شنبه, 09 آبان 1394 16:53

13 پاره

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     واقع امر مؤید آنست که در تاریخ اسلام و چشم انداز مسلمانان، هنر خوشنویسی در میان سایر هنرها، هم از طبیعت ویژه ئی برخوردار می باشد و هم از موقعیت ویژه ئی. از اینرو، تا آنگاه که با دقتی شایسته و بصیرتی روشنگر متوجه طبیعت و گوهر طبیعی این هنر نشده و آنرا در آئینۀ جان خود احساس ننمائیم، به شناسائی درست و واقعیِ گوهر و حقیقت آن دست نخواهیم یافت. و این مهم، ممکن و میسر نخواهد شد مگر آنزمان که طبیعت و گوهر راستین خوشنویسی را به صورت پدیده یی که برخوردار از وحدتی پخته و کمال یافته می باشد دریافته و از همان موضع با وی برخورد نمائیم. چرا که خوشنویسی تنها کش و قوسهای چشم نواز نیست؛ همانگونه که تنها بافت دلنشین حروف و کلمات نمی باشد. تنها بیان اندیشه ای بیدار کننده و پویائی آفرین در نمائی نوازشگر و پر جاذبه نیست؛ همانسانکه تنها هشداری حکمی و اخلاقی نتواند بود. و بالاخره، تنها پردازش، اجرا و نمایش ذوق ابداعی و احساسِ زیباپسندانۀ هنرمند هم نیست؛ هر چند که هرکدام از این موارد، مقوله ها و جلوه ها، بعدی از ابعاد این هنر را تشکیل داده ولی هرگز کل منسجمِ وحدت یافتۀ نمودار شدۀ آن نمی باشد.

     خوشنویسی از دیدگاه ویژه و ژرفانگر، نمایش شور و حرکت ابداعی، پویائی بخش و آفرینشگر، از عمق جان ملهم و ملتهب هنرمند است برای طراحی و سامان بخشیدن به نگرشی نو، بصیرتی شفاف، دریافتی تازه و افسونگر نسبت به هستی و جلوه های هوشربا و روابط ظریف و معنی دارش؛ و از همین روست که در این حوزۀ از هنر، بهمان میزانی که متوجه روابطِ متنوع نمودهای برونی اثر با حوزۀ معنایی آن و متوجه بروز و ظهور طرح و شکل برونی با اسرار و رموز معنایی آن می باشیم، به همان میزان خود را با نگرش هنرمند و بینش زلال و عطش زدای او و بالاخره با دریافت او نسبت به آنچه ارائه ی ویرا وجهۀ همت خود ساخته است، نزدیک می نمائیم.

     روشن است که این جهاد ابداعی و آفرینشگر، همانسانکه خود روحانی بوده، از روح هنرمند تغذیه کرده و در حوزۀ احساس زیباپسندانۀ او به معنای عام و تام کلمه بالیده و شکوفا شده است، از ایمانی کاملاً ویژه نسبتِ به هستی و اعتقادی کاملاً ممتاز نسبت به پیوندهای میان انسان با عوالم برتر، انسان با انسان و انسان با خودش و کمال و سعادت و عزت و آرامش و غیره اش مایه گرفته و شکل و رنگ می پذیرد. و لذا، آنگاه که با دقتی لازم متوجه اثر مبتکرانۀ خوشنویسی می شویم، در می یابیم که مخاطب مفتونش، در اولین برخورد با کش و قوسهای هوشربا و نوازشگر، در جستجوی رسیدن به معنای پنان شده در پیکر زیبا و دلارای حروف و کلمات بوده، ترنمی دلنواز، لبهایش را به حرکتی مرموز و ناروشن وامیدارد. و بر پایۀ همین قانونمندی است که وقتی مخاطب از گردشِ زیباجویانه و معناخواهانه در سیاه مشقی صرف و رها از قید ارائه ی پیام یا خبری باز می گردد، نه بدانسان راضی، مسرور و دستِ پر مینماید که وقتی از گلگشتِ معناجویانۀ زیباپسندانه در «سیاه مشق نمائی» که خود را با همۀ رازوری ملتزم به ارائه ی معنا و یا پیامی کرده است! چرا که در دومی، مخاطب بیدار دل، علاوه بر مجهز شدن به فتح دروازه های معنائی و راهیابی به گلزار باورها و بینش های عزتبار، از نشاط و انبساط خاطری برخوردار می باشد که متوجه فطرت ربانی او بوده و حاکی از سیراب شدنِ لایه های عمیق تر وجود او می باشد و نه صرفِ اشباع دیداری او.

     به هر حال، درین حوزۀ از تلاشها، آنچه احساس های ناب و زیباپسندانۀ فرهیختگان و تربیت یافتگان تأییدش میدارند اینست که: هر چه این گریز و رهیدن از حوزۀ رنگ و نقش های زایدِ ملال آور آگاهانه تر، عمیق تر، پرشورتر و بینش ورانه تر باشد، آن پیوند و هماوایی به جهان معنایی و به حوزۀ باورها و اعتقادهای ناب محکم تر، پرجاذبه تر، آرامش دهنده تر و روشن تر خواهد بود. مبرهن است که چنین برخوردی با اثر هنری، حرکت و جهشی هنرمندانه را در اعماق جان تبدار مخاطب نمودار ساخته و آثار برکتبار حیاتی خلاق و ابداعی را در نگرشها و گرایشهای وی پویا و شکوفا خواهد کرد؛ و همین ویژگی، یکی از مایه های امتیاز هنر مقدس، از گونه های جوهرباختۀ بی ریشۀ غیر ربانیِ آنست. زیرا، همانگونه که بررسیهای متعدد تاریخی در میان ملل مختلف و دورانهای متعدد مبرهن ساخته اند، هنرِ نفسانی (= هنرِ نامقدس تعهدگریز) نه تنها ریشه در گندابِ وهم و تخیلات شیطانی ـ ولاجرم هویت ستیز و هویت برانداز ـ داشته و به جلوه های دروغین، غفلتبار و تخدیر کنندۀ عوالم وهم و تخیلات شیطانی فرا می خواند، که اساساً بنابر طبیعت ویژۀ خود، نمی تواند مخاطب خود را در جریان پویائی و شکوفائیِ حقیقت حیات و تبلور و تبارزِ رشد و کمال و سعادت و پاکی و آرامشِ معنیدار الهی قرار دهد.

     اگر از بحثهای نظری گذشته و همۀ همّ خویش را متوجه جریان امور واقعی نمائیم، همۀ واقعیت های ملموس مؤید این دقیقۀ انکار نابردارند که: خوشنویسی نه تنها حاصلِ ذوقِ ابداعیِ هنرمند است و نه هم تنها در پی اشباع حسّ زیباپسندانۀ مخاطب؛ چرا که در این هنر، سهم بینش و معنویت و دریافتهای متنوع انسان تعالیجوی (= هنرمند و هنرشناسِ ملتزم) به همان اندازه نقش بازی می کند که ذوق و احساس زیباپسندانه و زیبانمایانۀ او؛ و همین نکته است که ضرورت کاوش و پیجوئی پیام و معنایی را ایجاب می کند که جان تعالیجو و زیباپسند او را به خود خوانده، روحش را طراوت و ظرافت بخشیده و به اندیشه اش نظم و جاذبه و زیبائی عنایت کرده و بالاخره، دستهای توانمند و شگفتی انگیز او را به خلق و ارائه ی آثاری آنهمه دلنواز و پرجاذبه یاری داده است.

     دریافت روشنِ همین امر بوده و هنوز هم هست که هنرمند خوشنویسِ مسلمان را وامیدارد تا بدون تطهیر ظاهر و وضوی کامل دست به قلم ـ که برای او نمادی از قلم اعلای آفرینشگر واقعیِ عوالم وجود و تداعی کنندۀ ابداع پرشور مبدع متعال است ـ نبرده و بدون تزکیه و تطهیر باطن از همۀ درشتی ها، پژمردگیها و دم سردی ها دست بکار نسپارد! چرا که به خوبی دریافته است: زیبائی، جلال و معنویت، جز از قلبی سلیم، روحی لطیف، جانی مشتاق و پر طراوت، عاطفه ئی مواج و شکوهبار از سرمایه های هنرمندانه و... هرگز بالا نخزیده و متجلی و مترنم نتواند شد.

     به عبارتی دیگر، هنر خوشنویسی مؤید شور و شوق و جذبه و تلاشی است که هنرمند از یکسو برای فرو رفتن تا ژرفای دریافتهای معنوی و سرشار شدن از مکاشفه و شهودی وصف ناپذیر بخرج میدهد و از دیگر سو، برای القاء کردن، نمودار کردن و ایجاد شور و شوقی تلاشزای، برای رسیدن به سرچشمه های آن دریافتها و مکاشفه ها و آشنائی با جانمایۀ آنها.

     این تبه روزگار را معتقد آنست که: وقتی هنرمند خوشنویس مخلصانه، با جانمایۀ کار خود یگانه شده و با همۀ باور و بینش و توان، از جوهر ابداعی، زیبائی، جلال و پیام اثر خویش سر بر می کند، تابلوی خوشنویسی او، غزلواره ای را القاء میدارد که هیچ چیزی از موجودی زنده و زندگی بخش ـ منتها به دیگر معنا ـ را کم ندارد.

     غزلواره ای که هم زیبائی، ظرافت و طراوت چشم نواز نقاشی را دارا می باشد؛ هم ترنمِ نوازشگر موسیقی یی قدسی را؛ هم رنگ را طراوت و معنا می بخشد، هم هندسه را تقدس و زیبائی؛ هم ریتمی ناپیدا را به کشف می رساند، هم جنبشی رنگین، نمکین و پر جاذبه را.

     واقع امر اینست که خوشنویسیِ معنا محور اسلامی، به دلیل همسرشتی و همذاتی با فطرت الهی انسان، و نیز به واسطۀ اینکه جهت گیری و جهت بخشیِ آن دقیقاً به سوی کانون واقعی حیات و جان هستی بوده و ملایم با سیر تکاملی فطرت انسانی می باشد، نه تنها باطن فرد را از طریق تزکیه و تحلیه آمادۀ پذیرش و بازتابانیدن انوار قدسی و نگرشهای ربانی میدارد که، باز هم بنا به خصلت ذاتی خود ـ که نمودار ساختن و شکوفا کردنِِ بالفعل تلاشهای برونی است ـ حرکت و جهشی ابداعی و بشکوه را در کلیۀ گرایشهای او غالب و مستولی میدارد.

     با خاطرجمعی می توان مدعی شد که: وقتی اثرِ هنرِ ناب و کمال یافتۀ اسلامی خود را در آئینۀ جان مخاطب تثبیت کرده و سراپردۀ باطن او را به تسخیر خود در می آورد، محال است که بتوان از بروز آثار وی در تلاشهای متنوع و گرایشهای مختلف ـ اعمّ از فردی و اجتماعی ـ جلوگیری کرد. منتها آنچه در روند و فرایندِ این مسئله به شدت قابل توجه و تأمل می باشد اینست که تلاشهای مایه گرفته از چنین اثر و آثاری در آنِ واحد دو سویه عمل کرده، از سوئی به درهم ریختن اصول و پایه های نظام های فکری و ارزشیِ غیر ربانی ـ ولاجرم ضد انسانی ـ پرداخته، نه تنها مقبولیت و مشروعیت آنها را به مسخره می گیرد که تحمل وجودشان را نوعی هتک حرمت به خویش و شوریدن به اصالتها و ارزشهای هستی مند خویش قلمداد می کند! و از دیگر سوی عملاً و با زبان هستیِ خویش به تبیین اصول و پایه های نظام فکری و ارزشیِ نوینی می پردازد که حقیقتِ حیات و نور زندگانی را در منشوری مقدس و حیرتجوش، آنهم در طیفهائی جادویی و رنگهائی ملایم و نوازشگر به نمایش می گذارد.

     یقیناً آنانی که در برابر آثار معناجوش و کمالبار هنر اسلامی قرار گرفته و با جانمایۀ قدسیِ آنها پیوند و هماهنگی حاصل کرده اند، به خوبی متوجه شده اند که چگونه پس از دریافت گوهر، معنی و کنهِ آن اثر، ارکان باورهای ناپختۀ قدیمی و پایه های ارزش های کم ژرفای قلبی شان به لرزه درآمده، رنگ و رونقِ گذشتۀ خود را از دست داده و در برابر دریافتِ این تجربه و بصیرتِ تازۀ قدسی بزانو درآمده اند! و چسان ارکانِ باور و بینشی تازه و ارزشهائی اوجمند و ژرفاناپیدا، در عمق جان تبدارشان ظهور و تجلی پیدا کرده است! و این، بدان علت بوده و هست که انسان از طریق هنر ـ و بویژه هنرِ قدسی ـ با اصل و گوهر حقیقی خود و حوزۀ عاطفیِ خود صمیمی تر، بی پرده تر و بی ریاتر برخورد داشته، آنچه را در حالاتی جز این ـ و به دلیلی از دلایل ـ نپذیرفته، کنار نهاده و بدان همدلی و هماهنگی نشان نمی دهد، در این شرایط و احوال هم پذیرا می شود، هم به کنار خویش می کشد و هم با آنها نوعی اتحاد وجودی دست پیدا می کند! حال، قدرت نفوذ و تأثیرگذاری این اثر چه مقدار؟ و حوزۀ تأثیر و نفوذش کدام؟ و تا کجا و... می باشد، بهمان مقدار و میزان ویرانگری و آبادانیِ گفته شده، نمودار و برقرار خواهد ماند.

     رسیدن به مراحل کمال و مدارج رشد و شکوفائیِ هنر اسلامی به ویژه در حوزۀ خوشنویسی در گرو آنست تا اولاً، هنرمند جان عطشناک خویشتن را در چشمه سار ایمان و اخلاص و... تطهیر نموده و آئینۀ باطن را آمادۀ تجلی و بازتابانیدن انوار مقدس و جلوه های متبرک علوی سازد؛ و ثانیاً، میان ظاهر، پیکر و نمای برونیِ اثر با جانمایه و پیام علوی او هماهنگی ایجاد کرده و با قدرتِ تجربۀ ابداعی و عرقریزی مداوم روحی زیبانمایانه، آنرا اجرا و نمودار سازد. زیرا تا باطن تزکیه، تطهیر و مصفا نگردیده و با انواع دریافت ها و تجربه های مبتکرانه و مشاهدۀ جلوه های ملکوتی و برین مجهز نگردیده باشد، امکان بازتابیدنِ آنها، آنهم با حفظِ قدرت و تأثیرِ انگیزاننده ـ در دو جهت نفی و طرد ناخالصی ها، نارسائیها، زایده ها و اثبات و ارائه و تبلور والائیهای زیبا و زیبنده و ارزشبار ـ میسر نخواهد شد. چرا که هنر اسلامی ـ بویژه آنگاه که در پرتو کلام الهی خود را متبلور می سازد ـ تنها مسئولیتِ ابلاغ اندیشه و تفهیم پیامی را به عهده نگرفته، بلکه خود را ملتزم ساخته است تا مخاطب خود را به حوزۀ معرفت و بصیرتی کامل کشانیده و زمینۀ بیداری، پویائی، باروری، شکوفائی و کمال شایستۀ او را فراهم و متبلور سازد؛ و همین ویژگی است که تازگی، تُردی، بالندگی، شکوفائی و نشاطی پایدار و بی وقفه را به هنر قدسی ـ برای همیشه و همه جا ـ هبه کرده و برایش جلوه و جلوه گاهی نو بخشیده و در طرحی نو به تماشایش نهاده است؛ امری که هنر غیر اسلامی و غیر قدسی هرگز با آن آشنائی و الفتی ندارد! و این، دقیقاً بدان واسطه است که هنر معنیدار در هر جلوه و نمودش، چشم التجائی به عرش دارد و انگشت اشارتی به آستان معشوق که عرش دلهای مخلصان را با نور جمال خویش مزین کرده است.

     آنچه طبیعی و بی نیاز از برهان می نماید اینست که وقتی جان قدسی هنرمند با جلوه های عالم بالا همسوئی، همرنگی و هماهنگی پیدا کند، آنچه از این جانِ بجانان پیوسته تراوش پیدا می کند جز حسن و جمال و بهاء و زیبائی و تردی و تازگی و ابتکار و هنر و... نبوده و جز عطر و نور و رنگ و شکل همان عالم را منعکس و نمودار نخواهد کرد. در واقع، رسیدنِ به همین حد از بینش، برداشت، اجراء و ارائه می باشد که هنری را به جایگاه هنرِ اسلامی ارتقاء می بخشد. چرا که مراد از تعابیری چون «هنر، هنرِ اسلامی و هنرِ قدسی و...» در جهان بینی انسان موحد، همان بازتاب انبعاث ناب استعلائیِ درونی و تلاطم هوشربا و در عین حال نوازشگر جان تعالیجوی اوست که در پرتو شهود و دریافت جلوه ای از جلوه های ناب حیات ربانی و پرتوی از زیبائیهای قابل مشاهده و نمودار شوندۀ آن نمودار شده است. و همین انبعاث و تلاطم ارجمند و معنیدار است که هم انسان را از قید و بند عالم ماده و احکام و آثارِ رنگ بازنده اش رهایی می بخشد؛ هم از قید و بند احکام و مناسبات توهمی و تخیلی؛ و هم طرحی زیبا، بشکوه و پر جذبه و پر معنا از زندگانی و نظام فکری ـ ارزشی را هدیه میدارد که مخاطب را با همۀ شور و شوق و قوت و سرعت به آن ویرانگریِ مقدس و آبادانیِ تقدسبار می کشاند؛ حرکت شورانگیز و پر تلاطمی که هم باطن را پویا و شکوفا می سازد، هم ظاهر را بشکوه و جلالتبار.

خواندن 936 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: اثر و جایگاه خوشنویسی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار