یکشنبه, 11 مرداد 1394 10:01

شعر مثنوی - بالشگة نور عاشقان

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای عطر شکُفتۀ گل عشق

 

تصویر نوای بلبل عشق

ای بافته از عصارۀ دل

 

وی صورت درد پارۀ دل

ای گوهر نغمۀ هدایت

 

ای روح شکُفتة ولایت

ای صفوۀ عاشقان بیدار

 

وی ساقیِ میکشان هشیار

از مدح تو، گفته سرشکسته است

 

آهنگ خیال بال بسته است

میراث تمام عشقبازان

 

گنجینۀ درد جانگدازان

تسلیم تو داده حضرت دوست

 

تا مهر رسد به مغز از پوست

آدم(ع) به تو راز پرورش گفت

 

زان، از بغلت حسین(ع) بشکُفت

یعقوب(ع) چو طرح ناله انگیخت

 

تسبیح تو گل بر آسمان ریخت

یونس(ع) لبِ ذکر باز تا کرد

 

دستِ تو، درِ قبول وا کرد

یکبار خلیل(ع) رفت تا نار

 

رفتی تو به پای عشق صد بار

او دیده ز ماه و خور فرو بست

 

بستی تو زهر دو کون، دربست

او کعبه بنا نهاد از خاک

 

تو از جگر حسینِ غمناک

او عطر امامت از وفا چید

 

گلهای تو چلچراغ آن دید

ور گشت منای او ترانه

 

شد کرب و بلایِ تو فسانه

سلمان(ع) در بندگی اگر زد

 

از جیب تو، هَلْ اَتٰی بدر زد

داوود(ع) به شکر اگر سمر شد

 

شکرت ز وفا، اسیر در شد

عیسی(ع) سخن ار به کودکی گفت

 

ذکرت، دُرِ عشق در رحم سفت

یعنی که: گزیدۀ گزینان

 

گردیده ز خرقۀ تو عریان

بالشگهِ نور عاشقانی

 

میراثبرِ خدائیانی

ای صفوۀ عقلِ عشقبازان

 

وی شعله فروش جانگدازان

بنگر به درت فتاده ای را

 

از خویش جدا فتاده ای را

کز تو به جُزت طلب ندارد

 

جز مشق طلب ادب ندارد

عریان تنی اش ز حد گذشته

 

بر نورِ کِسٰاتْ دیده بسته

یا باز دهش ردا و افسر

یا بر به در خدای دیگر

 

خواندن 1103 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار