یکشنبه, 17 خرداد 1394 09:35

شعر مثنوی - جانمایۀ نیکُوان

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای مایۀ رأفت و طهارت

 

وی شیرۀ دانش و بصارت

ای جوهر مهر و راز داری

 

نقاشِ شرار بی قراری

ای عنصر نیکُوانِ مشتاق

 

ای خوانده رموز غم بر آفاق

خوش طینتیان عالم عشق

 

دلسوختگان محرم عشق

آنانکه دلی چو بوسه دارند

 

در وصل، چو هجر بی قرار اند

آنانکه به نیکوی فریدند

 

در خطۀ عاشقی عبیدند

از آینه شان نکرده سر بر

 

جز نقش وداد و یاد دلبر

گر ساز سجودشان بلند است

 

آوازۀ جودشان بلند است

داد از دمشان دمیده موزون

 

احسان، چو قمار عشق گلگون

پاکی چکد ار ز کار ایشان

 

ایثار ز شاخسار ایشان

دارند ز شکر نغمه ئی تر

 

وز شمع انابه، تاج بر سر

عجز از در و بامشان تراود

 

تسلیم ز نامشان تراود

گر داغ شکُفته از وفایند

 

یا خطِّ شکستة دعایند

گر بر رخ دل، دری گشودند

 

یا ساز خمار را سرودند

از خویش نشسته اند بیرون

 

چون نغمه ز کار خویش افسون

خمخانه کش ولای اویند

 

سر تا به قدم نوای «هو» یند

نور تو شکفته از برشان

 

رنگینیِ توست افسرشان

ریشه به در تو می رسانند

 

جانمایه ز تو همی ستانند

مجلای تو اند جمله ابرار

 

رشحی ز عنایت ای فسونکار

نک، هیچکسی، عدم سرشتی

 

تصویر غمینِ سرنوشتی

با جبهه ای از حیا عرقبار

 

دستی چو عدم ز مایه بیبار

بر نیکُویِ تو رو نهاده

 

بر رحمت تو نگه گشاده

 

جز تو ز تو خواهشی ندارد

امید نوازشی ندارد

 

خواندن 1123 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار