنها سررشتۀ شرور و مفاسد ناپدید می گردد و منشأ بدبختی ها ناشناخته باقی تواند ماند که نتیجه و پی آمد دنیائی از این دست، ناهماهنگی، بی نظمی، افراط و تفریط و در یک کلام نابودی عدالت اجتماعی جامعۀ انسانی خواهد بود، لذاست که بلخی پس از سر دادن زمزمۀ حزن آلود:

     پر فتنه شد تمام جهان وا محمدا؛ اعلام می دارد:
    وز عدل و داد نیست نشان وا محمدا

    و یا بدتر از آن اینکه:
    نوای عدل به هر نای لیک وقت عمل
   خلاف مصلحت و عدل و داد می
نگرم

    ***
    همنوعی و انصاف و عدالت ز میان رفت
    معلوم شود تا که چه آید دگر از ما

    بررسی همه جانبۀ این نکات ظریف و بسیار قابل تأمل و قابل دقت که:
    چه وقت و چرا و چگونه منطق انسانی به شکست و عقب نشینی دچار شده و منطق زورگوئی و جدال و جنگ و قتال سلطه پیدا می نماید، خود بحث مفصلی ست که ذهن عده ای از جامعه شناسان را بخود جلب نموده و وادارشان نموده است تا به جامعه شناسی جنگ بپردازند و این پدیدۀ غیر انسانی را از زاویه های مختلف و در چشم اندازهایی وسیع مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهند، که وارد شدن و پرداختن به اصول و مهمات این بحث از عهدۀ این مقاله خارج می باشد، چه رسد به تحلیل گسترده و همه جانبۀ آن، اما از یادآوری این نکتۀ دقیق خود را ناگزیر می یابیم که همانگونه که جنگ و تضاد و تخاصم و... باعث بهم خوردن تعامل و توازن انسانی جامعه می گردد، نادیده گرفتن عدل و سهل انگاری در مورد این اصل اصیل و رکن رکین هر بنای انسانی ـ اعم از معنوی و مادی ـ باعث ایجاد دشمنی و تضاد و جنگ و بدبختی و... تواند داشت.

    بهر حال چه بدین علت نظام جامعه بهم ریخته شود و چه بدان علت تعادل اجتماعی از هم بپاشد، وقتی اساس انسانی جامعه بهم خورد و روح جمعی اجتماع از وی گرفته شد، چون «اجتماع» و در کنار هم بودن آحاد و افراد از مایه و ارزش و هدف و علت و انگیزۀ رشد دهندۀ انسانی برخوردار نمی باشد، نظام ارزشی اجتماعی از هم پاشیده، ضوابط انسانی گرایشها و موضعگیری های انسانی بهم می خورد. و چون ضابطه ها و معیارهای انسانی اجتماع، بنیان خویش و استحکام ریشه ای خویش را از دست داد، اعتماد نسبت به ضوابط و معیارها خدشه دار شده و بدتر از آن که همه چیز می تواند معیار و ضابطه شناسانیده شده و همه چیز می تواند فروع و فروعِِ فروع قلمداد گردد. حق باطل باشد و باطل حق! ضد ارزشها ارزش تلقی شوند و ارزشها ضد ارزش؛ پرروئی و ژاژ خواهی و دیده درآئی و تملق و... کاردانی و تلاش و خردمندی و... جلوه نمایند و آزادگی و متانت و استغنا و پاکدامنی و دُرَّ آبروی خویش بر سنگ طمع و تکدی و سؤال نزدن، تکبر و عناد و... تلقی گردند!
    زیرا جوهر انسانی اجتماعی دچار دگرگونی و تغییری ناشایست گردیده و درین انقلاب تفاسدی همۀ مفاهیم، گرایش ها، موضعگیری ها و اهداف و جهت ها قلب شده است. و درست در جریانی از همین گونه است که بلخی با بهره گیری از اصطلاحات ویژۀ مذهبی فریاد بر می آورد:
    معروف گشت منکر و منکر رواج یافت
    زین آخرالزمانه امان وا محمدا!

    ***
    عالم تمام داعی احقاق، و لیک حق
   ظاهر نگشت، پس حق مضمر به جیب کیست

    و بدتر از این هر دو، آنجا و آن حالت است که دلگرفته و خشم آگین می گوید:
    گفتم به شیخ شهر: بگو حق به سوی کیست
   خندید و گفت: دیده شود زر به جیب کیست!

    دنیائی که بلخی به تصویرش نشسته، دنیائی ست عاری از لطف و مهر و صفا و یکرنگی و... و سرشار از زشتی و زبونی و تقلب و...!
    دنیائی که حق اسیر و خانه نشین و زنجیری اوهام است و حق پرستان زندانی زندان ستمِ وهمزدگان بی خود و بی خرد؛ دنیائی که زور بر مسند حق تکیه زده و قلب ها بنام زور و به عشق قدرت می تپد؛ دنیائی که ضد ارزشها بر اندیشه و اعمال و موضع گیرهای خیلی از مردم سلطه و استیلای کامل یافته و ارزشها، جز در شعارهای منافقانه حضور و جلوه ای ندارند. دنیائی که قانون زور در آن جاری و معیار قدرت در آن حکمفرما بوده و حق و حقوق مردم نه بر اساس هستی خودشان که بر مبنای هستی داری (= ثروت و مکنت)شان معین می گردد؛ دنیائی که شرافت انسان مربوط به جان انسانی و روح الهی وی نبوده بلکه در گرو جیب اوست؛ دنیائی که آزادی را جز در رنگهای گرد گرفته و جلا باختۀ «آ، ز، ا، د، یِِ» نوشته های منافقانه و احترام به آزادی انسانها را جز در ژاژخوائی های ریاکاران دغل باز نمی توان سراغ گرفت؛ زیرا، جز بردگان نفس و شهوت و قدرت را مجال بر زبان راندن واژۀ «آزادی» و زمینۀ تبلیغ و ترویج آزادگی باقی نمانده است. زیرا درین روند معکوس، هر آنکه بیشتر از خودش و انسانیتش و آزادگیش فاصله گرفته و ضد ارزشها را قبلۀ آمال و کعبۀ مقصود خویش قرار داده و با صاحبان قدرت و زور همگام و همعنان شود، بر پهنۀ بیشتر و وسیعتری از چنان جامعه ای استیلا خواهد یافت.

    این روند انحرافی وقتی به اوج اسارتبار، ذلت آفرین و کشنده اش نزدیک می گردد که نسبت به حاکمیت جهل و جور و هوس و شهوت و... بیشترین افراد جامعه گرویدۀ ضدارزشها و تابع ضوابط و معاییری می گردند که از اساس ضد انسانی و محکومیت بار بوده و در عمل انسانیت را از انسان می ستاند و جوهر انسانی او را زایل می کند و بینش و هویت الهی او را متلاشی می سازد. از سوئی چون فریاد اقلیتی پاک و پاکی جوی و آزاده و آزادی طلب بگوش نرسیده و مجال شکوفائی ارزشهای الهی و انسانی میسر نیست، گرایش اکثریت ـ آنهم اکثریت جاهل، غافل، انحراف داده شده، کور ساخته شده و... ـ حق پنداشته شده از سوئی هم مردم موضع کسی و یا کسانی را جانبداری می نمایند که طرفدار و مدافع خواست ها و مواضع القاء شده به اکثریت می باشند. حداقلِ خرافتِ این جریان بدین گونه جلوه می کند که اکثریت در برابر ضد ارزشها و جانبداران و مدافعان و القاء کنندگان آنها حالت بی تفاوتی پیدا نموده، هم قبح ضد ارزشها در نظرشان کم می شود و هم زشتی تحمل و سکوت ضد ارزشها را از یاد می برند، و درست نتیجۀ همین غفلت است که از جانبی ضد ارزشها را بر مسند ارزش و زور را بر مسند حق می نشاند و از جانب دیگر «حاکمیت ناکسان» را بر «کسان» مسجل می سازد، که چون جامعۀ بلخی از این درد بی نصیب نبوده است، او را به زمزمۀ درد انگیز چنین معنائی واداشته است:
     تحقیر دین کنند تمسخر به اهل شرع
     شد چیره ناکسان به کسان وا محمدا!

     آنچه درین بخش از اندیشۀ بلخی قابل تقدیر و توجه می باشد آنست که وی متوجه راه و روش و ابزار مورد نظر تقلب پیشگان ارزشهای اجتماعی بوده و گزارش کرده است. گونۀ امروزی این حالت فسادبار اجتماعی را ما در مورد خود باخته هائی که در معرض استحمار و تخدیر فرهنگی ممالک زورگو و قدرتمند قرار گرفته اند مشاهده کرده می توانیم؛ هر چند از قدیم، هر گاه قدرتمدارانیکه جز «زور» جاذبه ای دیگر نداشته و بر آن بودند تا اندیشه و ارزشهای مورد توجه خود را به گونه ای موجه و یا همگانی ساخته و از آن طریق ـ و به صورتی غیر مستقیم ـ مردم را هم به اسارت همه جانبۀ خویش در بیاورند و هم، همگام خویش جلوه داده باشند، متوسل به نیرنگهای مختلف و از جمله: به مطلق ساختن عقیده و ارزشهای خویش می شدند، که این روند از سوئی با:
     1- تحقیر اندیشه و ارزشهای مورد نظر و عمل مخالفان؛
     2- غیر مولد شمردن آنها؛
     3- خصوصی و گروهی قلمداد کردن آنها؛ همراه، و از سوئی هم با:
     1- شرعی و قانونی و مترقی جلوه دادن اندیشۀ خود؛
     2- همگانی جلوه دادن اندیشۀ خود؛
     3- هدفمند و ارزش آفرین و نشاطزای و... جلوه دادن آن، همراه بوده است.

     تجلی روند نفرت انگیز این نیرنگ ابلیس منشانه را در زمان بلخی بگونه ای «تحقیر دین» و ارزشهای مورد نظر آن تشکیل می داده است، که نتیجۀ تفکیک ناپذیر و جدا نشدنی آن را همان«تمسخر به اهل شرع» تشکیل می دهد. هر چند در زمان ما و لحظه ای که این افکار مورد تأمل قرار گرفته و این کلمات بر صحفۀ کاغذ پدیدار می شود و نیز، ما شاهد اوج نفرت بار و دردانگیز این حرکت بسیار پلید انحرافی در رابطۀ با خودمان و دولتی که از همین طریق بر ما تحمیل کرده اند (دولت ببرک و نجیب) می باشیم.

     و از سوئی چون خود بلخی معترف است که:
     ارباب پند و وعظ ز بیداد اهل جور
     گویا به کام بسته زبان، وا محمدا!

     می توانیم چنین برداشت نمائیم که علاوه بر مسجل بودن حاکمیت ناکسان بر جامعۀ انسانی و ملل بدبخت و حضور و حاکمیت نوعی از خود بیگانگی فرهنگی و از یاد رفتن زشتی و قبح تقلید و غفلت از نتایج پلشتی زای شوریدن بر فرهنگ و سنت های اجتماعی خویش، هیچگونه زمینۀ فریاد و تبلیغ و وعظ و روشنگری برای حق گویان و پاسداران شهرستان پاکی و روشنائی و ایمان و اخلاص و راستی و درستی و آزادگی و عزت و غرور و شرف و ایمان و... باقی نگذارده بوده اند!

     طبیعی ست که وقتی جامعۀ انسانی به دردها و فسادهائی از ایندست گرفتار آمد، باید آمادۀ پذیرش مصائب و رنجها و بدبختی هائی باشد که متناسب چنین حالات زشت و فساد باری می باشند. و چون بررسی همه جانبۀ نتایج و پی آمدهای چنین حالاتی در حوصلۀ بحث حاضر نمی باشد بذکر مواردی چند اکتفا می نمائیم:

خواندن 1061 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار