سه شنبه, 11 خرداد 1395 13:43

اراده و زیبائی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     دانستن عقاید «شوپنهاور» دربارۀ «زیبائی شناسی» ایجاب می کند تا به صورت بسیار اجمالی از جهان بینی وی آگاه باشیم.
     وی بودش وقایع و پدیده های برونی را بر اساس وجود ذهنی شان قرار می دهد، لذاست که مثل کانت به اختلافات شدید بین «بود» و «نمود»، بین جهان پیدا و محسوس و شیء بالذات معتقد است. در نظر شبه عارفانۀ او جهان خوابی بیش نیست، و همة آنچه را که نزد کسی احساس می شود که هستی دارد، فاقد هستی عینی دانسته وجودشان را فقط پندارگونه و تصوری می شناسد! یعنی «صدائیکه مثلاً از ناقوس می شنویم، در گوش ماست نه در ناقوس. رنگی که در گل سرخ می بینیم، احساسی است که چشم ما می کند وگرنه گل سرخ، رنگ و بو ندارد...» و این حقیقت (جهان تصور من است) اصلی است که مانند یک قضیۀ بدیهی، انکارناپذیر است.

     «ادعای اینکه در پس اشیاء محسوس حقیقتی وجود ندارد، یک اشتباه فاحش است، البته اینکه این حقیقت نهفته چیست بر ما پوشیده است.» از جملۀ :«در پس اشیاء محسوس» وی، بوی اعتقاد به محسوسات می آید، که آنرا نوعی پایه، پوشش یا «نمود» برای آن «بودِ» لغزان و ناپیدا بشمار می آورد. به هر حال شاید یادش رفته که قبلاً محسوسات را انکار کرد و این، فکریست دیگر؟!

     این اعتراف ها به گونۀ روشنی در نوشته های او به چشم می خورد؛ درین نبشته نیز چندین مورد، خود به مسئلة حس نمودن اشیاء اعتراف می کند ولی آن (حس) را درست نمی داند. نه علم می تواند به این حقیقت نهفته برسد ـ زیرا حواس قدرت کشف شان محدود به محسوسات بوده و علم نیز بر مبنای حس و تجربه قرار دارد، ـ و نه فلسفۀ عقلی. لیکن شوپنهاور با روش خاصی که برتر از علم و عقل است! بدان رسیده است، آنهم از یک راه غیر مرئی و به قول خودش زیرزمینی! این راه را شوپنهاور چنین بیان نموده است: «من از یک سو تن خود را حس می کنم که شکل و حجم مخصوص دارد و فضائی را اشغال کرده و در «زمان» دوام می آورد و رابطه اش با اشیاء دیگر روی علت و معلولی مبتنی است، ولی از سوی دیگر من خود را وجودی می دانم که حس می کند و به عمل می پردازد و آرزوهای گوناگون در دل می پروراند، و تلاش می کند. در یک کلمه خود را موجودی می بینم که «اراده» می کند. در اعماق خودآگاهی من این وجود باطنی همچون وجودی بری از قیود زمان و مکان خارج از سلسلۀ علت و معلول جلوه گر می شود.» این وجود باطنیِ مکشوف نزد شوپنهاور با پیکر ظاهری اش یکی است و این هر دو جلوۀ چیزی ثالث بنام «اراده» است که قبلاً آنرا حقیقتی پنهانی گفتیم. این اراده به صورت پیدا یا برون ذات مثل پیکرِ اعیان متکاثره ـ اعم از جماد یا حیوان ـ و به صورت ناپیدا یا درون ذات مثل آن وجود باطنی جلوه گری دارد؛ لذا پیکر همۀ موجودات شکلِ پیدای یک «اراده» ی واحد است. اراده در مراحل ابتدایی تجلی، خود را در جمادات و سپس در نبات... کور و نابخود آگاه است، و درین سلسله تکامل است که آهسته آهسته به خود، آگاهی یافته و حداکثر آگاهی برای وی زمانی حاصل می شود که در وجود نوابغ متجلی گردد.

     «اراده حقیقت است و ذات مطلق است و چیزهای جهان همه نمایشهای اوست بدرجات مختلف...؛ تسلط اراده بر موجودات بنابر درجۀ تکامل، نقصان می یابد، یعنی موجودات پست تر بیشتر زیر فشار اراده قرار دارند و کمترین تسلط اراده در سلسلۀ وجود بر انسان است، زیرا بشر توانسته به اثر تکامل دارای ذکاء و هوش سرشاری گردد. که همین هوش از قدرت و تسلط اراده بر وجودش کاسته است؛ و لذاست که انسان بیشتر از همۀ حیوانات به درک زیبائی نایل می تواند شد.» چه «شرط اساسی برای ادراک جمال و تحقق آن در هنر، آزاد شدن از قیود اراده است.» زیرا هر قدر هنگام تماشای یک منظور (چیز) زیبا یا یک اثر هنری بیشتر بتوانیم از قید اراده اغراض خود را آزاد کنیم به همان نسبت به درک کامل جمال نایل شده و «بیشتر لذت خواهیم برد.»

     و این مهم انجام نخواهد پذیرفت مگر در حالت بیخودی، چه درین موقع است که می توانیم از جهان برون، از جهان نمایش و نمود، خویشتن را رهانیده «غرق در عالم «صور» گردیم.»
     شوپنهاور کمال زیبائی را در بین همۀ موجودات و صور گوناگونی که جمال به درجات مختلف و الوان رنگارنگی در آنها نمودار شده است، به وجود انسان نسبت می دهد، و علت این مسئله را پیچیدگی ساخت و کامل بودن انسان می داند. و این مسئله خود به یک حقیقت دیگر پیوند می خورد و آن اینکه شیئی موجود معقد و پیچیده ضرورت و نیاز بیشتری به انسجام و هم آهنگی دارد و چون «زیبائی در هم آهنگی است، لذا تن آدمی از همۀ موجودات عالم زیباتر است.»

     شوپنهاور از جملۀ کسانی است که سخت به زندگی و خصوصاً ازدواج مخالف بوده است و حتی تا آخر زندگانی تن به ازدواج نداده، آنرا شرّ مطلق می شمرد. اما این گفتۀ وی که:
لباس مخصوصاً لباسی که اعضای بدن را به کلی در خود دفن می کند، دشمن زیبائی است [چه] بدن انسان اصولاً به صورت عریان زیباتر است، به همین جهت بهترین لباس برای قشنگترین اندام ها برهنگی است» قابل دقت است و چه بسا که ناشی از سرکوفتگی امیال و شکست های زندگی بوده باشد.

     نقد نظریات شوپنهاور در مقام جدالهای فلسفی کاری است پر اهمیت؛ هر چند از طرفی، پریشانی افکار از روش بیان وی برای هر آنکس که اندک دانش فلسفی داشته باشد روشن است. وی از اثبات حقیقتی پنهانی (اراده) که دارای جلوه های پیدا و پنهان است با روشی علمی و منطقی بدون تردید عاجز بوده و نمی تواند دستگاه فلسفی اش را بر پایه های منطقی استوار سازد، حس و عقل را برای شناخت حقیقت باطنی ناقص می شمارد، و جویای آتشی دیگر است، لیکن هنوز صفحه برنگردانیده استدلالی ناقص ـ آنهم با استفاده از معرفت حسی ـ برای پی بردن به آن حقیقت می آورد!

     «من از یک سو تن خود را حس می کنم که شکل و حجم مخصوص دارد و فضایی را اشغال کرده و...»! که معلوم نیست با چه آلتی به چنین شناخت و درکی از وجود خود رسیده است؛ و از جانبی باین مرتبه از درک می رسد که می داند موجودیست دارای حس و آرزو و اراده که این شناخت نیز با شناخت حضوری نفس، متفاوت است که باز معلوم نیست اگر عقل را کنار گذاریم اثباتِ بداهت و وضوح این معرفت را با چه وسیله ای می توانیم بدست آوریم؛ به هر حال،
نمونه هائی از ایندست بیانگر پریشان گوئی روشن اوست و فکر می کنم لزومی بیشتر برای نقد کامل و فلسفی افکارش احساس نخواهد شد.

     اما در مورد زیبائی که آنرا به صورت کمال یافته یی در وجود انسان می یابد و علتش را هم پیچیدگی و هم آهنگیِ کامل ساختمان وجود آدمی می شمارد، باید گفت آنچه در زمینۀ نظریات هگل درین خصوص ارائه شده، می تواند جواب قناعت بخشی باشد برای گفتار شوپنهاور؛ هر چند در انسان یا در مراحل پائین ترِ وجود مثل حیوان و نبات، نسبت درک زیبائی، بروز زیبائی نیز متفاوت است، لیکن نه چنان که قانون([1]) باشد.

     از طرف دیگر قول عده ئی را پذیرفته کمال را ممد بروز زیبائی می شناسیم، ولی آیا می توانیم آن را عین حقیقت جمال بدانیم؟!

     از آوردن اقوال دیگر دانشمندان این مکتب یا این دسته، امثال «پوانکاره» که می گوید: «اگر دانشمند عالم طبیعت را مورد مطالعه قرار می دهد نه برای اینست که طبیعت مفید است، بلکه برای اینست که موجب حظ و شعف او می شود و طبیعت از این جهت سبب حظ و لذت می شود که زیباست» و منظورش از زیبائی در این مورد زیبائی صفات و خواصی که حواس هنرمند را متأثر می سازد نیست بلکه منظور زیبائی عمیق تریست که از نظام و هم آهنگی اجزاء متجلی شده و تنها عقل و فهم و ذکاء مطلق می تواند آنرا ادراک کند! و نیز نظر دانشمندان دیگری چون «لیویک»([2])، «رید»([3])، «شافس بری»([4]) (1713 ـ1670) که می گوید: «خداوند زیبائی اصلی است» یا «آنچه زیباست، موزون و متناسب است، هر آنچه زیبا و متناسب است، حقیقی، و آنچه در عین حال هم زیبا و هم حقیقی است، دلپذیر و خوب است» و معتقد است به اینکه نمی توان آن (زیبائی) را جز به وسیلة روح درک نمود و پیروان و پیشروان دیگر آنان([5]) خودداری کرده فقط به ارائه ی نظریات دانشمند معاصر مرحوم صلاح الدین سلجوقی ـ که می توان آن را نخستین کسی دانست که در دوره های اخیر در این ملک به نشر و ارائه ی نظریات فلاسفه و دانشمندان در مورد زیبائی  شناسی پرداخته است ـ می پردازیم، تا از جانبی یادی به خیر و احترام از وی نموده باشیم؛ و از سوئی هم، چون در مورد زیبائی شناسی و هنر تا حدی روشی خاص را گزیده است، شایان توجه اش می شماریم.

 

[1] ـ این نکته در عقاید شوپنهاور که معتقد است زمانی می توان به درک زیبائی نایل شد که از قید اراده وارست و هر چه بیشتر از زیر سلطۀ اراده وارهیم بدرک بیشتر زیبائی می رسیم، هیچ اساس منطقی ندارد و اصولاً نمی دانیم چه چیزی
می تواند ضرورت احساس چنین امری را نمایان سازد، جز خواستن نوعی نظریه پردازی! آنهم موهومانه، خرافی و دور از منطق! و مضافاً برای تحقق چنین امری به بیخودی پناه بردن و...! که علاوه بر آنکه هیچ مدرکی برای درست جلوه دادن عقیده اش موجود نیست، سستی چنین اعتقادی کاملاً هویداست؛ این که آیا هنرمند در زمان خلق اثری حالت شیدائی به قول افلاطون و یا بی خودی به قول شوپنهاور، دارد و یا هنردوست و مشاهده کنندۀ هنر به چنین حالتی گرفتار است مفصلاً در قسمت دوم رساله بحث خواهد شد؛ لیکن ذکر این نکته ضروری است که به عقیدۀ ما، نه تنها هنرمند و یا هنربین به چنین حالتی گرفتار نشده و محکوم نمی گردند، بلکه این حالت، عالی ترین مرتبۀ درک معرفت و خودآگاهی آنهاست، و فقط در همین لحظه هاست که هنرمند و هنربین واقعی براستی به معنی ژرف و دقیق کلمه در حالت تفکر و یا شناسایی قرار دارند.

[2] ـ Levegue

[3] ـ Reid

[4] ـ Shofles Bury

[5] ـ چون بیکتت، له وک، ژوفراووا، راوسون و غیره.

خواندن 888 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار