شنبه, 23 خرداد 1394 10:15

شعر مثنوی - روح شهرها

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای بلند آوازه تر از دلبری

 

وی عزیز گلستان سروری

ای ز تو موزون بلاد بخردان

 

شاد و رنگین خانقاه عارفان

هر کجا بالیده شهری بر زمین

 

نقش تمکین تو دارد بر جبین

وین که گویم شهر، شهر دل بود

 

نی که خفت خانه ای از گل بود

گلستان، شهریست از دلهای چاک

 

کوهساران، از سکوتی شرمناک

تارها، خود شهر آوای دل اند

 

نغمه ها، داداده هائی بسمل اند

شهر نی را، ناله آبادان کند

 

چنگ را، شرح غمت بریان کند

شهر پاکی را تو زینت داده ئی

 

سجده را سامان عزّت داده ای

بی تو، در شهر مروت نور کو

 

عدل کُو؛ انصاف کُو؛ دستور کُو

بی ولایت، شهر بی معنا بود

 

مأمن سگهای پرغوغا بود

پایگاهی از هوس، از ناکسی

 

مزبلی، انباشته از مفلسی

دشمن‌آبادی برای ناکسان

 

گندگاهی، از حضور ابلهان

شهر یعنی هر کجا یاد شماست

 

تُرد و موزون از گل داد شماست

پایه اش، ایثارتان را نغمه خوان

 

سایه، احسان شما را ترجمان

پرده دارش دخت تقوا و یقین

 

پاسدارش عطر حکمت، مشق دین

باز بر روی ملک دروازه اش

 

دلرباتر از غزل آوازه اش

ای که نومیدی ز تو نومید نیست

 

جز درت بر شهر دل امید نیست

وارهان این ناامید خسته را

 

مرغ خونین نغمۀ پر بسته را

وارهانش، تا اسارت وارهد

 

شهر دل را بی پناهی وانهد

بالد از آیینه اش یاد شما

از دعایش عطر ارشاد شما

 

خواندن 1003 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار