سه شنبه, 28 مهر 1394 13:21

زیبائی شناسی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     آنچه می خواهیم تا در مورد آن در حد توان خود و لزوم مسئله به بحث و ارائه ی نظریات دانشمندان و فلاسفۀ پیشین و نوین بپردازیم، دانشی است که چنان علم اخلاق، بحث و مجادله پیرامون حقایق جزئی داشته و می کوشد تا برای خود اصول منظم و علمی وضع نماید. چه با همۀ کوششی که دانشمندان ـ به ویژه از قرن هجدهم به این طرف ـ درین مورد به خرج داده اند، هنوز اصول ثابت و منظمی برای تحقیق مسایل آن پی ریزی نشده است تا بتوان روی آن ضوابط کار علمی کرد؛ زیرا که گفته های فلاسفه درین زمینۀ ویژه چنان است که با ساختمان فکری خودشان منطبق است؛ و لذاست که هر یکی به راهی رفته است.

     این رشتۀ دانش، از روزگاران پیشین در میان اقوام و ملل گوناگون موجود بوده و اثرات آنرا در نظریات فلسفی یونان و هند و چین و سایر اقوام، مشاهده کرده می توانیم؛ اگر چه شایسته به نظر می رسد که بگوئیم: هر زبانی که واژۀ زیبا و زیبائی را دارا باشد، این اندیشه در میانشان وجود داشته است. حال اگر نتوانستیم در میان اوراق و کتب گوناگون، بحثهایی درین زمینه بیابیم، سندِ انکار حضور این مقوله نتواند بود.

     متأسفم از اینکه می بینم امروز، این رشتۀ دانش نزد عدۀ زیادی ـ به ویژه نزد نسل جوان ما ـ یا کاملاً ناشناس مانده است و یا بیگانه و مخالف علم! اینان چنان می انگارند که اساساً این مسئله از بیخ و بن زادۀ تخیل عده یی ـ و به ویژه هنرمندان و خیالبافان! ـ بوده و فائدۀ عملی بر آن متصور نیست! و گاه با همۀ بی خبری خود از کارایی این مسئله، عده ئی در مقام مقایسۀ با علم، آنرا کنار گذاشته، مخالفِ علمش وانمود کرده و با این ابراز عقیده، شکافی ژرف میان دانش عملی و مسئلۀ زیبائی و هنر به وجود می آورند!

    شاید این اشتباه از آنجا برایشان پیدا شده باشد که می بینند حقایق و مسایل مورد بحث درین علم را نخست احکام باطنی و روانی ـ در زمینۀ تأثیرات آنچه «زیبائی» خوانده می شود ـ تشکیل می دهد؛ ثانیاً مسایل و فرآورده های هنری! از جانبی جهل در زمینۀ جوهر و مسایل گوهرین هنر و کشانیده شدنِ آن به مزبله های کثیف و خودبینانه و از بین بردن روح اصیل هنری و خود فروشیِ شبه هنرمندان و خدمتگزاری به اصطلاح هنر و هنرمند بر آستانۀ زر و زور و...، به پیدایش این عقیده کمک زیادی نموده است! ورنه هیچ عاقلی را با خیر و خوبی و راستی و زیبائی سرِ جدال نخواهد بود و هیچ بینائی چشم از پاکی نخواهد پوشید.

     اساساً زیبائی، چه در زمینه های عینی و چه ذهنی و ارائه ی تأثیرات زیباپسندانه در هنر و تأثیرگذاری آنها بر انسان چیزی نیست که زادۀ تخیل و پندار آدمی باشد. هر چند کشف زیبائی های بسیار ظریف و لطیف در هنر و طبیعت، کار انسان می باشد؛ چه پیش از آنکه بشر در روی زمین پدیدار شود، خدا و یا طبیعت آنرا به بهترین وجهی زیبائی بخشیده و از همین روست که از نخستین لحظه های حیات، چون فرزند آدمی به اطراف خود چشم باز می نماید، متوجه زیبائی شده و کشش جمال، آنرا متحیر، مبتهج، نیرومند و پر از احساسهای ابتکاری ـ عاطفی می سازد.
     نظریات اخیر دانشمندان زیست شناسی بیانگر واقعیت حیرت انگیزی است که مبتنی بر آن، احساس زیباپسندی منحصر به نوع انسان نبوده بلکه در حیوانات پست و حتی نباتات، برخی رنگها و صداها شادی آفرین و مؤثراند. «کلامیدوسوریا» (Ghlamgdo Souria = سوسمارهای پوشدار) ذوق و تصور زیبائی را دارا هستند. پرندگان ماده، مانسان که آشیانه های شانرا با اشیاء رنگین و پرهای زیبا آرایش می دهند، از آوازهای زیبا و رنگهای روشن پرندگان نر، محظوظ می گردند.

     اخیراً دو دانشمند هندی به نامهای: «سنگه Singh و پانیاک Panniak» به این کشف عجیب رسیده اند که درخت گل ابریشمی که همه روزه نزدیک آن موسیقی نواخته شده، پنجاه درصد بیشتر از همین نوع درخت ابریشم که از نواختن موسیقی در کنار آن خودداری شده، رشد کرده است!

     براستی کشف عجیبی است! دانش بشر برای تسهیل و پیشرفت زندگانی ما به تسخیر و دگرگون ساختنِ طبیعت دست می یازد؛ و حقاً که نیروی زیادی هم درین راه به مصرف می رساند؛ لیکن آیا می تواند بگوید که: این چه رازی بوده است که نمو و رشد درخت را تسریع نموده است؟ و باز آیا می تواند با چنان نیروئی به مسابقه برخیزد؟!

     نمی خواهم آوای موسیقی را در این رابطه و در اینجا به ملکوت اعلی مرتبط سازم و یا برای گیاه چنین مرتبتی داده باشم که مستعد درک اثرات بسیار ظریف هنری می باشد؛ نه؛ شاید هم این مسئله نزدیکی و پیوندی به بیولوژی و مکانیسم رشد گیاه داشته باشد و بس! لیکن کشف، رشد و قدرتِ توان بخش هنرِ موسیقی مورد تأکید و شگفتی است.

     اینکه چسان و چگونه احساس ـ دریافت نوعی لذت خاص و یا زیباپسندانه از برخی نواها و رنگها ـ در موجودات غیر انسانی پدیدار می گردد به قول «داروین» موضوعی است بسیار غامض، و علم هنوز نتوانسته است جز تغییرات ظاهری مسایل و زمینه های مربوط به اینگونه حالات روانیِ بشر و یا موجودات دیگر را درک کند؛ شاید باز هم به گفتۀ داروین: عادات تا حدود معینی تأثیر داشته باشد؛ ولی باید یک علت اساسی در ساختمان سیستم عصبی هر یک از انواع وجود داشته باشد تا بتواند به درک و بروز عکس العملی به نام لذت، در زمینۀ زیبائی نایل شود! و شاید هم قرار طبیعت مبنی بر اینکه نتوانسته است زمین را از این موهبت نیمه خدائی (زیبائی و هنر) تخلیه دارد، برآنست تا این راز ناگشوده مانده و جز احساس لذت زیباپسندانه، به درک چیزی دیگر نایل نیائیم.

      به راستی اگر اندکی توجه به خرج دهیم، به مجردی که چشم از خواب می گشائیم و یا از روی خطوط درهم کتاب برداشته و به بیرون نگاه می کنیم، همان زیبائی و جمال است که ما را به سوی خود کشیده و به زندگانی رنگ و رو می دهد؛ و اگر نه چنین بود، به راستی جهان دوزخی بود که ما را برای همیشه در آن زندانی کرده بودند!

     آیا خیال آنانی که بین هنر، زیبائی و معرفت، خلائی پرنشدنی تصور می کنند به مفهوم کامل کلمه «خیال» نیست؟! بین ادراکات انسانی ـ آنهم ادراکات عالیِ ارزش آفرین و والا ـ اینگونه جدائی افکندن، کاری است که اگر نگوئیم خائنانه می باشد، احمقانه که حتماً هست! چه بعدها شرح خواهد شد که بسی تفاوت است میان لذت هوسبازانه و بهیمی و حظّ زیباپسندانۀ پاک!
     علم دیروز به پاخاست و بشر با خصلتِ زیباپسندانۀ خود قرنهاست؛ علم بر عصای شکنندۀ عقل و تجربۀ خام تکیه کرد و انسان بر ناز بالشِ زیبائی و هنر، که خود زمانی چنان سلاحی پیروزی بخش بود در نبردگاه زندگانی زندگان گذشته و هنوز هم هست، چه خود نیروئی است برای جلو راندن استعدادها و فکرت ها؛ چنانکه دیده ایم و هنوز هم جاریست.
     احساس زیبائی شناسی که نگارنده ترجیح می دهد تا «زیباپسندی» را بجای آن قرار دهد، هر چه باشد و از هر نوعی که باشد مربوط است به شناخت و تصوراتی که او در طی مراحل زندگی با طبیعت برون ـ اعم از اشیاء و امور، مادی و معنوی و... ـ داشته است؛ و چون «من» با جز من (برون) منی نخواهم بود، و هر چه باشم با برونِ خودم هستم ـ گذشته از اینکه بر او مسلط باشم و از او کاملتر و یا به عکس؛ مؤثرِ بر او باشم یا متأثرِ از او و یا هر دو؛ او به فرمانِ من باشد یا من به فرمان او، و یا هر دوی اینها ـ نمی توانم از آنچه در برون من است جدا باشم ـ هر چند از دیدگاهی ویژه هستم ـ ، لذا این احساس در کشاکش همین «من» و «جز من» و در نتیجۀ برخورد و ارتباط آنها هستی می پذیرد و هر چه هست، در من تأثیر می کند؛ راه و رسم زندگیم را تغییر می دهد؛ و حتی بر آن کسی که او را از علم جدا می کند و خیال می کند که: خیالی است محض، بیشتر از علم، او را به حیرت می اندازد؛ گاهی به رقص می آوردش و زمانی به گریه اش وا می دارد و ناچار راهی جز قبول هستیِ واقعیِ او باقی نمی گذارد؛ هر چند برای آنهائی که می خواهند در جهل مرکب باقی بمانند، زمینۀ لجاجت به خرج دادن باقی است!

     به هر حال، سخن به همین جا ختم نشده، بلکه مسئلۀ چگونگیِ تکوین و پیدایش آن هم اذهان را به خود جلب می کند. زیرا که بشر جستجوگر است، تشنۀ فهم است، متشبث ـ و به قول ظریفی فضول ـ است، لذا می خواهد بداند که: چرا؟ می خواهد بیندیشد چگونه؟ می خواهد لمس کند چطور؟ و طبعاً در طول همۀ اعصار و قرون، توجه فلسفیِ دانشمندان را به خود جلب کرده است و در مورد هر یکِ از پهلوهای خود (زیبائی و هنر) فرضیه هایی را پدید آورده، و هر دانشمندی به قدر نیروی ذهنی خود در این پهنۀ بسیار گسترده به تاخت و تاز فکری پرداخته است؛ برخی عقیدۀ برونذات زیبائی را پذیرفته، آنرا امری موضوعی (خارجی) شناخته اند؛ چه در مقابل حساسیت و نتیجۀ مستقیم اعمال فیزیولوژیکی بوده باشد و چه در مقابل پدیده هائی که مستقیماً زیر مشاهده قرار گرفته و نخستین اجزاء وجودی زیبائی را در برون از ما تشکیل می دهند، چونان رنگ، نرمی و...! عده یی هم پایگاه اصلی زیبائی را در ماوراء پدیده های عینی یعنی در عالم دیگر، در عالم مجردات، در روابط روحی و روحانی و تداعیات و... جستجو کرده اند.

     سقراط را عقیده بر این است که شیئی را بدان سبب زیبا می خوانیم که اتکاء و توجهش بر مبنائی است عقلانی؛ و غایتش را یا به صورت حفاظت و یا به شکل مسرت در بر دارد. و البته این مسرت آنی نبوده که از شیئی زیبا در ما تولید می شود، بلکه او پهلو و غایت سودمندی اشیاء را که برای تجهیز زندگانی بشری ضروریست اهمیتی والا قایل است؛ تا آنجا که می گوید: «تصاویر و باقی کارهای بی مقصد فن، وقتی که برای تزیین خانه ها استعمال می شود، بجای اینکه مسرت بار آورد، عایقِ آن می شود، زیرا جای های مفید آن (خانه) را اشغال می کنند.»
     شاگردش افلاطون، با ارائه ی نظر فلسفی خود دربارۀ هستی و روشِ استذکاریِ شناخت ـ که قبلاً اشارتی بدان شد ـ ، زیبائی را در چیزی می بیند که بیشتر به مثال «خیر» که در رأس جهان مثالی او قرار دارد، نزدیک باشد، و البته از حیث مراتب کمالی! بعدها ارسطو با تعدیل و ردِّ قسمت زیادی از اندیشه های افلاطون، رأی دیگری ابراز می دارد؛ اگر چه ارسطو هم زیبائی را مبتنی بر پایه های اخلاقی قرار داده و آنرا جز امری عارضی و متکی به جوهریت پدیده ها نمی شمارد.

      بعدها نیز در این باره آراء و عقایدی متضاد، با طرح فرضیه های متنوع، جالب و قابل تأمل بروی کار آمد که یکی زیبائی را چنان «ژوفرووا ، Jouffray»: تظاهر ناپیدا، به مدد علائمِ «پیدا و آشکار» دانسته؛ و دیگری آنرا «تجلی آزاد و بی واسطۀ تصور الهی... که خود را در هیاکل محسوس نمودار می سازد» می فهمد([1])؛ یکی همرنگِ «له ویک، چیز ناپیدائی می داند که در طبیعت پنهان است؛ و دیگری چنان «رنوویه، Renouvier» فریاد می زند که: «نهراسیم و بگوئیم: حقیقتی که زیبا نباشد، جز یک بازی منطقی ذهن، چیز دیگری نیست؛ یا: زیبائی یگانه حقیقت استوار و زیبندۀ این نام است.»

     «همستر هویس، Hemester huis» بانگ بر می دارد: زیبائی آنست که بزرگترین لذت را به ما ارزانی دارد؛ و «سارپلادان، Sar Paladan» را عقیده بر اینست که: «زیبائی یکی از مظاهر خداوند است؛ یا: واقعیتی جز خداوند و حقیقتی جز او و جمالی غیر از او وجود ندارد»! و دیگران و دیگرانی که همچون «گی یو» ی فرانسوی با همۀ وجود خویش فریاد می زند که: حواس لامسه، ذائقه و شامه، قادر به دادن تأثرات استتیک یا زیبا شناسانه هستند؛ که در این میان عده یی هم به انواع و اقسام زیبائی ایمان داشته، برای اثبات نظر خویش مقالات و رساله هائی نوشته اند!

      آنچه از مجموع این گفته ها و نوشته ها بر می آید اینست که: زیبائی با همۀ روشنی و پیدائی خود نزد همۀ ما، چقدر گنگ، ناشناس و تاریک مانده است! شاید علت غرابت و تاریکی مطلب را بتوان زائیدۀ دو اصل دانست و بر همان مبنا توجیه نمود؛ یکی اینکه: این احساس را عمدتاً با سایر احساسها مخلوط کرده اند؛ ورنه هر یکِ از افراد بشر، روزی بر عمرشان نخواهد گذشت که به یکی یا چند مورد زیبا برخورد نکنند؛ و این در حالی است که در صورت ابراز پرسش، حتماً می تواند آنها را از میان سایر احساسهای همان روزه اش برون کشد؛ منتها در اینکه: آنچه او زیبا می داند و آنچه من زیبا می دانم اختلافی هست، هست؛ و باید هم باشد! چه این مطلب دیگری است.

     برخی از اینان روی مقاصدی معین، نه بر مبنای حکم واقعیت، بدین کار دست زده اند! اینان از هر گروه و هر کجا که باشند، گناهکاراند؛ چه حقیقت را پایمال مقاصد ناچیز و گاه ضد انسانی کرده و با ابراز نظرهایشان درین مورد، نه تنها گرهی از کار نگشوده اند، که بر گره های آن افزوده اند! اینان را غرور دانش ـ که شاید خود دارای آن نباشند ـ چنان گستاخ ـ و شاید چنان زبون ـ کرده است که نیروی اظهارِ یک «نمی دانمِ» عالمانه را نداشته، از چیزی سخن می گویند که به زیبائی ربطی نداشته! و از ابراز و اعترافِ به «نمی دانمِ» طبیعی نیز خرد کننده تر است.

     اصل یا علت دیگری که باعث اینهمه ابهام در مسئلة زیبائی شده، پیوند نزدیک و ارتباط تنگاتنگ احساسهای دیگر است با احساس زیباپسندی و یا چیزهایی که بتوانند بر زیبائی موضوع افزوده، تجلی و درخشش آنرا بیشتر سازند! در اینجا دیگر قصد و غایتی در کار نبوده بلکه نسبت عدم توجه دقیق و همه جانبه به موضوع، بی آنکه گوینده بخواهد، از چیزی سخن می گوید که غیر از زیبائی است.
     قبلاً اشاره شد که فلاسفه از روزگاران پیشین تا به امروز، درین مورد چیزهایی گفته اند؛ و این گفته ها در اصل بر سه پایۀ اساسی می توانند قرار گیرند:

     نخست رأی آنهایی که به این مسئله از دریچۀ اندیشه های میتافیزیکی نگاه کرده، و در نتیجه آنرا به عالم ملکوت کشانیده اند.

     دوم نظر آنهائی که این امر (زیبائی) را فقط بر پهنۀ خاک جستجو کرده و در روابطِ زیستی ـ محیطی دریافته اند؛ و در آخر هم برداشت کسانی که به هر دو نوع زیبائی، (هم مادی و ملموس و هم معنوی، هم بر پایۀ درک مستقیم حواس و هم در روابط پیچیدۀ ذهن و...) باور دارند. البته باید اذعان نمود که طرح مسئله به همین سادگی هم نتواند بود! چه باز، هر کدام از دانشمندان این مکاتب، دستگاه فکری ـ فلسفیِ ویژۀ خود داشته و بر مبنای اصول و احکام دستگاه فکری خود، وارد بحث و تحقیق درین خطه و زمینه شده اند!
     درین نبشته، همۀ کوشش ما بر اینست تا به روشی دیگر، نه روشی تاریخی و نه بر مبنای مکاتب مادی و یا میتافیزیکی، به ارائه و نقد نظر فلاسفه پرداخته شود!

     منظور از آنچه به نام روشِ تاریخی عنوان نمودیم، روشی است که فقط تاریخوار به ارائه ی نظریه ها پرداخته و به صورتِ زمانی دنبال شان می کند؛ ورنه اگر پژوهشی بر مبنای نقد و تاریخ، پاک و بی عیب از کار درآید، جای بسی شکران است! از اشکال های این روش (روش کار این نبشته)که نظریات دانشمندان را بر حسب وجوه تشابهشان در یک ردیف قرار داده، و ضمناً بیشتر متوجه زمینۀ درک، زمینۀ بروز و زمینۀ تکوین تأثرات زیباپسندانه بوده و دسته بندی را بر همانها مبتنی داشته است، و نیز از محدودیت هایی که دست و پاگیرم می سازند، کاملاً آگاهم؛ می دانم که دسته بندی نظریه ها به این ترتیب، نزد عده یی از افراد، کاری منطقی به نظر نخواهد رسید! چه برخی از اندیشمندان طوری ابراز عقیده کرده اند که می شود رأی شان را جزء دسته و یا گاهی دسته های دیگر بشمار آورد، لیکن با در نظر گرفتن مسایل بالا و توجه به زمینه ها، تا آنجا که ممکن است کوشیده ام تا جای هر کسی در ردیف هم فکرانش قرار گیرد.

برخی از روشها، به ویژه آنهائی که فقط به ذکر عقاید فلاسفه پرداخته اند، تا آنجا که من فهمیده ام، برای عموم، نه تنها به حل مسئله به صورت علمی و تجربی کمک کرده نتوانسته، بلکه آنرا مبهم تر ساخته، خواننده یی را که در پی روشنی مطلب می باشد، در یک سرگیچگی و «ندانم کدام یکِ» عجیب درگیر می دارد. چه همۀ کسانی که طالب این رشتۀ دانش می باشند، خود نمی توانند از میان انبوهی از نظریات مختلف، متضاد و پراکنده و رنگارنگ به درست ترین آنها آشنا شوند.

البته عده یی از دانشمندان هم در مورد زیبائی شناسی به طرح روشهای شناختی اقدام کرده اند که ضمن بحث در مورد عقاید زیباشناسانۀ آنها، به صورت موجز ذکر خواهیم کرد.

 

[1] ـ پیکتت سویسی بر این عقیده است.

خواندن 1033 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « پایه های معرفت میتافیزیسین ها »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار