سه شنبه, 28 مهر 1394 10:40

شعر مثنوی - بارگاهِ هُدیٰ

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

درودی خوشتر از عطر نیایش

 

بر آن بالشگهِ بیرنگ بینش

درودی سبزتر از نور رضوان

 

مصفاتر ز اخلاص و ز عرفان

درودی همچو معنای خرد گرم

 

نوازشگرتر از اندیشۀ شرم

هر آن کاو رفته از خود تا خدایش

 

بر آن کاو عشق گردیده سرایش

برون از خود نشسته نغمه اش، تر

 

چو گرمای نوازشکار آذر

رهیده از خمارستان فرقت

 

دمیده از نگارستان وحدت

بود کارش به دوران وصل کاری

 

رهانیدن ز هجر و بی قراری

به دلها نور بخشد نالۀ او

 

چکد رنگ امید از لالۀ او

به گوش محرمان عشق سرکش

 

خمار آبادگانِ پاکِ بی غش

رسد از شاخۀ جانش سحرگاه

 

نوای دلکش اِنّی اَنَا اللهْ

که تا: پاپوش هستی وا گزارند

 

به درگاهش «دلی بیخود» بیارند

همان درگه که باشد قبلۀ دل

 

شرارستان سبز قلب بسمل

نماز هر که رو نارد برین در

 

بود ننگین تر از عصیان کافر

دلِ عشاق، آنجا می تپد خوش

 

به بیخویشی همانجا می رسد، هُش

دهد اخلاص را رنگینی مهر

 

رباید رنگ از رخسار ساحر

عزیزی ها دهد دردی کشان را

 

به آزادی رساند عاشقان را

هر آن جبهه که اینجا سجده کارد

 

ز طرح سجده اش آئینه بارد

کند موزون نوای بیدلی را

 

بهارستان، خطِ بی حاصلی را

ز آرایش دماند نغمه زاری

 

ز عطر بوسه، رنگین جویباری

سلام او را که مهرش سایه بان است

 

حریم بی گناهی، آشیان است

هدایت را دری بیرنگ باشد

 

به اوج وحدتش اورنگ باشد

بدون اذن او، حج نابکاری است

 

نماز و روزه عصیان، زشتکاری است

رهش خود دعوتِ شیرین عشق است

 

صلای سبز و آهنگین عشق است

هدایت جرعه نوش ساغر او

 

دلالت از مقیمان در او

نچیند کس گلاب رهنمائی

 

نوید دلکش دولت بقائی

به جز از بارگاه اُنس جوشش

 

رهِ خوش گوشۀ آزاده پوشش

ازین ره، در به سوی عشق باز است

 

به گلچینان بی خویشی فراز است

جواز کاملان از مُهر او، تر

 

گل امیدکاران زو معطر

شکُفتنگاه نیکی را دلیل است

 

«هُدیٰ» را بارگاهی بی بدیل است

درود آن مهر تابان را که بر جان

 

فشاند بذر عشق و تخم ایمان

ز عطر او خرد مدهوش باشد

 

ازو گفتن، لب خاموش باشد

رهِ معشوق را باشد چو مهتاب

 

جگرهای شرر بگرفته را آب

ستاند از ترنگ عاشقی باج

 

کشد سیمرغ جانها را به معراج

سلام او را که سِلْمی آشکار است

 

سکوتش خود سلامی بی قرار است

سلام او را که بر خاکاستانش

 

یتیمی، کشکشان برده است جانش

به لب دارد سلام نامرادی

 

به دل، نقشی ز آهنگ ودادی

سلام او را که واجب کرده بر خویش

 

جوابِ دوستدارانِ در خویش

که نقشی از تمنا رنگ شان است

 

به کاخ این امید اورنگ‌شان است:

کزو گردند و از اهل سلامش

گلستانی شکوفا، از مرامش

 

خواندن 847 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 28 مهر 1394 13:20

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار