مریدان استاد تابش

مریدان استاد تابش

یکشنبه, 14 خرداد 1396 14:08

شانزدهم ـ تحکیم اعتماد و باور

     باید به صراحت اعلام داریم که اگر هنر و یا اثر هنری نتواند اعتماد و یقینِ احساسِ زیبا شناختی و ذوقِ گریزان از پستی، روزمرهگی و استعلا طلب جان آدمی را جلب و تأمین کند، باید ـ و صد البته که باید ـ در مورد آن به تجدید نظر برخاست. چرا که مواجه شدن با فقدانِ چنین باور و اعتمادی، زندگانی و به ویژه ساحت جمالی و زیباشناختی را از نظر انداخته و آنرا به امری زاید، انکارپذیر و دور ریختنی بدل مینماید
     از سوئی، آنگاه که اثر هنری، هم برخوردار از جلوههای متنوع، زیبائی هوشربا و پرجاذبه بوده و هم از درونمایهئی روشنگر، پرکشش و راضی سازنده برخوردار باشد: هم اعتماد بیننده را نسبت به اصالت، زیبائی و ارزش اثر هنری تحکیم میبخشد؛
     هم اطمینانش را نسبت به قدرتِ زیباپسندانه و زیبانگارانۀ هنرمند محکم میسازد؛
     هم اعتماد او را نسبت به مبانی عاطفی ـ اشراقی، جهتگیری هنری، موضعگیریِ ارزشی و تربیت روحی او استحکام میبخشد؛
     هم اطمینان او را نسبت به «حضور» و «رشد» استعداد زیباشناختیِ خودش تقویت میدارد؛
     هم اعتماد او را نسبت به آیندۀ هنری از ایندست، و رشد و ارتقاء روح و استعداد و قوتِ ابتکار هنرمندی از آن قماش را محکم میسازد؛
     هم باور و اعتماد او را نسبت به امکانِ همنشینیِ زیباشناختیِ تابلوها، خطها و طرحهای مختلف ـ که گاهی از نظر دریافتی و خوانشی (برای قرائت) ناهمجهت قرار گرفتهاند ـ تقویت مینماید؛
     هم باور او را نسبت به امکان همخوانیِ معنایی کلیۀ خطها رشد میبخشد. چرا که همه، انسان را به اعتلای وجودیِ او فرا میخوانند؛ منتها هر کدام را به طریقی؛ و هر طرفِ تابلو با زبان و نقش و طرحی کاملاً ویژۀ خود؛ و این، قدرت احاطهگری تابلو را میرساند؛
     هم اعتماد و یقین او را نسبت به درک زیباشناختی و بینشیِ مخاطب و یا بینندۀ آئینههای عروج قوت میبخشد؛ چرا که در این تابلوها، بطور غیر مستقیم، برخی از جلوهها برخی دیگر را تقویت، برخی از تابلوها برخی دیگر را روشن، برخی از باورها و مکاشفاتِ ابداعی برخی دیگر را رنگین و نمکین و... ساخته، و در نتیجه، چون شخص را ـ از جهتِ زیباشناختی و یا بینشی ـ به نحوی غیر منتظره اشباع میدارد، بیننده نسبت به حس زیباشناسی و یا فکری خود اعتماد پیدا کرده و این اعتماد مایههای بیداری و سهمگیری او را در هر یک از زمینههای یاد شده فراهم میآورد.

     یقیناً اهل فن و درایت را این واقعیت مسجل میباشد که اینهمه، جز در پرتو حضور بشکوهِ تابلوهائی از جنس آئینههای عروج ـ که از ترکیب تابلوهای مستقل متعددی سربرآورده و گلستانی ملکوتی را تجسم بخشیدهاند ـ هرگز بر نتواند آمد.

دوشنبه, 14 فروردين 1396 17:05

1 جهان طبیعت حق است

    «14» آیه در مورد حقیقت بودن جهان طبیعت از قبیل: «اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللهَ خَلَقَ السَّمواتَ وَ الاَرْضَ بِالْحَقِّ.»
    «آیا نمی بینی خداوند آسمانها و زمین را بحق آفریده است؟»
    در این آیات که با ترکیبات گوناگون حقیقت بودن و برای حقیقت خلق شدن تمام جهان هستی بیان شده است؛ دو هدف مهم را می توان از کلمۀ حق در این آیات استفاده کرد:
    یکی اینکه: جهان هستی آنچنان که مکتب ایده آلیسم گمان می کند مولود ادراک ما نیست، بلکه این آیات می گویند: جهان هستی با قطع نظر از ادراک و فهم انسان دارای حقیقت و واقعیت است، زیرا صریحاً این آیات بیان می کنند که این دستگاه با عظمت آفریده شدۀ خدا می باشد و این آفریده شدن و آفریده شده حقیقت است.
    دوم اینکه: این آفرینش هدف بزرگی را در دنبال دارد، و چنین نیست که خداوند این جهان را برای خوش آیندی خودش آفریده باشد، هماهنگی که در دستگاه مشاهده می شود و مورد تصدیق تمام قلمروهای علمی است با نظر به اینکه جهان نمی تواند ازلی بوده باشد «زیرا که مقتضای ماده و حرکت همین است» داشتن هدف برای این جهان ضروری است.
خلاصه در این گروه از آیات حقیقت و واقعیت به معنای اصطلاحی که در گذشته گفتیم تفکیک نشده است بلکه حق مذکور در آیات فقط در مقابل باطل و بی هدف بودن و پنداری بودن می باشد.

     بررسی مسئلۀ «حق» و حقیقت در قسمتهای گذشته ما را از تفصیل و اطالۀ کلام در زمینۀ دیدگاه قرآن بی نیاز ساخته است؛ چه بهمانگونه که آمد: بررسی حقیقت با تعقل و تفکر صورت می گیرد و تمیز خیر و شرِ اخلاقی با معاییر ارزشی و از زیبائی نیز با حدس. حال می بینیم که قرآن در این مورد چه نظری دارد.
     اولاً در هیچ جای قرآن نمی توانیم دریابیم که گفته شده باشد زیبائی و خیر از یک مقوله اند و یا زیبائی و حق از یک سنخ اند؛ و نیز ادعا نشده است که طریق درک این مقوله ها یکجور می باشد؛ همان گونه که ادعا نشده حقیقت و خیر یک مقوله اند.
این دقت تا آنجا مراعات شده است که وقتی در زمینه ئی از حقیقت خیر اخلاقی سخن به میان می آید، فحوای کلام تا آنجا روشن و تردید زدای است که هر خوانندۀ نازک بینی را متوجه می سازد که مراد، درست و حقیقی بودن رابطۀ عمل و بازده آنست و به زبانی دیگر اثبات حقیقت خیر بودن عمل است. این آیه ها بیانگر همین واقعیت می باشند.
     الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقًا مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ * بقره ـ146
     گروهی که ما بر آنها کتاب فرستادیم (یهود و نصاری) محمد و حقانیتِ [راه و درستی و حقیقت روش و پیام] او را به خوبی می شناسند بدان گونه که فرزندان خود را ولیکن گروهی از آنان از راه عناد حق را کتمان می کنند در صورتی که علم بدان دارند*» و یا:
     وَ لَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ * بقره ـ 42
     «حق را به باطل مپوشانید تا حقیقت را پنهان سازید و حال آنکه به حقانیت آن واقفید*»
     نمونه های زیادی از اینگونه آیات را می توان بدست داد، که هر یکِ از آنان «حق» به معنای اثبات درستی خیر بودن عمل است. آیات دیگری هم وجود دارد که مفاهیم دیگری را در همین مورد بدست می دهند، این آیه را می توان نمونه وار قرائت کرد:
     الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ أُولَٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَن يَكْفُرْ بِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ * بقره ـ 121
     «کسانیکه کتاب بر آنها فرستادیم آنگاه کتاب را خوانده و حق خواندن را (در مقام عمل) نیز بجای آوردند آنان اهل ایمانند و آنها که به کتاب خدا کافر شدند و نسبت به آن حق شناسی نکردند آن گروه زیانکارانند*»
     در این آیه «حق» معنای دیگری دارد که ذهن خامکار نمی تواند در برخورد اول آنرا مساوی با درستیِ درک بداند، لکن اندک توجهی می تواند ذهن را در بازیافت این واقعیت کمک نماید.
خداوند می گوید: تلاوتِ گروه نخست از نظر «باورمندی» به حقانیتِ الهی آیات آن و نیز از نظر «علم» به حقایق آن مطابق واقع بوده از این رو باورمند بدان شدند.

     این قسمت از سخنان تلخیص شدۀ استاد محمد تقی جعفری از کتاب «علم در خدمت انسان» شایان توجه می باشد:
در حدود 285 آیۀ قرآن کلمۀ حق با مشتقات مختلف آن ذکر شده است، این آیات از جنبۀ موضوعاتی که مفهوم حق را تفسیر می کند به گروههای مختلفی تقسیم می گردد:

دوشنبه, 14 فروردين 1396 09:43

پانزدهم ـ همکُنشی

     قسمت قابل توجهی از تأثیر زیباشناختی ـ اشراقی آئینه های عروج، که جداً نمایندۀ ظهور و تجلیِ ابداعیِ گونۀ ویژه ئی از حیات هنری و جنبش خوشنویسی می باشند، زادۀ هم کنشیِ خطوط، پیام ها، آرمانها، سمبل ها و ایماژهای متنوع ـ و اگر خواستی بگو: زادۀ هم کُنشیِ تابلوهای مختلفی ـ است که در یک صفحه به تراکمی حیرت انگیز دست یافته اند.
     این هم کنشی هم در حوزۀ زیباشناختی و تبارز پرجاذبۀ کش و قوسها، طرح های بالندۀ ریتمیک و شکلهائی که به نحوی از حرکت و جنبش درونی و ذاتی برخوردار می باشند، قابل دریافت و تأمل گردیده اند؛ هم در حوزۀ القاء و تداعی افکار، احساسها، پیام ها، آرمان های قدسی، ذوقی و باطنی!
     برای اینکه این بحثِ ویژه از روشنی و صراحتی بیشتر ـ مر جوانان را ـ برخوردار شده و هویتِ ابداعیِ آن بهتر تبارز نماید، از خوانندۀ محترم خویش دعوت می نمائیم تا او خود به تماشای یکی دو تا از آئینه های عروج رفته و پس از مشاهده، تحلیل و مشخص کردنِ مواردی از هم کنشیهای متنوع، مطالعۀ عرایض ما را پی گیرد.
     این کار را از آن جهت به عهدۀ خوانندۀ خوش ذوق خود می گذاریم که اولاً موارد این هم کنشیها زیاد و روشن می باشند؛ و ثانیاً ـ همانگونه که گفته آمد ـ زمینه های متعدد و متنوعی را احتواء کرده و جز در مواجهۀ مستقیم با خودِ این تابلوها، به مشکل قابلِ گزارش تحریری می باشند.


یکشنبه, 06 فروردين 1396 13:46

چهاردهم ـ منطقِ تراکم

     در بیشترِ تابلوهائی که این بینوا آنها را آئینه های عروج عنوان نموده است، تراکمِ زیبائی شناختی ـ بینشی چنان بالا گرفته است که هر بیننده ای را گمان بر این میرود که شاید مرحوم آخوند نسبتِ به این امر حساسیتی وافر داشته و بر آن بوده است تا نزدیکی و پیوندِ گیج کننده و شگفتی انگیز اشیاء و امور هستی را در جلوهای حسین و پرجذبه و لباسی زیبا و فاخر، جلوه ای دیداری بخشد!      

     به عقیدۀ منِ بنده، یکی از روشنترین ویژگی های سبک شناختی مرحوم آخوند را، همین گرایش غالب، هیبتار، باشکوه، تحسین انگیز و مبتکرانه تشکیل میدهد که در بیش از صد تابلوی پرکارِ حوصله شکنِ زیبا تجلی و تبلور یافته است!
     هر کدام از این تابلوها، از آن نظر که به شکلی ویژه طراحی شده است، فضایی یگانه را تشکیل میدهد؛ ولی از آن نظر که هر قسمتِ از این فضا را تابلوئی ویژه با خطی ویژه پرساخته و به نمایش جلوه گاه هایی از زیبائی و مجلائی از باورها، پیامها و بینشها کمر بسته است، فضای واحدِ تابلو به منظومه ای هندسی با مدارهائی معمولاً مربع ـ مستطیل بدل میشود که بیننده خود را در آنها گم میکند.

پنج شنبه, 19 فروردين 1395 12:05

مارکسیسم در افغانستان

کتاب مارکسیسم در افغانستان

 

نسخه متنی کتاب مارکسیسم در افغانستان

جهت مشاهده کتاب سه بعدی می بایست برنامه Adobe Flash Player بر روی سیستم شما نصب شده باشد.

در صورت مشاهده هر گونه مشکل می توانید از طریق منوی "ارتباط با ما" به مسئولین سایت اطلاع دهید.

لطفا تا بارگذاری کامل کتاب تأمل نمایید.

 

 شما دوست و بازدیدکننده گرامی در صورتی که دارای سایت و یا وبلاگی مرتبط هستید ، می توانید با قرار دادن کد زیر در سایت خود کتاب سه بعدی فوق را در سایت خود انتشار دهید.

پنج شنبه, 19 فروردين 1395 11:51

قرآن و دیدگاههای زیبائی شناسی

کتاب قرآن و دیدگاههای زیبایی شناسی

 

نسخه متنی کتاب قرآن و دیدگاههای زیبائی شناسی

جهت مشاهده کتاب سه بعدی می بایست برنامه Adobe Flash Player بر روی سیستم شما نصب شده باشد.

در صورت مشاهده هر گونه مشکل می توانید از طریق منوی "ارتباط با ما" به مسئولین سایت اطلاع دهید.

لطفا تا بارگذاری کامل کتاب تأمل نمایید.

 

 شما دوست و بازدیدکننده گرامی در صورتی که دارای سایت و یا وبلاگی مرتبط هستید ، می توانید با قرار دادن کد زیر در سایت خود کتاب سه بعدی فوق را در سایت خود انتشار دهید.

پنج شنبه, 17 ارديبهشت 1394 10:17

نشانه های رشد - الف ـ وسیله شناسی

     بدون شک یکی از نشانه های انکار ناپذیر انسان سالم و رشد یافته «وسیله شناسی» تواند بود، زیرا انسانی که در کارزار زندگانی فردی، با مشکلات و موانع بیشماری دست و پنجه نرم کرده و در کورۀ زندگانی با شراره های زیادی مواجه شده است، اگر از هر مورد درسی و از هر تجربه ای سبقی گرفته باشد اینک انبان تجاربش پر است از رازها و رازدانی ها و درک قوانین و قانونمندیها و... طبیعی ست که چنین انسانی نه تنها ارزشها را از ضد ارزشها، راهها را از بیراهه ها، آبها را از سرابها و... باز می شناسد که وسیلۀ رسیدن به هر یک و تحقق بخشیدن هر کدام را نیز خوب می شناسد.

      وسیله شناس نسبت به تجربه ای که از زمینه و وسیلۀ مورد نظر بدست آورده است می تواند خیلی خوب تر و زودتر و خاطر آسوده تر و با استقبال خطر کمتری اهداف خویشرا با استفاده از وسیلۀ مربوطه اش تحقق بخشد. آنچه درین رابطه از یادآوری آن خود را ناچار می یابیم اینست که وسایل مورد استفاده در مسایل اجتماعی و پدیده های انسانی به تناسب دید هر فرد و یا گروهی تفاوت داشته و گاهی حتی، داشتن جهان بینی و ایدئولوژی های یگانه پیروان خویشرا وا می دارد تا در زمینۀ واحدی وسیله های کاملاً متضاد و متباینی را توصیه نموده و یا بکار گیرند.

     به هر حال اندک توجه به افکار و اشعار بلخی ـ چنانکه آمد ـ نشان می دهد که او در رابطه با شناخت و شناسانیدن ابزار و وسایل مربوط به امور انسانی و اجتماعی و کاربرد دقیق و منتج آن حساس بوده و کمتر اتفاق می افتد زمینه ای را مورد تأکید و تحلیل قرار دهد اما وسایل کار آمد آنرا مورد توجه قرار ندهد؛ که چون سر تطویل کلام نداریم بذکر چند مورد مختصر اشاره نموده و شرح و تفصیل کامل را به خوانندۀ هشیار و بیدار دل وا می گذاریم.
     بلخی وسیلۀ نجات از «رنگ زردی» سیاسی و اجتماعی را پیکار مسلحانه و جهاد و کارزار و در یک کلام قتال معرفی می نماید:
     اصلاح رنگ زردی، جز خون خویش نتوان
     بهر علاج ملت گلگون عذار مردیم

     زیرا مدلل است که:
     تا خون نریخت قومی هرگز نگشت آزاد
     ما راست نیز سهمی زین افتخار آخر

     چه همانطور که قبلاً نیز آمد:
     به آزادی جوانا «فدیه» باییست
     چه این نعمت کسی را رایگان نیست

     پس:
     رمز بقای خلق اگر در تنازع است
     جز
«خون» حلق خلق نباشد دوای خلق

     براستی هم، وقتی جامعۀ انسانی آنقدر تنزل کرده باشد که رمز بقایش را در جدال و تنازع جستجو نموده و خرد و انسانیت و منطق و مهر و... از صحنۀ دل ها و دیده ها زدوده باشد وسیلۀ دیگری جز خون دادن، برای رهیدن از چنین بن بستِ پلید و پلشتی زائی سراغ نمی توان داد، و دقیقاً در رابطه با همچو یک جامعه و شرایطی ست که بلخی فریاد بر می آورد:
     اگر خواهی همی رشد سیاسی
     طریق مرشد و ارشاد خون است

     و یا دردبارتر و خجلت بارتر از آن:
     جوانان در قلمم رنگ شفا نیست
     دوایِِ درد استبداد خون است

     زیرا در شرایطی از این دست، زبانی جز زبان شمشیر و وسیله ای جز آلۀ قتاله رواج نداشته و گوشها جز با همین زبان آشنائی ندارند، لذا دستور می دهد:
     حق اگر داری بگیرش با دم شمشیر تیز
     نیست در قاموس حق، جز این جواب دیگری

     بلخی در موارد متعدد دیگری «خطر کردن»، دل به دریا زدن و استقبال از خطر را وسیلۀ تحقق هدف معرفی نموده که نمونه اش را درین رابطه چنین می یابیم:
     جیش مقصد را به سیر ارتقاء
     زخم تیرت پشتبانی، ای خطر

     علم و معرفت نیز وسیله ای ست که راه تاریک و خطر خیز زندگانی را می تواند به کار آید زیرا:
     راهیست راهِ عمر بود مرد ره کسی
     دامان
«علم» و فضل گرفت و رها نکرد

     و چون متوجه شده است که خیلی ها به واسطۀ نداشتن و استفاده نکردن از چراغ معرفت و بی توجهی به یگانه وسیله ای که می تواند چاله ها و دامهای راه تکامل را برای راهرو نمایان سازد، بدام افتاده اند، توصیه می نماید:
     این بار شمع علم به کف عزم راه کن
     کز خصم کهنه
کار نبینی عذاب نو

     و نهایتاً آنگاه که می خواهد پرده از سیمای شوکت و سطوت و غنای پایدار و فانی نشدنی برگیرد، صور اندیشه اش سراغ چیزی را می دهد که به قول مولانا «جوهر» هستی می باشد. و این
می رساند که تا کجاهای قضیه، بلخی «اهل دل» بوده است؛ بهتر است از خودش بشنویم:
     متاع اندوختن از جنس دل به
     غنا آنراست کز دلها حشم داشت

پنج شنبه, 17 ارديبهشت 1394 09:12

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 157 تا 161

اثر
در باغ نظر ز یار نبود خبری
در کوی خرد ازو نشان و اثری

آیینه مگر شود دمی لرزش دل
تا زو رسدم به دامن پر شرری

آواز خدا
از کعبه صدای هَل اَتی... می شنوم
وز کوفه نوای اِنَّما... می شنوم

زانروز که فرق عشق شق شد، ز خدا
آوازِ: علی! بیا، بیا، می شنوم

پنهان
گل آینه دار عطر و بوی تو بود
مُل، نشوه ای طرح گفتگوی تو بود

پنهان شده ای به رنگ و بوی دو جهان
خود این همه، موج جستجوی تو بود

اثبات
بیداری ام آئینۀ دیدار شماست
خوابم، شرر نهفته در کار شماست

غوغای رهیدنم ز اورنگ وجود
اثبات حضور عشق تبدار شماست

پیغام وصل
از رنگ به گوش دل نوا می آید
وز تار ترنمم دعا می آید

از نغمۀ اِرجِعی به هنگام غروب
پیغام وصال، ز آشنا می آید

بالیدن
از ناله، به رنگ و بوی من بالیدی
وز نشوه، به جستجوی من بالیدی

رفتم که در آیینه بیابم خود را
از آینه هم چو روی من بالیدی

پُر
آهنگ بهار از سراغ تو پُر است
بیتابیِ نور، از چراغ تو پر است

جوشی که دمیده از خمستان وجود
از حاشیۀ موج ایاغ تو پر است

فنا
تابش! به شرار دل سپردی ما را
در بادیۀ کرم سپردی ما را

در آینۀ دلت که پر بود ز دوست
در خاطرۀ عدم سپردی ما را
کاهش
آهنگ غنا ز دل برد خواهش را
بیرنگ کند ز لذت آسایش را

از موج نخواستن ببالد آنقدر
کائینۀ آبرو کند کاهش را

بال رمیدن
دل را دو جهان جای لمیدن نبود
جز بال رمیدنش، رسیدن نبود

از عشق دمیده است و با عشق روان
رنگی است که آشیان دیدن نبود

منزل
بر دوش کدام نغمه محمل داری
وز گلشن عمر خود چه حاصل داری

ای جلوۀ بیبدیل هستی! دریاب
آخر به کدام پرده منزل داری

کُدام
چشم تو چه ساغرم چشانید سحر
کز خویش برون خویشم آورد بدر

دل سوی تو ام برد؟ و یا آوردت
سوی من افتاده ز پا؟ ای دلبر

نشانه
از فقر و غنا فسانه ای پیدا نیست
وز مهر و وفا ترانه ای گویا نیست

جائی که فقط توئی، ز وهم و ز خیال
در بزم عدم نشانه ای پیدا نیست

تا کی
تا کی رهِ عبرت نسپاری تابش؟!
مینای ندامت نفشاری تابش

بر درگه دل که بزم دلدار بود
نی نامۀ ناله ای نکاری تابش

آزاد
 از رنگ اگر دست رهید آزادی
در سایۀ داغ او لمید آزادی

وقتی دو جهان فتاد ز آیینۀ دل
بیخویش، دلت به او رسید آزادی

سوختن
یک عمر شرار من و ما سوخت مرا
اثبات تو، نفی ماسوی سوخت مرا

معلوم شد آخر: همه این سعی و تلاش
اثبات خود است و این جفا سوخت مرا

 

چهارشنبه, 26 فروردين 1394 09:41

گوهر یگانگی - هنری رنگ گریز

     هنر هوشربای همسرگرایی در: «با همسر زیستن»، «برای همسر زیستن»، «در همسر زیستن» و... می باشد. تا اینگونة ویژه از زندگانی بتواند «عشق به فرا، فراتر رفتن، خدایگونه شدن و به یگانگی رسیدن» را در هستی و حضور هرکدام از همسران متجلی سازد.
     در این رابطه، هر کدام از اینان تلاش می کنند تا با رهیدن از خود، خالی شدنِ از خود و... نیز با افزودن جنبه های وجودی دیگری، آن عشق، آن والائی و آن یگانگی را در دیگری متجلی سازد. و این یعنی تلاش برای زدودن، پالودن و از میان بردن هر آنچه به این یگانگی و عشق و فراروی و... زیان می رساند.

     باید به تکرار متذکر شویم که: مراد از گم شدن، انکار فردیت و نفی هویت و شخصیت کامله نبوده بلکه مراد آنست که: هر جا پذیرش دگرگونی در رفتار، گفتار، انتخاب، واگذاری، تأیید، رد و قبول و غیره، فردیتِ راستین و معنیدار انسان ـ و نه انانیتِ حماقتبار موجودی دوپا ـ را تهدید نکرده و به عکس در جهت رشد و گسترش آن، و در نتیجه، در جهت تقویت، شفافیت، لطافت و شکوفائی برکتبار گوهر یگانگی قرار داشت، انسان با کمال صمیمیت و خوشبینی و... تغییر را پذیرا شده، از موضع قبلی خود ناپدید (گم) شده و خود را در موضع کمالمندِ جدید به تماشا گذارد. و این یعنی: گم شدن در ارادۀ فراروندة همسر و خواست غنامند، کمال بار و شکوفا سازندۀ او.
     واقع امر اینست که همسرگرایان مهرپیشه، فقط از طریق پذیرشِِ همین روش اولاً به فردیتی برتر، فعالتر، پربارتر، و پرجاذبه تر دست پیدا می کنند! و ثانیاً به گونه ئی از همدلی و یگانگی دست پیدا
می کنند که به اشکال و صور متنوع تنهائی، بی همزبانی و بیگانگی خط بطلان و نابودی می کشد.

     به عبارت دیگر: آنچه تداوم همیشه شکوفای یگانگی همسرگرایان را تضمین می کند این نکتۀ دقیق عملی می باشد که: اینان با همۀ صمیمیت، اشتیاق و نیرومندی متوجه رشد نیمۀ دیگر خویش می باشند. و این امر، هم خود آنانرا از توجه به خودِ تنهای نارسا باز می دارد؛ هم از دام این احساس آزادشان می دارد که: «خود» را در «کنار» همسر مشاهده نمایند! چه در این احساس، هنوز بقایایی از انیت و انانیت وجود دارد! در حالیکه همسرگرای گم شده در محبوب غرقِ در وی بوده و مستغرق را از خود خبری نمی باشد!
     آنچه طبیعت ذاتیِ چنین روشی بگونۀ ضروری و حتمی از خود تبارز می دهد اینست که: این دستۀ از همسران یکدیگر را شکوفا سازند! یکدیگر را از بند هرآنچه مادون گوهر یگانگی است آزاد کنند! یکدیگر را به گونۀ حیرت جوشی از امکانات علوی و ربانی وجود بهره مند و بارور سازند! و برای جان یگانگی جوی یکدیگر عزت و احترام و طراوت و طهارت و جلال و زیبائی و شکوه و غنا و آرامش و غیره تولید نمایند!
     و فقط در چنین حالتی است که معنای ظریف و لطیف و عمیق بیان معشوق ازلی([1]) پرده از گوشهجئی از جمال هوشربای خود کنار زده و انسان در پرتو آن اشراق ربانی متوجه می شود که: هر یک از همسران «زمین» رویشِ هویت و فردیتِ ربانی دیگری و آغوش پرورش آخری می گردد! در عین حالی که هر کدام زاهدان رشد و تکامل و پیدایش هویت به فردیت رسیده خویشتن است.
     در این راستا، آنچه فردیت معنیدار و فراروندۀ هرکدام از این آزادگان را تضمین و شکوفا کرده و در محل خودش کمال و زیبائی و طراوت و پاکی و شفافیت مضاعف می بخشد، همان تلاش بینشورانۀ اوست در طریق همسرگرائی و مایه های گوهرینِ نهفتۀ در آن.
     اینکه برخی از خودمحورانِ بلاهت پیشۀ اسیر مالکیت می پندارند که این نگرش و گرایش با «نفی فردیت وجودی همسرگرای، تلازمی فلسفی وضروری دارد» گمانی است باطل و برخاسته از خبث باطن خود آنان. و برهان روشن ترش ـ افزون بر آنچه تاکنون تذکر رفته است ـ نفس تلاش و تأکید بر تلاش و تداوم تکاملی آن روش از جانب هر کدام از همسرگرایان یگانگی جوی می باشد.

     به هر حال، این هنر باعث می شود که زندگانی از گونۀ کاملاً ویژه ئی از «تعادل تکاملی»، هماهنگی، هماسائی، همدلی، سرشاری، شادابی  و آرامش برخوردار شده، امکانات و فرصت هائی پدیدار آیند که اینان، این هماهنگیِ بالنده را در زمینه های ناب تر، نورانی تر، والاتر، آرامش بخش تر و غنی سازنده تر وجودی خویش تعمیم بخشیده، و حتی: از مرز آن یگانگی محدودِ معین ـ ولو که بسیار پرجاذبه و شیرین ـ گذشته، نخست به نوعی از احساسِ یگانگی با سایر انسانها ـ ولاجرم ارزشهای انسانی ـ دست یافته و سپس به شهود گونۀ ویژهیی از یگانگی با اصل هستی و مبداءِ و معاد همه چیز نایل آیند. امری که بخواهند یا نخواهند منطق حیات آنانرا ـ آگاهانه و یا ناآگاهانه ـ بدانسوی خواهد کشانید. منتها با این تفاوت که در صورت عدم گرایش آزادانۀ بینشورانه، هم زندگانی آنان معنای انسانی ـ الهی خود را وامی نهد و از حوزۀ برکات آن محروم می ماند و هم با کثیری از ناامنی ها، دلهره ها، دردها، الم ها، اضطراب ها، تلخیها، بدیها، زشتی ها و... ـ چونانکه متأسفانه در مواردی مشهود ما است ـ همدوش و همراه خواهد بود!

     آنچه آمد مؤید این نظر بشکوه و تأمل انگیز تواند بود که: این روش و منشِ همسرگرائی، اولاً اصل ازدواج را «هدفدار» ساخته و آنرا از میدان تجربه های حقارتبار لذی، اعتباری و خردستیزانه جدا می سازد؛ ثانیاً اصل ضرورت انتخاب این روش را برهانمند، مفید و شورانگیز می سازد؛ ثالثاً بر جاذبه و کشش و زیبائی شوکت بار آن می افزاید؛ رابعاً بدان عمقی عارفانه و خدائی قایل می شود و خامساً تداوم و غنای وی را از بارهای ضمانتی عقلانی ـ عرفانی برخوردار می سازد!
     این در حالی ست که: تمام سرمایه ئی که هر کدام از همسرگرایان برای رسیدن به همۀ این سودها، برکتها و نتایج و آثار حیاتبخش هزینه می کنند، فقط «نخواستن» می باشد.
      چرا که اینان برای تحقق این امر، جز اینکه از خود([2]) می گریزند و از آنچه دارند([3]) دیده می دوزند و... چیزی هزینه نمی کنند. و این قابل تأمل بسیار و باز هم بسیار می باشد. هم از اینروی که در این «خودفراموشی و خودگریزی و از خود کاهیدنِ ظاهری و نمادین ـ عین کنش اصل هستی ـ چیزی جز خودیابی، به خودرسی و بر خود افزایی مترتب نمی باشد. زیرا که همسرگرایان، عملاً از طریق بخشیدن و کاستن از خود و دادن و ریختن بپای غیرخود، در واقع تمام هستی و دارائی غیر را ـ به اعتباری کاملاً ویژه ـ از خود ساخته و در هستی خود ادغام می کنند! «خودی» که دیگر آن خود بی مایۀ تنگ ارج ناشناس نبوده، بلکه به مرتبتی از هستی رسیده است که می تواند: میان سود و زیان واقعاً وجودی و هستیمدار خود ـ و نه خیالی و اعتباری ـ امتیاز قایل شده و عملاً به کنش و تلاشی عزتمند و یگانه ساز بدل شده است!



[1]ـ نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ... بقره ـ 223

[2]ـ مراد همان خودِ نارسا و فاقه زده است.

[3]ـ مراد از دارائیهائی ست که مادون ارزش وجودی همسر می باشند.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار