پنج شنبه, 08 مرداد 1394 18:38

غفلت یا مردابی کشنده

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     اگر جامعه شناسی ادعا کند که قسمت عمدۀ بدبختی هائی که آدمیزاد در طول قرون و اعصار تحمل کرده و بخش وسیعی از رنج ها و مصائبی که نسل های زیاد انسانی را درهم شکسته و نیروهای مادی و معنوی او را، یا به انحراف کشانیده و علیه خودش بکار گرفته و یا به کام نیستی سپرده است، زادۀ غفلت می باشد، کمتر عاقلی را می توان سراغ گرفت که بوی حق ندهد و بلافاصله با وی به بحث و جدل پردازد.

     از مسایلی همچون: بریدن کارد انگشت کسی را که بپاره کردن هندوانه ای مشغول می باشد تا آنکه پایش به سنگی در کوچه ای گیر می کند تا آنکه بواسطۀ عدم خودآگاهی اجتماعی مستقیم و غیر مستقیم بند بردگی بیسواد بیدادگری را بدون کمترین احساس رنج و تنفری نسل اندر نسل برگردن می کشد!
     از سوئی آنچه از تأکید بی نیاز و از ردیف نمودن برهان و دلیل مستغنی می باشد اینست که هرگاه جامعه ای همچون جامعۀ مورد تحلیل بلخی دچار آن همه بدبختی باشد، نمی تواند از آفت مرگبار «غفلت» مصون و در امان باقی بوده باشد؛ چه اگر آفت غفلت دامنش را نگرفته بود، آن همه نقمت و بلا و بدبختی بر وی دست نمی یافت.

     به هر حال، از آنجا که سر تطویل کلام و تشریح همه جانبۀ مرام بلخی را نداریم از بحث های ظاهراً زائد در این مواد و موارد گذشته به کلام بلخی نظر می افکنیم.

     اگر لسان الغیب را در مورد غنیمت دانستن لحظات زیبای عمر و به غفلت از دست ننهادن آن این ابیات است:
     بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
     کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

     ***

     وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی
    حاصل از حیات ایجان این دمست تا دانی
    کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
    جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

     بلخی را در رابطه با نتایج اجتماعی آن چنین گفتاریست:
     امروز غنیمت دان فردا چو دگرگون است
     تغییر زمان یعنی یک خنده و صد گریه
     چون باز نمی
گردد این لمحه که در آنیم
     عیش گذران یعنی یک خنده و صد گریه
     یک عمر پشیمانی
ست هر ساعت غفلت را
     افسوس کنان یعنی یک خنده و صد گریه

     از سوئی، آنگاه که بلخی به ابعاد مختلف جامعۀ خویش نگاه می کند، در می یابد که در هر زمینه و بعدی از این ابعاد سهل انگاری ها و غفلت هائی روا داشته شده؛ هم بدبختی ها را زاده و حیات انسانی جامعه را مورد هجوم قرار داده و نیروها و استعدادهای مادی و معنوی ای را به فساد کشانیده است و هم در جریان تاریخ آیندۀ این ملت تأثیر سوئی بر جای خواهد نهاد. لذا وقتی از غفلت هائی که دامن فرهنگ و روابط فرهنگی جامعه اش را گرفته گپ می زند، چنین پیش بینی می کند که:
     باز هم تا روز محشر بی خبر خواهیم ماند
     گر چنین بی رونقی در مکتب تنویر هست

     زیرا جامعۀ بلخی، در رابطۀ با مسایل فرهنگی به حدی از انحطاط و سیه روزی گرفتار آمده است که وقتی به گذشتۀ نورانی و ستاره ها و خورشیدهای درخشان آسمان ادب و فرهنگ خویش نگاه می کند اشک حسرت و افسوس بر دامن می ریزد و از آن دردمندانه چنین یاد می آورد:
     ای جوان هشدار کاینجا رشد فکر آزاد نیست
     تیغ جوهر دارِ ما خوابیده در زنگ است و بس
     بلبلی همچون سنائی داشت روزی این چمن
     پس چه شد کامروز در وی مشت یلدنگ است و بس

     فرهنگ حاکم بر جامعۀ بلخی نه تنها نازا و عقیم است که عقیم سازنده و اخته کننده نیز می باشد؛ و این مستقیماً نتیجۀ همان بی خبری و غفلتی ست که بر خویش پذیرفته ایم؛ و اتفاقاً پیش بینی بلخی درست از آب در آمده، جریان غفلت زدگی و بی فرهنگی رشد فزایندۀ خود را همچنان تا روزگار ما ادامه داده است.

      بلخی در بعد سیاسی جامعۀ خودش حضور و حاکمیت غفلت هائی را دیده و مشاهده نموده که مبتنی بر آن آبروی انسانی جامعه پایمال گردیده است؛ وی نمونه های بسیار جدی و مهمی را چنین گزارش داده است:
     به غفلت آبرو از جوی ما رفت
     به استمداد و استرداد خون است

     یا:
     دیریست مستبد را با شیخ اتحادیست
     یا رب میان دزدان این اتحاد تا کی

     یا:
    خفته در ناز نمی بود اگر رهبر قوم
     گوی این معرکه هم بردم چوگان می
رفت

     یا:
     جز قفای کور رفتن علت دیگر نداشت
     این فلاکتها که می
بینی گریبانگیر ماست
     گر متاع خانه را بردن مقصر دزد بود
    خانه را بی
پاسبان ماندن دگر تقصیر ماست

     که اگر با دیدی واقع گرا به نتایج زیانبار و هویت زدای هر یک از مسایل بالا نگاه کنیم ظرافت و دقت توجه جامعه شناسانۀ بلخی در رابطه با مسئلۀ مورد بحث برای ما روشن و مستدل خواهد شد. زیرا که هر یک از زمینه های یاد شده، در رابطه به مسایل سیاسی و اجتماعی بسیار مهم بوده و نقشی انکار ناپذیر دارند.

     بلخی در مواردی نتیجۀ غفلت از مکارم اخلاقی ـ و بویژه غفلت از تواضع و بجای آوردن شکر نعمت های الهی ـ را متذکر شده و به آنها که در نتیجۀ غفلت در چنگال بی رحم تکبر و تفاخر گرفتار آمده اند هشدار می دهد:
     کُله دارا، مشو غره که اینسان عز و جاه آخر
     نسیمی ترک سر می
آرد از طرف کُلاه آخر

     زیرا در شرایطی از ایندست بجای آنکه همدلی ها، همگامی ها، همزبانی ها، صمیمیت ها، و مهربانی ها رشد و پهنه و عمق یابد بددلی ها، ناهمرنگیها، بی همزبانی ها، عداوت ها و کینه ها رشد می نمایند؛ طبعاً نتایج همان خواهد بود که از همۀ این شجره های خبیثه برون خواهد ریخت.

خواندن 824 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار