پنج شنبه, 23 مهر 1394 12:03

پایه های معرفت

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     در مورد ماهیت معرفت انسانی عقاید و آراء دانشمندان را در این زمینه بیان کردیم؛ اینک نوبتِ آن رسیده است تا بدانیم که معرفت چگونه و از چه راههایی تکون پیدا می کند. منظورم از درک این مسئله اینست که بدانیم انسان چگونه و از چه راهی به فهم و شناخت اشیاء و امور نایل می آید؟! چگونه آنها را به هم می آمیزد و یا نگهداری می کند؟! می خواهیم بدانیم که چگونه غزلی سوزبار از «بیدل» را می فهمیم و یا یک قطعۀ ویولون را می آموزانیم؟ خلاصه دوست داریم منابعی که انسان را به درک می رساند و نیز طریقی که این مواد (احساسها، تصورات، توهمات و...) با عملیات خویش منتهی به چیزی به نام «معرفت» می شوند، روشن شود.

     در مورد اساس و پایه های معرفت، عقاید مختلف و متنوعی ابراز شده است که البته درست و یا نادرست بودنشان را نسبت به عدم گنجایش این رساله، به گردنِ نظریه پردازان و محققین می اندازیم. لیکن از آنجا که فهم قسمتی از این نظریه ها با مطالب مورد توجه این رساله پیوند مستقیم دارد، از ارائه ی اجمالی آنها ناگزیر می باشیم.

     از نظر «گورگیاس، Gorgias» که می گفت: محال است چیزی موجود شود، اگر فرض را بر موجود شدن قرار دهیم، موجود مفروض غیر قابل شناخت باقی خواهد ماند؛ و باز گرفتیم که آنرا شناختیم، از انتقال شناخت خود برای دیگران عاجز خواهیم بود و...! می گذریم، چه وی اصلاً به ادراک عقیده ندارد! چه رسد به منشأ و پایه های آن؛ پس باید متوجه فلاسفۀ بعدی و از قدیم ترین و سرشناس ترین آنها، یعنی افلاطون شد.

    افلاطون چون برای پدیده های جهان خارج ـ و برای هر نوعی از انواع آن ـ یک وجود مجرد روحانی ـ که این افراد متغیر و جزئی، انعکاس ها و یا پرتوهایی از آن نمونۀ کلی و لایتغیر می باشند ـ قایل است، اساس معرفت را بر پایۀ «بازشناسی» یا استذکار نهاده است؛ و همو نیز، اولین کسی است که کلمۀ «ایده، Idee» را به اعتبار یکی از مفاهیم لغوی آن یعنی: سمبل، رمز، مثل، شبیه و...، که بعدها مترجمین مسلمان آنرا «مُثُل» خواندند، بکار برده است.

    وی عقیده دارد که نفس قبل از آنکه در زندان مادی تن محکوم شود، در عالم تجرد جولان داشته و طبعاً نسبت نزدیکی به «مثل» آنها را می شناخته است؛ لیکن با زندانی شدن به دنیای نازل ماده، همۀ آن دانش را از دست داده و به صورت کامل فراموشش کرده است، و اکنون از راه احساس معانی مخصوص و درک اشیاء جزئی، به درک مجدد آنها نایل می آید، چه همۀ این پدیده ها، نسبت به اینکه سایه ها و یا انعکاسات آن حقایق مجرداند، می توانند از اصل خویش خبر دهند؛ و نیز، اینکه ما در این عالم مادی، به درک کلیات نایل می آئیم، چیزی جز یادآوری حقیقتِ مجرد فراموش شده نیست.
    لذا از نظر افلاطون، ریشۀ ادراکات ما به هیچ وجه مربوط به حقایق جهان برونذات نبوده، بلکه متعلق به همان دنیای مجرد «ایده» ها است.
    از دانشمندان مسلمان، بعضی از اشراقیون به مثل افلاطونی معتقد شده و پیروی از نظریه های معرفت شناسانۀ افلاطون می نمایند.

     افلاطون به اساس همین نظریۀ بازشناسی یا استذکاری معرفت، و اعتقاد به مثل، نظریاتش را در مورد زیبائی و هنر ـ هر چند به گونه ئی خیلی مختصر ـ طرح و پی ریزی کرده است. چیزی که در نظریات افلاطون با وجود عقیدۀ به مثل ـ آنهم برای هر نوع، یک حقیقت مجرد، یا به تعبیر دیگر: یک حقیقت کلی یا ایدۀ مطلق کلیِ مجرد ـ جالب توجه و حتی حیرت انگیز به نظر می آید اینست که طبقات جامعه اش ـ وقتی جامعه را در مدینۀ فاضله به طبقات مختلف دسته بندی می کند ـ اختلاف خونی (= اخلاف نوعیِ ذاتی) دارند! برخی ذاتاً پستند! و برخی بلند؛ بعضی دارای منزلت انسانیِ بیشتراند، بعضی کمتر و برخی کمتر از کمتر! برخی دارای خون مقدس اند و برخی دارای خون نجس.

     به هر حال، این اندیشه، مدت مدیدی در میان علما و دانشمندان قدیم رسوخ داشته و اساس معرفت را بر پایه های غیر حسی می نهادند. از دانشمندان جدید نیز، برخی از ایده آلیست ها به همین نظریه پایبند می باشند؛ چه هیچ کدام این فلاسفه به امر بیرون از ذهن عقیده ندارند.
    حسیون ـ این دستۀ از متفکران، چون در نقطۀ مقابل آنهائی قرار دارند که قبلاً بر شمردیم، آنها را حسیون می نامند. لیکن برای آنکه کژ فهمی صورت نگیرد، این نکته را باید تذکر داد که این دسته (حسیون) در مقابل عقلیون قرار داده نشده، بلکه از نظر اینکه پایۀ همۀ افکار و اندیشه ها را جهان خارج دانسته و مبنای نخستینِ تکوین و رشد اندیشه ها را احساس آدمیان قلمداد می دارند، حسیون گفته شده اند. اما در مورد عقلیون و عقایدشان، پس از این نکاتی ذکر خواهد شد.

     اینان را می توان پیرو مکتب تجربیِ محض دانست. چه اینان را عقیده بر اینست که ذهن نمی تواند بدون مشاهدۀ عینی و تجربه به درک چیزی نایل آید؛ و اگر کسی بدون انجام تجربه حکمی صادر نماید قطعی و یقینی نیست.
     امتیاز اینان بر حسیون جدید ـ که ذهن را خصلتِ کاملاً انفعالی می بخشند ـ در این است که برای ذهن خصلتِ کاملاً انفعالی قایل نبوده، بلکه آنرا فعال و قادر به صدور حکم کلی، پس از تکرار احساسات می دانند؛ لیکن میگویند که ذهن علاوه بر آنچه آمد، این قدرت و توانائی را ندارد تا عقل را به مقام استقلال و استغناءِ از تجربه ارتقاء بخشد.

     طبق این نظریه، وظیفۀ ذهن در مورد صور ادراکی، تصرف در صورت مفاهیم بوده، دست به ترکیب و تجزیه و تجرید و تعمیم دربارۀ برخی از این مفاهیم می زند. مثلاً گاهی با استفاده از ترکیبی جالب، لباسی از نور می بافد؛ و زمانی با بکار بردنِ تجزیه، هر برگ گلی را شهری پر از رقاصگان شبنم تخیل می کند!

     مؤسس این مکتب در اروپا «بیکن» می باشد، هر چند که قبل از وی، ارائه ی این نظر توسط عده یی دیگر از فلاسفه صورت گرفته بود، ولی اشاعۀ کامل آن به دست بیکن صورت پذیرفت. فیلسوف دیگر این مکتب «ژان لاک» می باشد که بعدها، همین اندیشه از جانب گروندگان به ماتریالیسم دیالکتیک و مارکسیسم به صورت بسیار افراطیِ آن پذیرفته و تبلیغ شد؛ اینان اعلام داشتند که: «آنچه از حدود انعکاسهای ذهنی خارج باشد فکر بدانها تعلق گرفته نمی تواند.» و این یعنی: جز احساسات ما که انعکاسی از پدیده های برونذات ماست، چیزی را نمی توانیم تصور کنیم.

    انتزاعیون ـ اینها همه معتقدند که ذهن قبل از احساس لوحی سفید و بی نقش و نگار بوده و تنها از راه احساسها و دریافتهاست که ذهن آدمی به دریافت مدرکات نایل می آید؛ هر چند دانشمندان، این دسته از فلاسفه را نیز پیرو مکتب حسیون می پندارند، لیکن نسبت وجود اختلاف نظر شدید این فلاسفه با حسیون در زمینۀ معرفت به امور غیر محسوس، اوشان را می شود برای شناخت بهتر انتزاعیون نام نهاد.

    اینان معتقدند که نفس آدمی در ابتداء از اشیاء و امور، هیچ معرفتی نداشته و چنان صفحۀ سفیدی است که بعدها توسط ادراکهای حسی نقش بندی می شود. نزد این فلاسفه ـ بر خلاف عقلیون ـ بدیهیات اولیه، تصور عدد و یک سلسله مسایل ضروری هم مبتنی بر پایۀ احساسهای انسانی قرار داشته، آنها را نتیجۀ تکرار احساس می شمارند؛ منتها سخن شان به همین جا ختم نشده، به مرتبۀ استقلال عقلی عقیده مند می باشند. یعنی اینان را باور بر اینست که نفس می تواند به درجۀ کمال برسد و یا در اثر رکود، اصلاً از مرتبۀ حسّ پای بالاتر نگذارد!

     کمالگرایی نفس نزد اینان مبتنی بر اینست که نفس در نتیجۀ تکرار احساسها، بسیار نیرومند شده و می تواند با روشهای ویژۀ خود به ساخت و فهم چیزهائی نایل شود که بالاتر از محسوسات می باشند؛ و همین نیرومندی نفس را برای درک و ساختِ چنان مفاهیم عالی یا به اصطلاح خودشان «از قوه به فعل رسیدنِ نفس را» ، «استقلال عقلی» می نامند؛ چه درین مرحله است که عقل دیگر دست گدایی به دروازۀ حواس دراز نکرده و «از جهت ذات و نیروی ذات کامل گردیده است»؛ یعنی می تواند بدون کمک حواس، به درک مسایل و اموری نایل گردد. این نظریه را طبق نام گذاریِ خود آنها «نظریۀ انتزاع» می نامیم؛ در حقیقت اینان به دو قسمت یا به دو نوع تصورات یا ادراکات معتقد هستند:

     الف ـ ادراکات اولیه یا اولی، که نخستین تصورات ذهنی بشر را تشکیل داده و مستقیماً از راه یکی از حواس ـ اعم از درونی یا برونی ـ در ذهن پدیدار می شوند، مثل احساس رنگ سبز، یا تشنگی و...!
     باء ـ ادراکات ثانوی، که پس از پیدایش تصورات نخستین، ذهن با یک سلسله عملیه ها، انشاء و مقایسۀ چند چیز مشابه، به درک صورت یا مفهوم جدیدی می رسد که ایجاد این صور یا مفاهیم، از توان نیروی حس برتر و خارج بوده و در واقع، از برکت همین عملیه که آنرا «تجرید» نیز می گویند انسان قادر شده است تا به درک مفاهیم علیت، جوهر، عرض، وجود، ماهیت، کلی، جزئی و... نایل آید.
     سردستۀ این فلاسفه را ارسطو معرفی کرده اند و نیز عده ئی از فلاسفۀ اسلامی با پذیرش این عقیده، آنرا متقن تر ساخته، رشد و انکشافش داده اند.

     عقلیون ـ تنی چند از فلاسفه نیز هستند که برای تکوین تصورات و معرفت انسانی دو منبع قایل بوده، لیکن نه به صورت انتزاعی، بلکه بدین وجه که علاوه بر ادراکات حسی از قبیل رنگ و بو و...، به یک سلسله ادراکات فطری نیز قایل می باشند، که اینان را فلاسفۀ عقلی می نامند که شاخص ترین نمایندگان این دسته را «دکارت و کانت» معرفی کرده اند.
     منظور اینان از ادراکات فطری اینست که در ذهن انسان یک سلسله تصورات و مفاهیمی موجود می باشند که منشاء حسی نداشته بلکه ذاتی و نتیجۀ استنباطهای نفس می باشد. این مفاهیم در نزد دکارت عبارتند از «تصور خدا، نفس، امتداد، حرکت و هر آنچه از تصوراتی که مانند اینها با وضوح کامل نزد عقل بشری روشن بوده و تمیز داده می شود؛ و از نظر کانت، کلیۀ جنبه های صوری ادراکات و علوم انسانی، با آنچه از صورت زمان و مکان و مقولات دوازده گانه یی که بدانها معتقد است»، از همین دسته به شمار می روند.

     از آنچه گفتیم بر می آید که اینان با وجودی که حس را ریشۀ تصورات بسیط می دانند، چون از درک و توجیه یک سلسله تصورات و مفاهیم عاجز بوده اند، احساس را یگانه پایه و ریشۀ تصورات و مفاهیم نمی شمرند؛ لذا با وجود اعتراف به منبعی حسی برای ادراکات بشری، همان گونه که ذکر شد، آنرا برای کلیۀ مفاهیم و معارف انسانی کافی و تنها راه نمی دانند.
     انفعالی ها ـ فرقۀ دیگری نیز هستند ـ هر چند می شود آنها را جزء حسیون شمرد، لیکن چون با آنان در زمینۀ موجودیت واقعیت های برونذات اختلاف دارند، آنان را انفعالیون نام نهادیم ـ که برای نفس غیر از جنبۀ انفعالی محض، نیروی فاعلانه قایل نبوده و برآنند که تصوراتی که انسان از طریق حواس آنها را به ذهن خویش می سپارد، به صورت دست نخورده در ذهن انبار شده، با همان وضع تعدد و تکثر خود باقی مانده و ذهن در راه وحدت و ترکیب آنها هیچ گونه کوششی به خرج نمی دهد؛ زمانی که انفعالات صورت جامعی پیدا کرد و ذهن شروع به فعالیت نمود و از مجموع آن احساسات شکل جامعی را ساخت، علم حاصل خواهد شد. سایر حسیون اینان را «شکاک» نامیده اند. زیرا این دستۀ از فلاسفه به مؤثر برونی، برای معرفت خویش، به صورتی یقینی ایمان نداشته و می گویند: ما نمی توانیم حکم نمائیم که انفعال ما در خارج مؤثر برونی مطابق آن انفعال داشته باشد.

     اینان، نه تنها از منکرین علم شمرده می شوند! که به حقیقت واقعیت های برونی نیز مشکوک، نامطمئن و بی ایمانند. فلاسفه یی را که می توانیم پیرو این مکتب بدانیم عبارتند از «هیوم، کندیاک، جیمس میل، و استوارت میل» بوده، عقاید تندروانه ئی را در این زمینه ابراز داشته اند.
     اشراقیون ـ افزون بر همۀ اینها، عرفا و صوفیۀ عالم اسلام و سایر ملل، برای رسیدن به معرفت و حقیقت اشیاء و امور، روشی کاملاً جدا را در پیش گرفته که آنرا طریقۀ کشف و شهود یا معرفت اشراقی و الهامی عنوان کرده اند.
     نباید چنان تصور شود که این بزرگان به مدرکات حسی و عقلی عقیده نداشته و منکر آنها می باشند؛ بلکه آنان را عقیده بر اینست که در کنار درک امور و مفاهیم حسی و عقلی ـ که بشر پس از طی مراحل تکاملی اندیشه، بدانها دست پیدا می کند، معارفی هستند که نزدیک ترین و یگانه ترین راه رسیدن به آنها، راه اشراق و الهام است و بس.

خواندن 816 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار