چهارشنبه, 11 آذر 1394 16:39

شعر مثنوی - پرچم هُشدار

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

درودی عاشقانه پرچمی را

 

که خواند سوی جانان عالمی را

معطر از نسیم جلوه اش دل

 

خوش از رنگینیِ او رقص بسمل

پیام او دری بر گلشن عشق

 

و زو ستوارکار جوشن عشق

همه لب هوشدار مهربانی

 

هدایت را سرود آسمانی

که راه دوست را پرچم بلند است

 

اسیر عاشقی را زو کمند است

مراد از پرچم اینجا آن جناب است

 

که نور عصمت او را همرکاب است

دمیده از سماء سبز بینش

 

نموده کشف را بیرنگ و بی غش

درود عشق رنگین کرده او را

 

اشارتگاه آئین کرده او را

همیش آوای هشداری بلیغ است

 

به رنگ بیخودی ترد و عمیق است

مهالک را بود چون تازیانه

 

مصالح را چو لبخندی نشانه

میان نیکی و زشتی شده مرز

 

دل و دیده سپردن بر رخش فرض

ز حرفش نقد احسان می تراود

 

شمیم کُوی جانان می تراود

حیایش باج می گیرد ز شنگی

 

شهود او ز سردار زرنگی

عروج صدق را باشد نشانه

 

ادب را آبشاری از ترانه

دری باز است بر حکمت نگاهش

 

به خود بالیده عطر از دستگاهش

به هر جا نیکوی بینی، عیار اوست

 

به هر جا گرمیِ عشقی، شرار اوست

اگر نفروشد او برگ اشارات

 

نچیند کس به جز رنگ خسارات

نه دل رنگینیِ دلدار یابد

 

نه مهر بیخودی بر کس بتابد

تغافل از تعقل باج گیرد

 

ستم از داد و احسان تاج گیرد

درود او را کزو نیکی است جوشان

 

کمال آباد دلداری خروشان

درود او را که کار عشقبازی

 

رسید از جلوه اش تا سرفرازی

طریق هر چه خوبی زو منور

 

دل هر جا جفا از او مکرر

اگر در نور او دل راه جوید

 

گلِ داغی ازین درگاه جوید

به خلوتخانۀ جانان برد راه

 

دمد زائینۀ او نور آن ماه

امان یابد ز آسیب دو عالم

 

شود پاکیزه چون احسان شبنم

اگر آهنگ دل زین پرده بالاست

 

شکست از نقش پیشانی هویدا است

مراد آنست کز خویشش رهاند

 

ز روی لطف بر خویشش کشاند

شود در سایه سار این علم گم

ازو یابند او را، چشم مردم

 

خواندن 961 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار