شنبه, 23 مرداد 1395 18:22

جمال فیزیولوژیک

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     مکتبی که می خواهم اینک به تشریح آن بپردازم، هر چند نمی تواند بیرون از دایرۀ آن دسته های گذشته باشد، باز هم چون با روشی خاص و دیدگاهی تازه به پاسخ اینکه «زیبائی چیست» پرداخته، دارای اهمیت است. این دسته از دانشمندان از راه انفعالات فیزیکی بر دستگاه حسی و ساختمان ذهنیِ موجود زنده به تحلیل و توجیه آنچه باید زیبا شمرده شود می پردازند؛ یعنی می خواهند از معلول ـ که اثر انفعالی پیدا شده در انسان یا حیوان باشد ـ به علت (زیبائی) پی برند؛ و لذاست که بیشتر از آنکه به نفس و ماهیت زیبائی متوجه بوده باشند، زیادتر به حالات انفعالی توجه دارند؛ به همین علت است که از نظریات این دانشمندان نمی توان به یک تعریف و توجیه دقیقی دربارۀ زیبائی رسید.

     قبلاً یادآور شدیم که استعداد زیبائی شناسی در برخی از حیوانات خصوصاً پرندگان تکامل یافته و نظریات داروین در این باره قابل توجه است با وجود اینکه در مورد این استعداد و ارتباط آن به فیزیولوژی، شخص داروین به صورت واضح چیزی نگفته است، عده یی آنرا فقط مربوطِ به ساختمان فیزیولوژیکی بدن شمرده اند.

     «نیکلای سیلایف»([1]) در مقالۀ «کار ـ یک سرچشمۀ احساس زیبائی شناسی» آنرا مربوط به ساختمان موجود زنده دانسته می نویسد: «اقتضاء، قانون بزرگ زیبائی است، که در میان سایر چیزها پیدایش اشکال زیبا را در دنیای حیوانی و گیاهی توضیح می دهد. زیبائی در طبیعت نتیجۀ تکامل پیوستۀ اورگانیسم ها است. این اورگانیسم ها در روند تنازع بقا، سازش با محیط و انتخاب طبیعی کمال یافته اند. اقتضای شگفت آور «ساختمان» آنها توسط زمان و خود امر هستی ماندگاری برخی از انواع، به اثبات رسیده است.

     به هر حال، می توان درجات زیبائی را در میان تنوع بی پایان انواع پیدا کرد، اقتضاء گرچه سرچشمۀ زیبائی است، همیشه به خودی خود زیبائی را که می بایست به طرق ویژه ای تجسم یابد تولید نمی کند.»
     به مشاهده می رسد که دانشمند مزبور با همۀ ایمانی که به فرضیۀ تحول و تکامل انواع داشته و می خواسته با همۀ نیرویش آنرا درین مورد نیز تعمیم بخشد، متوجه محدودیت آن شده، لیکن با روشن بودن مطلب مبنی بر اینکه نمی توان برای شناخت زیبائی تنها به ساختمان بیولوژیکی «زنده» متکی شد، نخواسته است آن را بر پایۀ دیگری متکی نماید. جرأت نویسنده در اینکه آنرا تنها مربوط به اقتضاآت بیولوژیکی دانسته قابل ستایش است، لیکن چشم پوشی وی از حیات ذهنی انسان که با همۀ قدرت طبیعت در ستیز بوده، با همۀ شکل پذیری، آن را تفسیر و تسخیر می نماید، قابل اغماض نیست. بشر بدان منزل از کمال نرسیده است که «من» بگوید و از «میدانم» سخن راند! زیرا با همۀ دانش، جهلش به مراتب بیشتر است. در جهانی که دانش، هر روز دروازۀ نوی بروی انسان می گشاید، با پررویی تمام و وقاحت کامل دو دستی به دامن «روح» یا «ماده» چنگ انداختن و هر امری را به یکی از این دو ـ با وجودی که نمی دانیم روح چیست و یا ماده چیست؟ ـ واگذار کردن و با همۀ خلوصی که به دانش ـ ظاهراً و یا قلباً ـ می ورزیم، ندانسته پینه های ناجوری را به ریشش بستن، کاری است که اگر نگوئیم ابلهانه، طفلانه که حتماً هست! اگر دانشمندی تا آنجا که علمش می رسد نظر می دهد و بعداً یک «نمی دانم» عالمانه را ابراز می دارد بهتر نیست از اینکه دانش را به بیراهه ها و سنگرهای متخاصم انتفاعی می کشاند؟

     نمی خواهم بگویم از نتیجه های در خورِ اهمیت دانش به نفع ایدئولوژیها استفاده نشود، چه به مسئلۀ «علم برای علم» ایمان ندارم؛ و از جانبی بسیار زیاد است حقایقی شایان اهمیت که در ضمن طرح ایدئولوژیها، عالمانه و متخاصم عرض اندام می نماید؛ لیکن این مانع از آن نیست و یا ایجاب آن را نمی کند که در هر موضوع و هر مسئله ای پای سنگر اجتماعی و ایدئولوژیکی خود قرار گرفته حق و ناحق را به سمت خود بکشانیم!

     گذشته از اینکه مسئلۀ تحول یا تکامل انواع فرضیه ئی خیلی ساده و دست دوم بوده و نمی تواند در بین فرضیه های علمی جای چشمگیری برای خود پیدا کند، که البته با تحقیق و مطالعۀ سیر تاریخی این نظریه، بهتر می توان ادعای بالا را موجه دانست؛ لذا وابسته دانستن کامل مسئلۀ زیبائی به دستگاه ساختمانی که تا حد زیادی شناخته و تجربه شده است، امری خلاف عقل می نماید. مکانیکی شمردن موجود زنده، در واقع بر زمین زدن انسان است؛ بشری که با همۀ قدرت ـ اعم از مالی و غیره ـ فریاد می زند حاضرم برای تحقق بخشیدن آرمانهای دیگران «زندگی» خودم را بگذارم، در سطحی است که باید آن را در چهارچوب ساختمان بینائی و شنوائی و... و انفعالات ناشی از این حواس دانست؟ بلی گفتن بسیار جرأت می خواهد.

     این دانشمند گویا می خواهد اساساً نقش انسان را برای به کرسی نشانیدن عقاید خود در مورد انسان، فدا کند! تا آنجا که بیولوژی و فیزیولوژی نشان می دهد حواس وظیفه ای جز اخذ مواد خام از خارج را ندارند. اینان پس از دریافت این مواد آنها را به دستگاه مغزی، ذهنی و یا عقلی بشری سپرده، آنجاست که حکمهای مختلف و امرهای متضادی را دریافت می کند و خودِ موجودیت دستگاه فکری می رساند که حواس کارشان چیست. اما وی باز هم برای اینکه به گفتار خود دلیل علمی آورده باشد، از منبع دیگری که برای اثبات امر موضوع والاتر از دلیل نخست نیست استدلال می کند که: «دانشمندان معاصر با در نظر گرفتن تئوری علمی انعکاس، به طور تجربی ثابت کرده اند که حواس خارجی انسان نه تنها نمود برونی بلکه صفات ذاتی موضوعات خارجی و مناسبات گوناگون آنها را نیز منعکس می کند. به همین علت است که وسایل فنی حتی حساس تر از اعضای دریافت انسان هیچ حس تشخیص زیبائی اشیاء را ندارند.»

     معلوم می شود که این مسئله ایجاب بحث بیشتری را در مورد اساس دریافت های انسان به صورت انعکاس مشروط و اثبات و رد آنرا می نماید و از جانبی چنان به نظر می رسد که اساساً هر چه هست حواس است و بس؛ و در این فرضیه، جائی برای تفکر باقی نگذارده اند!

     همانسان که در مورد شناخت گذشت، گفتیم که عده یی عملیات فیزیولوژیک مغز را دلیل مادی بودن فکر پنداشته اند و می خواهند بگویند مثلاً چون در موقع خشم رنگ صورت انسان تغییر می نماید، دندانها به هم فشرده می شود و... لذا خشم عبارت است از نتایج همین فعالیت ها! که چون همه علمی اند و با صرف انرژی صورت می پذیرند، در نتیجه مادی می باشند! که البته هر کس با اندک توجه اذعان پیدا می کند که اینان عملیه هایی است که پیش یا پس از مسئله (خشم) در دستگاه بدنی حیوان به ظهور پیوسته اند و نه چیز دیگر!

     با قبول نظریۀ انعکاس ادراک، مسایل بسیار عالی یی که انسان را در همۀ جهات زندگی نیرومندی و علو بخشیده، انکار می گردد ؛ چه مبدائی برای این دسته ادراکات ـ مثلاً انتزاع، تخیلات، توهمات، تجریدات، تصور چیزهایی که نمی توانند واقعیت داشته باشند و شاید امکان واقعیت و تحقق یافتن آنها برود ـ موجود نیست و اثبات و نفی قضایای علمی هرگز اهمیتی نخواهند داشت. خلاصه اساس کلیۀ ارزش های انسانی ـ غیر از مسایل غریزی ابتدایی ـ و علمی ویران خواهد شد.([2])

     از طرفی هر یکِ از ما حتماً متوجه این امر بوده ایم که بسا اوقات با خیلی چیزهای زیبا برخورد نموده ایم، ولیکن اصلاً احساس استیتیک برای ما دست نداده است! و اگر چنان بود که زیبائی نتیجۀ انعکاس شرطی می بود امکان چنان وقوعی ناممکن بود؛ پس این مسئله را باید از نظر دور نداشته باشیم که تحریکات استیتیک زمانی رخ می دهد که ادراک زیبائی صورت گرفته باشد نه عکس آن.

     برخی از دانشمندان پیرو این مکتب آنقدرها در این مورد غلو می دارند که گویا نمی خواهند برای انسان جز حیوانیتی متکامل قایل باشند! «گران آلن» (Grant Allen) دانشمند قرن نوزدهم انگلیس که یکی از افراطیون این مکتب است می گوید:«زیبائی آنست که موجب حداکثر تحریک و حداقل خستگی اندام شود» پس معلوم می شود که بشر نزد این دانشمندان جز حیوانی متکامل به مفهوم کامل کلام چیز دیگری نیست. لیکن هستند دانشمندانی و در همین مکتب که نظری نسبتاً گشاده تر دارند؛ «ایوان استاخف» دانشمند روسی با قبول فرضیۀ تکامل به پهلوی اجتماعی بودن انسان توجه نموده می گوید: «زیبائی انسان را صرفاً بمثابۀ تکامل به سوی کمال طبیعت حیوانی انگاشتن، موجب نادیده گرفتن این امر مسلم می شود که حتی زیبائی جسمانی انسان را نیز نمی توان صرفاً بر حسب کمال طبیعت حیوانی توضیح داد، طبیعت انسانی بسیار گسترده تر و پیچیده تر است، از یک سوی، زیست شناسانه یا بهتر بگویم انسان شناسانه است، از سوی دیگر، اجتماعی تاریخی است. انسان به همان اندازه محصول مناسبات اجتماعی است، که نتیجۀ میلیون ها سال تکامل حیوانی.» لیکن چون در اساس این دانشمند اساس شناخت ـ چه زیبائی و چه شناخت علمی ـ را بر پایۀ حواس می گذارد نتیجۀ بیانش نارسا می گردد. همۀ حیوانات عالی دارای چشمی هستند که اشیاء پیرامون را در شبکۀ خود منعکس می کنند، تنها انسان دارای چشمی است که عضو بینایی معنوی دارد و بر آفرینش اشیاء بر حسب قوانین زیبائی کمک می کند، و انسان به واسطۀ طبیعت خود یک هنرمند است.»

     در این مورد فقط می پرسیم، آیا خود چشم عملیه های قضاوت، تمیز و تعیین را انجام می دهد؟ گور و گردن عقلاء قوم! ما این گفتۀ داروین را که می گوید: «در اکثر حیوانات تا آنجا که به مشاهده رسیده احساس استیتیک عبارت است از جاذبۀ قدرتمند جنسی، و نیز اینکه زیبائی در دنیای حیوانی اسلحه ایست برای تنازع بقاء و وسیله ایست برای انتخاب اصلح، یعنی صاحب امتیاز آن می تواند هم بدان وسیله باعث دوام نسل شود و هم درین روند، آنکه را بهتر است از دیگران برگزیند» می پذیریم ـ البته به عنوان یک فرضیۀ علمی ـ آیا این مسئله می تواند در مورد احساس زیبائی برای ما و نزد ما تعمیم یابد؟ درست است که احساس یا جاذبۀ جنسی در برخی از موارد
می تواند مدغم بر زیبائی شده آنرا شدت بخشد، لیکن همۀ ادراکات ما مربوط به مسایل جنسی است؟ ما به همان اندازه که از پیکر زیبائی انسانی لذت استیتیک می بریم از دیدن یک گل، یک غروب و یک آبشار نیز محظوظ می گردیم. و باز گرفتیم این قول نیچه را که می گوید:

     «هیجان جنسی محترم ترین و آغازیترین شکل «جذبه» است» و گفتۀ قهرمان کتاب «لبۀ تیغ» «یفرموف» را، مبنی بر اینکه «بنیادهای زیستی و روانی و (زیستی ـ روانی) رمز زیبائی است و درک زیبائی را نباید جز در مقولۀ غریزی باندیشه آورد»، مورد توجه قرار داده و با این شعر حافظ:

ما برآریم شبی دست و دعایی بکنیم

 

غم هجران ترا چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

 

تا طبیبش به برآریم و دوائی بکنیم

سایۀ طایر کم حوصله کاری نکند

 

طلب از سایۀ میمون همائی بکنیم

     و یا با هزاران شعر عرفانی شاعران دیگر خود مقایسه اش کنیم، معلوم می گردد که تفاوت ره از کجاست تا بکجا! واقعاً انسان را بیچاره کردن است؛ به زمین زدن است؛ خاک شمردن است! و...

     «پی یر کاستالا» در این مورد به نتیجۀ خوبی رسیده است آنجا که می گوید: «باتکاء تجربه می توان گفت که تقریباً از همان نظر نخستین آشکارا می شود که در یک حالت زیبائی شناسی محدود، که همه چیز در آن به صورت تساوی موجود می باشد، باز هم افزایش لذت جسمانی و خشنودی مستقیم، سبب افزایش لذت زیبائی شناسی می گردد.» نمی توان از این امر مسلم که همۀ حواس در شناخت و احساس زیبائی نقش بارزی را دارا هستند، انکار ورزید. ولی محدود ساختن زیبائی تنها به جاذبۀ جنسی، یا متکی ساختن آن به بازتابهای شرطی کاری است که اگر نگوئیم خطاست، عالمانه و منطقی به نظر نمی رسد.

     از سوئی همۀ دانشمندان زیبائی شناس برین عقیده که: لذت ناشی از زیبائی لذتی بی شایبه و بدون غایت و هدف می باشد اذعان دارند؛ لیکن این امر با رفلکسی دانستن تمام فعالیت های حیاتی که بر مبنای ضروریات اولیۀ حیات قرار دارند سازش نداشته، تفسیر قسمت عمده ئی از تلاشها پا در هوا باقی می ماند.

     از قول داروین گفتیم که زیبائی در روند تکامل چه نقشی را بازی می کند و چه کاره است؛ شاید عده ئی بگویند این مسئله ـ نقش زیبائی در گفتار داروین ـ در زنده جان فطری و جبلیست، نه اکتسابی؛ این نکته نیز با دریافتهای جدید زیبائی در روند حیات اجتماعی سازش نداشته و نمی تواند رفع اشکال نماید؛ چه احساس زیبائی شناسانۀ ما با تکامل حیات جمعی ما متکامل می گردد.

     «سپنسر» و حتی «گران آلن» که قبلاً از وی یاد کردیم می گویند: «زیبائی نه تنها می تواند انگیزانندۀ لذت جسمانی ما گردد بلکه این استعداد را نیز داراست که مازاد نیروی ما را به فعالیت وا دارد.» اینان معتقدند که نمی توان لذت ناشی از زیبائی را جز از راه اینکه این احساس را از هر گونه غایه و هدف بری دانست، شناخت. وی (گران آلن) اختلافی را که در پذیرش یا رد چیزهای زیبا در بین مردم وجود دارد، ناشی از ذوق دانسته و آن را چیزی اکتسابی می شمارد که می توان آن را تربیت و ارتقا بخشید. وی معتقد است که می توان به داوری عده یی که از دیگران بیشتر استعداد زیباپسندی دارند، معیارهایی برای ذوق به دست آورده آنرا تقویت نموده و به دست آیندگان سپرد.

    «کاستالا» یگانه خاصیت شیئی زیبا را، ایجاد لذت جسمانی دانسته آنرا در هماهنگی جستجو می کند. «یک ساخته، یک منظور (هر شیئی که بتواند مظهر تجلی زیبائی گردد)، یک تخیل و یا یک مجموعه، از هر مقوله که باشد در صورتی می تواند تأثیر زیبائی را القا کند که در مجموع عناصر آن، هارمونی یا هماهنگی چندین عنصر (چه موجود در مجموع یا تذکار شده بوسیلۀ همان مجموع) به نسبت خاصی (هر چه می خواهد باشد) مستقر شده باشد.» وی پس از بیان آن به این نتیجه می رسد که: «هر هارمونی استقرار یافته ای عنصر زیبائیست. و بنا براین در مشاهدۀ زیبائی [که معمولاً تناسبات، مسابقه دهندة عناصر مختلف مثلاً جسمانی می باشد] عادتاً مقدار لذتی را که مستقیماً به وسیلۀ عناصر در می یابیم بر لذت مشاهدۀ کلی همان زیبائی می افزائیم؛ پس ما وقتی به چیزی زیبا می گوئیم که یگانه خاصیتش این باشد که ایجاد لذت جسمانی کند، در این صورت هر چه این لذت جسمانی افزایش بیابد آیا منظور مورد نظر نیز زیباتر به نظر نخواهد آمد؟.»

     این نوشته ها را از آن جهت آوردم که عقاید کاستالا را قبلاً در مورد ذهنیون به شکل خیلی افراطی آن متذکر شدم؛ حال آیا می توان به گفته های وی اذعان نمود یا خیر؟ با کمی دقت در مورد احساس های زیبا شناسانه ئی که هر یک از ما در مسیر حیات خود تجربه کرده ایم می توان بدان پاسخ داد.
     من نمی دانم وقتی که به یکی از تابلوهای مینیاتوری استاد مشعل نگاه می کنم کدام لذت جسمانی به من دست می دهد. همچنانکه نمی دانم وقتیکه اسبهای بازیگر گادیهای پر زرق و برق با شوخی و سرعت تمام جاده را زیر پا می گذارند! اما اینک می توانم بین این لذات یا احساسها و احساسی که از دیدن اندام دختری در من بیدار می شود فرق بگذارم و شاید همگان چنین باشند اگر بخواهند اعتراف بحق کرده باشند.

     خلاصه از قرن 18 به بعد عده یی از دانشمندان امثال «اژن ورن»([3]) فرانسوی، «هلم هولتز»([4]) آلمانی و «بورک» ([5]) انگلیسی از این نظر پیروی نمودند.

 

 

[1] ـ Nekoloi Silayev

[2] ـ هر چند این مقاله حوصلۀ بحث های فلسفی را نداشته و علاقه مندان به مسئله باید به کتب فلسفی رجوع نمایند، لیکن چون از سوئی همگان را دسترسی بدان ها میسر نخواهد شد و از سوئی آوردن دلایلی برای اثبات مدعا، تا آنجا که کلام را مطول نسازد موجه می نماید، لذا در این باب به تلخیص گفتار دانشمندانۀ «فلسفة ما» اکتفا می داریم: «دانشمندان فیزیولوژی معمولاً برای دست یافتن به حقایق فیزیولوژی در دستگاه عصبی دو روش به کار می برند:

1 ـ روش قطع و برداشتن.
2 ـ روش تحریک.

در روش نخست اجزاء مختلفی را قطع می کنند و تغییراتی را که از این راه به دست می آید بررسی می نمایند. و در روش دوم با محرکهای الکتریکی مراکزی را تحریک کرده و تغییرات حسی و یا حرکتی را که در آنها پدید می آید ثبت
می کنند.

بدیهی و واضح است که فیزیک و شیمی و فیزیولوژی با کلیۀ مسایل علمی و روش های آزمایشی و تجربی خود تنها می توانند عملیات دستگاه عصبی و تغییراتی را که در آنها رخ می دهد روشن سازند، ولی نمی توانند حقیقت ادراک را از نظر فلسفی تفسیر کنند. زیرا نمی توانند ثابت کنند عملیات و تغییرات خاص که صورت می گیرند عین ادراکاتی هستند که از آزمایشهای حسی به دست می آیند.»

نظریۀ بازتابی را نخست «دانشمند روسی پاولف» اظهار داشته و طرفداران مکتب اصالت رفتار در روانشناسی و نیز مارکسیستها آن را پذیرفته و چنین پنداشته اند که چون حیات عقلی و فکری انسان عبارت است از یک سلسله افعال انعکاسی، پس تفکر از یک سلسله پاسخ های کلامی باطنی که در اثر محرکهای خارجی پدید می آید ترتیب می شود. و این دسته از روانشناسان فکر را مانند ترشح بزاق سگ تفسیر می کنند، که در انعکاس شرطی، با دیدن پیش خدمت و یا صدای زنگ شرط شده بود؛ یعنی همانطوری که ترشح بزاق از دهن سگ واکنش فیزیولوژی محرک خارجی است مانند قدمهای پیش خدمت، همچنین فکر واکنش فیزیولوژی محرک شرطی است مانند زبان که نقش محرک طبیعی را مثلاً ایفا می کند.»

این بود خلاصۀ نظر این دانشمندان. دانشمند موصوف بدین طرز فکر چنان انتقاد نموده و پاسخ می دهد که:

«1 ـ ... بدیهی و واضح است که تجربه های فیزیولوژی نمی توانند ثابت کنند واکنشی که از محرک های خارجی در ذهن پدید می آید همان ادراک بوده باشد.

زیرا ادراک حقیقتی است ورای حدود تجربه و آزمایشهای علمی هیچ گونه تأثیری در آن ندارد.

2 ـ نظریۀ سلوک و اصالت رفتار اگر درست باشد و واقعاً افکار پاسخهای شرطی باشند باید گفت هیچ گونه فکری
نمی تواند ارزش عینی داشته باشد. حتی همین فکری که طرفداران اصالت رفتار به آن معتقد هستند، زیرا تفسیر تأثیر بسیاری در نظریۀ معرفت و ارزش یابی آن دارد.

توضیح آنکه طرفداران اصالت رفتار می گویند هر معرفتی طبق تفسیر نظریۀ سلوک و رفتار نتیجۀ پاسخهای قطعی محرک های شرطی می باشد و معارف افکار انسان به طور اتوماتیک در اثر محرکهای خارجی مانند تراوش لعاب سگ پدید می آیند، و با این ترتیب نتیجۀ برهان و استدلال نخواهند بود بلکه نمایشگر وجود محرکهای شرطی بوده و به هیچ وجه نمایشگر واقعیت های خارجی نمی باشند؛ و بدیهی است یکی از افکاری که تحت همین قاعده مندرج است فکر و نظریۀ اصالت رفتار است، زیرا همین فکر نیز نیازمند محرک خارجی است و به طور اتوماتیک در ذهن طرفداران این مکتب پدید آمده و ارزش علمی نخواهد داشت.

3 ـ ادراک و فکر گذشته از آنکه واکنش محرک های خارجی نیست بلکه محرک های خارجی واکنش هایی از فکر و ادراک هستند و درست عکس آنچه سلوکیها می گویند، صحیح است زیرا آنها می پندارند تراوش لعاب دهان سگ واکنش محرک خارجی است ولیکن ما معتقد هستیم تراوش لعاب دهان سگ واکنش ادراک است و ادراک سبب و علت برای آنست که محرکهای شرطی بتوانند پاسخ هایی را دریافت دارند پس حقیقتی که ورای کلیۀ محرکهای شرطی وجود دارد و از سنخ آنها نیست ادراک می باشد؛ [اما] توضیح مطلب:

لعاب دهن سگ با دیدن یک محرک شرطی مانند شنیدن صدای زنگ یا پای پیش خدمت وقتی تراوش می کند که سگ مدلول محرک شرطی را درک کرده باشد.

زیرا قدمهای پیش خدمت در اثر تکرار، بر آوردن طعام دلالت دارند و سگ این دلالت را ادراک می کند و در اثر آن لعاب دهانش ترشح می نماید.

4 ـ آزمایش هایی که روانشناسان بر اساس مکتب «گشتالت» انجام داده اند این حقیقت را روشن می سازد که نظریۀ اصالت رفتار دربارۀ افکار انسان صحیح نیست؛ زیرا این آزمایش ها ثابت کرده اند که نمی توان حقایق ادراک را بر اساس اصالت رفتار که می گوید افکار انسان یک سلسله پاسخ هایی برای محرک های مادی می باشند که مغز آنها را به وسیلۀ سلسلۀ اعصاب دریافت می کنند تفسیر کرد؛ بلکه برای آنکه بتوان تفسیر کاملی از حقایق ادراک نمود لازم است عمل ایجابی عقل را ورای انفعالات و پاسخ های عصبی که محرک های خارجی پدید می آورند پذیرفت.

مکتب «گشتالت» دربارة ادراک حسی می گوید: وقتی می توانیم خصایص و اشکال مختلف اشیاء را مشاهده نماییم که موقعیت آنها را از نظر محیطی که اطراف آنها را فرا گرفته است در نظر بیاوریم... و بدیهی ست که نظر ما دربارۀ آنچه ادراک می شود بستگی به همان مجموعه یی دارد که شیئی مورد ادراک به آن منسوب است و ادراک اشیاء ضمن یک کل سازمان یافته نمی تواند با تفسیر اصالت رفتار سازگار باشد و نمی توان آن را واکنش مادی و حالت جسمی که از یک محرک خاصی پدید آمده باشد دانست...

زیرا کلیۀ چیزهائی که در مورد ادراک به مغز می رسند از یک سلسله اشیاء به وجود می آیند و هیچ گونه جنبۀ کلی در آنها نیست، پس از چه راهی انسان می تواند یک کل منظم و سازمان یافته یی را ادراک کند؟ و از این جا به دست
می آید که عقل، نقش مؤثری را در ادراک اشیاء ورای انفعالات و حالات جسمی پراکنده ایفا می کند.» نقل به تلخیص از فلسفۀ ما، صص 659 تا 663.

[3] ـ Eugene Veron

[4] ـ Helm Holtz

[5] ـ Burke

خواندن 370 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 23 مرداد 1395 18:37
محتوای بیشتر در این بخش: « واقعیت و زیبائی جامعه و زیبائی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار