شنبه, 22 آبان 1395 15:56

چند واژه

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     قبل از اینکه به بررسی نگرش قرآنی در مورد واقعیت و جلوه های گوناگون زیبائی پرداخته باشیم، جهت هر چه بیشتر روشن شدن مطلب موجه دانسته شد تا به بررسی معانیِ واژه هایی بپردازیم که قرآن با کاربرد آنان به ارائه ی اندیشۀ زیبائی پرداخته است. هر چند نسبت روشن بودن واژه ها به علت تکرار در استعمال نزد اکثریت مردم معنای آنها روشن می باشد.
     مأخذ ما در این کار بیشتر از همه «لغت نامه دهخدا»، «فرهنگ معین»، «فرهنگ مصطلحات عرفا، متصوفه و شعراء، آقای سید جعفر سجادی» و... بوده است. اما اولین واژه:
     جمال: ... ـ ع ـ زیبا بودن، نیکو صورت و سیرت بودن.
     2 ـ (امص.) زیبائی، خوش صورتی. «فرهنگ معین» جمال ـ ظاهر کردن کمال معشوق است از جهت استغنای از عاشق و نیز به معنای اوصاف لطف و رحمت خداوند است.
     شاه نعمت الله گوید:

     «جمال تجلی حق است بوجه حق برای حق و جمال مطلق را جلال است و این قهاریت جمال است در هر جمالی جلالی دارد و هر جلالی او را جمالی است. «فرهنگ مصطلحات»
     البته خوانندۀ محترم متوجه نوع بینش ویژه ئی خواهد شد که در این بیان نغز پر مغز نهفته است و نیز اختلاف این بیان را با نظریۀ آنانیکه زیبائی را فقط پرتو انوار حق می دانستند. چه میان این دو نظر فرق بسیار است.
     جمال ـ ج (ع مص) ـ خوب صورت و نیکو سیرت گردیدن. (منتهی الارب). (اقرب الموارد). زیبا بودن. (فرهنگ فارسی دکتر معین). اورنگ. افژنگ. (یادداشت مؤلف).

     در بحر الجواهر گوید: جمال بر دو معنی اطلاق شود:
    یکی از آنها معنی ئی است که همگی مردم بدان آشنا می باشند. مثل صفاء رنگ بدن و صورت و نرمی پوست و غیر آن از آنچه ممکن است حاصل آید. و آن بر دو نوع است: ذاتی و ممکن الاکتساب. معنی دیگر جمال جمال حقیقی است. و آن عبارت از آن است که هر عضوی از اعضاء آدمی چنانچه باید آفریده شود، آفریده شده باشد، از ماهیت و ترکیب و مزاج. (کشاف) (اصطلاح عرفانی) جمال در اصطلاح صوفیه، عبارت است از الهام غیبی که بر دل سالک وارد شد و نیز بمعنای اظهار کمال معشوق از عشق و طلب عاشق آید. کذا فی بعض الرسایل و در شرح قصیدۀ فارضیه گفته: جمال حقیقی صنعتی ازلیست مر خدای تعالی را که در آغاز امر آنرا در ذات بیچون خود مشاهده فرمود به مشاهدۀ علمیه، آنگاه اراده فرمود که شاهد جمال حقیقی خویش باشد بر طریق عیان عینیه، دو جهانرا آفریده تا آیینۀ جمال حقیقی خویش باشد بر طریق عیان... و در انسان کامل گوید: جمال حق تعالی عبارت است از اوصاف عالیه و اسماء حسنای اوجل شانه بر سبیل عموم . و اما بر طریق خصوص پس صفت رحمت و صفت علم و صفت لطف و نعم و صفت جود و رزاقیت و صفت نفع و غیر آنچه ذکر شده همگی از صفات جمال باشند. پارۀ دیگر از صفات حق بین جمال و جلال مشترک باشند مانند صفت ربوبیت که به اعتبار تربیت و ایجاد، باسم جمال تعلق دارد و به اعتبار ربوبیت و قدرت متعلق باسم جلال، و همچنین است دو اسم مبارک الله و الرحمن بخلاف الرحیم که تعلق او فقط به اسم جمال است. بدان که جمال حق عز اسمه هر چند گوناگون باشد ولی در اصطلاح بر دو نوع است: جمال معنوی و آن عبارت است از معانی اسماء و صفات الهی، و این نوع مختص باشد به شهود حق خویشتن را و جمال صوری و آن عبارتست از این عالم مطلق که از آن به همگی آفریده شدگان تعبیر می شود که من حیث المجموع گوئیم این جهان و آنچه در اوست جمال و حسن مطلق باشد که به جلوه های حق
متجلی هستند و آن جلوه ها بنام خلق خوانده شود، و وجه تسمیۀ جلوه بخلق برای آنست که محقق شود در عالم آفرینش جز حسن و نیکوئی چیزی دیگر جلوه گر نیست و نباید، قبح و زشتی در حکم ملاحت و نمکین بودن جهان آفرینش است باعتبار جلوه گاه جمال الهی و تنوع جمال. چه بسا باشد که اظهار زشتی خود نوعی از ابراز نیکوئی باشد، تا در عالم وجود حفظ مراتب مراعات گردد. و نیز باید دانست که زشتی در اشیاء به اعتبار است نه بذات و نفس آن شیئی و از این رو در عالم زشتی یافت نشود مگر به اعتبار و نسبت، پس حکم قبح مطلق از این جهان برداشته شود و باقی نماند جز حسن مطلق، چه زشتی گناه به اعتبار بازداشت و نهی از ارتکاب بآن نمودار می شود و زشتی بوی بد باعتبار کسی که بوی بد ملایم او نیست احساس شود اما در برابر جعل حسن مطلق است و بس. و سوزاندن آتش باعتبار آنکه هر کس در آتش افتد و سوزد هلاک شود بنظر مخلوق زشت و بد آید اما نزد سمندر همان پرنده که زندگانی او وابستۀ زیستن در آتش است در نهایت حسن و غایت نکوئی باشد.

     پس آنچه آفریدۀ حق است از زشتی دور و سراپا حسن و نیکوئیست. چه همۀ آفریدگان صورت حسن و جمال او تعالی شانه باشند. مگر خود ندیده ای که لفظی نیکو در پارۀ از احوال بجزئی مناسبتی در نظر زشت آید و حال آنکه آن اصالتاً دارای جمیع محسنات لفظی و معنوی است.
     و قولنا ان الوجود بکماله یدخل فیه المحسوس و المعقول و الموهوم و الخیالی، و الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و القول و الفعل و الصورة و المعنی. ان الجمال المعنوی الذی هو عبارۀ عن اسمائه و صفاته انما اختص الحق بشهود کما لها الا ما هی علیه. و اما مطلق الشهود لها فغیر مختص بالحق لانه لا بد لکل من اهل المعتقدات فی ربه اعتقاد انه علی ما استحقه ایضاً سورۀ جمال الله فصار ظهور الجمال فیها ظهورا صوریا لا معنویا فاستحال شهود الجمال المعنوی بکماله بغیره تعالی.
     (از کشاف اصطلاحات الفنون) به نقل از لغت نامۀ دهخدا.
     اینجاست که به پهنه مندی دیدگاه الهی در زمینۀ زیبائی و زیبائی شناسی، می رسیم و نیز به ژرفا و همه گیری پربار آن و اما واژه ئی دیگر:
     حسن:... ع (امص.) 1 ـ زیبائی، جمال، نیکوئی؛ 2 ـ رونق، فروغ؛ 3 ـ خوشی، خوبی: حسن سیرت، حسن خلق؛ 4 ـ (...) کمال ذات احدیت؛ نویسنده در دنبال این معانی در حدود دوازده سیزده ترکیب اسمی از واژه با معانی آن آورده است.

     اینک ببینیم دهخدا در این معنا چه دارد:
     حسن، خ (ع حا مض) نیکوئی (ترجمان عادل) نیکوی. نیکی. بهجت، خوبی جمال. بهاء؛
     ب: خوبروئی. زیبائی، اورنگ. افژنگ. غبطت. رونق. (ناظم الاطباء) فروغ، نزاکت، لطافت، خوشی. (ناظم الاطباء)، درستی. صحت*. استواری. نقیض قبح. ج، محاسن... بر خلاف قیاس، صاحب آنند راج.

     و بعضی حسن را به تناسب اعضاء تفسیر کرده اند و مراد از آن حسن آدمی ست در مطلق حسن و الاطلاق آن بر حسن بهار و حسن گلستان و حسن معاش و حسن معاد و حسن سعی و حسن ظن و حسن تدبیر و حسن تردید و حسن طلب و حسن اتفاق و امثال آن نیز صحیح باشد.
    بهر تقدیر، شعله رنگ ـ تجلی ـ پرتو ـ تجلی فرهنگ ـ انور ـ پرده سوز ـ جانسوز ـ عالمسوز ـ تحیر سوز ـ حیرت افزا ـ بلاانگیز ـ عالم آشوب ـ عالمگیر ـ جهانگیر ـ پرشکوه ـ بالادست ـ بی پروا ـ مقید ـ بیباک ـ بیحساب ـ بیشرم ـ سنگین دل ـ سرکش ـ ستمکار ـ شوخ ـ شوخی جلوه ـ برق جولان ـ پریزاد ـ روزافزون ـ دلکش ـ دلجوی ـ دلاویز ـ جانفزا ـ غریب ـ بی مثال ـ بی شریک ـ جاودان جاوید ـ بی بقا ـ سبک پرواز ـ آشنارو ـ آشنا نشناس ـ جوان، خردسال ـ خداآفرین. ساخته، بسامان ـ کامل. تمام از صفات آنست. و عروس ـ برق ـ شعله از تشبیهات آنست (آنند راج)

      1 ـ حسن ح (ع مص) خوب شدن، (ترجمان عادل) نیکو گردیدن، صاحب جمال گشتن، نیکو شدن. (زوزنی) و (تاج المصادر بیهقی)
     دهخدا در همین مورد به ارائه ی بیش از صد گونه ترکیب پرداخته و گاه برخی را با مثال ذکر کرده است که چون ضرورتی جدی احساس نمی شد از آوردن آنها صرف نظر شد. و اما آن واژۀ دیگر:
      زینت...= ع. زمینه (امص.)آنچه که بدان آرایش کنند، پیرایه، زیور «فرهنگ معین»
      1 ـ زینت. ن (را) از زینه عربی، آرایش. زیب آراستن. حلیه. زبرج. پیرایش. پیرایه. زخرف. (از یادداشتهای به خط مرحوم دهخدا). مأخوذ از تازی آرایش و پیرایش و بزک و پیرایه و طراز و جوهر و زیبائی و رونق و فروغ و لباس و هر چیزی که بپوشاند برهنگی را. و زینت بارز و سیم و جواهر را پرمون گویند. (ناظم الاطباء)
      2 ـ زینه ن (ع ا) آرایش و آنچه بدان آرایند. (منتهی الارب). (از آنند راج)، (ناظم الاطباء). (از اقرب الموارد). آرایش (4) (ترجمان القرآن). (دهار)
      3 ـ زبرج ـ زر (ع ا) آرایش از نگار و جواهر و جز آن. زبرج مزبرج: مزین. (منتهی الارب) زینت و آرایش از قماش و جواهر. (غیاث اللغات). آرایش. (مهذب الاسماء). (بحر الجواهر). زینت از وشی یا گوهر و مانند آن. (اقرب الموارد).

      زینت از وشی یا گوهر و مانند آن! و این لحن از جوهری است. (تاج العروس). زینت از وشی و جز آن. (متن اللغه).
      آرایش از نگار و جواهر و جز آن، (ناظم الاطباء). // زبرج دنیا زینت دنیا است. (ازدهار) زبرج دنیا در فریب و آرایش دنیا است.

      در حدیث از حضرت علی (ع) آمده: «دنیا در چشم ایشان جلوه کرده و «زبرج دنیا» آنرا فریفته. (از تاج العروس)
      ... // زبرج از هر چیز: (نوع) نیکوی آن چیز است، و هر چیز نیکوئی را زبرج گویند. (از تاج العروس).

      4 ـ زخرف: زر؛ (ع حا مص) کمال خوبی از هر چیزی... معنی اصلی زخرف کمال خوبی چیزیست و یا اینکه معنی اصلی آن زر است و این معنی متخذ از آنست. (از محیط المحیط). کمال آراستگی و نیکوئی هر چیز... . (ترجمۀ قاموس) حسن (نیکویی). (دهار) (از نهایۀ ابن اثیر).
     // خوبی سخن به آرایش دروغ. (آنند راج). (منتهی الارب). (از محیط المحیط). (از اقرب الموارد).
     // سخن باطل که به ظاهر آراسته و درست نما باشد. و بدین معنی است در سورۀ انعام «یُوحی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَولْ» یعنی اینان به یکدیگر اباطیلی را آراسته ظاهر می گویند (از قرب الموارد). (از محیط الارب).
     // آراسته و آبدار از هر چیز. (آنند راج). (منتهی الارب)...!
     // زخرف زیور پیرایش شده (ساخته شده) است و بدین مناسبت طلا را نیز زخرف گویند. «...بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ...»([1])که در قرآن آمده به معنای بیتی است از طلای پیراسته. (از مفردات راغب).
     // نقش و نگار زرین (2) و بدین معنی است زخرف در این حدیث: «لم یدخل الکعبه حتی امر الزخرف ممحی» یعنی (پیغمبر (ص)) درون کعبه نرفت تا اینکه فرمان داد نقش و نگار را از (در و دیوار) کعبه محو کردند. (از منتهی الارب).

     معانییِ دیگری نیز برای این واژه بعضی از قاموسها ذکر کرده اند که نظر به قرابتی که با معانی بیان شده دارند از تطویل کلام خودداری شد.
     امید که اینکار توانسته باشد و بتواند ما را در ارائه ی بهترِ نگرش قرآن در زمینۀ زیبائی و زیبائی شناسی یاری نماید!

 

[1] ـ سورۀ 17 ، آیۀ 93

خواندن 514 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 16 دی 1395 23:38

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار