یکشنبه, 05 مهر 1394 15:40

پیشدرآمد

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     زمزمۀ دلکش جویبار در دل جنگل خاموش، راز شبانۀ روحپروری را به گوش ساقه های لرزان می چکانید و سوسوی کمرنگ شبتابی عاشق، قلب شب پره های خواب آلود را به تپش می انداخت. لحظه های گنگ، در زیر انگشت ستاره ها می لولیدند و خورشید در بستر رخوت ناک برکۀ سبز عاشقانه می لغزید.
     دیدگانِ مضطرب آن نخستین انسان، همۀ اینها را می دید و می گذشت؛ زمانی با حیرت بر آنان می نگریست و لحظه ای مادرانه به آغوششان می کشید و گاهی بی آنکه برنجاندشان، لبخندی نیمه رنگ بر آنها نثار می کرد. گویا تقدیر چنان رفته بود که فقط در نیمروزانِ بـهاری عاشقانه با آنها به راز نشیند و جـز به لذتی ظاهراً ناچیـز ـ که شاید در آن روز همه چیز بود ـ نیندیشد! نه، هرگز؛ هرگز تقدیر نرفته بود، زیرا او خود تقدیر خود را به دست داشت؛ او خود سازندۀ خود و آفرینندۀ نظاموارۀ زیباشناسی خود بود!

     شاید او عاشقی بود که پس از سالیانی دراز جدائی به وصال محبوب خود رسیده، و جز به لذتِ دیدار و راز و نیازی عاشقانه پایبند نبود!
     شاید او می دانست که این راز ناگشودنی ست؛ و گرفتم که: این یک چرا را، پاسخ یافتم، چراهای بعدی را چه بگویم ؟! پس بگذار تا آنجا که می توانم در آن زندگی دارم و تا آنجا که می شود به آنها عشق ورزم؛ که این دوران دیر نپاید و جز این، پشیمانی به بار آرد.
     او بیتابانه در انتظار سپیده یی بود که لالائی سکرآفرینش یکایکِ ستارگان را به وادی خواب می کشانید! او نبض نسیم را در زیر پوست کلفت خویش می شنید و لرزش اندام اقاقیا را در بازوان نسیم نظاره می کرد! دیدنِ خورشید برایش آغاز جشنی پر هیجان بود و آمدنِ این عروس زیبای طبیعت را با عشق پایکوبی می کرد! زمان برایش، شاید جز در لحظه های طلوع و افول خورشید و ماه، مفهومی نداشت! و شاید او، همۀ زمانها را فقط «زمان» می دانست و «عشق»!

    او همۀ اینها را با همۀ وجودش احساس می کرد و به عشق همۀ اینها قلبش می زد و در راه همۀ اینها ـ که جز خودش، به مفهوم عمیق و رازناک کلمه نبودند ـ جان می داد لیکن، انگشتِ «تو چیستی؟» بر سینۀ تپنده و لذت خیز هیچکدام نمی نهاد!
    شاید هنوز جز خودش که با تمامتِ مفهومش برای وی آشکار بود، چیزی را نمی شناخت! و اینها همه، او بودند و برای او!
    دیدگان این مفتون بیرنگ و ریا آهسته آهسته در مسیر پیوند با حوادث و پدیده ها باز و بازتر می شود، و بیش خواهی و بهتر خواهی محیلانه در وجودش خیزیده و با خشمی جهنمی رگهایش را به شلاق می بستند! جهان آن وحدت (هم ذات پنداری) آرامش بخش خویش را در مقابل آئینۀ افکار و تجارب او از دست می دهد و این موجود می آموزد که: می تواند با عصیان به برخی از مقصدهای خویش برسد!
    دیگر او، آن عاشق بی قرار طبیعت و آن دلدادۀ بی رنگ و ریا نیست؛ او اینک برای خود، تنها برای خود! می خواهد؛ اگر چه این خواست به بهای خون معشوق مقدسش به دست آید. لذا دیگر حاضر نیست تا برای تماشای رنگهای سرخ منتظر غروب گلرنگِ پائیزی بماند! زیرا که دشنه برایش این کار را می کند!
    خواستن و بیش خواستن او را چنان به خود فریفته است که در عین دانش به «بودنِ» غیر از «خود»، متوجه آن نیست که آنچه من می کنم و می خواهم چیست و چه ارزشی دارد؟! برای چه می خواهم؟ و چرا فقط برای خود می خواهم؟! و...!

    سالیانی دراز می گذرد؛ خونها ریخته می شود؛ رنجهای سرکش، هستی انسان را به غارت می برند و جبری دردناک و سرکشیده از آگاهی و یا نومیدی، مهار کردار انسان را به دست می گیرد تا می داند که از این پس، باید چنان زیست که دیگران بخواهند؛ زیرا دیگر همه نمی توانند با خواستنِ تنها برای خود زندگی کنند؛ تجربه ها اجازه شان نمی دهند؛ چشمها و انگشتها نمی گذارندشان؛ پرسشها سرو کله شان گاهگاهی نمودار می شود؛ این چیست و آن چست ها در زمینه های ژرف و دقت طلب، راه را برای رسیدن به آنچه باید باشد (= حقیقت) هموار می دارند؛ گوشه هایی از ویژگی ها درک و مورد استفاده قرار می گیرند؛ لیکن هنوز سخن و سخنانی باقی بوده و هست؟ سخن هائی بسیار عمیق و هول انگیز که مغزها را چنان موریانه، برای پاسخ یافتن چوریده است؛ سخن هائی که گاه سخت گمراه کننده بوده و زمانی راهنما و کشانندة عاملش به حوزۀ حقیقت جوئی می باشند؛ سخن هائی که برای همیشه جالب، بحث انگیز و آرامش دهنده اند.

به هر حال، دیریست که جدال ها بر پاست ولی پاسخِ همه گیر گُم! حقیقت یکی ولیکن هزاران فکرِ متناقض در بین! آنهم تا آنجا که هر یکِ از دانشمندان پیشین و نوین را درین میان سخنی جدا و استدلالی ویژه است!

هرات ؛ حوت 1354 شمسی

خواندن 798 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار