شنبه, 27 ارديبهشت 1393 10:36

زندگی نامه

این مورد را ارزیابی کنید
(8 رای‌ها)

نیم نگاهی بر زندگی علامه فقید عارف ربانی اســـتاد سعادتملوک تابش هروی

زندگی نامه استاد تابش هرویدر گذر زمان و جهان هستی گاهی از سوی خداوند نوری تجلی می کند، تا آیتی از آیات حق و حجتی بر خلایق باشد، آنچنانکه حق ایشان را محض ستایش خویش برگزیده و صناعت فرمود. دل و جانشان را از هر آنچه جز اوست پاکیزه ساخت، تا همه ی غوغا و هیاهویشان را شور عشق خود گرداند، خلعت بندگی بر تامتشان پوشید و تاج ولیٰ را افسرشان ساخت. دست حق از این آستین بیرون فتاد تا دست گیرد افتادگان را و چراغ راه باشد گم گشتگان را.
پس درود خدا بر ايشان كه پاك آفريده شدند، پاك زيستند و به پاكی جان شيرين را به جان آفرين تسليم داشتند. در او فاني گشتند تا براي هميشه بر تارك هستي باقي بمانند. و علامة فقيد استاد سعادتملوك تابش هروي عبد صالح خدا، سوخته ی در عشق و معرفت حق و پيام آور عبوديت كه خداي منان او را به امت محمدي هديه داشت يكي از اين برگزيدگان بود.
بلند همت بود و بر بیکرانه ها چشم داشت. با همه ی هستي اش كوشيد تا پا در جاي پاي اسوة خلقت نهاده، دست بر اوج افلاك رساند و از عالم بالا گوهرهاي عشق و معرفت را خوشه چيني كرده و چون سحاب رحمت سينه هاي تشنه را آبیاری كند. خلقياتش چنان متأثر از فرامين الهي و والائي هاي علوي بود كه فرموده ی: (تخلقوا باخلاق الله) را مصداق عيني بود و معبود خواست كه به مقام (ولي اللهي) كشاندش فرمود: «عبدي اطعني حتي اجعلك مثلي».
مولایش جام سقاي عشق و معرفت را به تمامی در ساغرش ريخته و جذبات عشق الهي عنان از كفش برده و ريشه ی انانيت را در وجودش خشكانده بود. از خواص و مقربان ساحت دلدار بود، اذن ديدار داشت و جز به امر ولايت عامل نبود. هنگامی كه پيمانه اش لبريز مي گشت با محرمانش از اسرار مكاشفات و مشاهدات و ملاقات هاي با مواليانش و خدمتگزاري ملایك تحت امرش راز مي گفت.

احاطه اي باطني بر علم داشت، چنانچه بدون مقدمات درس مي دانست و در مسایل مشكل جایی كه ديگران پاي در گل مي ماندند، كليد حل مبهمات بود. خلاقیت بی همتایش در
نظریه پردازی از ژرف اندیشی اش جوش مي گرفت و مي فرمود: «انسان مي بايست تا پنجاه سال بعدش آينده نگري داشته باشد» و خود نیز برنامه هايش را بر همين محور پي ريخته بود و شناخت شخصيتش را تا پنجاه سال ديگر ناممكن مي دید و آثارش را متحول كننده ی جهان و اين همه را از عنايات و كرامات معصومين عليهم السلام مي دانست. هرچه گفت كرد و هرچه كرد، شد.
عملِ مجسم بود. آزاد شده از اعتبارات سپنجي و بر جايگاهي وحدت بخش تكيه داشت و
مي فرمود:«عمر خود را به گونه اي گذرانده ام كه هرگز براي آن پشيمان نيستم و حسرت بهتر گذراندن آن را ندارم و هميشه بهترين ها را انجام داده ام»، از قفس رسته و بر شاخسار درخت الا هو بنشسته بود تا خليفة اللهي را تاجداري كند و مي فرمود: «لا اله الا الله گفتن ديگر باشد و لا اله الا الله شدن ديگر».

تمنای خواستن ها در دلش مرده و ساده زيستي و قناعت، بی نیازش ساخته بود. هستي داده و هستي ستانده بود. از عالم قلب تا انتهاي عالم روح پركشيده و به ولايت تامه ی محمدي(ص) نایل گشته، روحي مجرد بود و آنگاه كه جذبة الهي وجودش را در مي نورديد، ساعتي چون جسدي بي جان از عالم ملك سر بركشيده تا لاهوت مي خراميد، سيرش محبوبي بود كه هر سالكي را نشايد. خوش گوارايش و گواراي هر رهروي.
در مسایل ديني بسيار غيرتمند و در شئونات زندگي دين محور بود. دوستي، دشمني، شادي، غم، خنده و گريه هايش براي دين بود و تمام نگراني و دلهره هايش از جنس دين بود. به رعايت حقوق ديني با دقتي ويژه اهتمام داشت و با همان دقتي كه به رعايت حقوق خداوند(عز و جل)، قرآن و عترت توجه داشت به حقوق اجتماع و مردم اهتمام مي ورزيد و با وجود انبوه گرفتاري ها حتي از حقوق حيوانات نيز غفلت نمي ورزيد.
نفس پروري در نزدش عفن و پليد بود و همگان ميهمان سفره ی تواضع و فروتني اش بوده، هركه درب خانه اش را دق الباب مي كرد پیش ازآن که بداند کیست، به رويش گشوده
مي گرديد. بیشتر زمان خود را به حل مشكلات مردم اختصاص مي داد و مي فرمود: «در تمام عمر كار مردم را هر چند هم اگر كم اهميت مي نمود بر كار شخصي خودم هر چند هم اگر پراهميت مي نمود، مقدم داشتم». آری و به حق چنین بود.

فرزانه ی فرهيخته، استاد سعادتملوك تابش، به سال 1329 خورشيدي در شهر هرات افغانستان در محله ی خواجه عبدالله مصري، در خانواده اي مسلمان و مفتخر به مذهب حقه ی شيعه ی اثناعشري ديده به جهان گشود. مادر ايشان از اهالي خراسان و پدرش، محمدمهدي احمديان از اهالی هرات مردي روشن ضمير و از خانواده ای مبارز بود؛ پدربزرگ ایشان، «احمد» به دليل مبارزه عليه استعمار، دهه ی آخر عمر شريف خويش را در زندان مخوف «ده مزنگ» كابل سپري نمود.

در سنين نوجواني در راستاي تربيت صحيح ديني با ارشاد پدر به محضر معلمي شايسته و وارسته به نام شيخ براتعلي كابلي كه از چشمه سار حكمت و عرفان چشيده بود، هدايت گرديد.
هم زمان با انس و بهره گیری از محضر اساتيد عرفان و اهل شهود، دوران تحصيلات ابتدایي و متوسطه را به صورت جهشي و در مدت 9 سال در دبيرستان جامي و سلطان غياث الدين غوري هرات به پايان رسانيد. در سال 1353 تحصيلات دانشگاهي را در دانشكده ی ادبيات كابل با كسب رتبه ی برتر و ارایه ي پايان نامه اي بسيار محققانه كه خود يكي از آثار ايشان را به نام «قرآن و
ديدگاه هاي زيبائي شناسي» احتوا مي كند، با اخذ مدرك ليسانس به پايان رسانيد و در دهة پنجاه به عنوان شاعر برتر سال انتخاب و معرفی گردیدند.

دوران جهاد استاد متاثر از تحولات سياسي افغانستان و تجاوز دولت استعمارگر شوروي بود. ايشان مبارزه عليه مظاهر بي ديني و استعمار را بر خود فرض واجب دانسته به جهاد عليه خنوس شيطاني به پا خاست و به عنوان يكي از عناصر فعال و محوري جهاد و مقاومت دستگير و راهي زندان گرديد. ایشان در شرح حوادث بازداشت خود چنين فرمودند: «از آنجا كه طبق روال معمول مجاهدين سرشناس بازداشت شده را بدون محاكمه و در اسرع وقت اعدام مي نمودند با خداي خود نذري نمودم كه اگر توفيق شهادت حاصلم گرديد كه به مطلوب خود رسيده ام و اگر از زندان رهايي يافتم اين آزادي را تولد و عمري دوباره تلقي نموده و خود را وقف مولايم حضرت بقية الله الاعظم روحي و ارواحنا فداه نمايم. سحرگاه كه مأموران مرا احضار نمودند، دوستان زنداني به فرض اعدام و آخرين وداع شيون و زاري نمودند، لكن مأموران در كمال شگفتي مرا به بيرون از زندان راهنمايي و آزاد نمودند. پس از آزادي به جهت اداي نذر متوسل به آستان دوست گرديدم و حين دومين اربعين از توسلاتم در عالم رؤيا به زيارت امام زمان(عج) نایل گرديدم، پس از
دست بوسي از حضرت شان استمداد طلبيدم. ايشان مرا به خواندن كتابي امر نموده و فرمودند اين كتاب را بخوان، تو خود خواهي فهميد چه بايد بنويسي. پس از مطالعه ی آن كتاب به تكليف خود به نوشتن آثار عالم و خبير گشتم».

به اين ترتيب استاد تحقيق و نگارش در زمينه هايي چون سياست، فلسفه، عرفان، ‌ادبيات، روانشناسي، اخلاق، هنر، جامعه شناسي و ديگر علوم را آغاز نمود و در صنعت شعر طرحي نو درانداخت و مي فرمود: «جهت نگارش كتاب ها با دقت و تدبر صدها بار ختم قرآن نمودم»؛ كه حاصل آن بيش از چهل و پنج عنوان كتاب با ويژگي منحصر به فرد محوريت توحيد(فلسفة توحيدي، سياست توحيدي، روانشناسي توحيدي و ...) گرديد. افزون برنگارش كتاب ها در قالب جلسات مذهبي با تشريح معارفي چون شرح صحيفة سجاديه، شرح دعاي كميل، ترسهای
نبی مکرم (ص)، آرمان هاي نبي مكرم اسلام(ص) و حضرت صديقة طاهره(س) و امام علی (ع) و امام حسن(ع) و امام حسين (ع)، شرح صد ميدان و منازل السائرين خواجه عبدا... انصاري و
مولوی شناسی و بیدل شناسی از آثار نوشتاري و گفتاري خود دریایی كرانه ناپيدا و مملو از گوهرهاي ناب تقديم تشنگان طريق حق نمودند كه اين آثار نيز به صورت صوت و تصوير در دسترس و باقي است.
هم چنين ايشان كتابخانه ی شخصي خود را كه چند هزار جلد كتاب را در بر میگیرد و يكي از نفيس ترين كتابخانه هاي اسلامي به شمار می رود با جاري نمودن صيغه ی شرعي وقف
امام زمان(عج) نمودند كه در قالب كتابخانه اي عمومي در شهر هرات در اختيار علاقه مندان
قرار گيرد.
اما پس از آزادي از زندان، اشغالگران و نوكران كمونيست آن ها، حضور استاد را كه بي وقفه و خستگي ناپذير، فعاليت هاي جهادي خود را استمرار مي بخشيد، تاب نياورده و سرانجام در سال 1357 به دنبال تعقيب و گريزهاي طولاني و با توجه به پيروزي انقلاب اسلامي ايران از راه نيمروز با قصد مهاجرت وارد ايران گرديدند.
در سال 1360 با درخواست و دعوت حزب اسلامي رعد افغانستان برای رهبري كادر فرهنگي اين حزب به مشهد آمدند و تا سال 1367 همواره به سازماندهي و تربيت مجاهدين مسلمان در جبهه ی جهاد اصغر عاشقانه تلاش ورزیده و بعد از آن تمام فعالیت های ایشان تا سال 1382 در جبهه ی مقدس و پهناور جهاد اکبر منحصر گردید، چنانکه می فرمودند: «در طول بیست و پنج سال هجرت، بیست و پنج روز به خود و برای خود نبودم».

در سال هاي پر درد و رنج هجرت در شرايطي که خانواده ی ايشان پس از مهاجرت به ايران هويت ايراني را پذيرفته و شناسنامه ی ايراني دريافت كرده بودند، با وجود پيشنهادها و اصرارهای بسیار براي پذيرش شناسنامه ی ايراني، براي اين گونه اعتبارات وهمي به اندازه ی بال مگسي ارزش قایل نبوده و همواره به افغانی بودن خود افتخار می ورزیدند و فروش هويت خود را به بهاي فرار از رنج جهاد و مهاجرت و رسيدن به رفاه زندگاني فاني زشت ترين ننگ ها مي دانستند.

در سال 1382 پس از اشغال افغانستان از سوی غارتگران غربي، حادثه اي كه استاد در زمان اشغال افغانستان توسط شوروي با نگارش كتاب افغانستان و تهديد غرب، وقوع آن را پيش بيني كرده بود، با قصد جهاد برای بازگشت به وطن اراده نمود تا براي احياي فرهنگ اصيل اسلام، انسان هاي اين مرز و بوم را ناجي و چاره سازي باشد. از همین روی در اولين روز ورود به زادگاهش همراه جمعي از همرازانش به زيارت شهداي والا مقام افغانستان در قرارگاه مهدي(عج) شرفياب شدند و خطاب به شهيدان فرمودند: «اي شهيدان، شما در روز واپسين نزد دوست گواهي دهيد كه من طبق عهدي كه با خون شما بسته بودم به عهدم وفا كردم».
بی درنگ پس از ورود به افغانستان شركت در مجالس و محافل ديني و علمي را آغاز نموده، در اقامتگاهش كه يك خانه ي اجاره اي بود، پيوسته و به دور از تعصبات جاهلي پذيراي گرفتاران حوزه ی فرهنگ و شيفتگان علم و ادب گردید تا جایی كه دلدادگان كويش از شيعه و سني همچون برادر در جلسات درسش حاضر می شدند و به دل هاي خسته و سينه هاي سوخته، زلال معرفت و معجون عزت هبه مي كردند. سوالي نبود مگر جواب مي گرفتند و نه درخواست و نيازي مگر اجابت مي گشتند.
در آخرين اربعينات و توسلاتش پس از زيارت مرقد مطهر حضرت علي ابن موسي الرضا(ع) به يارانش چنين مژده فرمود كه:« در اين زيارت در عالم مكاشفات پس از توفيق شرفيابي به حضور حضرت ثامن الحجج علي ابن موسي الرضا (ع) و زيارت جمال وجه اللهي ايشان برات آخرين مرحله از سير و سلوك خود را از دست مبارك يداللهي ايشان دريافت نمودم و اكنون قبل از هجرت از دنيا تنها يك آرزو و خواسته ی ديگر دارم و آن نيست مگر زيارت قبر مخفي
حضرت صديقة طاهره(س) و بدين منظور پس از توسل به حضرتش آخرين آثار خود با عناوين (بوئي از كوثر) و (به فرمودة عقيلة تبار عشاق) را هديه به محضر دوست نمود.

درخواستش اجابت گرديد، لكن وجودش را به دردستان و غمكده اي بدل ساخت. گویی ساز زندگي اش يكباره درهم شکست و به كوهي از ‌آتشفشانِ درد مبدل گشت. پس از آن تعلقش به حيات بمرد و از آن پس ديگر كسي استاد را در صحت نيافت.

با شدت یافتن بيماري قلبي در بيمارستان البیرونی هرات بستري گرديد ولی پزشکان به دليل كمبود امكانات دستور اعزام به كشوري ديگر را صادر نمودند. برای سفر به هند تصمیم گرفته شد، سفري كه از چند سال قبل مكرراً خبر آن را مي داد و مي فرمود : «در آينده اي نه چندان دور بايد به هند سفر كنم». در ‌آخرين مجلس سفارش كرد كه اگر معلم نباشد راه كمال بسته نخواهد ماند و به اين آيه استناد فرمود: ‌«ان تتقوا الله يعلمكم الله». طي تماس هاي تلفني دوستان خود را در مشهد از ساعت و روز سفر آگاه ساخت، طلب حليت و وداع فرمود، از حاضرين كويش نيز طلب حليت فرموده و نزديكان را خبر از آمدن مهمان مي داد. منزل را براي پذيرایي از مهمانان آماده کرد و با زمزمه ی این دو بیتی عزم سفر نمود:

از وادي فقر و درد و حرمان رفتم از گوشة تار و تنگ زندان رفتم

با سر به جهـان آمـده، دل نسـپـرده با پاي خلوص و ذكر ايمان رفتم


مورخ 5/7/1389 مطابق با 27 سپتمبر2010 توسط هواپیمای پامیر، کابل را به قصد دهلی ترک نموده و بلافاصله در شفاخانة امکال انستیتوت قلب مترو، بستري گرديدند و در سحرگاه روز سوم، حدوداً ساعت هفت به وقت افغانستان (7/7/1389) جام بقا نوشيده روح بلندش به ملكوت اعلي پيوست و عالمي را در ماتم خويش نشانيد.
پيكر مطهرش پنج شنبه به تاريخ 8/7/1389 به افغانستان انتقال داده شد و روز بعد ( عصر جمعه
9/7/1389) چون نگيني بر دوش خيل عزادارانش تشييع و در ميان حزن و ماتم سوگواران در آرامگاه آبا و اجدادي اش هم جوار با سلطان ميرعبدالواحد شهيد(رح) آرميد. روحش شاد و راهش
پر رهرو باد.

خواندن 3887 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 27 ارديبهشت 1393 12:05
محتوای بیشتر در این بخش: « نوروز 1393

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار