سه شنبه, 15 دی 1394 10:35

شعر مثنوی - باغدار فراست

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

سحر نوری از کُوی دل سرکشید

 

بساط پیامی ز اسرار چید

بساطی مزین تر از باغ جان

 

معطر، چنان مشعر عارفان

به بالندگی چون نیایش لطیف

 

به پالودگی همچو مریم عفیف

هنر از در و بام او گلفشان

 

به موزونیِ نغمۀ عاشقان

به رنگ کلید در باغ عشق

 

چو افسون و زیبائی داغ عشق

که: «یاران! گل عقل بشکفته است

 

هزار خموشی، سخن گفته است

فطانت، به خود چیده سامان ناز

 

فراست برون ریخته برگ راز

ز یک آینه صد چمن سر زده

 

ز نایی، ترنمگهی پر زده

که او، فهم را نور پیدائی است

 

کلید خرابات بینائی است

ز بیتابیِ دل سلامش برید

 

گل نشوه ای از مرامش برید

نهان عیانها بود فاش او

 

خرد از رهِ صدق فراش او

درون یابیش نور دارد ز عشق

 

ز فرمانِ او، می چکد زور عشق

یقین، پرورش دیدۀ کِلک اوست

 

شک و شبهه بیگانه با سلک اوست

چکد رنگ اخلاص از باورش

 

فلک چیده برگ رضا بر درش

ز حالش سلامت شکوفا بود

 

دهشمایه، همرنگ مینا بود

در آئینه اش، کشف رنگین نوا است

 

طربخانۀ غیب دعوت ادا است

چنان انس دارد ملک با لبش

 

که دزدانه بوید گلِ «یا ربش»

بود نور عشقش به پنهان سرا

 

به پنهانیِ رازها، رهنما

وزان، پیر میخانۀ عرشیان

 

صراحی به دوش افکن فرشیان

به غفلت نصیبان صلاحی بداد

 

کلید در انتباهی بداد

که: « از مؤمن فراست همیش

 

وقایه بدارید احوال خویش

چه اینان، به نور خدا ناظرند»

 

به مهمانیِ رازها حاضرند

نتاباند آئینه سرِّشان

 

به جز رنگ گلزار آن بی نشان

چرا کز ازل چاکر «حیدر»اند

 

ربایندۀ نشوه از کوثرند

عزیزی که کشف است تبدار او

 

شهود از گدایان گلزار او

نوا، کرده شاگردی ناله اش

 

غزل، مشق از فهم تبخاله اش

فسون چیده نی، از سجودش سحر

 

فغان برده از کوچۀ او شرر

تبِ نغمه، مرهون تسبیح او

 

لب چنگ همدرس ترویح او

دل تار، از درد او ناله جوش

 

بود سینۀ دف جراحت فروش

فراست تراود ز مینای او

 

خلوص، از تماشای سیمای او

بود شاهد گردش روح و جان

 

به صدر سراپردۀ قدسیان

در او، صورت عشق عریان بود

 

وزو حرف و صوتش نمایان بود

شگفتا ازین سحر قدسی نشان

 

که از هر دو، یک نغمه گردد عیان

گل امنیت بالد از درگهش

 

وقار و شرافت ز مشق رهش

ز آرامشش ناله رقص آشیان

 

فغان مثل رنگ طرب تر بیان

بکارد گر اینجا جبین سجده ای

 

دهد عشقش از کوی جان مژده ای

ز بس جود اینجا برون تاخته

 

تمنا، لبِ خواستن، باخته

ولی زین میان خجلتی آشکار

 

به صیاد نومیدی، رنگین شکار

تهی کاسۀ فهمش از دُرد هوش

 

فلاکت زیادش قیامت فروش

دلی کرده نذر در خانه اش

 

دعائی، طلبکار کاشانه اش

تمام امیدش «ازو گشتن» است

«ز پیدائی خویش بگذشتن» است

 

خواندن 1317 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 15 دی 1394 10:45

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار