یکشنبه, 29 آذر 1394 16:19

اشراقی آخر

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

آنچه برای هر مؤمن خداجوئی از مسلمات و بدیهیات می باشد این واقعیتِ انکار نابردار است که: هم منشأ و مبدأ هنر قدسی ـ که خوشنویسی قرآن محور گویاترین نمود و تجلی آنست ـ وحی و معنویت اسلامی است([1]) هم قواعد و اصولی که این هنر خود را در ورای آنها متجلی میدارد با وحی و معنویت اسلامی در پیوند است؛ هم سرشت و سرنوشتِ تاریخی او را همین مبدأ و منشأ رقم زده و شکل و رنگ بخشیده است؛ و هم هنرمندِ مؤمن، رویکرد خود را به این هنر، و پرداختنِ مبتکرانه و وسواس آلود خود را به جلوه های متنوع آن، قولاً و قلباً امری عبادی تلقی کرده و آنرا نوعی نیایش و خدمت در راهِ گسترش ارزشهای متنوع علمی، عقلی، عقیدتی، اخلاقی، عرفانی و عاطفیِ آن می شمارد.

از آنجا که اصل کشش ابداعی و گوهر هنر امری «غیر علمی» است، این نکته مسجل تواند شد که هنر قدسی به نحو شگفتی زائی با باطن و گوهر معنوی اسلام در پیوند بوده و از همان کوثر
پایان ناپذیر سیراب و شاداب می شود. برای یادآوری می گوئیم: اگر قبول نمائیم که بنیانگذار اصول خوشنویسی قرآن ـ و حداقل در خط کوفی ـ حضرت امیر (ع) بوده و مایه های اصلیِ چنین هنری از ذوق لطیف، قلب شریف و عاطفۀ بهشت آسای آن مبارک جوشیده و سیراب شده است، پذیرشِ این اصل که: هنرِ قدسی با باطن و وجه معنوی و باطنی اسلام در پیوند می باشد؛ امری سهل خواهد بود.

مسئلۀ اصلی در این رابطۀ رازناک آنست که وقتی هنر با مایه ها و حقایق باطنی اسلام آشنائی و الفتی بهم رسانیده و در پرتو کشف و شهودی رازگشا و رازنمای به اصلِ وحدتِ ذاتی و شخصیِ وجود پی برد، اگر بخواهد به بینش و شهودِ خود نقشی دیداری و تجسمی عینی بخشد، حتماً همان کارهائی را می کند که حضرت عطار قدس سره القدوسی در تابلوهای شهادتهای ثلاثه نموده است. همین جا و در رابطه با همین شیرینکاری خوبست تا به طور ایجاز به یکی دو نکته توجه داده شود.

اگر بپذیریم که اولاً خداوند نه دیدنی است و نه با عقل و حس دریافتنی؛ و ثانیاً در همه جا هم حاضر می باشد، که هیچ مسلمانی را سر انکار ایندو نتواند بود؛ متوجه خواهیم شد که هنرمند برای القاء حضور خداوند هیچگونه سمبل و نمادی دیداری ندارد! و این، هم به وی غرور می بخشد و هم در مواردی ویژه به وادیِ حسرتش پرتاب می کند. این دغدغه و حسرت، هنرمندان را واداشته است تا به کمک معارف و حکم الهی، هرچند به نحوی بسیار نارسا و ابتدائی هم که شده است برای بیان آرمان خویش ـ که همان پیدا کردن نمادی برای القاء حضورِ بلامنازع حضرت معشوق می باشد ـ دست و پا زده و تلاش نمایند.

این تلاش که جز در حوزۀ هستی شناسیِ والا و عرفانی ممکن و میسر نبوده است، در نهایت امر به هنرمند رسانیده است که: وجود از وحدتی شخصی و انضمامی برخوردار بوده و این تساوق وجود با وحدتِ شخصی، موقعیت ویژه ئی برای کثرات وجودی ایجاب می کند که مبنی بر آن، به دلیل رابطۀ اشراقی و پیوند فقری موجودات متکثره با حضرت حق، همه، با همۀ مراتب، جلوه ها، رنگها و رنگینی ها و... به حوزۀ نیستی، لاوجودی ـ که همان حوزۀ فقری و هستیِ اعتباری است ـ سقوط می کنند! و این نه تحقیر و توهین، که عین تجلیل و تعزیز است! اندکی دیده بمال.

این هستی بازی، برای عارف هنرمند و هنرمندِ عارف، لا شیئی، خلاء و نامرئیت را تداعی کرده و نفس خلاء ـ چه به عنوان امری دیداری و چه انتزاعی ـ نمادی شده است تا به کمک آن ـ و نیز با یاری جستن از باورهای اعتقادی نسبت به حقیقتِ حضرت حق ـ بتواند حضور غالبانه و
غیر زدایانۀ حضرتِ معشوق را القاء نماید!

حال، چرا عطار، که از محدودترین مکان تابلوهای خویش ـ به ویژه در آیینه های عروج ـ بهره می گیرد، عبارتی را در میدانی وسیع از فضای خالی رها می کند؟! رازش را تو خود دریاب.

علتِ پرتاب کردن نقوش دیداری «تصلیه»، «بسمله» و یا «شهادتین» در فضایی خالی آنست تا به مخاطب القاء کند که: نه تنها صورِ اعتباری و نمادین وجود اینان (حروف و کلمات)، که اصل و حقیقت وجودی اینان محاط به حضرتِ معشوق بوده و هموست که از هر طرف احاطه شان کرده و اینان به هر طرف که رو کنند واقعیتِ... فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ را در می یابند! اولشان از او و آخرشان به اوست. به هر طرف که بنگرند او را یافته اند و به هرچه عشق بازند مظهر او، در دست او و در قبضۀ ارادۀ اوست! پس تیری را که به ظاهر اینان انداخته اند، به واقع او انداخته است و عشقی را که اینان باخته اند، نیز بهمان قیاس باید دریافت. در پرتو حضور او عیناً و عملاً می درخشند و در سایۀ قیام او قائم اند. چون متوجه حقیقت شخصیِ او شویم ـ که اجباراً اسقاط اضافات را در پی دارد ـ از غیر او خبری نخواهد بود؛ و چون به اینان بنگری، او را آیینه ای خواهی یافت که قیام و حضور اینان در او و با اوست! و اندرین باب بیش از این چه توانم گفتن؟!

 

[1] ـ باید خاطرنشان نمود که این هنر را نه بدان علت اسلامی می نامند که پدیدآورندگان و شکوفاسازندگان وی مسلمان بوده و یا در بلاد اسلامی شکل پذیرفته است؛ بلکه دقیقاً بدان علتش قدسی و اسلامی می خوانند که گوهر درونی و قدسیِ اسلام ـ به معنای وسیع کلمه ـ را در حوزۀ اشکال و قوالبِ دیداری شکل و رنگ داده، برخی را نماد عینی حقایقِ علوی و باطنی قرار داده و بدین وسیله مخاطب خود را به جهانی سراسر مقدس و منزه دعوت کرده، و از او می خواهد تا هستیِ برونی خود را، مطابقِ الگوی درونی و علوی اسلام و قرآن شکل بخشد تا با ایجاد سنخیتی تردید نابردار، با آن به نوعی یگانگی و اتحاد وجودی دست یابد.

خواندن 1118 دفعه آخرین ویرایش در یکشنبه, 29 آذر 1394 16:39

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار