پنج شنبه, 08 مرداد 1394 18:47

تملق یا خود فریبی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     اگر با ذهنی خالی از غرض و با اندیشه ای حقیقت یاب به مسئلۀ تملق نظر داشته و جوهر آنرا مورد کاوش و بازشناسی قرار دهیم متوجه می شویم که نفسِ تملق چیزی به جز خودفریبی نبوده و انسان متملق جز موجودی خود فریب نخواهد بود.
     متملق بجای اینکه طریق درست، منطقی و ارزشمندانۀ رفع نیازها و تحقق امورِ مورد نظر خویش را بازیافته و از همان مسیر به رشد خویش و تحقق اهداف و آرمانهای خویش بپردازد، به فریب خویش همت گماشته و به یافتن راهی سخت خفتبار و حماقت انگیز متوسل و امیدوار می گردد که نتیجۀ مستقیم این عمل خفت بار جز فریب خودش، ذلت کشی و از یاد بردن قباحت و زشتی آن و در نهایت بخشیدن شخصیت و غروری کاذب و انحرافبار برای طرف مقابل نخواهد بود؛ زیرا به قول بلخی تملق چیزی ست مساوی با دروغ و طبیعی ست که از گفتن و شنیدن آن جز همان نتایج یاد شده ببار نخواهد آمد.
     در جامعۀ مورد بررسی بلخی، قبح و زشتیِ تملق چنان از یادها رفته و در حدی مردم نسبت به زشتی های ناشی از آن بی تفاوت گردیده اند که گمان می رود: تملق خود یکی از آداب اخلاقی ـ و نه تنها غیر معقول و زشت نبوده که نمودار سازندۀ ادب و کمال ـ افراد جامعه می باشد! ولی از آنجا که خود او نمی تواند به عنوان جامعه شناسی مردم دوست و متعهد نسبت به این انحرافات بی تفاوت باشد با طرح پرسشی از ایندست مردم را متوجه واقعیت اشتباهشان می سازد:
     ز آداب اجتماع، تملق چراست رسم
     گویا، به عصر ماست یکی از سنن دروغ؟!

     از سوئی رواج خجلت بار این عادت بسیار زشت و حقارتبار را در همۀ ساحه ها و ابعاد حیات اجتماعی در جریان یافته و رونق بازار جامعۀ تاریک خودش را از نیرنگ و تملق معرفی می نماید:
    وه که بر روی تملق باز چشم مشتری ست
    عصر ما را رونق بازار نیرنگ است و بس

    بلخی در یکی از سروده های طنز آلودش، متملقین، نحوۀ برخورد و موضع گیریهایشان، زمینه های مورد عمل و ابزار و روش های مورد استعمال و پی آمدهای کردارشان را چنین تصویر کرده است:
     تو کج و چرخ کج و زلف کج و ابرو کج
     زین همه کجکجکی، کار جهان گشت تباه
     همگی خیر، ولی داد از آن دل کجکان
    خاصه آن شاه پرستان تملق
گر شاه
    دست بر سینه کج و هم سرو گردن شده کج
    کج سراید که: همین بنده غلام درگاه
    گاه گوید که قدر قدرت و کیوان رفعت
    گه نویسد به جراید: شه اسلام پناه
    گاه از شرک خفی تکیه کند بر کرمش
    گاه از شرک جلی نام نهد
«ظل الله»
    سم اسبش به سر ماهی موهوم برند
    و ز دمش گرد زدایند همی از رخ ماه
    ز غرورش به ره و کوچۀ غفلت ببرند
    که تو را ریگ بیابان و نجوم
اند سپاه
    ابر و باران همه بر بسته به فتراک تواند
    بی
رضای تو نروییده یکی برگ گیاه
    بود از جور همین نفس پرستان دغل
    که گروهی شده زندانی و افتاده به چاه

     و چون متوجه هویت باختگی، پستی طبع و پلیدیهای ناشی از تملق گوئی همین دسته از نابکاران کثیف گردیده است در موردشان چنین قضاوت می نماید:
     کسی کو بهر سفله تعظیم آرد
     نخوانیم مردش، ندانم جوانش

     و یا اینکه:
     به موئی نیرزد نویسندگانی
     که سیر بنا نست بر نقش نانش
     ز مداح دو نان به نانی چه خواهی
    مخوان ای پسر آسمان ریسمانش

     و چون دریافته است که پلیدیها و توجیه گریهای این دسته می باشد که باعث تداوم خیانتها و جنایتهای صاحبان قدرت می گردد، بی مهابا فریاد کرده است:
     لعن ارباب قلم بر آنکسی کو با قلم
     بهر نفع خویش از بیدادگر تمجید داشت

     از اینرو وظیفۀ انسانهای آزاده را در چنین شرایطی، بدینسان معین می نماید:
     دست خم ساز به کاری که شوی مصدر کار
    خوشنما نیست بهر سفله سری خم کردن

     و علت چنین پیشنهادی را آن می داند که:
    بلخیا، فتوی به جرأت می دهد وجدان پاک
    کز تملق نیست بالاتر عذاب دیگری

خواندن 988 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار