یکشنبه, 11 مرداد 1394 09:40

شعر مثنوی - ای سُلالۀ عقلهای آشکار!

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای بلند عاشقی مأوای تو

 

سجده شاداب از دل شیدای تو

ای به باغ کشف عطرِ سربلند

 

وی بهار پاکبازی را کمند

حیرت از پیدائیت حیران بود

 

مهر از آیینه ات بالان بود

زانکه ارث انبیا را گنجه ای

 

فتح باب عشق را سرپنجه ای

بردی از آدم خلافت را به ارث

 

زان بود تسلیم نورت نار حرص

بوی او در رنگ تو پنهان بود

 

نغمه اش در ناله ات عریان بود

گر به آدم(ع) «علمِ اسما» داد حق

 

تو نمایش داده ئی شان بی سبق

بالد از آئینه ات تنزیه نوح(ع)

 

نغمۀ بی تاب و آهنگین روح

یعنی عالم نیست جز درکِ سراب

 

چیزها جز نقشهای ناصواب

جمله مرآتند راز عشق را

 

رنگ آوایند ساز عشق را

زان شدی در بحر وحدت غرق او

 

نقشِ رنگینی ز عطر و برق او

دیدنی شد رستنت از دام فرق

 

حکم فرمائی به لیلازار شرق

تا بیابی: نقشهای این جهان

 

نیست غیر از جسم علم بی نشان

ظاهرِ علم اند و خود آگه نی اند

 

راست تر خواهی، بگو که: خود نی اند

جمله رنگین اند از معنای او

 

بیخود از شیرینیِ آوای او

اوست کز هر نغمه بالان گشته است

 

بی خبر از جمله عریان گشته است

هم ز «ادریست(ع)» مکانت شد نصیب

 

نزد عشق آشکار بی رقیب

ارثِ «هود(ع)»ت بود طرح راه عشق

 

زان شدی بیخویشتن طراح عشق

ارثِ او یعنی «صراطِ مستقیم»

 

بودن اندر جُبّۀ جانان مقیم

صدق از یوسف(ع)بود سرمایه ات

 

برد تا «صدیقه» جانان پایه ات

«احمَد(ص)»ت میداد هر صبحی سلام

 

تا رباید نشوه از جامت مُدام

بوسه می چید از بهار دست تو

 

تا بروبد خستگی از شست تو

مُزد رنج خویش را مهر تو ساخت

 

جان عالم را برین درگه نواخت

الغرض از هر نبی نوری تراست

 

جنّتِ رنگین معموری تراست

ور بخواهم صافتر ریزم به جام

 

از سبوی رازت ای والا مقام

بایدم گفتن که جمله انبیا

 

برده اند از سایه ات عزّ وکیا

نور تو بالیده از دلهایشان

 

یاد تو برده است آن بالایشان

ور نبودندی به نورت آشنا

 

کی شدی در بزم جانان مصطفی

ای سلاله ی عقلهای آشکار

 

هدیۀ دلهای رنگین از نگار

«او نمودن» شد ترا ارث ازل

 

«آینه» بودن به نقشِ بی بدل

حرفه ات بیرون نشستن بُد ز خود

 

تا ببالد از تو نقش عشق و وُدّ

حرفه ات، آویختن بر نام او

 

نشوه ها چیدن ز نقش جام او

زان، ز هر آیینه بویش برده ای

 

خویش را تا کوی «او» دزدیده ای

لفظ گفتی، معنیش بودت مراد

 

تلخ گفتی بود مقصودت وِداد

رندوش گر بر گلی پرداختی

 

آنکه در گل بود پنهان یافتی

نک، که کُفرم جمله آئین گشته است

 

بوسه چیدن از درت دین گشته است

بر سر آنم که بگریزم ز خویش

 

طرح ریزم نغمه زاری لاله کیش

نقشی از دلدادگی ریزم به جام

 

تا ربایم نشوه از یادت مدام

تا شود نور تو ارث جان مرا

 

ذکر نامت نغمۀ ایمان مرا

از تو پُر باشد ردای هستی ام

نغمه زار و گلشن سرمستی ام

 

خواندن 1089 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار