سه شنبه, 18 خرداد 1395 12:02

ذهنیت و زیبائی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     این دسته از دانشمندان را می توان در مقابل دستۀ بالا قرار داد؛ البته نه به صورت صد در صد؛ چه بعضاً نظر به ساختمان دستگاه فکری شان، مسئلۀ «زیبائی» به میتافیزیک کشانده می شود؛ اگر چه در نظریات شان بیان صریحی نسبت به پیوند زیبائی با میتافیزیک دیده نمی شود. به هر حال، کوشش این دسته متوجه آنست تا زیبائی را بیشتر مربوط به حالات درونی و پدیده های روانی از قبیل «ذوق»، احساس لذت و یا چیزی که ایجاد تحسین را می کند بنمایانند، ولی نه چنانکه معتقد باشند: زیبائی فقط ساخته و پرداختۀ ذهن است. یعنی می خواهند بگویند: آنچه ما در بیرون مشاهده می کنیم نفس و هستی چیزی بنام زیبا نیست، بلکه مجموعۀ دیگریست از قبیل خط، رنگ، نظم، تناسب که ذهن ما آنها را زیبا می پندارد! و اینکه اختلاف زیادی نسبت به وجود زیبائی نزد افراد مختلف به مشاهده می رسد از همین سبب است که اذهان مختلف با دیدهای مختلف و دارای برداشتهای مختلف اند! و از جانبی اگر «زیبائی» در خارج از ظرف ذهن موضوعیتی (بودش و نمایش) می داشت، به طور قطع نه اختلافی در ذوق و سلیقۀ اشخاص ایجاد می شد و نه در مورد زیبائی و هنر اینهمه شکافهای عمیق، نزد اشخاص مختلف به وجود می آید؛ خلاصه اینکه: این دستۀ از دانشمندان می خواهند زیبائی را در حیات داخلی (فکر و عقل و تخیل) بشری، البته در مقابل برخی انگیزه ها و تداعیات جستجو نمایند، ولی نه آنسانکه بخواهند مسایل ذهنی را با یکدیگر مخلوط نمایند، بلکه با حفظ وظیفه و امتیاز هر یکِ از آنان؛ همچنانیکه کروچه بین معرفت تخیلی (بصیرت) و شناخت منطقی و علمی تمایز گذارده و اساس هنر را بر مبنای شناخت تخیلی قرار می دهد.

     «الیسن»([1]) که یکی از پیروان این مکتب است می کوشد تا هنگام تماشای یک چیز زیبا به آنالیز عملیه های ذهنی بپردازد، که مربوط به یک مسئلۀ پیچیده و غامض عملیه های تخیلی است. وی این مسئله را «عبارت از این می داند که یک دسته مفکورات به طور مسلسل به دماغ می ریزد، مفکوراتی که مستبدانه مشخص و مرتب نشده است، بلکه همیشه مربوط است به تأثرات و یا جذبات (مانند بشاشت و غمگینی و دهشت) و نیز توسط موضوعات تحریک گشته است.»

     وی می خواهد بگوید که: زیبائی نیست مگر زادۀ تراکم و تجمع یک سلسله عملیه های ذهنی انسانِ در حالِ نظارۀ یک موضوع یا چیز زیبا. این نظریه خالی از نقص نیست، زیرا متضمن آنست که فکر (عقل) در مورد عملیه های ذهنی یی که به صورت مسلسل و مستبدانه به دماغ ریخته شده است تشبث نموده، حکم صادر می نماید؛ از طرفی ما در مورد زیبائی، نخست با یک وحدت کامل، منظم و متناسب و متقارن مقابلیم و سپس متوجه جزئیات آن می گردیم، و نه بالعکس. و این مسئله با بیان الیسن که پیدایش افکار و تداعیات را به صورت مسلسل ـ که خود بیانگر عدم در نظر گرفتن وحدت پدیدۀ زیبا است ـ می انگارد، سازگار نیست.

     «جفری»([2]) یکی دیگر از پیروان این مکتب قدمی فراتر نهاده ـ هر چند بهتر است که بگوییم قدم نهایی را در این راه برداشته ـ زیبائی را چنین تعریف می کند که: «عبارت است از تلقیِ حساسیت مرغوب و دلچسب که قبلاً توسط استعدادات متعدد لذیذ به تجربه رسیده است»، و بدین ترتیب اساساً با فرض هستی برونی زیبائی مخالف است و می کوشد آنرا مربوط تلقیات نفسی بداند.

     پریشانی بیان جفری روشن تر از آنست که محتاج جرو بحث زیاد باشد، شاید این توهم از اینجا برای وی پیش آمده باشد که زیبائی های هنری بعضاً محتاج تعمق و کاوش است. و چون زیبائیِ چنین آثاری پس از کاوش تجلی نموده و اذهان غیر مستعد را بتدریج به سوی خود می کشاند، نتیجه گرفته است که شاید زیبائی نتیجة تلقینات است. البته فرق زیادی است بین اینکه کسی برای احساس زیبائی های مثلاً ذهنی (انتزاعی) و یا حتی زیبائی های ناب تر و مخفی خودِ طبیعت آمادگی نداشته و پس از نمایش به درک آنان نایل می شود و کسی که موضوعی را به صورت تلقینی زیبا می انگارد.

     عده یی از دانشمندان این مکتب زیبائی را با حظی خاص که از مشاهدۀ موضوع در ذهن پدیدار می گردد، پیوند زده و بر همان مبنا به تعریف و توصیۀ زیبائی و هنر می پردازند. می توان بزرگترین فیلسوفی که چنین نظری را پرورانیده ـ و هم به قول عده یی نخستین دانشمندی است که دربارۀ زیبائی شناسی به صورت علمی و منطقی به تألیف و تدوین پرداخته است ـ کانت را دانست. کانت، نخست مشغول این مهم بود تا نظریات گذشتگان را با هم آشتی دهد و ثانیاً تا حد ممکن زیبائی شناسی را از مسایل اخلاقی و منطقی و حتی احساس لذت ـ لذتِ متکی بر غایه و هدف ـ دور نگاه دارد.

     کانت «زیبائی» را با تعبیر «لذت مستقیم و خالص ( Disinterested )، که از مشاهدۀ صورت اشیاء و نسبت های موجود میان آنها تولید می شود» تعریف می نماید.
     وی معتقد است، که زیبائی بدون در نظر داشت مفهوم و ضرورتی جلوه گر می شود. یعنی می خواهد بگوید زیبائی را نمی توان به مفهوم درآورد، زیرا نمی توان گفت هر چیزی که دارای فلان شکل و بافت و قد و اندازه باشد زیباست. یعنی زیبا را نمی توان در تحت یک فورمول قرار داده و درباره اش قضاوت کرد، چه قضاوت در مورد زیبائی کار فهم نیست.

     و از جانبی قضاوت ما مربوط است به حالت و خواست ما، و خواست یا عدم چنین خواستی از جانب ما در مورد جمال، مربوط به حالت خود ماست. لذاست که قضاوت زیبائی شناسی کار فهم نخواهد بود.

    گویا که خواست و عدم خواستِ ما اصلاً ارتباطی به فهم ما نداشته و ما جز اینکه چنان حیوانات، بدون تفکر زیر بار غرایز رفته و جز همان لذت بی شائبه و خالص چیزی را انتظار نداشته باشیم، نباید هدفی منطقی و اخلاقی بر آن مترتب بدانیم. وی در کنار لذت خالص و مستقیمی که از زیبائی برای انسان دست می دهد، از لذت دیگری نام می برد که عاملش «جلال» است و معتقد است زمانی این لذت دست خواهد داد که حواسش از درک عظمت و شکوه و قوت آن شیء عاجز مانده متحیر می گردد.

     وی می خواهد با ارائه ی این مطلب بین احساسی که از زیبائی به انسان دست می دهد و لذتی که بر مبنای جلال قرار دارد، و هر دو بدون ضرورت و بی شائبه و دور از غرض اند، تفاوت گذارد.

     اساس مطالعات زیبائی شناسی کانت بر چهار رکن: کمیت، کیفیت، نسبت و توالی قرار داشته از لحاظ کیفیت، احساس لذت و خرسندی ناشی از زیبائی را مورد بحث قرار داده و می کوشد تا آن را از سایر حظوظ جدا سازد. از لحاظ کمیت می خواهد تأکید نماید که خرسندی ناشی از زیبائی، عمومی و کلی است. چه «کسی که در مقابل یک شیء خرسندی [و] ترضیۀ منزه در خود احساس می نماید، معتقد است که همان شیء باید در دیگران نیز منشاء خرسندی منزه باشد.» و نیز از لحاظ نسبت و جهت می کوشد تا ثابت نماید: نخست خصلت ویژه یی که زیبائی را از دیگر چیزها جدا کرده و هم باعث بروز آن می گردد، تناسب و همآهنگی بوده و در ثانی هیچ هدف و جهتی را دنبال نمی کند.

    کانت با همۀ دقت در مورد زیبائی شناسی، باز هم از دو جانب افراطی مورد انتقاد قرار گرفته است؛ این نظام هم از جانب میتافیزیسین ها مورد حمله قرار می گیرد، زیرا آنان همۀ هستی را در نور حقیقت واحده نظاره می دارند؛ و طبیعی است که زشتی برای شان مفهومی نخواهد داشت؛ و از جانبی زیر انتقاد شدید برون گرایانی قرار دارد که همّ شان بر این است تا برای زیبائی در بیرون حقیقتی را پیدا و اثبات نمایند.

    «ریوان استاخف» نویسندۀ روسی در مقالۀ «رابطه میان یک شیء و احساس زیبائی شناسی» بر عقاید کانت مبنی بر ذهنی بودن زیبائی تاخته چنین می نویسد: «اما کانت به این بسنده نمی کند، بلکه فراتر رفته آنچه را که ذاتاً یک تناقض است مسلم فرض می کند؛ در عبارت: زیبائی شناسی خصیصه ای نیست که در تصور جا گرفته باشد، بلکه صفتی است متعلق به تصور تنها و در پیوند با استعداد خاصی که در ماست، زیبائی شناسی خصیصه ای است که بر تصور می افزائیم یا ملحق می کنیم.

    «این نظریه یک هستۀ خردآمیز اغفال کننده دارد، که کانت آن را در تجریدات در هم پندارگرایی انتقادی پوشانده است. این هسته در واژه های «افزودن» یا «الحاق کردن» جا گرفته است.

    «... کانت اظهار می دارد که هیچ تصوری، به خودی خود، زیبا شناسانه نیست. تصور تنها از طریق در نظرگیری آنچه که باید آنرا موضوع زیبائی شناسی نامید، می توان زیبائی شناسانه گردد.» کانت درباره موضوع زیبائی شناسی به عنوان واقعیت عینی سخن نمی گوید، بلکه از آنچه که باید به عنوان چنان موضوعی بدان اشاره شود صحبت می کند... با این همه، اگر یک تصور به خودی خود زیبائی شناسانه نیست، بلکه تنها با افزودن چیزی زیبائی شناسانه می گردد پس از، آن چیز را «چیزی» نامیدن گریزی نیست. این چیز یک تجرید ناب ته خالی نیست بلکه بیانگر خصیصۀ معینی است از چگونگی تصور، که مشروط است به محتوای نفسانی شیئی واقعی، کانت هر قدر به سختی می کوشد که خصیصۀ عینیت زیبائی شناسی را پنهان کند با این وجود، این خصیصه هر لحظه مانند قوقنوس از میان خاکستر ها بیرون می جهد.»

    لیکن با همۀ اینها ـ چه آنکه هستی را بروشنی حقیقت دیده و هیچ زشتی یی را در آن نمی یابد و چه آنکه می خواهد واقعیت عینی زیبائی را اثبات نماید ـ  نمی تواند اساس این مسئله را بر هم زند؛ همانسان که زیبائی می تواند واقعیتی برون ذات داشته باشد به همان قوت مسئله ایست که مربوط به ذهن بوده و حتی دقیق ترین روش زیبائی شناسی (زیبائی شناسی تجربی) نمی تواند از موجودیت اختلاف در انتخاب موضوعات زیبا انکار ورزد. و البته مبرهن است که اساس این اختلاف را باید در سلیقه و یا ذوق و با بیان بهتر باید در تربیت ذهنی انسان جستجو نمائیم؛ این گفته معنی آن را نمی دهد که اساس انتقاد این نویسندگان بر پیروان این مکتب و از جمله کانت کاملاً بی مورد است، نه بلکه خواستیم تا مطلب را دو طرفه روشن نمائیم.

    علاوه بر اینکه کانت زیبائی را مبتنی بر احساس لذت ویژه یی می پندارد می کوشد تا ارزش آنرا بر پایه های اخلاق استوار نماید. چه وی «ارزش شیئی زیبا و یا باشکوه را از این لحاظ [می داند] که رمز کامل «اخلاقی» یا به عبارت دیگر نماینده و مثال خیر باشد.»، که باز هم با همۀ تمایز، نوعی اختلاط را به روی کار می آورد.

    همزمان با انتشار این نظریه، دانشمندان دیگری نیز پیدا شدند که در موضوع زیبائی شناسی دنبال همین مکتب را گرفته اند؛ اینان یا می کوشند که زیبائی را با خیر هماهنگ و همدوش بدارند و یا برآنند تا آنرا مستقیماً بر مبنای لذت توجیه نمایند؛ از بین آنهایی که کوشش شان متوجه آنست تا زیبائی را با خوبی هماهنگ سازند می توان زولسر Sulzer را که می گوید: «تنها آن چیزی که متضمن «خوب» است، می تواند به عنوان زیبا شناخته شود.» و، پاگانو Pagano و «هربارت» را که راه تازه یی را پیش کشیده است، به شمار آورد؛ آنچه در گفته های فرد آخر جالب توجه است این می باشد که در نظر وی، این دانش (زیبائی شناسی) شامل علم اخلاق هم می گردد. چه نخست وی وجود چیزی به نام زیبائی را در بیرون انکار نموده و ثانیاً زیبائی را مربوط به قضاوت ذهنی شخص می شمارد و آنرا مولود روابطی خاص می شناسد.

    وی زیبائی شناسی را «علمی می داند که کار آن تکمیل شناساندن ماهیت هر موجود به وسیلة یقین ارزش آن می باشد، و او به ملکه یی که در انسان خاصیت ادراک این ارزش و توصیف آن را دارد نام کلی «ذوق» (Taste) می دهد. به همین جهت نه تنها احکام جمالی بلکه احکام اخلاقی «احکام ذوقی» شمرده می شوند...»

    وظیفۀ زیبائی شناسی در مقام ویژه اش بحث در لذتی است که از ادراک صورت و شکل اشیاء در انسان ظهور می نماید و می کوشد تا روابط ساده یی که باعث ایجاد چنین لذتی و یا پیدایش اثری هنری گردیده پیدا نماید. طوریکه دیده می شود هربارت خیلی از اصل مسئله پرت شده است؛ اما جایی که می کوشد به کشف روابط موضوع زیبا و یا اثر هنری بپردازد، کاری است مفید، همچنانکه «بین» (Bian) می کوشد تا جذبات زیبائی و یا هنری را از سایر جذبه هایی که دارای منشاء جداگانه است تمیز بخشد، و برای لذت ناشی از زیبائی این سه خصلت را قایل است:
     1 ـ در اینکه آن جذبات برای بقای خود کار نمی کنند، بلکه برای مسرتی خدمت می نمایند که مخصوص خود آنهاست.
     2 ـ در اینکه از همه اجزای ردی و ناقابل قبول، خالص و بری اند.
     3 ـ در اینکه به درجۀ کافی دارای طبیعت همدردی می باشند و تماماً مخالف اند به حظوظ مخصوص فرد، از قبیل خوردن و باقی حظوظ جسمی.

     وی نمی خواهد تا زیبائی را در چوکات این خصایل محدود ساخته بلکه معتقد است که می توان به صورت تخمینی لذت ناشی از زیبائی را با این ویژگی ها، از دیگر حظوظ تمیز داد. از میان دستۀ دیگری که همِّ خود را مصروف آن کرده اند تا زیبائی را مستقیماً با احساس لذت پیوند زنند، «ولتر»، دیدرو Didero، «هیوم» ـ که زیبائی را با مطبوع و دلپذیر بودن یکی می داند. ـ و «تود هانتر، Todhunter» ـ که می گوید: «زیبائی، گیرائی و جاذبیت نامحدود است که با عقل و شور عشق بدان پی می بریم؛ شناسائی زیبائی بدین نحو، بسته به ذوق است و با هیچ چیزی نمی توان آن را تعریف کرد.» ـ از همه سرشناس ترند. برخی از اینان چنان از عینیت زیبائی انکار می ورزند که گویا ذهن و اساساً انسان در یک خلأ ذهنی محض قرار داشته و جز با خود و ذهن خود با هیچ چیز دیگری پیوند و ارتباطی نداشته و یا نمی تواند داشته باشد! مثل «برگمان»([3]) که می گوید: «زیبائی را ممکن نیست بوجه عینی یقین نمود، زیبائی به نحو ذهنی شناخته شده است، بدین سبب مسئلة زیبائی شناسی عبارت از اینست که تشخیص داده شود علت التذاذ این شخص، یا آن دیگری چیست.»

     یا مثل «شادل لالو» که بر مقدمۀ کتاب «زیبائی شناسی تحلیلی»([4]) «پی یرگاستالا» می گوید: «مقر زیبائی، که تصور می شود فقط در ظواهر محسوس است و وجودش وابسته به آنهاست، آیا برعکس با اینکه وجودش وابسته به همان ظواهر است کاملاً خارج از آن ظواهر نیست؟ آری، زیبائی عبارت است از: بیان آنچه ناگفتنی است، آنچه ناشناختنی است، ادراک آنچه درک نشدنی است، احساس آنچه فوق محسوس است، پدید آمدن منیت ما، یعنی خود آن منیت است که مستقل از هر شخصیتی وجود دارد، و بسیار چیزهای دیگر هر چه می خواهد باشد به شرط اینکه در محتوی آن تضادی یافت شود که به خوبی عیان باشد و ما را بی تأمل بسوی الهام رهبری کند! و یا چنان فیخته (1814 ـ1761) که جهان را بر دو سوی محدود و نامحدود تقسیم کرده و شناخت زیبائی را ناشی از موارد نامحدود یا زیرین می داند. وی می خواهد بگوید: انسان با سرشت دوگانه یی که دارد از جانبی محدود است و از جانبی دارای تصوری آزاد و نامحدود است، که به معنای اول، هستی محدود و هر کسی محصور است و به معنای دوم آزاد و در همین معنای دوم است که انسان به درک زیبائی نایل شده می تواند.

     واضح است که با چنین فرضی برای واقعیت عینی زیبائی جائی باقی نخواهد ماند و بودشِ آن وابسته به دیدگاه بیننده بوده و نه به طبیعت بیرونی! که باز هم مسئلۀ واقعیت زیبائی پا در هوا می ماند.
    همچنانکه قبلاً اشاره کردیم در میان این دانشمندان برخی زیبائی را بر اساس «تحسین» دیگران نسبت به موضوع فرض می نمایند.

    «پی یر گاستالا» بدین عقیده است و می کوشد تا آنرا بر این اساس توجیه و تفسیر دارد: «علیهذا مبداء حرکت زیباشناسیِ ما که خیلی ساده و پیش پا افتاده و صریح می باشد، موضوع تحسین آدمیان» است؛

    ... یعنی می خواهیم حالتی را مطالعه نمائیم که در آن حالت آدمیان یک منظور عینی یا خیالی را زیبا دانسته تحسین کرده اند.

     ما مطلقاً نمی گوییم و عقیده هم نداریم که: تحسین به خاطر یک منظور، یک چیز زیبا بخاطر زیبائی آن است، بلکه کاملاً برعکس آن اعتقاد داریم، ولی چون فعلاً برای شناسائی یک منظور زیبا، جز از طریق بررسی تحسینی که از آن منظور حاصل می شود، وسیلۀ دیگری نداریم، آندو را بهم مربوط نمودیم.

     اینست که این موضوع را هنوز هم مشکوک می گذاریم که: تأثیر خاصی که منظورها در ما می کنند مربوط به زیبائی آنهاست... و فقط به عنوان توصیف می گوئیم. «زیبائی به تأثیر خاص برخی از منظورها اطلاق می شود که ما را به حالت معینی در می آورند، اطلاق این کلمه به خاطر اطمینان به شناسائی آن زیبائی است.»

     در مورد این نظر که زیبائی ممکن است مورد تحسین قرارگیرد اختلافی به چشم نمی خورد ولی آیا می توان مطمئن شد و گفت: برای شناخت و یا احساس زیبائی جز طریق بررسی تحسینی راه دیگری موجود نیست؟ آیا اگر کسی کور ذهن بود و در مقابل زیبائی ها هیچ گونه احساسی از خود نشان نداد، قرار را بر این می گذاریم که پس زیبائی وجود ندارد؟ و باز آیا همگان در مقابل زیبائی یک نوع عکس العمل نشان می دهند؟ این راه و روش شناخت آدم را به یاد آن ضرب المثلی می اندازد که می گفت: رفت ابرو را درست کند، زد چشم را کور کرد. آیا برای شناخت زیبائی، اولاً وجودش را گرفتیم که شما منکر شدید، آیا از طریق حظ مخصوصی که می توان آن را به صورت خیلی منطقی و ساده ـ با در نظر گرفتن غایات سایر لذات و اتکاء آنها به جهتی ـ مجزا و معین کرد، راهی وجود ندارد؟! معلوم می شود که نزد این دانشمند سالم ترین طریقۀ کشف زیبائی راه تحسین آدمیان بوده و نمی شود از طریق دیگری هم بدان راه برد.

     وی در مورد پاسخ به این پرسش که: آیا می تواند زیبائیِ کلی و جهانی وجود داشته باشد؟! چنین اظهار عقیده می کند که: «یک آزمایش بسیار ساده، ثابت خواهد کرد که برای وجود داشتن یک زیبائی مشترک جهانی، هیچ وجوبی در کار نیست.» که اگر درست اندیشیده باشیم، در صورتی که زیبائی را به صورت دربست محصول ذهن نپنداریم، وجود چنین امری را نه تنها ایجاب می کند، بلکه بدیهی می نماید؛ هر چند اذهان دارای سلیقه و ذوق مختلف هستند؛ لیکن چون انسانند می توانند جنبه های اشتراکی بیشتری داشته باشند تا تمایزات فردی و ذوقی. این گفته نیز، با اعتقاد بالا که زیبائی را چیزی می داند که مورد تحسین دیگران باشد مخالف است، چه اگر تحسین دیگران را اصل بدانیم باید به جهانی بودن امر زیبا اذعان داشته باشیم، ورنه ذهنیت گرا خواهیم بود.

     این دانشمند در مورد قضاوت بر موضوع زیبائی، مبنی بر اینکه آیا قضاوت عمومی درست است یا فردی نیز، اصل تحسین را ترجیح داده ولو که این تحسین از جانب یک فرد واحد شده باشد و دیگران نظری نداده باشند چه معتقد است: «هر نوع زیبائی که شما در نظر بگیرید، دارای هیجان یا بهتر بگویم واجد احساس تحسینی است که نزد بیننده به ظهور می رسد، ما به قواعد یا تأثیرات و مطالبی که دربارۀ آن می گوئید و ما هم تأیید می کنیم کاری نداریم، درین باره مفهوم شما از نظر علمی، تجربی، عینی و ذهنی هر چه می خواهد باشد فقط تحسین شما یگانه دلیل یا مصداق نهایی است.»

     در اخیر این دانشمند فشردۀ عقایدش را چنین توضیح می دهد که: «زیبائی موجود نیست مگر در وجود خود ما، هر چه آن غنی تر و کامل تر و کلی تر باشد، بالطبع شدیدتر هم خواهد بود ـ زیبائی فقط شعوریست ـ حساس به نشانه های زیبائی بودن جز نشان توانگری و استغنای طبع خود ما نیست» و عجب اینجاست، اینان که از همه چیز حتی استغنای طبع خود سخن می گویند، هیچگاه نمی خواهند در مورد آنچه به این طبع استغنا و حساسیت می بخشد اندیشه نمایند. می گویند: زیبا آنست که تحسین انگیز باشد و بدون گفت و شنود اضافه می دارند که زیبائی موجود نیست مگر در «وجود خود ما»؛ عقل آدمی برای دریافت این همه جهان بینی! چهار کنج می شود!

     به هرحال، در اینجا لازم می آید تا رئوس عقاید این دسته از دانشمندان را متذکر شویم؛ اینان در مورد زیبائی بیشتر متکی به حالات ذهنی شخص بیننده هستند نه به وقایع برون ذاتی. برخی اصلاً موضوعیتی خارج از ظرف ذهن برای زیبائی قایل نبوده، عده یی هم معتقداند که انسان می تواند به درک زیبائی برسد ولی اگر ذهن از خود فعالیتی نداشت، آن روابط و علاقات نمی تواند زیبا دانسته شود. عده یی آن را با خیر اخلاقی هماهنگ شمرده و جمعی می کوشند تا از راه لذتی که از احساس و ادراک آن بدست می آورند خود را به نفس زیبائی ـ که چیزی نفسی و عندی است ـ برسانند.

     فرق این دسته با دستۀ قبل در این است که اینان چیزی در برون ذهن برای زیبائی به حیث نفس واقعی آن قبول ندارند و آنان به چنین واقعیتی قایل بوده لیکن آنرا جلوه یی از تظاهرات حقیقت میتافیزیکی می شمارند، که البته به عقیدۀ من نظر میتافیزیسین ها بهتر است؛ هرچند در قدمی دیگر راهی دیگر به پیش می گیرند. و از جانبی آنان نمی خواهند تا نفی فعالیتهای ذهنی را کرده باشند، همچنانکه نمی خواهند چون ایندسته آنرا یکسره مربوطِ به ذهن انگارند.

 

[1] ـ Alison

[2] ـ Jeffrey

[3] ـ Bergmann (1840)

[4] ـ ترجمۀ علینقی وزیری دانشگاه تهران، ص 7

خواندن 764 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار