پنج شنبه, 09 مهر 1394 13:52

شعر مثنوی - یاد توفانزا بحار رحمتت!

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

عشق بادت! عشق بادت! باد عشق

 

از تو باد آباد عشق! آباد عشق!

دل ترا، چون دلبری رنگین ز توست

 

جان ترا چون جان دهی آئین توست

بیش بادت! بیشتر از بیش هم

 

تا بچینی داغ از دل ای صنم

رأفتِ توفانیت پاینده به

 

گلشن ایثار تو، تابنده به

نشکند رنگ بهار شفقتت

 

باد توفانزا بحار رحمتت

رفق تو چون داغ قلبم تازه باد

 

مثل اشک عشق پرآوازه باد

تا بهارستان دلها خوش بود

 

عقلها از نشوه اش بی هُش بود

نغمه چیند سینه ها از ساز او

 

نوعروس گوشها، ز آواز او

پیشۀ همدردیت پرشور باد

 

نورپاشِ سینۀ رنجور باد

یأس رو بد از مزار وهم ها

 

تازگی بخشد به شاخ فهم ها

آشنائی را نشاط آور کُند

 

دیده را گلخانه ای دیگر کند

دوستی را بشکفاند، بی خزان

 

بوسه را بخشد طراوت بی امان

آه عشقت! آه عشقت! آه عشق

 

کرده عالم را ز غم آگاه عشق

عقل پیشش مشق بیخویشی کند

 

کیش، بیخود، نقد بی کیشی کند

از جنون بالد تفاخر، عزّ و ناز

 

از شرارستان دل طرح گداز

ناله، سوز از سینۀ بریان کشد

 

نغمۀ رنگین ز تار جان کشد

مزد بخشد داغداران ترا

 

برکتی، جام خماران ترا

زین طرف، بی مایه ای حسرت نصیب

 

خورده سیلی ها ز دشمن ای لبیب

با دلی کز داغ بریان گشته است

 

وز شرار جان چراغان گشته است

ناامیدی را، شفیعش ساخته

 

شرمساری را جلو انداخته

جبهه بر خاک درت سائیده است

 

دیده را بر درگهت مالیده است

با زبان اشک می بخشد سلام

 

می فزاید رحمت و برکت مدام

چشم آن دارد که از سالار عشق

 

پاسخی گیرد به رنگ و کار عشق

یکدو گاهی دور بنشیند ز خویش

 

بخشد عشق او را کمی از رنگ خویش

تا ابد با عشق بیخود سر کند

لَسْتُ غَیْرَالعِشْق را از برکند

 

خواندن 901 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 09 مهر 1394 14:06

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار