شنبه, 23 آبان 1394 10:02

شعر مثنوی - مصباح قیام نور هستی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای نغمۀ نور را سرآغاز!

 

غوغای ظهور را لب باز!

ای ساخته شمع را گل آغوش!

 

پیمانۀ مهر را طربجوش!

ای جوهر روشنائیِ دل!

 

بینائیِ عشق از تو حاصل!

هر جا طربی حضور دارد

 

از جام تو کسب نور دارد

گر نغمه رهیده از خموشی

 

ور صُمت ز دام خودفروشی

دانائی اگر دمیده رنگین

 

اشراق نموده نشوه آئین

تار نگه ار غزل سرا شد

 

بر گوش، دری ز نغمه وا شد

نای ار ز نوا به خویش بالید

 

عطر گل ناله را، سحر، چید

توحید در خلوص اگر زد

 

رندی ز رهِ خود ار بدر زد

داغ ار گل قامتی برافراشت

 

یا آه، ز سوز نغمه ای کاشت

بالید ترقص ار ز بسمل

 

بی خویش دلی، ز بارۀ دل

صحرای جگر شد ار گلستان

 

از داغ، به رنگ ساغرستان

گر جبهه سجود آشنا شد

 

وز مهر، فتادگی ادا شد

داد ار چو شیده گشت موزون

 

ایثار، فسانه خو چو مجنون

آزادگی، همصدای پاکی

 

میراثگذار تابناکی

آهنگ هدایت ار فسونکار

 

مینای ولایت ار طربکار

دروازۀ هستی ار گشاده

 

دل، نشوه کمین موج باده

دیبای حیات، بینش افروز

 

پرواز شهود، آشیان سوز

در نور تو گشته جلوه پیما

 

وز مهر تو، در خور تماشا

زیرا: تو در ظهور هستی

 

مصباح قیام نور، هستی

هر جا خبری ز هستی آید

 

بوئی ز گداز و مستی آید

از پرتو و نور تو کشد بال

 

در بحر ظهور تو زند بال

وین نغمه که رسته از خموشی

 

از دام خیال و خودفروشی

بالیده ز پرتو کلامت

 

ره کرده به کُوچۀ سلامت

دریوزه گری ست پیشۀ او

 

پیچش به در تو ریشۀ او

خواهد که به اصل خود رسد باز

گردد در دولتت بر او باز

 

خواندن 874 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 23 آبان 1394 10:43

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار