سه شنبه, 15 دی 1394 09:50

شعر مثنوی - مالک خرد سرفراز

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

ای صاحب نور آشنائی!

 

کشاف رموز دلربائی!

ای خطۀ درک را تو خاور!

 

بنشسته ز عرش فهم برتر

آنی که به شعر عقل شور است

 

بر لوح یقین خطی ز نور است

ای عطر مجسم گل عشق!

 

وی نشوه ربوده از مل عشق!

ای آنکه از اوست عقل گلپوش

 

مینای یقین خوش و طربجوش

بالان ز نگاه او حقیقت

 

شاداب ز درگهش طریقت

مینای هدایتش فسونکار

 

تمثال محبتش جنونبار

بخشد به نفوسِ آدمی فر

 

بر تاج خرد ز صحو گوهر

تا «انس» بماند از جفا دور

 

«خشیت» به سرای مهر مستور

از برگ «شکیب» نغمه بالد

 

نی از لب «انبساط» نالد

دزدد «هیمان» ز عشق بویی

 

«الهام» رسد به آبروئی

از «شوق» شکوفه ها کشد پر

 

وز «سکر» نسیم بیخودی سر

«غربت» شود آشیانۀ دل

 

«تحقیق» سبوی خانۀ دل

خوش تربیتش برای جانها

 

مرهون سخاوتش روانها

درکش چو نسیم مهر، جانبخش

 

چون نغمۀ وحی گرم و بی غش

وهم از گل و گلشنش گریزان

 

حکمش چو سکوت عشق تابان

آفات چو موج بی قراری

 

از نقش قدوم او فراری

بندد گل رم به پای یاران

 

تعویز سفر به دلفگاران

تا باز رمند از کدارت

 

از زخمۀ شرمبار عادت

خود، مقصد عارفان راه است

 

بر جملۀ عاشقان پناه است

چشم همه فهم ها بر او باز

 

افشان ز خمش طراوت راز

دلها ز طواف درگهش خوش

 

سرهنگ خرد اسیر و بی هُش

تطهیر کنندۀ مریدان

 

امید دعای ناامیدان

حکمش، گلِ اعتماد کارد

 

عطر خبرِ وداد کارد

هم نشوۀ عقل ازوست بالان

 

هم نقشۀ بزم وصل جانان

هم مالک عقل سرفراز است

 

هم تکیۀ سرخوشان راز است

نک گمرهی، ذوق فهم کرده

 

رم از در شاه وهم کرده

رو کرده به آستانۀ عشق

 

سرچشمۀ جاودانۀ عشق

تا غرقۀ رنگ خویش سازد

بر عطر پذیرشش نوازد

 

خواندن 1105 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار