شنبه, 23 مرداد 1395 20:09

جامعه و زیبائی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     بر علاوة نظریات مکاتب گذشته در قرون اخیر با پخش عقاید اجتماعی و خصوصاً عقاید جامعه داریِ سوسیالیسم دانشمندان متوجه منبع فعالیت های انسانی شده به این حقیقت پی بردند که در روند متداوم همین مسئله است که بشر می تواند به ادراک و به تجربه های خود افزوده آنها را پالایش دهد. این دسته از دانشمندان منشاء همۀ ادراکات بشری را در بین فعالیت های حیاتی انسان جستجو نموده، هر یکی، عاملِ اصلی این فعالیت ها را به یک چیز، مثلاً آب و هوا و موقعیت جغرافیائی ـ چنانکه مونتسکیو می پنداشت ـ ؛ یا اقتصاد چنانکه بنیانگذاران سوسیالیسم معتقد بدان بودند، نسبت می دادند؛ چنانکه مارکس می گوید: «... پس اسلوب تولید و نحوۀ انتاج در زندگی مادی تنها عاملی است که صورت عملیات اجتماعی و سیاسی و معنوی را در کارگاه زندگی نقش بندی می کند.» و انگلس همکار وی اضافه می کند که: «بی گمان اسباب و علل نهایی برای تغییرات و یا تحولات اساسی روا نیست که در عالم عقل و اندیشۀ مردم از آنها جستجو شود، یا در کوشیدن ایشان به دنبال حق و عدل ازلی مورد جستجو قرار گیرد، بلکه می باید آنها را در تغییراتی که بر اسلوب و شکل تولید و انتاج و مبادلۀ کالاها رخ می دهد جستجو کرد.»

    اینکه آیا این سخن تا به کجا حق است و خیر، جای صحبتش باقی است، لیکن آنچه مر پیروان این عقیده را روشن گر است نقش «کار» در زندگی انسانی است؛ بدین حساب در این مکتب هر چه هست کار است؛ کار آدم را می سازد؛ همچنانکه موتور را می سازد. یعنی ما ساختۀ کاریم و این کار را شکم بی صاحب ما براه انداخته! چه همۀ فعالیت های بشری بر سر همین مسئله ختم می شود و بس. کار اندیشۀ ما را تعیین می کند؛ لذا زیبائی و زشتی مولود فعالیت های تاریخی ـ اجتماعی کار است؛ در اجتماع پا به عرصۀ وجود می نهد، رشد می کند، به بلوغ می رسد، تغییر جهت می دهد و قبول یا رد می شود. همچنانکه همۀ ادراکات و تجربه های بشری بر همین پایه قرار دارد.

    «روماننکو» در مقاله یی تحت عنوان «زیبائی طبیعت» می نویسد: «جدایی انسان از دنیای حیوانی تنها در اجتماع امکان پذیر است. به کار اجتماعی است که ما حس زیبائی خود را مدیون هستیم. انسان برای آفرینش شرایط مادی برای هستی خود، با تغییر دادن طبیعت و «انسانی کردن» آن، با توسعه دادن مرزهای زندگی اجتماعی و دگرگون کردن اشکال آن، بیش از پیش خودش می گردد. به عبارت دیگر، کار مداوم انسان در تماس با نوع خود او و با انواع بی پایان چیزهای مادی برانگیزندۀ حواس، حواس پنجگانه و الگوهای اندیشۀ او را دقیق کرد و پرورش داد، و تنها بدین وسیله بود که او احساس زیبائی شناسی خود را نیز گسترش داد.»

    گویا این دانشمندان فهمیده اند که انسان چرا زندگی را دوست می دارد؟! اساس فعالیت های بشری برای آنست که می خواهد زنده باشد، اما چرا؟ الغیب عندالله؛ ممکن خواسته باشد کار کند و نظریه پردازی، جبهه گیری های طفلانه ؟! کسی از نقش کار در زندگی و توسعه و انکشاف فکریِ ناشی از آن انکار کرده نمی تواند، مثل آنکه از برآمدن آفتاب انکار نمی تواند کرد؛ کار این هر دو دارای عین کیفیت است. اما زندگی انسان را محدود به فعالیت های حیوانی نه حیاتی ـ چه همۀ جهات فکری و عقلی بشر را نیز احتوا می کند ـ ساختن نمی تواند انسان را قانع کند و سیر بی نهایت جستجوی بشری را در پی اینکه «بعد از آن چه؟» متوقف سازد. این نظریه افکار بشر را ـ چون خود انسان که در چوکات حیات حیوی محدود نموده است ـ منحصر به احساس نموده، در حالی که حتی از جواب گفتن به متن جملۀ «حکم احساس را چگونه می شود ناشی از احساس گرفت؟» عاجز می باشد، چه رسد به اینکه به خیلی از پرسش ها و چیزهای دیگر.

    شاید بتوان گفت خیلی چیزها واقعیت ندارند، امکان هم ندارد هستی پیدا کنند، لیکن این گفته ـ که خود یک حکم منطقی است و انسان را مجبور می دارد تا به نقش عقل و رای احساس ایمان آورد ـ مانع آن نیست که نتوانیم تصور آنها را نیز بکنیم. چه ما در جمله های بالا (شاید بتوان گفت خیلی چیزها واقعیت ندارند، امکان هم ندارد تا هستی یابند و...) به خیلی چیزها اذعان نمودیم ـ که احساس نمی تواند مبدأ آن ها باشد؛ مثل عدم واقعیت وقایع، خود نفس عدم، امکان و... که البته این مقولات فعلاً از بحث ما خارج است.

    از طرفی ما نمی گوئیم چنانکه عقلیون می گفتند: که موجودیت عقل به هیچ وجه وابسته به احساس نبوده بلکه فطری و جبلی و به صورت جداگانه به وجود آمده است. بلکه استقلال عقل را در مرحله یی از رشد فکری انسان قبول می کنیم. لذاست که زیبائی را مربوط به موضعی از حیات ذهنی بشر وابسته می دانیم که قبلاً آن را «حدس» نامیدیم و نیز گفتیم با مراجعه به حقایق اخلاقی و فکری (منطقی) خود به خود معلوم می شود که ادراک زیبائی غیر از ادراکاتی است که مربوط بدین قسمت ذهن بشر است.

    از طرفی در این روش (مکتب اجتماعی) امکان زیادِ آن می رود که موضوعیت زیبائی نادیده گرفته شود و زیبائی مانند بسا مسایل اعتباری حیات جمعی وجودی اعتباری یابد نه حقیقی و واقعی؛ چنانکه می توان حقیقت این ادعا را در گفتار «و . وانسلف»([1]) و «ی . بورف([2])» به صورت بسیار روشنی ملاحظه کرد:
    «مردم تصور می کنند که زیبائی طبیعت چیزی جدا از جامعه است زیرا پدیده های طبیعت توسط انسان آفریده نشده اند... اما طبیعی بودن ذات زیبائی شناسانۀ آنها یک توهم است.»
    «اساساً غیر ممکن است که ذات طبیعی زیبائی را کشف کرد. زیرا به طور معینی وجود ندارد، همان گونه که «اکسیر زندگی»، «کیمیا»، یا مایۀ آتش و پدیده های مشابه که به همان اندازه که حقه بازان کیمیاگر می کوشیدند آنها را کشف کنند، دانشمندان را گمراه می کرد.»
     «طبیعت خودش به تنهایی، بدون ارتباط با کار، زیبائی به وجود نمی آورد.» این دانشمند نیک دریافته است که با دستگاه شناخت حسی نمی توان به زیبائی رسید، چه این کار کار قوه یی دیگر است که وی بدان مؤمن نبوده است و در صورت ایمان و سد را شکستن، قدرت تحمل چوب تکفیر و لعن را از جانب حزب باید داشت، لذا فرار را برقرار ترجیح داده و ـ البته به حساب خود ـ اساساً واقعیت زیبائی را انکار نموده است! بی خبر از اینکه به قول هراتی ها در تنگنای مقولۀ «چه نون بالای شیراز([3]) و چه شیراز بالای نون» بند خواهد ماند.

    ایمان به قوایی بالاتر از مرتبۀ حس گنهکارانه تر از انکار واقعیت زیبائی نخواهد بود، چه مؤمن به اولی اقلاً می کوشد تا به سلسلۀ وجود ارتفاع بخشد نه اینکه رجعت پسند و هیچ گرا باشد.
    بعضی گمان می برند اگر کسی گفت درک مسئلۀ زیبائی به فلان قسمت از حیات ذهنی بشر وابسته است می خواهد از این نظر راهی به جهان برین و خیالی خود پیدا کند و آنوقت اساس همۀ فرضیه ها به هم می خورد و ما دیگر نخواهیم توانست بشر را از زیر بار سنگین و کمر شکن فلان دستة قلدر استعمار کننده که هی می کوشد تا این دستۀ پایمال شده را با مکر و تزویر مربوط به جهان فلان و صبر فلان نمایند، نجات بخشیم! نه رفیق! حساب حساب است و کاکا برادر، جائی که خواستی حق را روشن کنی روشن کن، جائی هم که خواستی مبارز باشی باش. و یا خیال می کنند که اگر مسئلۀ زیبائی را به قوۀ عقلی و یا حدسی متکی نمودیم، ادراک ما شکل انتزاعی و تجریدی به خود گرفته است؛ چنانکه «دست غیب» نویسندۀ کتاب «هنر و واقعیت» دستخوش چنین اشتباهی شده است. آنجا که می گوید: «زیبا نگری مترقی در آفرینش هنری مدار کار را بر مشکل های اجتماعی می گذارد و هنر و زیبائی را از این دیدگاه مطالعه می کند. این نظر «کشف» و «شهود» هنری را امری رؤیاآمیز و مرموز نمی داند و بر آنست که با در نظر گرفتن تاریخ و اجتماع و سیر تکامل علم، راز زیبائی و هنر را بیان کند.

    مسایل زیبائی را باید از دریچۀ روابط و تحولات اجتماعی و تاریخی دید، زیرا خود هنر و زیبائی نیز مسئلۀ اجتماعی است و به طور انتزاعی نمی توان در این باره داوری کرد.»
    از طرفی در این اواخر که مردم از رمز و نقش تبلیغات خوب آگاه شده اند، در مسایل علمی و بحث های دقیق نیز می خواهند با صاحب کارخانه های صف اول هم دست شده به زور تبلیغات مسئله را تحمیل نمایند! بی خبر از اینکه عمر این نوع اغفال ها حتی کمتر از عمر تبلیغ فلان کالای تجارتی است. تجربۀ چند قرن کلیسا و راه و روشهای استعمارگران کنونی هر چند هر روز به رنگی «خَرِ عیّار» می برآید، با آنهم مردم را در حد افق دید خودشان، متوجه مسئله کرده است. محقق نباید درگیر و دار تزویرها بیشتر از حد دانش و منطق مسئله را مسخره کند. البته باید بحث و مجادله های کشاله داری را که برای روشنی مطلب، دانشمندی متحمل می شود از حساب تبلیغات سودپرستانه جدا کرد، چه در همین بحث و جدال هاست که بسا مسایل روشن می گردد.

    «روماننکو» پس از یک سلسله بحث های کشاله دار می گوید: «نمی توان ادعا کرد که چون ما عینیت زیبائی را از طریق عمل اجتماعی به اثبات می رسانیم، پس تنها عمل اجتماعی می تواند سرچشمۀ زیبائی باشد.» لیکن وقتی که می خواهد به منابع کلی این مسئله تماس گرفته نشانشان دهد متأسفانه متوجه می شویم که به همان نتایجی می رسیم که قبلاً رسیده بودیم! یعنی به همان فعالیت های اجتماعی! نگاه کنید به این پاراگراف وی: «انسان همان گونه که در زندگی اجتماعی نخست چیزهای گوناگونی را می آفریند و بعد نقطه نظر زیبا شناسانه ای را نسبت به آنها پذیرا می شود، تصادفاً ما می توانیم مشاهده کنیم که امکان آفرینش آگاهانه و سنجیدۀ ارزشهای زیبائی شناسانه در یک سطح نسبتاً بالای تکامل تمدن نمودار می شود، بنابراین طبیعت، نیز او نخست باید مادۀ لازمه و آزادی مولد را کسب کند، باید اسطوره شناس و سپس تصورات مذهبی را رها کند، باید نخستین پیروزی های شایان ذکر علمی و عملی خود را تحصیل کند تا بتواند به صفات زیبائی شناسانة طبیعت به عنوان صفات و کیفیات طبیعی خود بنگرد.» حال اگر پرسیده شود که چسان؟ جواب همان است که در متن به چشم می خورد! گویا سخن به اثبات اجتماعی بودن انسان و بودشِ واقعی پدیدۀ زیبا در خارج از ظرف ذهن تمام می شود؛ گویا همۀ حرفها بر سر عینیت است، در حالی که قبلاً دیدیم «وانسلف» چه می گفت، زیرا وی نمی توانست درک حس زیبائی بکند.

    «نیکلای شلایف» دانشمند روسی از پیروان این مکتب بوده و همۀ کوشش وی متوجه آن است تا زیبائی را نتیجۀ فعالیت های اجتماعی شمرده آن را با استفاده از روش انعکاس (نظریۀ پاولف) اثبات نماید. این دانشمند می نویسد: «در واقع مدتها پیش از آنکه هنر به عنوان شکل ویژه ای از فعالیت نمایان گردد خود لذت زیبائی شناسی و «گوش موسیقی» و «چشم آگاه از فورم» که با آن همراه هستند، در جریان کار عملی انسان نمودار گردید و تکامل یافت. بنابر این، زیبائی شناسی ـ بدون اینکه نوشته یا تدوین گردد ـ توسط مردمی که کار می کردند به وجود آمد.» با وجود علو نظر این دانشمند در بین هم صنفانش در این مورد، چون مسئلۀ زیبائی را مشروط به عمل انعکاس می کند نظریاتش پای در هوا می ماند.

    قبلاً ما به نقل از دانشمندانی که به عینیت زیبائی ـ البته به صورت تجریدی ـ در طبیعت قایل بودند، گفتیم که ما حقیقتی کلی و ملموس در جهان برون که آن را زیبائی بنامیم نداشته بلکه می توانیم از برخی تجلیات مجزا و محسوسش با عملیه تجرید به عینیت آن برسیم. این مسئله نمی تواند با روش انعکاس ثابت شود، هر چند قبلاً اشکالات زیادی بدان وارد شد. وی پس از بیان اندیشه ها و طرق کار «پاولف» بدان اذعان یافته می گوید:«دانشمندان معاصر با در نظر گرفتن تئوری علمی انعکاس [که با اشکالات وارده، غیر علمی بودنش ثابت شد] به طور تجربی ثابت کرده اند که حواس خارجی انسان نه تنها نمود بیرونی بلکه صفات ذاتی موضوعات خارجی و مناسبات گوناگون آنها را نیز منعکس می کند. به همین علت است که وسایل فنی حتی حساس تر از اعضای دریافت انسان هیچ حس تشخیص زیبائی اشیاء را ندارند.» این دانشمند نمی تواند اثبات کند که محرک مادی همین حکم بالا چیست؟ لذاست که چون زیربنای افکارش غلط است، تنها وابسته دانستن زیبائی به عمل اجتماعی و فعالیت حسی نمی تواند منطقی باشد؛ از جانبی چون در این نظریه ها جایی برای فکر باقی نمانده، اصل ادراک زیبائی پا در هوا می ماند.

    «سیلایف» در این مورد توجه قابل قدری نیز دارد و آن مسئلۀ تماس گیری به شکل زیبائی در روند عمل یا کار اجتماعی است. وی می گوید: «ارزیابی یا واکنش زیبائی شناسانه، همانند شناخت حسی، همیشه با شکل سر و کار دارد و نمی تواند بدون درک آن وقوع یابد.
     یقیناً شکل زیبائی شناسی باید در روند کار نیز حضور داشته باشد. اگر نباشد، آنوقت ما نمی توانیم از کار به عنوان یک سرچشمۀ احساسات زیبائی شناسی گفتگو کنیم... پس شکل زیبائی  شناسی که کارگر در روند کار دریافت می کند و از آن لذت می برد کدام است؟... یک کارگر نیز آن را در اعمال و حرکات خود، در نیروی اراده، اندیشه و عضلات خود، در آگاهیش از جوهر و بافت ماده خلاصه، در هر حالت پیشه وری که خود شکلی از هماهنگی است، دریافت می کند.»

     این سخنان برای ما بسیار ارزش دارد، زیرا با اذعان شخص خودش می توانیم بپرسیم: آیا زیبائی همین نفسِ شکل است، که خود زادۀ هماهنگی و... بود؟ بلی گفتن در این مورد جاهلانه تر از نه گفتن نیست؛ اگر بگوید نه چون در دستگاه بازتابی معرفی جایی برای تفکر جز به عنوان انبار ادراکات شرطی باقی نیست، این پرسش پیش می آید که پس زیبائی این موضوع یا منظور از کجا شد؟ گذشته از آن در مسئلۀ لذت زیبائی شناسی که نمی توان از آن چشم پوشید، این اشکالات هست که: آیا این لذت دارای غایه و هدفی است؟ اگر بگوئیم نه، در این صف که انسان جز حیوانی متکامل نیست ضرورتی هم برای چنین ادراکی برایش حس نخواهد شد، و اگر هم بشود، جای چرایش باقی است؛ البته جز ایجاد و اثبات اشکال زیاد نتیجه به نفع طرف نخواهد بود. و اگر بگوئیم دارای غایتی است که دروغ گفته ایم. شاید بتوان گفت که غایتش را نمی دانیم، چطور می شود به این گفته، محرک برونی آن حکم (غایتش را نمی دانیم) را اثبات کرد.

     گذشته از آن آیا این لذت در نفس موضوع عینی نهفته است؟ یعنی جزءِ ذاتی درک زیبائی است؟ همچنانکه مثلاً رنگ و بو و طعم و... چیزی متکی به نفس موضوع است؟ آری گفتن، این پرسش را ایجاد می کند که پس چرا همگانی نیست؟ اگر بگوئیم نه، محرک خارجی اش را با آنچه قبلاً گفتیم اثبات کرده نمی توانیم.
    خلاصه مسئله خیلی فلسفی می شود. و همۀ اینها را بدان سبب گفتیم که تفاوت، میان ماهِ من تا ماه گردون شده باشد، چه بغرض وجود یک نظریه، نمی شود در این مسئلۀ بسیار پیچیده با قاطعیت رأی داد.

    «سیلایف» در اخیر مقالۀ خود می خواهد در زمینۀ زیبائی شناسی نقش ذهن انسانی را داخل نموده آنرا در مورد واکنشهای زیبا شناسانه سهیم نماید، ولی چون ذهن را جز به عنوان انبار ادراک های بازتاب شده نمی شناسد گفته هایش مهمل می ماند، چه حتی وی حاضر نیست برای برخی از اشیاء موجودیتی ذهنی قایل باشد. وی می نویسد: «شدت و عمق واکنشهای زیبائی  شناسی در روند کار نتیجۀ عمل متقابل و فعال ذهن و عین است.»

     «برنارد بوزانکه»([4]) حق دارد که فکر می کند این اعتقادی اشتباه آمیز و پندار گرایانه است که «هنرمند هر ضربۀ قلم مو را پیش از آنکه بر پردة نقاشی وارد آورد در ذهن خود کامل می کند.» و: «استفادۀ عینی از قلم مو به اثر هنری که او قبلاً به طور ذهنی و ذاتی آفریده چیزی نمی افزاید. کارگر خلاق نه تنها به نمونه های نیرومند اشیایی که در مغز یا تخیل خود تولید کرده حساسیت نشان می دهد، بلکه او تابع نوعی زمینۀ قبلی نیز هست که به مقاومت ماده، اثر ابزار بر کارگر و تمام نشانه های متقابلی که از موضوع عینی کار ناشی می شود، بستگی دارد.»

    نارسایی این عقیده کاملاً مشهود است، چه خود نویسنده قبل از آنکه به نوشتن مقاله اش بپردازد، طرحی ذهنی از آن در مخیله داشته که بعداً آنرا در مقالۀ خود پیاده کرده است. البته این سخن بدان معنا نیست که زمینه های قبلی را انکار کرده باشیم.

    قبل از آنکه به این بحث با آوردن گفتار مارکس پایان بخشیم این نکته را متذکر می شویم که آنچه در مورد عقاید سایر دانشمندان این مکتب اشکال آوردیم در مورد مارکس نیز صادق است. البته این گفته نقل قولی است از مقالۀ استاخف: «مارکس تئوری تکامل انسان را تحت تأثیر کار کامل کرد، و ثابت نمود که احساسات انسانی تنها به عنوان نتیجۀ تکامل عینی اشکال کار، روی داده و تکامل می یابد. همۀ حیوانات چشم دارند اما انسان دارای چشمانی است که می تواند زیبائی یک شیئی را درک کند. همۀ حیوانات اعضای شنوایی دارند، اما تنها گوش انسان موسیقی را درک می کند. تشکیل حواس خارجی نتیجۀ تمام تاریخ جهانی آلی است، در حالی که تشکیل احساسات معنوی عمل کرد تمام تاریخ کار است.»

    نظریات کارل مارکس در مورد زیبائی شناسی با دستگاه فلسفی او که مبتنی بر نیروهای تولید و یا شرایط و مسایل طبقاتی است سازگاری ندارد، و همین ناسازگاری باعث آن شده است تا مارکس مورد حمله های شدید و قابل توجهی قرار گیرد.
    چه به عقیدة او اندیشۀ انسان را شرایط تولید و روابط توزیع در روند پر پیچ و خم زندگی شکل می دهد و باگذشت و دگرگونی شرایط کار و نیروهای مولده و دگرگونی طرز طبقات، اندیشه ها دگرگون می شود. درین مسیر ذوق هنری انسان نیز شامل است؛ همچنانکه اندیشه های دینی، و خواهی نخواهی با گذشت زمان باید تغییر یابد؛ مارکس در مورد اینکه چرا اندیشۀ زیبائی شناسی ما دربارۀ آثار هنری دوران عتیق دگرگونی کاملی نپذیرفته و آن آثار هنوز می توانند اعجاب و تحسین ما را برانگیزند چنین جواب می دهد: «انسان عصر جدید، از درخشانی آثار هنر باستان بدین علت لذت می برد که این آثار طفولیت و مراحل ابتدائی نوع بشر را مجسم می سازند. اینکه هر انسانی از دیدن احوال کودکی خویش که بی شائبه و عاری از هر گونه پیچیدگی است لذت می برد.»

    چنین می نماید که مارکس نتوانسته است آن را با اساس اندیشۀ تاریخ گرایی خود تطبیق دهد که چنین طفره زده است و نیز متوجه این اشکال نشده است که اگر چنین است چرا دربارۀ سایر اندیشه های دوران طفولیت (دوران باستان) چنین حالتی را درک می نماییم؟ چرا از افکار سیاسی مرحوم ارسطو یا جمهوریت خیالی حضرت افلاطون تحسین نمی کنیم؟ ما می توانیم بگوییم که این دو از دو مقولۀ جداگانه اند، اما کارل مارکس با اندیشۀ جبر تاریخی نمی تواند چنین بگوید.

    به هر حال، این نوع انتقادات را بیشتر باید در کتب نقدهای فلسفی جستجو کرد تا درین رساله.
    البته اشکالاتی که در مورد دستگاه فلسفی هگل و نظرش در مورد زیبائی شناسی مطرح است، با کمی تعدیل در مورد گفتار مارکس نیز وارد است.

 

[1] ـ V.Vanslov

[2] ـ Y.Borev

[3] ـ شیراز= ماست کیسه ای.

[4] ـ Bernard Bosanget

خواندن 343 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « جمال فیزیولوژیک نظر پیوندی جمال »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار