یکشنبه, 22 دی 1392 08:58

حبّ و عشق حقّ

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

وَاجعَل لِسانی بِذِکرِکَ لَهِجاً
وَ قَلبی بِحُبِّکَ مُتَیِماً




     آنچه پذیرش آن نیازمند بحث و برهان نبوده و کمترین توجه به نفس قضیه آنرا روشن می سازد آنکه: این نبشته گنجائی بحث و بررسی معنا و یا معانی حب حق و برداشتهای مختلف و گاه متناقض آنرا ندارد. زیرا از یکطرف امکان چنین امری متضمن طرح اصل مسئله و ارائه ی نظرات مختلف و نقد و بررسی هر یک از آنها در پرتو عقل و برهان و در سایۀ نص و قرآن است، که هم اینکار بواسطۀ وسعت دامنه و ژرفای مطلب از منِ بنده بر نمی آید و هم ارائه ی آن خود نوشته ای دیگر را، بواسطۀ عظمت موضوع و اهمیت مطلب همی شاید. از دیگر طرف، چون بحث از محبت عبد، معبود را و حق، مخلوق را، در برگیرندۀ پرسشهایی کشدار، شرح طلب، تحلیل جو و روشنگری خواه می باشد، هم از آندست که مثلاً:
عشق به خدا یعنی چه؟
میان عاشق ( بنده ) و معشوق ( خدا ) چه سنخیتی وجود دارد که جاذبۀ عاشقانه را نمودار ساخته است؟
این عشق در پی چه زمینه ها، اهداف و مواردیست؟
اصلاً محب از محبوب چه شناختی و چه برداشتی و در چه حدی و با چه وسیله ئی دارد که بدین حب گرفتار آمده است؟
عاشق با چه ظرفیتی و در چه حدّی عشق معشوق را ادعا و پذیرائی کرده و میان آن لایتناهیِ فوق لایتناهی و این ذرۀ بی مقدار چه تناسب و رابطه ئی برقرار است که به چنین ادعائی بزرگ گرفتار آمده است؟
این عشق چه الزامها و چه قیودی را بر محب تحمیل می کند؟ چه اثراتی دارد؟ چه
جهت گیریهای فردی و جمعی در پی دارد؟ و... که شرح و بیان هر کدام ضرورت طرح و شرح مسائل بسیاری را بر نگارشگر آن تحمیل نموده و در نتیجه به قول معروف: مثنوی را هفتاد من کاغذ تواند کرد. و مشکل ایندو زمانی بیشتر نمایان می شود که خوانندۀ دقیقه یاب از ما توقع داشته باشد تا همۀ موارد یاد شده و یاد نشده را از لابلای دعاهای صحیفۀ مبارکۀ سجادیه برایش بیان، شرح و اثبات نمائیم! در حالیکه این خود کاریست مستقل و طولانی.


     لذا بدون آنکه به قضایائی از آندست پرداخته و خود را گرفتار بحث هائی شبه فلسفی و گاه هم واقعاً فلسفی ـ کلامی بنمائیم، یکسره عقل و دل بحضرت سجاد (ع) و مناجاتهای بیبدیل او سپرده، گوش جان به ترنمهای دل انگیز وی سپرده و گردن دل به رشتۀ کلام شورانگیز او بخشیده، می رویم هر جا که خاطر خواه او باشد.
     آنچه درین رابطه ـ حداقل برای منِ حقیر ـ بسیار شگفتی انگیز می باشد اینست که مشاهده می شود حضرتش در نخستین دعا و مناجات این کتاب شریف، آنهم ضمن حمد حضرت احدیت به ازلیت و ابدیت و بیان رسای اینکه:
الْحَمْدُ لِلّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلٍ كَانَ قَبْلَهُ، وَ الآخِرِ بِلَا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ‏ ...
سپاس خدائی را که اول است و پیش از او اولی نبوده و آخر است و پس از او آخری نباشد.
و ضمن اعتراف به اینکه:
الَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النّاظِرِينَ، وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ ...
خدائی که دیده های بینندگان از دیدنش ناتوانند و اندیشه های وصف کنندگان از عهدۀ وصفش بر نیایند...
     یکباره دیوارهای وهمیِ وهمزدگان عالم طبع را در هم ریخته ، استبعاد لجوجانۀ خرد باختگان خود نما به خردمندی را در هم کوبیده و آدمی را دارای فطرتی معرفی می دارد که: در راه اراده و خواست او روان و در طریق محبت و دوستییِ او دوانست، آنهم با عبارتی باین محکمی:
ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَى مَشِيَّتِهِ اخْتِرَاعاً. ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَرِيقَ إِرَادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فِي سَبِيلِ مَحَبَّتِهِ، لَا يَمْلِكُونَ تَأْخِيراً عَمّا قَدَّمَهُمْ إِلَيْهِ، وَ لَا يَسْتَطِيعُونَ تَقَدُّماً إِلَى مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ .
     به قدرت و توانائی خود آفریدگان را آفرید و آنان را به اراده و خواست خویش بوجود آورد سپس آنان را در راه اراده و خواست خویشتن روان گردانید و در راه محبت و دوستییِ بخود برانگیخت در حالیکه توانائی ندارند تأخیر نمایند آنچه را که ایشان را به آن جلو انداخته و نمی توانند پیش اندازند، آنچه را که ایشان را از آن عقب خواسته است.
     آنچه درین رابطه قابل تأمل ـ و بسیار قابل تأمل ـ می باشد اینست که: امام (ع) نمی فرماید مثلاً: خدایا! بعضی از بندگان تو ادعای عشق تو و رهروی در طریق دوستییِ و... را دارند، تا عده ئی که از امام (ع) به خدا و اسلام دلسوزتر اند، مثلاً بگویند: « غلط می کنند »! چنانکه عده ئی این غلط را کردند! بلکه مستقیماً اعلام می دارد که: « خدا آنانرا در راه محبت و دوستی خود برانگیخت ». تا با استحکام خدشه نابردار این جمله، خصم را از هرگونه اسلحۀ جدل و... خلع سلاح نماید.
     اما بحث در مورد اینکه چگونه حضرت حق، این بندگان ضعیفِ ناچیز ناتوان را در مسیر حب خویش برانگیخته است، و اگر واقعاً چنین است، پس چرا اینان در مسیر خلاف حق قرار می گیرند و غیره، می تواند بگونه های مختلف و از دیدگاههای متفاوت صورت گیرد، که یکی از شورانگیزترین روشها و رازآلودترین گونه ها همان روشِ بیمانندیست که حضرت سجاد (ع) در مناجاتهای خویش بکار گرفته است که بیشتر ذوقی و شهودیست تا کسبی. و از آنجا که حیف است راه فهم نیمه عقلی این مقوله را برای آندسته از مردمی که خواهان فهم و درک برهانی و اکتسابی مقوله هایی از ایندست می باشند، باز ننمائیم، بصورتی موجز بذکر این نکته می پردازیم که:
     همانطوریکه وصف و حمد هر چیزی به صانع و آفرینندۀ آن بر می گردد، حب هر چیزی نیز به صانع و آفرینندۀ آن برمی گردد.
     بطور مثال: آنجا که فردی شعری را می ستاید و یا نقشی را تحسین می نماید، در واقع او شاعر و یا نقاش را می ستاید و نه آن مقدار رنگی را که کاغذ را رنگین نموده است. و این واقعیت نزد کسانیکه در یک حد معمولی و متعارف توانسته اند، مفاهیم معقول را ادراک نمایند ثابت و بی نیاز از برهان می باشد. و از همین رویست که بزرگان عالم تفسیر و معرفت را در معنا و شرح جملۀ مبارکۀ « اَلحَمدُ لِلّهِ » معتقد آنست که: « اَلِف لامِ » الحمد، الف لام استغراق بوده و مؤید آنستکه از نظر واقع ـ و نه از نظر ظاهر ـ جمیع محامد به محمود علی الاطلاق عزاسمه بر می گردد.
     حال چه تفاوتی توان کرد، اگر حکم را از موضوع حمد به موضوع حب انتقال داده و بر آن حمل نمائیم؟! یقیناً نزد آن کسی که نمی خواهد ذهنیات نارسا و برداشتهای کژ ناقص خود را به هر وسیله ای که شده بریش معارف ربانی ببندد، هیچ. زیرا همانطوری که آمد، حب هر چیزی هم در واقع حب صانع و آفرینندۀ اوست. و از اینرو می توان گفت: از این دیدگاه ویژه، جمیع دوستیها، به حُبِّ حبیب علی لااطلاق بر می گردد.
شاید، نو بالغی بر ما ـ و در واقع به امام سجاد (ع)ـ خرده گرفته، انتقاد فرماید که: پس حب موارد فساد بار و شرانگیز و زمینه های شیطانی هم به حق عزاسمه بر می گردد!
     اگر چه جای بحث اینگونه مسائل اینجا نبوده و جز به رمز و اشاره هم نمی توان مسئله را بیان نمود، چاره ئی نداریم جز اینکه به ایراد جوابِ اشکال، به همان زبان پرداخته، قضاوت را به اهلش و اثبات و شرح آنرا بزمان و مکان خودش واگذاریم.
     مقدمتاً باید عرض نمائیم که پاسخ ایرادهایی از ایندست نزد کسانی که:
به صمدیت اطلاقی حق در جمیع جهات و احوال معترف می باشند؛
به کشف عیانیِ ربوبیت مطلقۀ حضرت حق نائل آمده اند؛
به درکِ روشنِ توحید افعالی رسیده و حقیقتِ لامؤثر فِی الوجود الا الله را دریافته اند؛
قیمومیت مطلقۀ حضرت حق را در کلیۀ عوالم به کشف عیانی دریافته اند؛
کلیۀ موجودات را مظاهر و مجالی اسماء و صفاتِ خداوند و فیض منبسط او می شمارند؛
اولِ ما خلق الله را نور وجود مقدس پیام آورِ رحمت (ص) دانسته و سایر مخلوقات را مظاهر تجلیّات همین نور یافته اند؛
نظام تکوین را با جمیع شئون، مراتب و اطوار آن نظامِ احسن شناخته اند؛ و غیره، روشن و
بی نیاز از برهان می نماید؛ از سوئی:


     روشن است که خوانندۀ دقیقه یاب ما خود بهتر می داند که هیچ بدکارِ بدکرداری:
     اولاً: بدی و بدکرداری را « عقلاً » تأیید ننموده و بلکه در هر حال آنرا رد می کند؛ و این با تأیید مراتب مادون عقل، همچون وهم و... تفاوت بسیار دارد.
     ثانیاً: نظر و توجه به جنبۀ کارآئی، و بزبان حکمت، مؤثریتِ عمل داشته و از منظر حسن و خیر قضیه ـ حداقل خیر، سود، لذت و غیره ای که بخود او می رسد ـ با او برخورد می کند.
     ثالثاً: چون یقین دارد که شیطان را در ایجاد پدیده های هستی و تحکیم روابط اسرارآمیز آنها، دستی نیست و جز دعوت به عین یا اثرِ آفریده های الهی، هنری.
     و رابعاً: چون وجود شیطان را، مخلوق حق و در تصرف کاملۀ حق و مجری جریان حکمت ویژۀ حق می شمارد، حتماً برای او مسئله از بیخ و بن شکل ویژه ئی بخود میگیرد.
    شکلی که اندک توجه بدان، یا انسان را وامیدارد تا به تعطیل گردن نهاده و... یدُ اللهِ مَغلولَة ! را، در برابر شیطان، بپذیرد! در حالیکه به قول حق، ابلیس را بر عبادالله و مخلَصین سلطنتی نمی باشد، چه رسد به آفریننده اش! یا پذیرای این واقعیت گردد که: لا مؤثر فی الوجود الا الله؛ ولا قوﺓ الا بالله...؛
    حال، اگر نتوانست به اولی تن در دهد، متوجه خواهد شد که چون در جریان محبت ها، امر متعلق به جریان وجودی بوده و قبح امر و زشتی مسئله به اعدام بر می گردد، آنچه باقی می ماند حق است و حب او و بس.
و چه شیرین گفته آنکه بزبان شعر نالیده است:

 
دیده گریان سینه بریان کرده ای
        ای غمت نازم چه احسان کرده ای
       
از کجا می آیی  ای طوفان حســــن
        عالمی را خـانه ویــران کــرده ای
    
     لذا با جرأت می توان ادعا کرد که نمی توان فطرت محبت آلود مخلوق و از آن میان انسان را انکار نمود مگر اینکه قبل بر آن:
     اول ـ وصف و ستایش انسان چیزی را؛ و:
    دوم ـ حب انسان به چیز و یا چیزهایی را، انکار نمود. طبیعی است که شرح این دقیقه، از عهدۀ این قلم لرزان بر نمی آید.
     از سوئی، آنچه درین رابطه واقعاً مشکل آفرین بوده و خطر ها زائیده است، آن بوده که عده ئی همیشه به توجیه و تأویل کلمات و جملاتی از ایندست پرداخته اند. در حالیکه اغلب، تأویلگران آیات سبحانی را مبدع و... خوانده، داغ تکفیر و تفسیق بر پیشانییِ عزتمندشان کوبیده اند! لذا تا آنجا که در حوصلۀ این وجیزه است می کوشیم با استفاده از منابع اصیل اسلامی، جلو توجیه گیریهای توجیه گران را سد نمائیم.
    امام سجاد (ع) در دعای دوازدهم می فرماید:
... لَيْسَ لِحَاجَتِي مَطْلَبٌ سِوَاكَ، وَ لَا لِذَنْبِي غَافِرٌ غَيْرُكَ، حَاشَاكَ...
« ...  ای خدا! مرا مطلوبی جز تو نیست ( تنها توئی منتهای آرزوی من و مقصود و مطلوب حاجتم و غرض نهائی دعایم هستی ) و گناهم را آمرزنده ئی جز تو نیست؛ حاشا که غیر تو کسی آمرزندۀ گناه تواند بود»
     و ضمن دعای شریفۀ بیست و یکم می فرماید که:
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ فَرِّغْ قَلْبِي لِمَحَبَّتِكَ، وَ اشْغَلْهُ بِذِكْرِكَ، وَ انْعَشْهُ‏ بِخَوْفِكَ وَ بِالْوَجَلِ مِنْكَ، وَ قَوِّهِ بِالرَّغْبَةِ إِلَيْكَ، وَ أَمِلْهُ إِلَى طَاعَتِكَ، وَ أَجْرِ بِهِ فِي أَحَبِّ السُّبُلِ إِلَيْكَ، وَ ذَلِّلْهُ بِالرَّغْبَةِ فِيمَا عِنْدَكَ أَيّامَ حَيَاتِي كُلَّهَا ...
 بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و دلم را برای محبت و دوستیِ خویش ( از محبت هر چه جز تو است ) خالی ساز، و بیاد خود مشغول گردان، و بترس و بیم از خویشتن... بلند مرتبه اش فرما، و برغبت بسوی خود... توانایش نما، و به فرمانبریت متوجه کن، و در خوشایندترین راههای بسوی خود روانه اش فرما، و در تمام روزهای زندگانیم آنرا بخواستن آنچه... نزد توست رام نما».
     و باز در دعای چهل و هفتم دارد:
وَ اجْعَلْ قَلْبِي وَاثِقاً بِمَا عِنْدَكَ، وَ هَمّي مُسْتَفْرَغاً لِمَا هُوَ لَكَ، وَ اسْتَعْمِلْنِي بِمَا تَسْتَعْمِلُ بِهِ خَالِصَتَكَ،وَ أَشْرِبْ قَلْبِي عِنْدَ ذُهُولِ الْعُقُولِ طَاعَتَكَ، وَ اجْمَعْ لِيَ الْغِنَى وَ الْعَفَافَ وَ الدَّعَةَ وَ الْمُعَافَاةَ وَ الصِّحَّةَ وَ السَّعَةَ وَ الطُّمَأْنِينَةَ وَ الْعَافِيَةَ...
و دلم را به آنچه... نزد تو است مطمئن و آرام، و قصد و آهنگم را یکسره برای آنچه... برای تو است بگردان، و مرا بچیزی... وادار که خواص و نزدیکانت را وامیداری، و هنگام غفلت و بی خبری عقلها طاعتت را در دلم مخلوط و آمیخته ساز ( در وقت غفلت و فراموشی مردم از حق، چنان کن که دل من غافل نباشد)، و بی نیازی ( از خلق ) و پاکدامنی... و آسایش... و بی گزندی و تندرستی و فراخی... و آرامش و آسودگی و نداشتن گرفتاری و بدی را برایم فراهم کن».


    اگر چه موارد دیگری نیز در این رابطه وجود دارد ـ که ضمن بحثهای دیگری خواهد آمد ـ ولی نگارنده را باور بر اینست که همین مقدار از فرمایشات آنحضرت (ع) می تواند مؤید آن باشد که حضرت بر آنست تا بدور از بحثهای کژ و کشدار مغلطه آمیز و بیرون از حوزۀ افاضات فلسفی و شبه فلسفی! فطرت های سالم را متوجه حضور و حاکمیت حب حق متعال ساخته و پرده از فطرت عشق آمیز عباد حقجوی برگیرد.
     لذا آنجا هم که از حق می خواهد:
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِهِ وَحفَظنا مِن بَینِ اَیدینا وَ مِن خَلفِنا وَ عَن اَیمانِنا وَ عَن شَمائِلِنا وَ مِن جَمیعِ نَواحینا حِفظاً عاصِماً مِن مَعصِیَتِکَ هادِیاً اِلی طاعَتِکَ مُستَعمِلاً لِمَحَبَّتِکَ...
« بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و ما را از پیش رو و پشت سر و از اطراف راست و چپ و از همۀ جوانبمان نگهداری کن، نگهداری ای که از نافرمانی تو نگهدارنده و بطاعت و بندگی تو راهنما و برای دوستییِ تو بکار برده شود».
     بر آنست تا کمال اخلاص عملی و محبت خالصانه را مورد القاء قرار دهد. از سوئی تا آنجا که از بررسی سیر تاریخی موضوع ( عشق بنده به خدای و بر عکس ) بر می آید، مسئلۀ حب حق چیزی نیست که مربوط به همین موارد از کتاب صحیفۀ مبارکۀ سجادیه باشد. زیرا خداوند در قرآن مجید، هم در آنجا که از محبت اهل دنیا یاد می کند، در رابطة با محبت مؤمنان نسبت به حضرت حق دارد که:
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ... س 2 ی 166
« و بعضی از مردم نادان غیر خدا را ( چون بتان و مدعیان باطل ) بمانند خدا گیرند، دوست دارند بتان را چنانکه خدا را باید دوست داشت لیکن آنها که اهل ایمانند کمال محبت و دوستی را فقط بخدا مخصوص دارند...».
     و هم در آنجا که از خطر بی توجهی به حق و ارتدادِ از شریعت او هشدار می دهد با کلامی بلیغ و توجیه نابردار می فرماید:
... مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ... س 5 ی 54
... هر که از شما از دین مرتد شود، بزودی خدا قومی را که دوست دارد و آنها نیز خدا را دوست دارند... به نصرت اسلام بر می انگیزد...».
     و برای مدقق خبیر این مطلب واضح است که: این کلام معجز نظام از دیدگاهی ویژه، مشعر از جعل ذاتی، عاشق پیشه است. ذاتی که فطرتاً کمالجو و مطلق گرا می باشد. اگر چه این گرایش جبری نبوده بلکه اختیاری ست، و که نمی داند که حوزۀ اختیارات انسانی را نیز، نظمی، ضابطه ای و مقرراتی تخلف نابردار بکار است و بر آن حاکم؟! و بر مبنای همین بینش است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) از قول خداوند به مردم می گوید:
... إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ الله ... س3 ی 31
... اگر شما دوست می دارید خدا را و لاف محبت او می زنید، پس پیروی کنید مرا... تا خدا شما را دوست دارد...»
« ... در منهج الصادقین، در ذیل این آیۀ شریفه آورده که: محبت میل نفس است بچیزی برای دریافت کمال آنچه در اوست. و به جهت این، نفس، خود را به آن چیز نزدیک گرداند. پس بنده چون داند که کمال حقی نیست مگر او سبحانه، و هر کمالیکه ما سوای اوراست، از جانب او سبحانه است و به اوست، پس حب او لِلّه و فی الله خواهد بود. و این مقتضی ارادۀ طاعت و رغبت اوست در هر چه موجب تقرب باو باشد».
     چه این خود قانونی تخلف نابردار است که: هرگاه فردی در زمان حضور و حاکمیت احکام شریعت محمدی ـ و نیز هر پیامبر اولوالعزم دیگری ـ بخواهد به شرف مرتبۀ یحببکم الله نائل شود، باید و بالضرور، از صاحب شریعت متابعت نماید، چه در غیر این صورت هرگز عز وصول بدان مقام مبارک را پیدا نخواهد نمود. چنانکه رسیدن به هر مقصدی را باید و بالضرور، از راهیکه در جهت او و منتهی باوست، انتظار داشت ولا غیر.
    از جانبی متوجه می شویم که جد بزرگوارش، آن دروازۀ همیشه باز شهرستان علم نبوی، ضمن دعای شریف کمیل می فرماید:
... وَاجعَل لِسانی بِذِکرِکَ لَهِجاً وَ قَلبی بِحُبِّکَ مُتَیَّماً و بگردان زبان مرا همچنان تا با یاد تو گویا باشد، و قرار ده دل مرا به محبت خود در حالیکه آرام ( و اسیر و شیدا بر عشق تو ) باشد.
و پدرش حضرت ابا عبدالله (ع) ضمن دعای عرفه دارد که:
... عَمِیَت عَینٌ لا تَراکَ عَلَیها رَقیباً وَ خَسِرَت صَفقَةُ عَبدٍ لَم تَجعَل لَهُ مِن حُبِّکَ نَصیباً...
... کور باد چشمیکه ترا نمی بیند با آنکه همیشه تو مراقب و همنشین او هستی و در زیان باد
بنده ای که نصیبی از عشق و محبتت نیافت...
     و باز نه تنها خود حضرتش، در آنچه آمد و آنچه در ذیل دعاهای صحیفه فرموده و خواهد آمد که: بیرون از این کتاب، ضمن مناجاتها و دعاهای دیگری، با عباراتی خدشه ناپذیر و تأویل نابردار، از این اصل پرده برگرفته، دلهای مستعد و وجدانهای بیدار را متوجه گوهر ارزش نابردار عشق الهی نموده است. چنانکه حضرتش در دعای ابوهمزۀ ثمالی ـ به پیروی از کلام و کتاب معبود مطلق ( قرآن) ـ در رابطۀ با حب حق نسبت به بندگان: اولاً در جائی یاد می کند که:
اَلحَمدُلِلّهِ الَّذی تَحَبَّبَ اِلیَّ وَ هُوَ غَنِیٌ عَنّی...
... حمد و سپاس خدائی را که محبت می ورزد با من، و حال آنکه از من بینیاز می باشد.


     در واقع چنانکه صاحب کتاب عشق و رستگاری در رابطة با این سخن شگفتی انگیز امام (ع) گفته است:
« این کلام جواهر آسای و این ثنای نیکو شایستۀ لسان مبارک معصوم است که خدای تعالی محبت خود را بحد کمال دربارۀ او مبذول فرموده است؛ گرچه لطف و محبت و رحمت خدای تعالی عام است و حتی آنها که انکار به ربوبیتش را دارند از فضل او بهره مندند؛ ولکن دوستی او نسبت به معصوم بر همان خصوصیاتی ست که خود در قرآن کریم بعبارات مختلف بیان و گروهی را که شایستۀ محبت خود هستند باین طریق معرفی فرموده است:
س 2  ی 195: اِنَّ اللهَ یُحِبُّ المُحسِنینَ. بدرستیکه خداوند دوست دارد نیکوکارانرا.
س 2  ی 222: اِنَّ اللهَ یُحِبُّ التَوّابیّنَ و ِیُحِبُّ المتَطَهِرّینَ. بدرستیکه خداوند دوست دارد توبه کنندگان و دوست دارد پاکانرا.
س 3 ی 76: اِنَّ اللهَ یُحِبُّ المِتَّقینَ. بدرستیکه خداوند دوست دارد پرهیزکارانرا.
س 3  ی 146: وَاللهُ یُحِبُّ الصّابِرین. و خدا دوست دارد شکیبایانرا.
س 3  ی 159: اِنَّ اللهَ یُحِبُّ المُتَوَکِّلینَ. بدرستیکه خدا دوست دارد توکل کنندگان را.
س 5  ی 42: اِنَّ اللهَ یُحِبُّ المُقسِطینَ. بدرستیکه خدا دوست دارد عدالت کنندگان را؛ و هکذا عبارات دیگر.
     پس از این نظر است که امام علیه السلام، دوستی حق تعالی را نسبت بخود تثبیت کرده است؛ چون تمام علائم محبت و دوستی که حق بیان فرموده در شأن آن بزرگوار مصداق دارد».
و در قسمتی دیگر دارد که:
یا حیببَ مَن تَحَبَّبَ اِلَیکَ:  ای دوستدار آن کسیکه از راه دوستی به تو رو می آورد!
و در مورد دیگری از « عشق خویش » نسبت به حق چنین یاد می کند:
مَعرِفَتی یا مَولایَ دَلیلی عَلَیکَ وَ حُبّی لَکَ شَفیعی اِلَیکَ...
معرفت من، مرا بحضرت تو دلالت کرد، و شناختن من تورا، رهبر من است بسوی تو... و دوستی من بتو، شفاعت کنندۀ من است بسوی تو... و باز هم دارد که:
... وَلا خَرَجَ حُبُّکَ مِن قَلبی...
... و محبتت از دلم بیرون نخواهد رفت...
     چنانکه باز، از اختصاص و انحصار عشق خود به حق مطلق و اخلاص خود در محبت به او چنین آگاهمان می دارد:
... اِلهی... و عَلیکَ یا واحِدی عَکَفَت هِمَّتی وَ فیما عِندَکَ انبَسَطَت رَغبَتی وَ لَکَ خالِصُ رَجائی وَ خَوفی وَ بِکَ انِسَت مَحَبَّتی...
«  ای خدا! و بر درگاه تو  ای ـ مقصود ـ یگانه ام! همتم معتکف شده، و در آنچه بحضور تست ـ طایرـ شوقم پروبال گشاده و تمام امید و هراسم از تو و انس و محبتم منحصر به توست...»
     اما، افزون بر همۀ آنچه آمد، آنجا که حضرتش همۀ درهای تأویل و انکار را، برای همیشه بروی همۀ تأویلگران ـ عقده مندِ خود کم بینی که می خواهند: کسر هویت و کمبود شخصیت خود را از طریق جای نماز آب   کشیدنهائی از ایندست و مسئله آفریدن هائی از این قماش جبران نمایند ـ بسته و فریاد بر می آورد که:
اِلهی وَ سَیِّدی وَ عِزَّتِکَ وَ جَلالِکَ لَئِن طالَبتَنی بِذُنُوبی لَأُ طالِبَنَّکَ بِعَفوِکَ وَ لَئِن طالَبتَنی بِلُؤمی لَاُطالِبَنَّکَ بِکَرَمِکَ وَ لَئِن اَدخَلتَنیِ النّارَ لَاُخبِرَنَّ اَهلَ النّارِ بحُبّی لَک...
« ای خدای من و سید من! به عزت و جلالت قسم که اگر تو از من به گناهانم بازخواست کنی من هم به عفو و بخششت از تو بازخواست خواهم کرد و اگر از من به لئامت و خواریم بازخواست کنی من هم بکرم و بزرگواریت از تو بازخواست خواهم کرد، و اگر بدوزخم داخل سازی، اهل آتش را از محبتم بتو آگاه می سازم».
دامن بحثهای ناشیانۀ روانپریشان را برچیده و همۀ مخالفان این مقوله را، مجبور به عقب نشینی، از موضع لجاج می نماید!
     و این همان گفتۀ جد اوست که در دعای مبارکۀ شعبانیه می فرماید:
اِلهی! اِن اَخَذتَنی بِجُرمی اَخَذتُکَ بِعَفوِکَ وَ اِن اَخَذتَنی بِذُنُوبی اَخَذتُکَ بِمَغفِرَتِکَ وَ اِن اَدخَلتَنیِ النّارَ اَعلَمتُ اَهلَها اَنّی اُحِبُّکَ:
پناه من! اگر تو مرا به اشتباهم مؤاخذه کنی، من هم تو را به بگذشتت مؤاخذه می کنم؛ و اگر تو مرا به گناهانم مؤاخذه کنی، من هم تو را به آمرزشت، مؤاخذه می کنم، و اگر مرا در آتش وارد کنی، به اهل آتش اعلام می کنم که من تو را دوست دارم.
     زیرا در رابطۀ با این قسمت از دعا، نمی توان ابلهانه دست به تأویلات مسخره برد و هدایت و روشنگری عوام را افاضه! فرمود که مثلاً: مراد حضرت از حُبّی لَکَ محبت به نعم بهشتی، از ساعد سیمین و سینۀ بلورین! یا مرغ بریان و ران لرزان و... است!
     چه درین صورت جز اینکه دارنده و گویندۀ چنین محبتی، پرده از حرص باطن و هوسهای سرکوب شدۀ خود برگیرد، هنری ارائه نکرده است!
و چه شرمی بدتر و ننگین تر از اینکه امامی در آن حد از شرف و رتبت وجودی، فغان برآورد که: خدا! اگر مرا داخل آتش جهنم خود سازی، مردم را از عشقی که به شیر و عسل و سیب و گلابی و... دارم خبردار می سازم!
کدام عاقل امام شناسِ امام دوست، چنین ننگی را بر امام خود می پذیرد؟!
آخر این چگونه امامی است که: با وجود آنکه کائنات را ریزه خوار وجود خود و طفیل هستییِ خویش قلمداد می دارد، در رابطۀ با نعم بهشتی که جز تجسم اعمال خودِ او نمی باشند، این همه حرص و دریده چشمی نشان می دهد؟!
براستی که بعضی از ماها، در برخی از موارد ستمگری را در حدی از کمال بی حیائی و به درجه ای از گستردگی می رسانیم که فوق آن قابل تصور نتوان بود! که یکی از موارد روشن آن را همین انکار کودکانه بشمار توان آورد!
زیرا: در حالیکه امام (ع) بصورتی روشن می فرماید:
... وَ فَرِّغْ قَلْبِي لِمَحَبَّتِكَ ؛
... مُستَعمَلاً لِمَحَبَّتِکَ؛
... وَ قَلبی بِحُبِّکَ مُتَیَّماً...؛ و... ما توجیهش به بهشت و نعم آن می نمائیم! آنهم در صورتیکه شخص امام، در ادامۀ اینکه می گوید: و فرغ قلبی لمحبتک... دارد که: وَ اجْعَلْ تَقْوَاكَ مِنَ الدُّنْيَا زَادِي، وَ إِلَى رَحْمَتِكَ رِحْلَتِي، وَ فِي مَرْضَاتِكَ مَدْخَلِي، وَ اجْعَلْ فِي جَنَّتِكَ مَثْوَايَ ...»
و تقوی و ترس از کیفر خود را از دنیا... توشه ام، و سفر مرا بسوی رحمتت، و ورود مرا در خوشنودیت، و جایم را در بهشت گردان...»


     در واقع، بر مبنای همان حب به ذات مقدس حضرت حق است که در کنار درخواستهای بیبدیلی، فریاد بر می آورد که:
... وَ اجْعَلْ فِيمَا عِنْدَكَ رَغْبَتِي شَوْقاً إِلَى لِقَائِكَ، وَ هَبْ لِي صِدْقَ التَّوَكُّلِ عَلَيْكَ. أَسْأَلُكَ مِنْ خَيْرِ كِتَابٍ قَدْ خَلَا، وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ كِتَابٍ قَدْ خَلَا، أَسْأَلُكَ خَوْفَ الْعَابِدِينَ لَكَ، وَ عِبَادَةَ الْخَاشِعِينَ لَكَ، وَ يَقِينَ الْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ ...
... و به آنچه نزد تست ( از نعم بی حد در عالم ابد ) و بشوق لقای حضرتت مرا راغب و مایل گردان ( تا در آنجا به شهودِ حسن اتم اعظمت که مقصود اصلی و سعادت کلی و غایت آمالِ عارفان است نایل شوم ) و مقام حقیقت توکل بر حضرتت را بمن عطا فرما...از تو می خواهم نیکی آنچه ( دربارۀ من ) نوشته شده و گذشته، و بتو پناه می برم از بدی آنچه نوشته شده و گذشته، از تو می خواهم ترس عبادت کنندگان و پرستش فروتنان مر ترا، و یقین و باور اعتماد کنندگان بر ترا، و توکل و اعتمادی را که مؤمنین بر تو دارند...»
     و همین درجۀ از معرفت و محبت است که باعث می شود تا محب صادق، اولاً از محبوبِ بی نیاز بخواهد دیدۀ دل او را از هر آنچه خلاف دوستییِ اوست کور گرداند و...! چنانکه ضمن دعای اشتیاق آمیز نهم صحیفه آمده است:
... فَأَيِّدْنَا بِتَوْفِيقِكَ، وَ سَدِّدْنَا بِتَسْدِيدِكَ، وَ أَعْمِ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا عَمّا خَالَفَ مَحَبَّتَكَ، وَ...
« ... پس ما را به توفیق... خود کمک کن، و براه راست خود راهنمائیمان فرما، و دیدۀ دلهامانرا از آنچه خلاف دوستی توست کور گردان و...».
     و یا آنجا که ضمن دعای بیستم از حق می طلبد:
... اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ نَبِّهْنِي لِذِكْرِكَ فِي أَوْقَاتِ الْغَفْلَةِ، وَ اسْتَعْمِلْنِي بِطَاعَتِكَ فِي أَيّامِ الْمُهْلَةِ، وَ انْهَجْ لِي إِلَى مَحَبَّتِكَ سَبِيلًا سَهْلَةً، أَكْمِلْ لِي بِهَا خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ ...
« ... بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و مرا در اوقات فراموشی ( پیروی از نفس ) بیاد خود آگاه ساز، و در روزگار مهلت... بطاعت و بندگیت بگمار، و راهی نمودار بسوی محبت و دوستیت... برای من آشکار نما، و بوسیلۀ آن راه ( یا آن محبت ) نیکی دنیا و آخرت را برایم کامل گردان ».
     و بعد هم از موضع خود، خواست خود، برداشت خود و... بصورتی بسیار شورانگیز و همه جانبه، دیده بر بسته، و با قرار گرفتن در موضع حق و ذوب شدن در حکم و حب او مواردی از ایندست را از وی درخواست می نماید:
     الف ـ اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ ثَنَائِي عَلَيْكَ، وَ مَدْحِي إِيّاكَ، وَ حَمْدِي لَكَ فِي كُلِّ حَالَاتِي حَتّى لَا أَفْرَحَ بِمَا آتَيْتَنِي مِنَ الدُّنْيَا، وَ لَا أَحْزَنَ عَلَى مَا مَنَعْتَنِي فِيهَا، وَ أَشْعِرْ قَلْبِي تَقْوَاكَ، وَ اسْتَعْمِلْ بَدَنِي فِيمَا تَقْبَلُهُ مِنّي، وَ اشْغَلْ بِطَاعَتِكَ نَفْسِي عَنْ كُلِّ مَا يَرِدُ عَلَيَّ حَتّى لَا أُحِبَّ شَيْئاً مِنْ سُخْطِكَ، وَ لَا أَسْخَطَ شَيْئاً مِنْ رِضَاكَ...
« ... بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و مرا در هر حال به ستایش و نیایش و سپاسگزاریت برگمار تا به آنچه از دنیا بمن داده ای... شاد نگردم، و به آنچه مرا از آن باز داشته ای اندوهـگین نشوم؛ و اشـعار دلم را بـه پرهـیزکاری از خـود بنما و بدنـم را در آنچـه از مـن می پذیری بکار دار، و مرا از هر چه بمن رو آوَرَد... بطاعت و بندگیت وادار تا چیزیرا که تو بخشم می آئی دوست نداشته و از چیزیکه رضا و خوشنودی تو است بخشم نیایم».
     باءـ ... حَبِّبْ إِلَيْنَا مَا نَكْرَهُ مِنْ قَضَائِكَ، وَ سَهِّلْ عَلَيْنَا مَا نَسْتَصْعِبُ مِنْ حُكْمِكَ...
« ... آنچه را از تقدیر تو که نمی پسندیم پیش ما محبوب گردان، و آنچه را از قضای تو که دشوار می داریم بر ما آسان فرما...»
     جیم ـ اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ أَوْسَعَ رِزْقِكَ عَلَيَّ إِذَا كَبِرْتُ، وَ أَقْوَى قُوَّتِكَ فِيَّ إِذَا نَصِبْتُ، وَ لَا تَبْتَلِيَنّي بِالْكَسَلِ عَنْ عِبَادَتِكَ، وَ لَا الْعَمَى عَنْ سَبِيلِكَ، وَ لَا بِالتَّعَرُّضِ لِخِلَافِ مَحَبَّتِكَ، وَ لَا مُجَامَعَةِ مَنْ تَفَرَّقَ عَنْكَ، وَ لَا مُفَارَقَةِ مَنِ اجْتَمَعَ إِلَيْكَ...»
     بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و فراخترین روزیت را بر من هنگام پیری، و قویترین توانائیت را در من هنگامیکه برَنج افتم قرار ده. و مرا به کاهلی و سستی در بندگیت، و کوری از راهت و درخواست خلاف دوستیت و گرد آمدن با کسیکه از تو دوری گزیده و پراکندگی از کسیکه از تو جدا نگردیده گرفتار مکن».
     باورم بر اینست که موارد یاد شده، درستی و اتقان برداشت نگارنده را از فرمایشات حضرت سجاد (ع) ثابت ساخته و حقیر را از دست و پا زدن بیشتر برای مدلل نمودن قضیه، و خوانندۀ با ذوق را، از دردِ سرِ قرار گرفتن در جو خشک برهانی، رهانیده باشد. اما با همۀ اینها، آنچه خود را از اعتراف بدان، ناگزیر می پندارم اینست که: یکی از مشکلات مردم ـ در تمام ادوار تاریخ بصورت عموم، و در دورۀ ما بصورتی ویژه ـ آن بوده و هست که: « ایمان و عشق به حق به مفهوم عمیق و واقعیتی کلمه ـ چنانکه نمونه هائی از آنرا در بیانات حضرت سجاد (ع) مشاهده کردیم ـ در مرکز زندگانیشان، به عنوان هسته ای که هم، دیگر زمینه ها و جنبه ها را هدایت نماید و هم، بدور خویش بگرداند، حضور و حاکمیت نداشته و ندارد! بلکه قوس ناچیزی از دائرۀ بزرگ زندگانیشان را احتواء کرده است.
     این دستۀ از ما انسان نماها، ایمان را ـ که چیزی جز همان حب و عشق شدید پایان ناپذیر عارفانه به محبوب مطلق نتواند بود ـ تا آنجا جدی می گیریم که:
 فشاری در برابر شاد خواریهای ما ایجاد نکرده، مانع درک لذائذ غریزی ـ وهمی ما نشود؛
 وسیلۀ رفع فشارها و تنش هائی باشد که دفع آنها بخودی خود، نشاط آور تواند بود؛
 نظم و مسئولیتی منضبط و... بر ما و بر زندگانیِ یله و رها شدۀ ما تحمیل ننماید!


     و از سوئی، چون زمینه های نشاط زای ما را، بیشتر زمینه های حسی و مواردی که مربوط به حس، وهم و غریزه اند، تشکیل می دهد، از مسائل عقلانی و ارزشی کمتر احساس نشاط و ادراک لذت کرده و لذا: از زمینه هایی که نشاط واقعی، خردپذیر و ارزشمندانه داشته باشند، بیگانه و غریب مانده ایم. و متأسفانه این امر تا بدانجا عمق یافته و گسترش پیدا کرده است که دامن خیلی از به اصطلاح اهل علم را نیز گرفته است! چه بگونۀ هراسبار و ترحم آلودی متوجه می شویم که حتی دانشجویان و طلاب رشته های معقول و معارف الهی نیز، از رفع حجاب و پردۀ سنگین جهل نسبت به معقولات و درک معقول مطالب و کشف و شهود گوشه هایی از معارف، کمتر احساس نشاط می کنند.
     زیرا تعلیم و تعلم برای عده ئی ـ و نه چندان کم ـ از اینان، وسیلۀ کسب و شهرت و... شده است. و از همین روی، ایمان و حیات ایمانی را ـ نسبت عدم انس به آن ـ وسیلۀ حیات غریزی ـ وهمی پنداشته و در جهت نتایج همینهایش، قرار می دهند!


     حال بگذریم از آن عدۀ عقده مند پرروی نابخرد خود کم بین تشخص طلب ایمان باخته ئی ـ که همچون منِ حقیر ـ یا بر آنند تا به هر وسیلۀ ممکن برداشت خودشانرا از اسلام و قرآن، معیار کامل حقایق قرار داده، هر فکر و اندیشۀ خلاف برداشت خود را تخطئه نمایند! و یا بدتر از آن: مخالفت با برخی از مقوله ها را، وسیلۀ تشخص و شهرت ـ و در نتیجه، اشباع عقده های هویت برانداز ـ خود ساخته، از هر زمینه ای برای جبران و حذف احساس حقارت و ناچیزی خود سوء استفاده نمایند! و به همین علت است که: محتوای ذهن و تخیل این عده را حرص داشتن چیزهایی تشکیل می دهد که:
الف ـ توجه انگیز باشد؛ ولو اینکه این چیز، نحوۀ خاص از اندیشیدن، یا موضع گرفتن و یا برداشتی ویژه باشد، تا بتواند وجود آنها را به عنوان « مالکِ » آن چیز، مورد توجه قرار دهد!
باء ـ پر قیمت باشد و یا پر ارج و ارزش نماید تا بتواند: قدرت ـ ولو قدرت فکری، اخلاقی، سیاسی، هنری،... ـ آنها را مسجل نماید؛
جیم ـ ظریف باشد، تا بتواند حسن سلیقه، دقت نظر، لطف بینش! آن حضرات را بنمایش گذارد.
     و همین امر ( آرمانِ داشتنِ...) خیلی ها را در خیلی از دخمه های فسادبار، زندانی نموده است! یکی را زندانی دروغ و نیرنگ و اجحاف اجتماعی، سیاسی و یا اقتصادی ساخته، دیگری را زندانیِ ذهن عفن بیمار وهن آلود و دیگری را زندانی خیالاتی دیگر! در حالیکه خود نمی دانند، آرمان و آرزوی نهائی، اُصالی و واقعییِ اینان را، این امر تشکیل می دهد که: می خواهند « متشخص و محبوب باشند! ».
     اما چون تشخیص واقعی، فعال، بارور، آزاد کننده و بالندۀ افزاینده را، از تشخصِ وهمیِ غیرِ فعالِ میرانندۀ اسارتبار نازای انفعالییِ کاهنده، امتیاز نمی بخشند! چون نمی دانند که شایسته است نزد چه دسته ای از مردم ( صاحبان کمال و خرد و ارج و ذوق، یا ابلهان هوسمدار لذت طلب ) متشخص و محبوب باشند! چون آگاهی ندارند، شایسته آنست تا کسانیکه اینان را متشخص می دانند چه ویژگیهائی داشته باشند! و چون خیلی از موارد مشابه و گوهرین امر را، بدست کم گرفته اند، بدام آن ذهنیات تلاشیزای هویت انسانی گرفتار آمده اند. که اگر باز هم خوبتر، به واقعیت وجودی ایندسته، دیده دوزیم، یقیناً متوجه خواهیم شد که، باز یکی از بدترین بدبختیهای این دستۀ از مردم آنستکه: نمی دانند چرا می خواهند متشخص و محبوب باشند؟! زیرا اگر بدانند، خیلی از مشکلات آسان خواهد شد، و خیلی ها توان آنرا پیدا خواهند نمود تا مستقیماً بدنبال تداویِ اصولی و ثمربخش درد خویش افتاده و بخردانه به جبران نارسائی های خویش پردازند.
     ما در یکی از بخش های قبلی این نبشته علت را گفتیم که: انسان متکاء می جوید، و وقتی متکای راستین و حقیقی را یافت، آرامش خاطر و اطمینان قلبی پیدا کرده، راه رسیدن به غنی و بی نیازی ـ از همچون خویشی ـ را پیدا می کند، ولو این بی نیازی، از تأیید دیگران باشد، که اغلب هم، در مورد روانپریشان هست.
     طبیعی ست که در غیر اینصورت، آن « حرص داشتن...» او را بیچاره، مضطر، پریشان، متزلزل و اسیر نگاه خواهد داشت.
     به هر حال، اگر بپذیریم که انسان بصورتی فطری، بدنبال کمالِ ذاتی ای می گردد که او را به سکینه و بی نیازی نائل گرداند، متوجه می شویم که: انسان دین گریز، بواسطۀ نداشتن ایمان و بیگانه ماندن با خواست حقیقی و هدف واقعییِ خویش، به چیزی ارزش قائل شده و پایبند و اسیر گردیده است، که نه تنها در اشباع وی، او را مددی نمی رساند که او را از هدف فطری و واقعی او نیز، بیشتر دور می سازد!
در واقع، نفس توجه به همین چیزها ( شهرت، لذت، قدرت و...) او را از درک و تلاش برای تحقق آرمان واقعی او ـ که ضامن تکامل اوست ـ دور ساخته و به آنچه برای سلامت و کمال و رشد او، واقعاً مضر است، و باید در مراحل ویژه از آنها بگریزد، نزدیک می سازد.
     عبارت دیگر آن بیان، این تواند بود که: انسان تا وقتی خود را « ذاتی فعال» و با « تشخصی بارور و کامل» نیابد، احساس هستی و حضور نکرده بلکه خود را « عدم» می شمارد! یعنی: انسان فقط در حالت پویائی و فعالیت ـ که حاکی از باروری، رشد و آزادی او باشد ـ حالت وجودی و هستیمندانۀ خود را درک کرده و تنها در همین حالت بخویش بچشم وجودی واقعاً هستیدار، خیرمند، ارزشبار و با ارج نگاه می کند و لاجرم:
 بخود دلبسته است، آنهم دلبستۀ مثبتِ بالندۀ بارور!
     بخود دلسوز است، و لذا: در پی کشف هرچه بیشتر و بهتر خود، و تحقق و تبلور استعداد های اصیل تر خود می باشد.
    و از سوئی: چون خود را در حالت وجودی حس می کند، با آنکه ممکن است با مشکلات، سختی ها، و خواریهای ناشی از تلاش هدفمندانه همراه باشد، باز هم پر تحرک و اغلب با نشاط است! درست به همانـگونه که در حالت انـفعالی ـ که حاکی از ناچیزی، ستـرونی، و اسارت او می باشد ـ جنبۀ عدمی خویش را بارز یافته و بخویشتن بچشم « هیچی، ناهستی مند، شرّ و بی ارج نگاه می کند! و لذا: از خودی اینسان پوچ، بی معنا و بیقدر ـ که از دیدگاهی ویژه، باز هم نه خودِ اوست ـ بسوی آنچیزها می گریزد!
     در واقع او از هیچی و پوچی، از بی ارجی و بی معنائی، از اسارت و تنگنا و... می گریزد. منتها بجای آنکه به حب حق و حب ارزشهای حقانی و آثار جلوه های رحمانی و ربانی بگریزد، به چیزهایی میگریزد که در به اسارت در آوردن مجدد او، از هر زنجیر و زندانی کارآمدتر، غفلت بار تر و لاجرم خـطرناک ترند! و از دیـدگاهی چون ایـنان با پای بیگانه به جـستجوی خویش بر  می خیزند و با چشم بیگانه (دید قدرت پرستان، شهرت پرستان، لذت پرستان و...) عزم دیدار خویش می کنند، به اسارت (آرزوی تأیید دیگران، ذوق مقبول و محبوب و متشخص بودن به نزد دیگران و...) گرفتار شده، و در نهایت بجای کشف خود و دیدار خویش، به کشف و دیدار چیزی نائل می آیند که دیگران می خواهند! زیرا، اینان خودِ اصیل، واقعی و ارزشمند خود را همانی می پندارند که دیگران ـ و اغلب: دنیا پرستان و قدرت بدستان و هوسکامگان و... ـ تأییدکنند و دوستش بدارند! و نه همانی که خود هستند و خودشان آنرا درک، تأیید و سرپرستی می نمایند.


     و چون اینان برای هویـت خود، معیـاری غیر از آنـچه دیگران تعیین می کنند، ندارند، در واقـع « خود »ی هـم ندارند تا آنرا کشـف و یا دیدار نمـایند! و از اینروی: تازه در آنجـاها هم که: خیال می کنند به کشف و دیدار خود نائل شده اند، در واقع و نفس الامر، به کشف و دیدار دیگران رسیده، میل و خواست دیگران را عمل کرده، عشق آنها را ورزیده، رنج آنها را کشیده و در پای توهمات دفاع ناپذیر آنها مرده اند!
و درست بواسطۀ اینکه: بخود واقعی خویشتن دلبسته نبوده و اسیر خود تحمیلی دیگران اند:
 از خودِ واقعی و فطری خویش، عملاً در گریزاند!
 بخود واقعی توجه و دلسوزی ندارند!
      در پی کشف خود نبوده، و لذا اگر دلسوزی و تلاشی هم دارند، در پی کشفِ خودِ قدرتمدار، خودِ ثروتمدار، خودِ شهرتمدار، خودِ لذتمدار و در یک کلام: در پی کشف خودِ دیگران اند!
لذا تلاش دیوانه کننده ئی که در این جهان بخرج می دهند، نه تنها آنانرا به سکینه ئی که مؤید و مشعر از درک وجودی خودشان باشد نمی رساند که عملاً آنها را در موضع شک، نسبت به همۀ این چیزها و موارد و تلاشها قرار داده، به اضطرابی دردبار می کشاند، اضطرابی که در حاقِ حضور و حاکمیت خود فریادگر آنست که:
مبادا عمر به سر رسد و اینان هنوز بدرک وجودی خود نرسیده رهسپار دیار دگر شوند!
     طبیعی ست که آنچه اشارتاً آمد، غیر از آن جاها و مواردیست که افرادی خودساخته و به فردیت رسیده، در پرتوِ برهان و قرآن، حقیقت خود را خیلی بالاتر و والاتر از آن می دانند که بداشته های هر چند ظاهراً چشمگیر و دهن پرکن بسنده نموده و تا تحقق کامل هویت ربانیِ خویش به عنوان موجودی برتر ـ و بسیار برتر ـ و بقول امام سجاد (ع): به عنوان « برترین مخلوق » از تلاش باز ایستند.
     در واقع در این حال، فرد نه تنها، از خود واقعی و اصیل ، به خود دیگران کشیده نشده و وابسته نمی گردد که تازه با رسیدن به شناخت این سیما، به جزئی از خودِ واقعیِ خویش، آشنا می گردد.
     و دقیقاً بر مبنای همین باور است که امام سجاد (ع) وقتی صحبت از پیامبر اکرم (ص) می شود، با چنان فروتنی و احترامی از آن حضرت و گفتار و رفتار و ارزشهای مورد نظرش یاد می کند که اگر بخواهیم همین مطلب را بصورت اختصاصی مورد بررسی قرار دهیم، خود رساله ئی مستقل تواند شد. و لذا نه تنها خدای را بواسطۀ وجود مبارک آنحضرت (ص) حمد می کند که:
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي مَنَّ عَليْنَا بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دُونَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ السّالِفَةِ ...
« سپاس خدایرا که به محمد پیغمبرش ـ صل الله علیه و آله ـ بر ما منت نهاد... منتی که امتهای گذشته و مردم پیشین از آن بی بهره بودند ».
و سپس او (ص) را چنین می ستاید:
اللّٰهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ أَمِينِكَ عَلَى وَحْيِكَ، وَ نَجِيبِكَ مِنْ خَلْقِكَ، وَ صَفِيِّكَ مِنْ عِبَادِكَ، إِمَامِ الرَّحْمَةِ، وَ قَائِدِ الْخَيْرِ، وَ مِفْتَاحِ الْبَرَكَةِ...
«  بار خدایا! درود فرست بر محمد که بر وحی و پیغام تو درستکار بود... و برگزیدۀ تو از آفریدگانت و دوست تو از بندگانت و پیشوای رحمت و مهربانی... و پیشاهنگ خیر و نیکی و کلید برکت... است ».
     که علاوه بر ایندو، تلاشها و موضعگیریهای اتباع صدیق وی را مورد تقدیر قرار داده و از حق متعال درخواست می نماید که:
... وَ مَنْ كَانُوا مُنْطَوِينَ عَلَى مَحَبَّتِهِ يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِي مَوَدَّتِهِ. وَ الَّذِينَ هَجَرَتْهُمْ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ، وَ انْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلِّ قَرَابَتِهِ. فَلَا تَنْسَ لَهُمُ اللّٰهُمَّ مَا تَرَكُوا لَكَ وَ فِيكَ، وَ أَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِكَ، وَ بِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَيْكَ، وَ كَانُوا مَعَ رَسُولِكَ دُعَاةً لَكَ إِلَيْكَ...
« ... و آنها که محبت او را در جان و دل می پروردند و در دوستیش امید تجارتی ایمن از زیان و کساد می داشتند؛ و آنانکه چون به عروۀ دین آنحضرت چنگ در زدند، قبائلشان از ایشان دوری کردند؛ و چون در سایۀ خویشاوندی او مسکن گزیدند، خویشان از ایشان بیگانه گشتند، پس خدایا! گذشتی را که برای تو و در راه تو انجام دادند از نظر دور مدار، و به سبب آن فداکاریها و در برابر آنکه خلق را بر تو گرد آوردند و با پیغمبرت از جملۀ داعیان بسوی تو بودند، ایشان را از خشنودی خود، خشنود ساز... ».
     واقعیت این ادعا زمانی بهتر روشن می گردد که فرد به متن صحیفۀ مبارکه مراجعه کرده و با دقت آنرا مورد توجه قرار دهد، هر چند گوشه هایی از عرایض بعدی ما نیز باثبات این مدعا کمک تواند کرد.
     واقع مطلب اینست که: تا ما میان دو امر اساسی و بسیار لغزنده و لغزاننده تمیز و فرق شایسته ئی قائل نشویم، بدرک جوهر آنچه آمد رسیده نمی توانیم. زیرا که با همۀ نزدیکی ما به ایندو، بشدت نسبت به جوهر و جهتِ عملِ آندو ناآشنا مانده ایم:
اول ـ تلاش، تقلید و تعاون در راه هدف واقعی انسان، به عنوان موجودی برتر؛
دوم ـ تلاش، تقلید و تعاون در راه هدف نماهای ضد انسانی.
     زیرا انسان، چه درین جهت عمل کند و چه در آن جهت، مجبور است دارای الگو و اسوه باشد، منتها در مورد اول، الگوی او به عبارتی مظهر و تجسم هویت و خودِ انسانییِ اوست، به عنوان انسان.
الگوئی که دارای جوهر ذاتی، جهتی ذاتی، گرایشی ذاتی، موضعی ذاتی، رشدی ذاتی، کمالی ذاتی و... می باشد. و در هیچ بعدی از ابعاد و زمینه ها به امور برونذائی جز به عنوان ابزار و مسائل اعدادی متوسل نمی شود.
     و به عبارتی: الگوئی که تبلور عینی خود کمالمند اوست، که برای الگوبرداری، در سیمای دیگری مجسم شده است. ولی در مورد دوّم، آنچه فرد به عنوان الگوی وجودی مورد تقلید قرار می دهد، نه تنها مظهر و تجسم هویت و خودِ انسانییِ او ـ به عنوان انسان ـ نبوده و نه تنها الگوئی که دارای جوهر ذاتی و... باشد، نیست، که امریست برون از ایندو.
    زیرا، آنچه را فرد، در این حالت الگو قرار می دهد، یا اثر فعلِ خود اوست ـ مثل ثروت و قدرت و... ـ و یا ملائم گوشه ئی از کُلِّ طبیعت او ـ مانند شهرت و شهوت که به غریزه و وهم بر می گردند!
با این مایۀ از بینش، نگارنده را امید آنست که: خوانندۀ محترم این وجیزه، هم علت و نوع توجهی را که امام سجاد (ع) به پیامبر اکرم (ص) و تابعین صدیق او دارد، دریافته از نوع تقلید برون محوران خودباخته، امتیاز بخشد! و هم علت محبت آن حضرت به شخص پیامبر و تابعین صدیقش را؛ کسانیکه خودش، آنان را چنین معرفی می دارد:
... اللّٰهُمَّ وَ صَلِّ عَلَى أَوْلِيَائِهِمُ الْمُعْتَرِفِينَ بِمَقَامِهِمُ، الْمُتَّبِعِينَ مَنْهَجَهُمُ، الْمُقْتَفِينَ آثَارَهُمُ، الْمُسْتَمْسِكِينَ بِعُرْوَتِهِمُ، الْمُتَمَسِّكِينَ بِوِلَايَتِهِمُ، الْمُؤْتَمّينَ بِإِمَامَتِهِمُ،الْمُسَلِّمِينَ لِأَمْرِهِمُ، الْمُجْتَهِدِينَ فِي طَاعَتِهِمُ، الْمُنْتَظِرِينَ أَيّامَهُمُ، الْمَادّينَ إِلَيْهِمْ أَعْيُنَهُمُ، الصَّلَوَاتِ الْمُبَارَكَاتِ الزّاكِيَاتِ النّامِيَاتِ الْغَادِيَاتِ الرّائِحَاتِ...
« بار خدایا! درود فرست بر دوستان ایشان که به مقام و مرتبۀ آنان ( خلافت و رئاست عامه و فضیلت و برتریشان بر همۀ مردم که تو قرار داده ای ) اقرار دارند، راه روشنشانرا پیروی می نمایند...، دنبال آثار و نشانه هاشان می روند، بدستاویز ( بدین و راهنمائی ) شان چنگ می زنند، بدوستی شان تمسک می جویند ( بوجوب طاعتشان اعتقاد دارند )، به امامت و پیشوائیشان اقتداء می نمایند، برای امر و فرمانشـان تسـلیم و فرمانبـرانند، در طاعت و پـیرویشان می کوشـند، ایام روزگـار ( دولت و ظهور خلافت ) ایشان... را انتظار دارند و چشمهای شان را بسوی آنان دوخته اند، درودهای با برکت و نیکی و پاکیزه و فزاینده و هنگام بامدادان و شبانگاهان».


    زیرا که بقولی: حب یاران خدا، حب خداست.
    هر چند اگر با دیدی واقعبینانه به مسائل و امور نگاه کنیم، این واقعیت را در خواهیم یافت که:
هر چیزی برای اعلام حضور( وجود و تقررّ ) و یا عمل، یک محدوده ئی را با یک سلسله احکام ویژه، احتواء می کند، که در مورد مسائل مینوی و ارزشی، هر چه میدان ظهور و عمل بیشتر باشد، آن چیز از ارج و بهای بیشتری برخوردار خواهد بود.
    آنچه در طول تاریخ ـ و در دوران ما بگونه ئی ویژه ـ در رابطۀ با مسئلۀ الگو گزینی دستۀ دوم، قابل تأمل و تأسف بوده و هست آنکه: در این برخورد و در این نحوۀ موضعگیری خاص، میدان ظهور و عملِ گوهر انسانیت و ارزشهای انسانی، بشدت تنگ بوده و یقیناً به همین علت، افراد اسیر این نگرش و معتاد این گرایش، هم از درک و شناخت و محبت ورزیدن بخود محروم مانده اند و هم از محبت ورزیدن به غیر خود ـ اعم از همنوعان خویش و خداوند!
    آنچه طبیعی ست اینکه: محبت جوهری ویژه، خاستگاهی ویژه، احکام و آثاری ویژه، جلوه گاههایی ویژه و در نهایت محدودۀ حاکمیتی ویژه، در عقل، قلب و احساس انسان و کلیۀ عملکرد های او دارد، که فعلاً بدلایلی متعدد از بحث ما خارج است. با همۀ اینها، برای آنکه به ریشه و جوهر موضعگیری های سالم از ناسالم دست پیدا کنیم، لازم می نماید به نحوۀ جلوه و ظهور، شعاع عمل و نفوذ و میزان تأثیر آن ( محبت انسان نسبت به خود، خلق و خدا ) در زندگانی انسان دین ستیز، توجه نمائیم؛ و شایستۀ چنین توجهی آنکه بررسی نمائیم:
 رابطۀ انسان امروز با خودش، همنوعش و خالقش بر چه اصلی، استوار می باشد؟!
 هدف و غایتِ این رابطه چیست؟!
 از چه طریقی وارد عمل می شود؟!
 با توسل به چه وسایل و ابزاری به تحقق این رابطه می پردازد؟!
 بخود چگونه و با چه دیدی می نگرد؟!
 خود را در کجای رابطه گذاشته و طرف مقابل را در کجای رابطه قرار می دهد؟!
7 و 8 و 9 ـ برای خویشتن چه نقشی و برای طرف مقابل چه وظیفه ئی را معین می دارد و...؟!
     و چون سَرِ تطویل کلام و دردسر دادن خوانندۀ رازدان خویش را نداریم، با درخواست پوزش از اطالۀ کلام، فقط بذکر گوشه ای از مطالب بسنده می داریم.
انسان دین گریز و بویژه دین گریز امروزی، بجای آنکه احساس کند زندگانی وی با دیگران، یک زندگانی « باهمی» است، از بیخ و بن، نگرش وی نسبت به حضور در میان دیگران ـ اعم از خدا و خلق ـ متوجه تجرید و انتزاع گردیده، همیشه خود را جدا و دیگری را جدا می پندارد! و اصولاً در جهت همین تجرید عمل می کند! و چون این نگرش، ویرا بگونۀ وحشت انگیزی بی ریشه و بی متکا می سازد، اجباراً برای احساس اتکاء و ریشه داری، به جستجوی متکاء بر می آید. و این امر همانگونه که قبلاً اشاره شد، باعث می شود تا وی ماهیت و هویت خود را بر مبنای چیزی انتزاعی ( پول، مقام، شهرت ) بنا کرده و سراغ داده و بالمقابل، هویت و ماهیت طرف را نیز، بر همین مبنا تعریف، قبول و اثبات نماید.
     لذاست که متوجه می شویم: افراد محکوم این نگرش و زنجیری این گرایش، هر کدام دیگری را وسیله ئی می داند که می تواندش به نحوی ـ چه اکنون و چه در آینده ـ در جهت تحقق امیال خویش، بکار گیرد! و بدتر از آن: به خود نیز، به عنوان وسیلۀ تحقق اهداف دیگری ـ و اگر چه بالفعل هم نباشد ـ نگاه می کند، یعنی معتقد است که اگر خود او دیگری را وسیله نسازد، دیگری او را وسیله می سازد.
     طبیعی ست که درین موضعگیری، خبری از ایثار و دهش نبوده، بلکه همیشه و در همۀ اشکال، بهره کشی از بهره ورسازی بهتر، ثمرکشی از ثمربخشی پسندیده تر، و به عبارتی معنادار: باروری از بارورسازی لذت بخش تر، پنداشته می شود!
     شاید بتوان گفت که: از دیدگاهی کاملاً ویژه، « پیوند » و « رابطه » و « محبت » سر جای خویش می باشند ولی « محبوب » عوض شده است. و لذاست که در این رابطه، نه تنها انسان بدیگری محبت نورزیده! و بخویشتن نیز عشق و علاقه ئی نشان نداده و کمترین نشانه ئی از « توجه انسانی » بخود ندارد، بلکه همیشه بر آنست تا از برخورد ظاهراً محبت آمیز، چیزی برونذات ـ مانند مکنت و ثروت ـ و انتزاعی ـ مانند شهرت و ریاست ـ بدست آورد.
     و از آنجا که در این رابطه « محبوب اصلی » همان چیزهای انتزاعییِ برونذات می باشند، هرگز در طول تاریخ، مردی، زنی، پیری و یا جوانی از ایندسته را سراغ نداریم که همچون امام سجاد (ع) « خدا » و « خلق » او را، بواسطۀ دارائیهای ذاتی، مکارم و ارزشهای ذاتی و نگرشها و گرایشهای تکامل دهندۀ گوهر ذاتِ خودِ آنها دوست داشته، مورد ستایش قرار داده، با همۀ هستی، صادقانه بدان روی آورده و از عمق جانش برایشان دعا کرده باشد.
    حال اگر کسی اشکال نمود و مثلاً گفت: عمل آن شاعریکه نه کرسی فلک را زیر پای اندیشۀ خویش نهاده بود تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند، و امثال او چه خواهد شد؟! پاسخ عرضه داریم که:
اولاً حق روشن است و نیازی به سخن نی.
ثانیاً: آن شاعر در همان شعر ـ و نه در اشعار خوب دیگر و موضعگیریهای برترش ـ عملاً بی شعوری شاعرانۀ خویشرا به نمایش نهاده است و بس. و ما در حالات اغلب شعراء مدیحه سرا، تماشاگر لحظه های بیشمار بیشعوری آنها هستیم که هم خود به دروغ بافی خود مشعر بودند و هم ممدوحشان! منتها فقر وجودی، سیرۀ رفتاری و به اصطلاح: سیاست شان ایجاب استقبال از دروغ را می نموده است.


    آنچه مجدداً قابل یادآوریست اینکه: هرگز ایندستۀ از مردم، این عمل و آثار مترتب بر آنرا، وسیلۀ رهائی و رشد استعداد های ذاتی خود نساخته بلکه بیشتر، از آن برای رفع اضطراب باطنی و احساس بی ریشگی و پیدا نمودن اتکائی تشخص زای، بهره می گیرند!
    طبیعی ست که این بینش و کنش را پی آمد های رنجباری به همراه است که حیفمان می آید بگوشه ئی از آنها بطور فهرستوار، اشاره ننمائیم:
     یکم ـ متلاشی شدن پیوندها و علایق انسانی و مخدوش شدن چهرۀ واقعی آرمانها و الگوهای ناب متعالی و جانشین شدن روابط تجریدی ـ انتزاعی؛ و به عبارتی دیگر: روابط سودپرستانه و بیجان، بجای آن، نخستین ثمرۀ تلخی است که حضور و حاکمیت هویت انسانییِ تک تکِ افراد جامعه را مورد تهدید جدی، و در مواردی عملاً مورد مسخ و تلاشی قرار می دهد!
    در واقع، به علت اینکه ـ عمدتاً ـ انگیزۀ این نوع ویژۀ از موضعگیری را ثروت و شهرت و لذت و... تشکیل می دهد، فرد در عمل، توجه خود را از خود و انسان مقابل و حتی از خدای خود برگرفته و عمیقاً متوجه زمینه ای می سازد که اصل قرار داده است! و دقیقاً به همین علت است که عده ئی حب حق را انکار نموده و عملاً آن را متوجه چیزهایی می سازند که برای خودشان اصالت پیدا کرده است! و این سخن را دو نکته است.
     آنچه درین رابطه قابل توجه می نماید اینست که: اگر عمیقاً به انگیزه های رویکرد این افراد به این زمینه ها توجه نمائیم، این نکته مسجل می شود که هر کدام از اینها، خود مظهر و تجلیگاه احساس نیاز فرد، برای ریشه داری، ابراز هویت و یا بروز کمال می باشند، که ناشیانه بجای مواردی گزیده شده اند که بصورتی واقعی می توانند ریشه داری، ابراز هویت و تبارز کمال انسانی او را ضمانت نمایند! و این مؤید آنست که تا فرد در پی زمینه هائی از ایندست تلاش کرده و حرص می ورزد، بدون تردید موجودی بی ریشه، بری و تهی از هویت ربانی و فاقد گوهر و کمال ذاتی خواهد بود.
     دوم ـ جانشین شدن هویت انحرافی و کمال ستیز بجای هویت ناب و ربانی. هم در بعد فردی و هم در بعد جمعی. زیرا که در چنین حالتی ـ از دیدگاهی ویژه که نه چندان عمیق می باشد ـ انگیزۀ هر کسی را علی الظاهر میل و ارادۀ شخصی تشکیل می دهد تا ذوق هماهنگی مثبت و فعال با دیگران! هر چند در واقع، میل و ارادۀ شخصی و آگاهانه ئی وجود نداشته و هر کسی در پی چیزی است که دیگرانش می پسندند!
     و دقیقاً بدلیل همین امر است که حتی مسئلۀ عشق فردی ( عشق متقابل زن به مرد و مرد به زن ) نیز، دچار همین سرنوشت مخدوش تجریدی شده و عاشق ـ اگر بشود او را بدین لقب یاد کرد ـ پس از یک سلسله بررسیهای وسواس آمیز، عاشق می شود! و به عبارتی رساتر: معشوق خود را
« انتخاب» می کند!
     و این مؤید بیگانگی هراسبار و تلاشیزای فرد با خود و بیگانگی و تفرقۀ بلاهت جوش افراد با یکدیگر می باشد. بیگانگی ننگباری که خود مایۀ پی آمد های ناگوار دیگری تواند بود.
     رسواترین جلوۀ جانشینی این هویت انحرافی را می توان در جلوۀ رسوائی انگیز « احساس نیاز به همرنگ سازی » و حرصِ بی مانند، به برخورداری از جلوه های حسیِ همگون، سراغ داد. زیرا در چنین شرایطی، آنچه انکارش ناممکن می نماید این گرایش است که اغلب افراد این دسته ـ دقت شود ـ به همرنگ دیگران شدن، خود را « نیازمند » احساس می کنند! و لذا در برخورداری از چیزهایی مشابه آنچه دیگران دارند، حرصی خجلتبار بخرج می دهند! در حالیکه اینکار، هرگز در رابطة با مسائل عمیق عقلی ـ ایمانی مطرح نمی باشد!


     لذاست که متوجه می شویم: با آنکه عده ئی از افراد جامعۀ اسلامی ما، در راه عقاید و آزادی مملکت خود، ایثار و جانفشانیها کرده، در برابر ظلم ظالمان و تجاوز بدکاران، شجاعت و شهامت و پایمردی بخرج داده و موضع گیری بینشی و کنشی آنها مورد تقدیر هم قرار گرفته است، باز هم بسیار کم است تعداد آنهائی که بخواهند در اینگونه از زمینه ها « احساس نیاز به همرنگسازی » بنمایند!
     و مسخره تر از آن اینکه: متوجه می شویم عده ئی از مدعیان استقلال نظری و عملی، با آنکه در برخی از موارد و زمینه ها ـ روی دلایلی ـ بایثار پرداخته و از تحقیر و تهدید نابخردان نهراسیده و در موضع شایستۀ خویش قرار می گیرند، متأسفانه در ناوردگاه همرنگ سازی از مواهب مادی و ظاهری، نه تنها دقت، درایت و ایثار بخرج نداده و عطر روحنواز آزادگی را در پهنۀ حیات خویش پخش نمی نمایند که به شرم آورترین گونه های همرنگسازی و... متوسل و متشبث می شوند.
     سوم ـ اصالت زدائی و حاکم ساختن ارزش نماها بجای ارزشهای اصیل گوهرین! زیرا در این شرایط، فرد به اصالت های انسانی، از قبیل آزادگی، پاکی، راستی، الفت، ایثار و غیره باندازه ئی ارج نهاده و پایبندی نشان می دهد که اینها بتوانند او را در برخورداری از مواهب مورد نظرش، یاری رسانند! لذاست که بدون کمترین احساس حیائی، عملاً و علناً به اسارت اقتصادی، بی هویتی اجتماعی، انحراف عقیدتی، اغتشاش فرهنگی، بردگی سیاسی و... « بها » داده شده، به آزادگی، استقلال هویت، پاکی و صداقت، بچشم موانع طریق شادخواری دیده می شود. چه ممکن است توجه به تقوای اقتصادی، تقوای سیاسی، آزادگی، استقلال هویت، پاکی و صداقت و... یا تولید رنج نماید و طبع و منش راحت طلبِ ما را، بزحمت وادارد و یا از توانِ برخورداری و همرنگسازی ما بکاهد.
     و از همین روست که متوجه می شویم: هویت باختۀ بی خبر از مؤلفه های ناب حیات ربانی و سیاست انسانی و اقتصادی صمدانی، آنجا و آنگاه که برای جبران کمبودها و اشباع حقارتها، مثلاً خود را به پلیدترین چهره های سیاسی و بدنام ترین نظامهای استعماری و بی حیاترین مدعیان منافقِ مکارم انسانی فروخته و همچون سگی بیچاره، به سایۀ شتری مردارخوار خزیده و به نوائی ناچیز ـ و بسیار ناچیز ـ می رسد! آنرا به  حساب دقت و ذکاوت و زرنگی خود می گذارد! و از همین روست که این دستۀ از افراد:
     از اینکه به آنها به عنوان آزادگانی که می توانند صاحب استقلال هویت بوده و عاشق حیاتی کمال بخش باشند؛ از اینکه به آنها به عنوان متعهدانی که می توانند خردمند و عاشق حیات، هویت و
نظامی برهانی باشند؛ از اینکه به آنها به عنوان تعالیجویانی که می توانند حضور فعال خردمدارانه ئی ـ در ابعاد فردی و اجتماعی ـ داشته باشند؛
از اینکه به آنها به عنوان آرماندارانی که می توانند ایثارگر و بارور کننده باشند؛
از اینکه به آنها به عنوان نوعدوستانی که می توانند عاطفه یی سرشار از تعاون و مسئولیت داشته باشند؛
از اینکه به آنها به عنوان تقدسمدارانی که می توانند مقدس، پاک اندیش و نیک رفتار باشند؛
از اینکه به آنها به عنوان بینشورانی که می توانند راستکار و با طهارت باشند و... نمی نگرند، هرگز ناراحت نبوده و گاهی هم تلاش می کنند تا افکاری از ایندست به ذهن مبارکشان راه نیابد! و حتی بدتر از همۀ اینها:
اینان از اینکه آدم بودن و موفق بودنشان در گرو مقلد بودن نابخردانۀ دفاع ناپذیر آنان است؛
از اینکه آدم بودن و موفق بودنشان در گرو اسارت آنان در زندان بینش و کنش ظاهربینان
ظاهر پسند می باشد؛
از اینکه هویتشان در گرو تلاش در جهتِ رفع احساس نیاز به همرنگسازی و برخوردار سازنده از زمینه های مادی ( حسی ـ وهمی ) بوده و هر آن، از ناحیۀ هر یک از اینها تحقیر هم می شوند و... توجه نکرده و عملاً هم به این تحقیرها بها نمی دهند! زیرا: خودِ هر کدام از اینان، با همین دید و برمبنای همین برداشت، دیگران را به موضع تحقیر می کشاند. اگر چه در مواردی خود به روح و گوهر اصلی رفتار خود توجه ندارد.
     بر پایۀ آنچه آمد، شرمسارانه باید اعتراف کرد که اغلب ماها، در تعیین اصالت وجودی خویش دچار همان بلاهت و انحرافی شده ایم که ما را زندانی ذهنیت شرمباری ساخته است که بر مبنای آن، میزان آدم بودن خویش را وابسته به میزان برخورداری از زمینه های برونذات و توان همرنگسازی در همان زمینه ها می پنداریم.
     و بر مبنای فهم همین پی آمد های بلاهت خیز و درک اصالتهای همان بینش توحیدی و ثمرات مهم الگو گزینی، ارتباط و پیوند ناب بارور است که حضرت سجاد (ع) از سوئی از حق می خواهد تا جان او را برای پیوند و ارتباطی بس بشکوه و ربانی با دیگران آماده و از هر آلایشی پاک و با هر آرایش شایسته ئی مزین دارد، چنانکه ضمن دعای چهل و هفتم عرض می کند:
«... وَ انْزِعِ الْغِلَّ مِنْ صَدْرِي لِلْمُؤْمِنِينَ، وَ اعْطِفْ بِقَلْبِي عَلَى الْخَاشِعِينَ، وَ كُنْ لِي كَمَا تَكُونُ لِلصّالِحِينَ، وَ حَلِّنِي حِلْيَةَ الْمُتَّقِينَ،وَ اجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْغَابِرِينَ، وَ ذِكْراً نَامِياً فِي الْآخِرِينَ، وَ وَافِ بِي عَرْصَةَ الْأَوَّلِينَ..»
« ... و کینه داشتن برای اهل ایمان را از سینه ام بر کن، و دلم را با فروتنان مهربان گردان، و با من چنان باش که با شایستگان می باشی، و بزیور پرهیزکاران بیارایم... و برای من ذکر نیکوئی در آیندگان، و آوازۀ بلندی در پسینیان قرار ده، و مرا در میان سرای... پیشینیات... در آور... ».
     و از دیگر سو، برای خود و یاران و نزدیکان و همکیشان خود درخواست رسیدن به مقامات عالیۀ دوستان حق را داشته، با سوز و سازی هر چه صادقانه می نالد:
وَ اجْعَلْ رَغْبَتِي إِلَيْكَ فَوْقَ رَغْبَةِ الرّاغِبِينَ، وَ حَمْدِي إِيّاكَ فَوْقَ حَمْدِ الْحَامِدِينَ‏...»
« و توجه و زاری و رو آوردنم را بسوی خود بالاتر ( فزونتر ) از رو آوردن رو آورندگان و سپاسگزاریم را دربارۀ تو بالاتر از سپاسگزاران گردان ».
« اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ سَلَامَةَ قُلُوبِنَا فِي ذِكْرِ عَظَمَتِكَ، وَ فَرَاغَ أَبْدَانِنَا فِي شُكْرِ نِعْمَتِكَ، وَ انْطِلَاقَ أَلْسِنَتِنَا فِي وَصْفِ مِنَّتِكَ ».
بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست و سلامتی دلهای ما را در یاد عظمت و بزرگی خود، و آسایش تنهای ما را در سپاسگزاری نعمت خود، و شیرینی زبانهای ما را در بیان نعمت خود قرار ده ».


     در پایان این مقال، با درخواست پوزش، جبران خستگیِ خوانندۀ عزیز و تبرک و تیمن این بخش پرجذبه را گوشه هائی از دعای مبارکۀ حضرت سجاد (ع) قرار می دهیم که نزد عارفانِ به مضامین عالیه اش به « مناجات محبین » اشتهار یافته است:
اِلهی! مَن ذَالَّذی ذاقَ حَلاوَﺓَ مَحَبَّتِکَ فَرامَ مِنکَ بَدَلاً وَ مَن ذَالَّذی انِسَ بِقُربِکَ فَابتَغی عَنکَ حِوَلاً...
خدواندا! کیست که ساغر محبت از دست تو نوش کرد و حلقۀ بندگی دیگری در گوش کرد؟!
کدامین نرگس، پای نیاز در چشمۀ تو شست و چشم شیفتگی به تو ندوخت؟!
خدایا! کدامین کهکشان بر گرد تو گشت و واله و حیران تو نگشت؟!
عزیزا ! کدامین نیلوفر آبی به عشق تو سر برآورد و جاذبۀ مهر تو دید و به برکه ] باز [ گریخت؟!
معشوقا! کدامین انسان پیشانی عشق بر خاک ربوبیت تو سائید و شیرینی محبت تو چشید و دل به دیگری سپرد؟!
دلبرا! کدامین پروانه، شعله های ملتهب جان تو دید و به ظلمت پناه برد؟!
امیدا! کدامین یوسف به عشق رؤیای تو آواره نگشت؟!
کدامین یوسف در زیر سر پناه تو به زلیخا پناه داد؟!
شاهدا! کدامین موسی در کورۀ طور گداخته شد و حضور رقیب تو را دوام آورد؟!
ربّا! کدامین مریم کلامی با تو گفت و لب از صحبت دیگران ننهفت؟!
شور آفرینا! کدامین محمد در حرا صدای تو شنید و نلرزید؟!
فَاجْعَلْنَا مِمَّنْ... وَ اَهَّلتَهُ لِعِبادَتِکَ وَ هَیَّمتَ قَلبَهُ لِأِرادَتِکَ واجتَبَیتَهُ لمُشاهِدَتِکَ وَ اَخلَیتَ وَجهَهُ لَکَ وَ فَرَّغتَ فُؤادَهُ لِحَبِّکَ وَ رَغَّبتَهُ فیما عِندَکَ وَ اَلهمتَهُ ذِکرَکَ وَ اَوزعتَهُ شُکرَکَ وَ شَغَلتَهُ بطاعَتِکَ وَ صیَّرتَهُ مِن صالِحی بِریَّتِکَ وَاختَرتَهُ لِمُناجاتِکَ وَ قَطَعتَ عَنهُ کُلَّ شَیءٍ یَقطَعُهُ عَنکَ...
خدایا! ما را از آن بندگانت قرار ده که در دود آتش عشقی که تو در خرمنشان افکندی تصویر روشن تو را دیدند و خانۀ دل برای ورود تو از اغیار تهی کردند.
آنانکه در فضای خلوصشان جز بوی گل مریم تو نچیدند و در برکۀ چشمشان جز نیلوفر آبی تو نرویید، آنانکه بودشان را جز در سجود سپاس تو ندیدند.
آنانکه سینه هایشان مملو از هوای طاعت توست، آنانکه اسوه های خلایقند و اوج ترین پروازها در آسمان تو خاص آنان است.
آنانکه تو طالب مناجاتشان و خریدار راز و نیازشان هستی.
آنانکه باغچه های دلشان را تو خود وجین می کنی و شاخه های نابجا را از گلدانشان ـ که رشد بسوی تو را خدشه دارد کند ـ تو خود می بری.
یا مَن اَنوارُ قُدسِه لِاَبصارِ مُحِبّیهِ رائِقَةٌ وَ سُبُحاتُ وَجهِه لِقُلُوبِ عارِفیهِ شائفَةٌ یا مُنی قُلُوبِ المُشتاقینَ وَ یا غایَةَ امالِ المُحِبّینَ! اَسئَلُکَ حُبَّکَ وَ حُبَّ مَن یُحَبُّکَ وَ حُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یُوصِلنی اِلی قُربِکِ وَ اَن تَجعَلَکَ اَحَبَّ اِلیَّ مِمّا سِواکَ وَ اَن تَجعَلَ حُبّی اِیّاکَ...
ای آنکه ماهتاب رخسار تو روشنائی راه و زیبائی نگاه عاشقان توست.
ای آنکه تنزه جمالت دلهای عارفان را جلای اشتیاق می بخشد.
ای آرزوی دلهای آرزومندان و  ای اشتیاق مشتاقان و  ای امید امیدواران و  ای عشق عاشقان و  ای غایت شیفتگان و  ای نهایت والگان و  ای درد دردمندان! آتش عشقت را در خرمن وجودم بیفکن، تخم دوست داشتنت را در گلدان دلم بکار. سبزینۀ محبتت را در برگهای به زردی گرائیدۀ وجودم بدوان.
 
دل را داغ عشـقی بر جبین نــه
        زبـانم را بــیانی آتشـین ده
    
خدایا!
من عشق به تو را هم از تو می خواهم و عشق به عاشقان تو را و عشق به هر کاری که مرا بتو نزدیک کند.
خدایا! عشقت را در دلم انداز و عشق به اولیائت را و عشق به جادۀ منتهیِ به سوی تو را و عشق به علامات راهنمای به سوی تو و عشق به زائران تو را و عشق به زائران راه تو را.
خدایا! همزمان با رشد گیاه محبتت در باغچۀ دلم، هر چه هرزه گیاه محبت دیگران را بسوزان.
خدایا! مرا پایی ده که فقط به در خانه تو توانم آمد و دستی که فقط سحوری در خانۀ تو توانم کوفت.
خدایا! مرا چشمی ده که فقط گریان تو باشد و سینه ای که فقط سوزان تو.
به من نگاهی ده که جز روی تو نتواند دید و گوشی که جز صدای تو نتواند شنید.
خدایا!
خودت را معشوق ترین من قرار بده و مرا عاشق خویش!

خواندن 1676 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 21 خرداد 1393 11:48

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار