شنبه, 23 مرداد 1395 18:08

واقعیت و زیبائی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     در این بخش از رسالۀ حاضر کوشش ما بر اینست تا به شرح و توضیح دیدگاه دیگری بپردازیم که زیبائی را در خارج از حیات ذهنی انسان به وجه عینی پذیرفته و در مقابل آن نقش ذهنیت بشر، یا این استعداد والای انسانی را برای درک زیبائی تجلیل و ارج می گذارد.
     اکثر نظریه پردازان این مکتب را دانشمندان اخیر شوروی و برخی از دانشمندانی که به مادیت تاریخ و یا ماتریالیسم معتقدند تشکیل می دهد. و همّ تمامی آنها بر اینست تا ثابت نمایند که زیبائی نه چنان است که بنا به گفتۀ دیگران مولود پندار آدمی باشد، بلکه به پایه های عینی و برون ذاتی آن بیشتر اتکاء دارند. این گفته نه چنان است که بخواهند حیات ذهنی را فراموش نمایند، بلکه می خواهند بگویند: زیبائی مولود تعاملات متقابل حیات عینی و حیات ذهنی بشر است. و البته لازم به تذکر نیست که اکثر دانشمندان این گروه، فکر را جز فعالیت ناب و تلطیف شدۀ ماده نمی شمارند و هیچ جنبۀ غیر مادی باو قایل نیستند تا آنجا که می گویند:
     «خرد نمی تواند در تضاد با طبیعت باشد؛ زیرا انسان با گوشت، خون و مغز خود به طبیعت تعلق دارد، و در آن به سر می برد و تنها در انسان است که از خودش آگاه می شود. انسان بر طبیعت تسلط می یابد، اما چگونه؟ با پذیرش قوانین طبیعت و بکارگیری درست آنها».
     برخی از دانشمندان این مکتب حتی نمی خواهند چنان «هیچیسن»([1]) که معتقد بود «تا وقتی که زیبائی صاحب دارایی بسیطی چنان رنگ و بو و امثال آنها نباشد، تصورش به حیث موضوعی که باید همگان آنرا یک حقیقت ذهنی به حساب آورند به دیگر شکل امکان نخواهد داشت، الا که توسط بعضی انواع فعالیت های حسی مشروع، مشخص گردد» سخن رانده باشند؛ چه ممکن است کسی از واژۀ «دارایی بسیط» سوء استفاده نماید هر چند در اخیر به فعالیت حسی تماس مستقیم گرفته است. اینان با ایمانی که به وقایع برون ذات و تجربه های عمیق انسانی دارند با کمال اطمینان دنبال این راه را گرفته اند.

     از طرفی انکار عینیت برون ذات نزد فلاسفه و عقلاء کاری است دشوار. فرضیه های زیست شناسی و تجارب دانشمندان حیوان شناس محقق ساخته است که حیوانات دارای ذوق زیباپسندی هستند؛ آشیانه های خویش را با اشیاء و پرهای رنگین می آرایند؛ به جفت های خوش رنگ و سرمست ـ شوخ طبع ـ بیشتر علاقه نشان می دهند؛ بیشتر جاهایی را برای زندگی می گزینند که آزادتر و زیباتر باشد؛ اگر این گفتۀ افراط گونه داروین را مبنی بر اینکه: «با داوری در مورد زیورهای زشت و موسیقی به همان اندازه زشت و زننده یی که اغلب وحشی ها از آن لذت می برند، باید پذیرفت که استعداد زیبائی شناسی آنها تا باندازه یی که در برخی از حیوانات، مثلاً در پرندگان هست اثر نکرده است،» بگذاریم ـ زیرا بسیار مورد تأمل است ـ می توانیم متیقن باشیم، که اکثر حیوانات، به خصوص پرندگان دارای استعداد زیبائی شناسی هستند و این اشکال پیش می آید که چگونه می شود این استعداد را ناشی از شعور نامنکشف آنها دانست؟ و مشکل تر از آن اینکه چگونه می توان آن را بمابعد الطبیعه مربوط ساخت؟!

     با وجود اینکه جمالِ طبیعت همیشه همانسان که هست جلوه گر بوده و اذهان و اندیشه ها را به خود جذب نموده است، ولی همیشه این تضاد و مجادله پنداره یی بودن، میتافیزیکی بودن و حسی یا عینی بودن را به همراه دانسته است، و همین جنجال است که دانشمند روسی «ویکتور روماننگو»([2]) را وا می دارد تا علیه اندیشۀ «زلنسکی»([3]) که می گوید: «فکر می کنم هیچ کس در این امر تردیدی ندارد که زیبائی در طبیعت وجود دارد، که زیبائی یک پدیدۀ عینی است مستقل از عواطف ذهنی ما» اظهار دارد که: «وی در مباحثۀ خود چیز بسیار مهمی را نادیده گرفته است... نکته اینجاست که مردم در این تردید دارند برخی از نویسندگان ما این تردید را اظهار می دارند و از منابع معتبر برای استدلال های خویش نقل قول می کنند. نکته اینجاست که تا هنگامی که عقیدۀ عینیت زیبائی پیروز گردد و ما را عملاً  از شر اغتشاش فکری خلاص کند، باید که بارها و بارها آنرا باثبات برسانیم.» و شاید این تردید از آنجا ناشی شده باشد که نخست از روزیکه بشر توانست بگوید این چیز زیباست و آن یکی زیباتر و یا فلان چیز زشت و دیگری درست خلاف گفته اش رأی صادر نمود، و یا با به میان آمدن عقایدی میتافیزیکی دربارة زیبائی شناسی، و ابراز نظرهایی از آندست، این تردید نیز نضج و رونق گرفته باشد. از طرفی پیچیدگی اندیشۀ انسان و گوناگونی تمایلات و اختلاط عکس العمل هایی که در مقابل خواستهای گوناگون مشاهده می شود، توانسته مدرکی علیه نظریه پردازان این مکتب بدست دهد.

     ولی هر چه هست، خواه بخواهیم زیبائی را به ذهن پیوند زنیم و خواه بخواهیم آنرا به میتافیزیک، مجبوریم نخست به طبیعت رجوع کنیم و خمیر مایة اندیشه های خود را از آن برداریم؛ اینکه بعضی ها چنان که گذشت وجود بعضی علاقات طبیعی را از آن تجرید کرده و بمابعدالطبیعه پیوند می زنند، آدم را به فکر اندیشۀ عجیب «بیدل» عارف بسیار برجسته و اندیشمند می اندازد که:

هر چند خاک ساز هیولائیِ گل است

 

گل نیز تا دمید هیولای خاک شد

     وی معتقد است که ـ هیولا یا محتوی در مرحلۀ شکل گرفتن، در شکل پنهان است، آنچنان که صورت یا شکل در مرحلۀ هیولایی در هیولا نهفته است. و استدلال می کند که: اگر خود هیولا دارای صورت نیست، پس صورت ها از کجا می شوند؟ و اگر صورت قدرت ندارد پس هیولا را چه چیز می پوشاند؟! «روماننکو» در زمینۀ این سخن می گوید: زیبائی با تنوع و نامحدود و استثنایی بودن تجلیاتش، همیشه محسوس است. هیچ کس در هیچ کجا جز تنها برخی از تجلیات مجزا و محسوسِ چیز زیبا، به دیدن و دریافتن زیبائی به همین عنوان زیبائی به طور کلی، موفق نشده است. به واسطة وجود «تجرید» زیبائی بود که نسبت به وجود عینی زیبائی شک و تردید پیدا شد... چرا برای هیچ یک از ما پیش نمی آید که احساس زیبائی شناسی انسان را به یاری آخرین روشهای بیوفیزیکی به منزلۀ نوعی حس ششم به حساب آوریم؟ صرفاً بدین خاطر، ضمناً این حقیقت تغییر ناپذیر را قبول داریم که احساس زیبائی شناسی ما صرفاً شکل ویژه ایست از «احساس» که از اندیشۀ ما جدایی ناپذیر است و بر پایه و در محدودۀ پنج حس طبیعی و فیزیولوژیکی ما قرار دارد.» لیکن همچنانکه قبلاً در مورد شناخت متذکر شدیم، ماتریالیسم و به خصوص ماتریالیسم دیالکتیک از اثبات اینکه فکر مادی است کاملاً عاجز است و نیز با روش تجربی یی که پذیرفته و نمی خواهد پا از محدودۀ حواس آنهم حواس پنجگانه بدرآید، در مورد مسایل فلسفی به کلی شل می نماید. چه از جانبی وی برای فکر انسان درجاتی ـ چنان که میتافیزیسین ها به درجۀ استعلائی عقل قایل بودند ـ قایل نیست و از سوئی هم برخی از دریافتهای انسانی اصلاً نمی تواند حسی و تجربی باشد، از مسئلۀ علیت گرفته تا جوهر و عرض، ضرورت و امکان و ...؛ و در ماتریالیسم دیالکتیک مسئلۀ اثبات خود تضاد چه رسد به اتحاد آن. و از همین جاست که تضاد بین ذهنیون زیبائی شناس و این دسته پدیدار می گردد، چه ذهنیون می توانند بپرسند که چگونه و از چه راهی توانستیم با احساس آنچه اش نمی توان به طور کلی زیبائی نامید ـ به قول خودتان از تجلیات مجزا و محسوس ـ به این مسئله پی بریم؟ چه فرض آنست که ذهن جز با آنچه احساس کرده می تواند فعالیتی ندارد؛ و حسیون زیبا شناس یا مجبورند به استقلال و انتزاع عقل معتقد شوند ـ که نمی شوند ـ و راه اصلی فلسفۀ علمی محض را رها نمایند، و یا اینکه بگویند: زیبائی جز آنچه ما به عنوان تجلیات مجزا و محسوس پذیرفتیم، نخواهد بود. در این صورت نیز اشکال دیگری پیش می آید که پاسخ بدان آسانتر از آنچه گفته شد نیست و آن اینکه: در این صورت باید این زیبائیِ محسوس، همگانی و جهانی باشد ـ که نیست ـ و در صورت کسبی شناختن ـ یعنی بگویند همگان استعداد درک آن را ندارند ـ و به ذوق حواله نمودنِ آن نیز داخل جرگه یی خواهند شد که ما ذهنیون شان نامیدیم! از سویی اگر بپذیریم که زیبائی توسط عملیات تجریدی ادراک می شود، گویا معتقد شدیم به اشتراک عمل ذهن در مورد دریافت حقیقت و زیبائی، یعنی آن را کار تفکر دانستیم؛ و حال آنکه می دانیم زیبائی بیشتر جنبۀ حدسی دارد نه فکری؛ البته منظور این نیست که آنرا جدا از قوای ذهنی بپنداریم. نه بلکه، محصول عملیۀ ذهنی یی است که ما قبلاً آنرا حدس نامیده و توضیح دادیم.

     خلاصه این نوع اشکالات بر نظریات این دسته نیز وارد است. و اگر مناظره و مجادله را کنار گذاشته به طبیعت انسان و حیات برونی او توجه نمائیم، زیبائی طاق های خشتی پل مالان در موسم بهار و شور و غلغله ئی که گنجشکان بر شاخه های درختان سبز آن بر پا می کنند، در زمان رودکی هم احساس انگیز و دلربا بوده و اینک پس از حدود هزار سال نیز. از طرفی تا آنجا که تاریخ گواهی می دهد ـ با آنکه با زندگانی بشر قابل مقایسه نیست ـ مسایل زیبائی با همۀ اختلافهایی که دارد، باز هم نسبت به سایر جنبه های کلتوری بشر اختلاف چندانی پیدا نکرده، هر چند بسیار توسعه یافته و کمال پذیرفته است.

    دانشمند برجستۀ شوروی «الکساندر فرزمان»([4]) که خود یکی از زیبا شناسانِ بنام بود، درباره زیبائی برون ذاتی سنگهای معدنی گفتاری شاعرانه دارد: «تجسم رنگ های بی مانند و زوال ناپذیر طبیعت، که تنها دست یک هنرمند که از آتش الهام می سوزد می تواند آن را لمس کند؛ «وانسف» در این مورد اظهار می دارد که در اینجا نکته ای که باید گفته شود اینست که زیبائی سنگ ها ذاتیِ رنگهای آنست که بیانگر زوال ناپذیری طبیعت می باشد.»

    در این جاست که متشتت بودن استدلال های دانشمندان این مکتب نمودار می شود، زیبائی سنگ ذاتاً انسانی است، یعنی چه؟ آیا رجوع به نوعی ذهن گرایی، یا وجود زیبائی در سنگ و قدرت دریافت آن از جانب انسان؟!

     با وجودی که در سلسلۀ خلقت، ما به برتری انسان ـ همۀ ما چه مادی چه الهی ـ عقیده داریم، وقتی پای فلسفه یا فلسفه بافی به میان آمد، منکر عقیدۀ خود شده سنگ و انسان را یکی می پنداریم. به هرحال، عدۀ زیادی از اهل خبرت از نظر این دانشمندان انتقاد نموده و این مسلک نیز هرگز نتوانسته است از زیر بار ضربات اشکال و انتقاد رهایی یابد. اینان می کوشند تا اثبات نمایند که زیبائی طبیعی خیلی ها قبل از آنکه انسان در روی زمین پدیدار شود موجود بوده است؛ یعنی طبیعت قبل از آنکه به چنین خلقت نیرومندی (انسان) دست یافته باشد، خود را آرایش نموده و زیبا ساخته است.

     «نوربه کاستره» مجموعۀ زیبائی از سنگهای طبیعی مانند سنگ آهک، گچ، بعضی از بلورها و غیره را جمع آوری نموده که اعجاب انگیز می نماید! کاستره که آنان را «آثار هنری طبیعی» می نامد می نویسد که: «این اجسامِ سنگیِ شگفت انگیز به کمیاب ترین و زیباترین گلها شباهت دارند و حتی در خلوص رنگها و ظرافت شکل از آنها برتر هستند؛ در کنار استاتکتت([5]) های ذره بینی و بلورهای غول پیکر دارای شفافیت خیالی، می توان اجسام سنگی بلورین بی جلا و درختان نرم یا خاردار به رنگ شیری، قرمز، سیاه، و حتی سبز را دید. باید دو پدیدۀ دیگر را که قبلاً هرگز شناخته نبوده یا به حساب نمی آمده اند، ذکر کنیم ـ «سوزنهای بی نهایت دراز به ظرافت پردۀ تابیده، که با کوچکترین نفسی می لرزد و پاره می شود، و نوارهای باریک نقره فام شبیه به نخ ابریشمی که از سقف ها و دیوارها آویزان و در نوسان هستند. این سازنده های معدنی فوق العاده آنقدر نرم هستند که می توان آنها را به دور انگشت پیچانده و حتی آنها را گره زد. اینها همه استدلال هایی است بر ای اثبات واقعیت برونی آنچه ما به نام زیبا می شماریم، لیکن با آنچه قبلاً گفته شد؛ باز هم انتقاد بر موضوع زیبائی شناسی اینان همانسان بر نیروی خود باقی است؛ چه ذهنیون نمی خواهند ـ البته برخی از آنان ـ اصلاً عینیت زیبائی را انکار نمایند، بدین معنی که آنان نیز به یک سلسله چیزهای دیدنی و تصوری از قبیل تناسب، نظم و قرینه ها و حظوظ و... مؤمنند، لیکن عده یی اینان را بما بعد الطبیعه نسبت می دهند و عده یی هم زیبائی را چیزی انتزاع شده از اینان می شمارند ـ البته توسط عقل ـ و چون نزد حسیون عقل چنین کاره یی نیست لذا اشکال باقی می ماند. چنانکه مثلاً «هیچسن» برین قول است که: همۀ زیبائی ها در برابر مشاعر دماغ های مشاهد، نسبی است.» وی می خواهد بگوید نمی توان زیبائی را چنان حساسیتی ساده مثلاً از یک بوی، رنگ یا دیگر چیزی تلقی نمائیم؛ وی برای درک زیبائی مبدأ و یا موضعی جداگانه در حیات ذهنی انسان قایل بوده می گوید: «یک قوۀ آخذه ای که مفکورات جمال را به طور منفصل از موضوعاتی می گیرد که هم وحدت دارند، هم کثرت.»

     در همین زمینه «ایوان استاخف»([6]) نویسندۀ روسی در مقاله یی تحت عنوان «رابطه میان یک شیئی و احساس زیبائی شناسی» سخنی دارد که می تواند مقایسه یی باشد با آنچه ذکرش رفت. «آنچه که ما به واسطۀ یک احساس دریافت می کنیم تنها خصیصۀ خود احساس نیست، بلکه حالت ماست که توسط موضوع عینی زیبائی شناسی تولید می شود. این احساس نیست که موضوع عینی زیبائی شناسی را مشروط می کند، بلکه موضوع عینی زیبائی شناسی است که احساس را مشروط می کند. بنابر این محتوای احساس ما، لذت ما، مشروط به موضوع عینی معین است.» ما در اول مقاله از قول هیچسن نقل نمودیم که وی هنگامی زیبا را یک حقیقت ذهنی می شمارد که عبارت از دارایی بسیطی چنان رنگ و امثال آن باشد، گویا اصل مطلب بر انکار عینیت زیبائی نبوده بلکه مجادله بر سر مبدأ ادراک آن است.

     از جانبی دانشمندان زیست شناسی به مسایلی بر خورده اند که مسئله را تا حدی پیچیده می سازد. داروین با نظریه پردازان پندارگرا مخالفت نموده، معتقد است که زیبائی به صورت برونذات (ابژکتیو) در طبیعت وجود دارد، و نیز می گوید این تنها بشر نیست که به ایجاد و خلق زیبائی دست یافته، بلکه پیش از اینکه انسان بر روی این کرۀ خاکی قدم رنجه فرماید زیبائی های مستقل از جهان ذهنی او موجود بوده است. یعنی طبیعت خود خالق زیبائی هایی ست که به هیچ ذهنی مربوط نمی باشد. و از طرفی اینکه حیوانات مختلفی که به درجات مختلفی از احساس زیبائی دست یافته و هر کدام چیزی را زیبا می شمارند، انسانرا بدین فکر می اندازد که اگر حیات ذهنی در تشکیل ذهنیت یا احساس استیتیک نقشی داشته باشد، این مسئله را در قلمرو حیوانات چگونه می توان توجیه کرد؟

     لیکن برای ذهنیون ـ البته آنانیکه امثال هیچسن باشند ـ پاسخ دادن بدین مسئله بسیار آسان است، چه می توانند بگویند: درست است که برخی از حیوانات مخصوصاً پرندگان به آرایش لانه های خویش توجه دارند، لیکن این امر نمی تواند از عهدۀ اثبات مسئلۀ زیبائی شناسی، آنسان که نزد ما موجود است بدرآید؛ زیرا هیچ کس نمی تواند ادعا کند که آنان از آراستن لانه هاشان همان غایی را دارند که ما داریم و می آرائیم و یا همان احساس را بر می دارند که ما.

     کانت با آنکه کاملاً در مورد زیبائی پندارگراست، باز هم معتقد است که: «جمال چیزی است که توسط شکل و صورتِ مخصوص خود به طور کلی و ضروری، طمأنینت بی طرف و بی آلایش را تحریک می کند... جمال باین خاصیت خود تشخیص می گردد که لذتی را در ما ایجاد می کند ولی این لذت نباید که مربوط به صفات حسی موضوع باشد، بلکه وابسته به نظم و ترتیب آن باشد، که این نظم و ترتیب به طور ضروری و کلی، موجب تعیین و تشخیص آن لذت می گردد.»

     آیا علم زیست شناسی می تواند به دریافت موجودیت چنین اندیشه یی در حیوانات نایل آید؟ گذشته از آن، اگر آرایش و حساسیت بعضی حیوانات را در مقابل برخی رنگها و پرهای رنگین را، به حساسیت فیزیولوژیکی چشم آن حیوان در مقابل همان رنگ حوالت داده باشیم، یک سلسله چراها و مجادله های لفظی و غیر منطقی یی پیش می آید که ناشی از عدم شناخت کامل ماست از شعور و طرز کار آن در حیوانات.

     از جملۀ دانشمندان ـ  بعد از «باو مکارتن» که منشأ جمال را حس و طبیعت را عالی ترین مجسمه و تجلیگاه زیبائی می شمارد که بگذریم، چه قبلاًَ عقایدش را متذکر شدیم ـ «رید»([7]) عقاید قابل توجهی دارد. وی را عقیده بر این است که خالق جهان با حکمت بالغه اش جهان (طبیعت) را زیبا آفریده است ورنه ماده فی حد ذاته زیبا نیست، همانسان که زشت نیست.

    رید معتقد است که: «زیبائی در اشیاء به صورت مستقل از مشاعر ما موجود است»؛ دربارة طبیعت زیبا «رید» می گوید که: همۀ جمال ها بدواً در ملکات دماغ جای دارند، خواه عقلی باشند و خواه اخلاقی، جمالی که در روی یک طبع محسوس جلوه می کند، انعکاسی است از جمال روحی. و فقط از این سبب زیبا گفته می شود که از کمال غایۀ خود که اظهاریست از حکمت خالق آن تجلی می نماید.»

     وی هر چند مؤمن به نظریۀ برون ذاتی جمال است، باز هم آنرا روی دستگاه فلسفی و مذهبی خود به میتافیزیک می کشاند؛ روی هم رفته او منکر ابژکتیو بودن زیبائی نیست، حال این زیبائی از کجا آمده؟ از خاک یا از خدا؟ بحثی جداست. هر چند برای کسی که جهان را مخلوق خالقی کامل می داند که هم علم مطلق است و هم توانائی مطلق و هم زیبائی مطلق، این عقیده کاملاً طبیعی و موجه است؛ و اگر از لجاجت فلسفی دست برداریم، نخست مجبوریم تا برای جهان خالقی قایل باشیم و سپس اینکه خالق، این امور را زیبا آفریده است؛ لیکن باز هم این اندیشه ما را از ابراز این عقیده که: آنچه خدا آنرا زیبا آفریده، دارای استعداد بروز زیبائی هست، که منطقی هم می باشد، باز نمی تواند درست و یا لااقل بی نیاز سازنده شمرده شود، تا خود، دلیلی دیگر باشد بر عینیت زیبائی.

     در اخیر لازم است عقاید دانشمندان این مکتب را با آوردن جمله یی از «ایوان استاخف» خلاصه نمائیم: «آنچه ما به طور ذهنی به عنوان لذت زیبائی شناسی تجربه می کنیم حالتی است که بواسطۀ تأثیر متقابل احساس ما و موضوع عینی به وجود می آید. این یکبارِ دیگر ثابت می کند که احساس زیبائی شناسانه، همانند هر احساس دیگری، عینی است.»

     جدیت همۀ پیروان این مکتب بر اثبات همین ادعاست و بس.

 

[1] ـ Hutcheson

[2] ـ Victor Romanenko

[3] ـ Kornely Zelinsky

[4] ـ Alexander Fersman

[5] ـ Statactite رسوبات کربنات کلسیم متبلور که شبیه قطعات یخ بوده و از سقف و دیوار بعضی غارها به رنگ سفید و زرد و قهوه ای آویخته و در بعضی معادن مس، به رنگ سبز و آبی وجود دارد.»

[6] ـ Ivan Astkhov

[7] ـ Reid

خواندن 408 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 23 مرداد 1395 18:21
محتوای بیشتر در این بخش: « ذهنیت و زیبائی جمال فیزیولوژیک »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار