جمعه, 08 فروردين 1393 15:27

فصل اول کتاب رمان شکوه شهادت

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     برخاست، اما خیلی زود متوجه شد که به طلوع فجر خیلی چیزی وقت باقیمانده است. هوا گرگ و میش بود و چیزهای درون اتاق از هم تشخیص داده نمی شد، فقط گلدان کنار پنجره قدری مشخص بود، ولی هنوز نمی شد برگهایش را به خوبی تمیز داد. از بیرون هیچ صدائی بگوش نمی رسید، گرمای زود رس آن سال حتی صدای سیر سیرکها را هم خفه کرده بود. به پنجره نزدیک شد تا ببیند صدای گنجشکهای سحرخیز را می تواند بشنود یا نه، اما هر چه گوشش را بیشتر باز کرد، کمتر شنید. به یاد صدای خروس تاج بلندش افتاد که می گفتی از ابریشم سفید خودش را کفن کرده است، و وقتی روی یک پای خود ایستاده می شد، چنان با مهارت پای دیگرش را زیر پرهای سفیدش پنهان می کرد، که آدم خیال می کرد بیشتر از یک پا ندارد!
     چه خروس مهربانی بود و چه به موقع اذان می گفت، به خصوص صبحها، درست وقتی که مؤذن می خواهد طلوع فجر را اعلام کند و از مردم بخواهد که برای جماعت به مسجد بیایند، خیلی وقت بود که دیگر صدای قوقولی قوی او را نشنیده بود، آره! خیلی وقت ها بود، حدود چند  سال می شد.
     یک روز صبح وقتی بیدار شدند دیدند که او نیست و هر چه این طرف و آن طرف رفتند، اثری از وی ندیدند. همسایه ها وقتی متوجه قضیه شدند، هم ترسیدند و هم ناراحت شدند، همۀ کوچه را حزنی شگرف فراگرفته بود، و از همدیگر با کنایه و اشاره می پرسیدند: آخر چطور ممکن است؟! چگونه او را دزدیده اند که هیچ کس ندیده؟! آیا...
     وقتی بعد از چند روز پیکر خون آلودش را در میان درختهای بی بار و برگ باغچۀ پشت مسجد دیدند، غوغایی برپاشد، بچه ها از همه بیشتر سر و صدا راه انداخته بودند، یکی می گفت: سگها بایدش برده باشند! دیگری می گفت: باید شغال برده باشدش، وقتی سومی گفته بود: شاید هم روباهی پیدا شده باشد... و کار، کار روباهه بوده! حسن کوچولو با آن لهجۀ نازکی که داشت، همراه با زهرخندی گفته بود: سگ و شغال و روباه و... دست به دست هم دادند و او را بردند، ما هم اگر مرد باشیم، باید به بابامون بگیم که پدر همه را در بیارن! و همبازیش «امید» در ادامۀ حرف او گفته بود: وگرنه امروز این یکی را بردند، فردا دیگری را می برند و هنوز سال به پایان نرسیده، در شهر خروسی باقی نخواهند گذاشت!
     روز عجیبی بود، بچه ها همه تلاش می کردند، همگی دست بیکی کرده بودند تا آن روز را به مدرسه ـ که اغلب سرکوچه، زیر درختها، گوشۀ حیاط و گاه هم توی اتاق کلاس تشکیل
می دادند و یکی آقا معلم می شد و چندتای دیگر هم شاگرد ـ نروند، و به مراسم دفن و سوگواری خروس تاج بلند محله مشغول باشند! چند تا از بچه ها مأمور شدند تا بروند، بچه های بالا محله، کوچۀ حوض خالی و مزار خواجۀ سبزپوش را هم باخبر کنند، یکی از بچه های خوش نویس و کله شق مدرسه هم، رفته بود روی چند تا از تخته های سرکلاسها، با الفبای اختراعی ولِنگِ موشی ئی که فقط خودش و خدایش می توانستند آن را بخوانند، نوشته بود: بچه های محلۀ زنده جان، کوچۀ حوض خالی و مزار خواجۀ سبزپوش و... جهت مراسم دفن خروس تاج بلند، حضور به مدرسه و درس را برای امروز تحریم کرده و امیدوارند همة بچه هائی که شیر آدم خورده اند، در این مجلس سوگواری شرکت نمایند!
|     در مدرسۀ بچه ها، همهمۀ خیال انگیز عجیبی ایجاد شده بود، بچه ها وقتی آنرا می خواندند به دیگران هم می گفتند. بیشتر بچه ها از موضوع باخبر شده بودند که مدیر مدرسه آگاه شده و هراسان و با شتاب، عین گرگ مادۀ خشمگینی به صحن مدرسه آمد و شروع کرد به هارت و پورت نمودن به جان بچه ها، ناظم هم که خیلی دست پاچه به نظر می رسید، با خدمتکار پیری که همیشه چشمانش آبزده بود، به وی نزدیک شده، با لحن چاپلوسانه ئی که حاکی از فتحی بسیار بزرگ بود، گفت: خانم مدیر، این حرامزاده ها، فقط در سه تا از کلاسها رخنه کرده بودند که من و خانم اغبرنیا ـ که منظورش پیرزن خدمتکار بود ـ همه را پاک کردیم.
     بچه ها با اشارۀ چشم و ابرو، به جای آمدن به کلاسها، از مدرسه بیرون می شدند و وقتی مدیر مدرسه، دفاتر حضور و غیاب کلاسها را بازدید می کرد، متوجه شد در کلاسها فقط کسانی باقی مانده اند که از قضیه بی خبر می باشند! لحظاتی که او با ترس و لرز و دستپاچگی، مسئله را به مقامات ذیسلاح! ـ بجای ذیصلاح ـ خبر می داد، بچه ها مسجد و کوچه های اطرافش را پرکرده بودند. خیلی از بچه ها می رفتند داخل باغچۀ پشت مسجد تا محل جسد خروس تاج بلند را از نزدیک ببینند!
     سرداب بزرگی در وسط مسجد کنده و جسد را در آن قرار دادند. پس از آنکه خاک ها را توی گودی ریخته و روی قبر را هموار ساختند، آنرا گلباران نمودند. یوسف غیر از نگاه کردن و اشک ریختن کاری از دستش بر نمی آمد، یکبار جلو آمد تا از همۀ بچه ها تشکر کند، اما بغض جلو تصمیم او را گرفت و ساکت ایستاد و به تماشا کردن این صحنۀ پرهیجان و عاطفه انگیز ادامه داد. در یک لحظۀ گذرا و تخیل آلود، که حس کرد، در این ماجرا، همه کارۀ بچه ها بوده، با ژست یک مرد چهل سالۀ گرم و سرد چشیده جلو آمد و گفت: دوستان خوب من، این مسئله برای همۀ ما یک ضایعه بود، حیف شد، اما یقین داشته باشید که ثمر و نتیجه اش گم نخواهد شد. درست است که خروس تاج بلند را کشتند، اما ما همه بجای او اذان خواهیم داد. و وقتی بچه ها به سوی خیابان روانه شدند، همه با هم یک صدا اذان می دادند!

     چند روز بعد، دو سه تا خروس دیگر را به دهات فرستادند، به جاهای دور، همه ناراحت بودند، زیرا می ترسیدند که مبادا آنها نیز به سرنوشت خروس تاج بلند گرفتار شوند!
     قطرۀ درشت اشکی که بر چشمان خواب آلود یوسف حلقه زده بود، او را دوباره متوجه پنجره و سکوت حاکم بر شب ساخت. او که شب را نتوانسته بود درست بخوابد و هی غلت و واغلت زده و از فکری به چرتی و از چرتی به فکری افتاده بود و بدتر از همه، هنوز به یقین روشن و تصمیم راست و درستی نرسیده بود، هم ناراحت بود و هم منتظر صبح.
     آن شب برای یوسف آنقدر دراز و رنج آور به نظر می رسید که پایان روز را کاملاً از یادش برده بود، شب خیلی درازی بود، هر چند شب دیجور نبود، اما از یک طرف هوا گرفته، پاره ابری نازک، تیره و بدون باران، آسمان را پوشانیده بود، آنهم به گونه ئی که به مشکل ستاره ای را می توانستی دید. از طرفی دلش شور می زد که نکند شب دراز و افکار مختلف، مانعی را پیش روی او بگذارد و او نتواند این صبح را، صبحی بیابد که در اندیشه و ایده آل خویش داشته است.

     اندیشه های مأیوس کننده و تلخی اذیتش می کرد، می ترسید نتواند تصمیمش را عملی کند و همانگونه بی طرف و بی هدف باقیمانده و در شک و دو دلی بپوسد. فکر کرد بی خود ایستاده است، بهتر است شیطان را لاحول و... گفته برود به مسجد و تا اقامۀ نماز، در همانجا مشغول باشد، ولی باز به این فکر افتاد که اگر صبح نشده باشد، حتماً در مسجد بسته خواهد بود، و بین کوچه ایستادن! آنهم در آنوقت شب...!
     از تخیل تصویر خودش در آنوقت شب، میان کوچه، پشت در مسجد! خنده اش گرفت. فکر کرد که اگر مؤذن او را ببیند، یقیناً متعجب خواهد شد و بعداً با خود خواهد گفت: یوسف یا دیوانه شده و یا اینکه متناسب با جو، چهره عوض کرده و می خواهد از مسجد و نماز و... برای رسیدن به چیزهایی سوء استفاده کند! یوسف و نماز و جماعت، آنهم پشت سر آقای تقی پور که بارها تمسخرش کرده و اعلامیه علیه او نوشته؟!
     نزدیک بود بلند بخندد، که متوجه شد «امیر» خواب است و دارد خُروپُف می زند. دوباره خنده اش گرفت که چرا به ساعت امیر نگاه نکرده تا بداند که به صبح چقدر باقی مانده است. وقتی به ساعت مچی امیر نگاه کرد، با آنکه شب نما بود به سختی توانست وقت را بفهمد، ولی از این که با حدس خودش، ساعت را نزدیک دیده بود شکفته شد. خُروپُف های امیر نشان می داد که او در خوابی عمیق و رؤیائی شاید عمیق تر فرورفته است. نفسهای سنگین و طولانی، بی حرکتی و سکون دوامدار بدنش و رخوت و سکوتی که در اتاق حکمفرما بود، نشان می داد که او نه تنها در خوابی عمیق فرورفته، بلکه تصمیم هم ندارد بیدار شود.

     آخر بعضی ها ـ و شاید هم خیلی ها ـ خواب را از بیداری بیشتر می پسندند! بیداری رنج دارد، ناراحتی دارد، کمبودها را مشخص می کند، رنج نداشتن ها را بر آدم تحمیل می نماید! انسان موقعی که بیدار است خیلی از چیزها را می بیند که نمی تواند ندیده بگیرد، حتی اگر تصمیم هم بگیرد که ندیده بگیرد، باز هم نمی شود! اما در خواب خبری از این چیزها نیست، گذشته از اینکه گاهی خوابها شیرین تر هم می شوند، بخصوص خوابهائی که در آن ها آدمی به آرزوهایش می رسد، و ناشدنی هایش را شدنی می یابد!

     آدمهای احساساتی، آدمهائی که همه چیز را حس می کنند نه تعقل، آدمهائی که حتی رنج و بدبختی خودشان را هم حس نمی کنند و تصمیم نگرفته اند پا از مرحلۀ احساس چیزها فراتر گذاشته، جوهر و معنای چیزها و بودن و نبودن خودشان را درک و تعقل کنند، از خواب خیلی بیشتر لذت می برند. خواب برای آنها اشباع کننده است. زیرا اگر آنها در بیداری نمی توانند به فلان آرزوی خویش برسند و از آن رنج می برند، در خواب، یا به آن آرزو می رسند و یا لااقل از احساس رنج نرسیدن به فلان آرزو، رهائی پیدا می کنند! خُروپُف های امیر نشان می داد که او به یکی از همین آرزوهای حسی رسیده و شاید عین افسانۀ پریهای کوتوله، با دختر پادشاه در قصر یاقوتی، عروسی کرده و دست در دست عروس خانم، آتش بازی را تماشا می کند!
     یوسف که از خُروپُف های امیر و اصولاً سروصداهای مهمل و پوچ و بی معنی و بی هدف به ستوه آمده بود و دهها شب می شد که خلجانی عجیب او را در خود فشرده بود، تصمیم گرفت بیرون شود. در آن شرایط برای او، نفس همین بیرون شدن خود حادثه ئی بود، تاریخی بود که آینده اش را از گذشته اش جدا می کرد! و هرچند که بنا به تجارب گذشتۀ او از مشاهدۀ آینده ئی روشن و مطهر، در پشت سر این حادثه برخوردار نبود، اما گوئی در باطن وی دستی به کندن پرده ها و ابرها و... مشغول بود تا بتواند آیینۀ قلبش را برای تجلی خورشید حقیقت آماده نماید!

     او که در طول زندگانی کوتاه خود، دهها حزب و گروه سیاسی و روش مبارزاتی را ـ به امید رسیدن به تشکیلاتی و اندیشه ئی که بتواند انسانیت مسخ شده، عدالتِ پایمال شده، عشق تحریف شده و آزادی... شدۀ مردم را به آنان واپس دهد ـ پشت سر گذاشته بود و بدبختانه و متأسفانه هر یکی را بجائی وابسته و هر کدامی را به دامی اسیر دیده بود، نمی توانست با یقین، دل به سیاست و نظام سیاسییِ اسلام داده و آنرا با جان خویش و با عاطفۀ خویش پذیرا شود.

     در اندیشۀ او، سیاست سیاست بود و دست آویز هر دسته ئی چیزی، لذا گمان می کرد سیاستمداران امروزی، اسلام را دست آویز خود ساخته اند! و درست به همین واسطه بود که نمی خواست دیگر به سیاست روی آورد ، تا باز، با مشاهدۀ نقایص موجود در مشی و یا در برداشت، از آنهم دلزده شود. او اسلام را دوست می داشت، اما از سیاست اسلامی می ترسید. گویا بیشتر از کلمۀ «سیاست» هراس داشت! در واقع او به مارگزیده ئی شباهت داشت که از هر چیز مار مانندی می ترسید.
     با همۀ اینها، تصمیم گرفته بود فقط با اسلام آشتی کند و همه را هم به چشم سیاستمدار نگاه نکند. همۀ گروهها و همۀ روشها را، روشهای خشک سیاسی، تلقی ننماید. همه را در پی بدست آوردن حکومت و حاکمیت نبیند، امید خویش را به خدا کند و ارادۀ آن داشته باشد که به مردم خدمت نماید، حال دیگران چه می گویند، هر چه می خواهند بگویند! زیرا که برای یوسف آن حالت، معنای انسانییِ خود را از دست داده بود، حالت بی تفاوتی! آنهم در دوره ئی که خیلی ها داوطلبانه به جبهۀ جنگ می روند و دست و سر و چشم و... می دهند و شهید می شوند، بی تفاوتی، خود سؤال رنج آوری بود که هرگز پاسخ منطقی و قانع کننده ئی نداشت.

     در آن حال و در آن شرایط همه چیز حالت تردید به خود گرفته بود و بیرنگ و بو به نظر می رسید. او همه چیز را با خود در حال جدال می یافت، رنجهای گذشته، بی عفتی های خجالت آوری که حتی در خانوادۀ خودش نیز هراس تولید کرده بود! و حتی یک بار که از وضعیت مسجد به یادش آمد، موهای بدنش سیخ شده بود و در خود نفرت و عصیان دیگری احساس می کرد! یادش آمد از روزی که به رسول گفته بود برو قرآن را بیاور که تاریخ تولد سعید را در آوریم... و رسول به جای قرآن دیوان حافظ را آورده بود! و باز کاشکی درد به همین جا خاتمه پیدا می کرد، چه آنروز وقتی که او، با چهرۀ درهم گرفته و ملامت آمیزی به رسول نگاه می کند، احمد که متوجه اشتباه رسول و عصبانیت تحقیر کنندۀ یوسف بوده، بر سر یوسف داد کشیده: آورده که آورده! چکار کند، او که سواد ندارد چه می شناسد قرآن کدام است و کتاب کدام. اصلاً گناه خودش است که نمی گوید من نمی شناسم! تازه، تو را به خدا آنهائی که سواد دارند چه بدردشان خورده که این یکی می رفت دنبالش... ؟! و باز وقتی بیادش آمد که آنروز او حرفی و جواب قانع کننده یی برای احمد نداشته است و ناچار عقده کرده بود... بیشتر عصبانی اش کرد.

      نگاهی به پنجرۀ کوچک که در گوشه های زنگ برده اش عنکبوت لانه بسته بود، انداخت و دیگر معطل نشد، به آهستگی از اتاق بیرون آمد، به طرف حوض کوچک وسط حیاط رفت. وقتی سردی آب دستش را نوازش کرد، همۀ افکارش در هم ریخت و یکباره خود را در عالمی دیگر مشاهده کرد، عالمی پاک، وسیع، لطیف، پرصفا و خلوص، عالمی بینهایت سبک و شفاف، عالمی که تا همان لحظه هرگز مشاهده اش نکرده بود و وقتی بسم الله... گفت، یکباره عقده اش ترکید و جوی اشک از چشمانش سرازیر شد. گریه، همۀ وجود و عاطفه اش را فراگرفته بود، خود را به دیوارۀ حوض تکیه داده، با آنکه هوای سحرگاهی آنروز نسبتاً سرد بود، اما آتش درونش او را شعله ور ساخته بود.
     او همانجا در کنار حوض زمین را به سجده گرفت و در سجده نیز گریه کرد، گریه کرد تا سبک شد. پس از لحظاتی، از ترس اینکه مبادا دیگران او را در آن حالت ببینند، به اطراف نگاهی کرد و چون خاطرش از آن بابت جمع شد، وضو گرفته به راهرو ساختمان پناه برد و منتظر اذان ایستاد.
     حالت عجیبی داشت، سبک و روشن، به هر چه نگاه می کرد، تصور می کرد همان چیز از جانب خدا، هم از او تشکر می کند و هم او را نوازش می نماید! لذا در عین خوشحالی احساس خجالت عمیقی می کرد. با همۀ اینها خجالت می کشید و جرأت نمی کرد از گذشته اش توبه کند، همۀ وجودش در همان خموشی رازناک، توبۀ بزرگ و پر معنایی شده بود که در انتظار طلوع فجر و رفتن به سوی خدا و خانۀ خدا به سر می برد.
      در خود انبساط شگرفی مشاهده می کرد، اصلاً نمی توانست خود را باور کند، نمی توانست قبول کند یک سجدۀ کم دوام، این همه عظمت، نورانیت و بیدار دلی تولید کرده باشد، نمی توانست باور کند، یک وضوی بی مقدمه این همه طهارت قلبی و اخلاص آفریده باشد.
      یکباره متوجه شد که دیگر آن بارهای سنگین توقع و تردید از شانه هایش افتاده اند و دیگر هیچ دردی آزارش نمی دهد، چونکه دیگر به چیزی نمی اندیشید و خواسته ئی نداشت. با خود فکر می کرد که آیا این حالت پرجذبه در وی پایدار خواهد ماند یا نه، روی دلایل ویژه ئی پس از سالها لحظۀ بسیار حساسی از تاریخ زندگی به سراغش آمده و باز او را ترک خواهد کرد... ؟! که صدای اذان بلند شد و او یکه خورد.

      آخر او خیلی وقت بود که دیگر به مسجد نمی رفت و بچه هائی را هم که به مسجد می رفتند تمسخر می کرد. به خیلی از بچه ها  گفته بود شما خیلی احمق وکودن هستید که گول این آخوندهای حرّاف را خورده اید، اینها واقعاً نمی خواهند کاری را بکنند که اباذر و علی  (ع) کردند، بلکه اینان با همۀ وجودشان برآنند تا به حکومت برسند! و هر وقت هم کسی دلیل می طلبید، یا اشتباهات و نارسائیهای برخی افراد را به رخش می کشید و یا مغلطه می کرد! از خانه که بیرون می شد به فکر کریمی افتاد که با او از همه بیشتر بحث و مباحثه می کرده و فکر کرد: حتماً او حالا در مسجد است. با خودش گفت: هر چه شد، شد! معذرت خواستن که عیبی ندارد، به خصوص وقتی آدم به اشتباه خودش پی ببرد، وقتی بچه ها را دیدم، اگر به من رو دادند، ضمن بوسیدن صورت شان و اظهار معذرت خواهی، از روشی که آنها انتخاب کرده اند تقدیر هم می کنم... اما آقای تقی پور... !
    دل توی سینه اش می لرزید،... ولی پس از لحظه ئی تردید با خود گفت: فعلاً که خود را به او نشان نمی دهم، بعد که منزل آمدم نامه ئی به او می نویسم و معذرت خواهی می کنم.
     دست به گریبان همین اندیشه ها بود که دید یکی سلامش کرد، اول به جایش نیاورد ولی وقتی نزدیک شد، دید محمود زارعیان ـ همسایۀ قدیمی شان ـ است. سلامش را جواب داد و با آهنگی که آمیخته با شوخی و خجلت بود، پرسید: اگر من به مسجد بروم بیرونم نمی کنند چه همانطور که...
     زارعیان حرفش را قطع کرد و گفت: فکر نمی کردم نظر شما نسبت به ماها این همه منفی باشد، مسجد خانۀ خداست و ما هم خاک پای کسانی که به آنجا بیایند.
ـ ولی آخر تو خودت می دانی که من...
ـ دنبالش را نگیرید، اگر انسان واقعاً به سوی خدا برود، خداوند هم، محبتش را به دل دیگران می اندازد و جاذبه اش را در حدی می رساند که دیگران از گذشته اش ولو بسیار بد هم باشد، چشم بپوشند، شما که کاری نکرده اید، نه آدمی کشتید، نه جنایتی کردید، خوب آن لحن انتقادی خشن و... گذشته از این که خیلی های دیگر هم آنرا داشتند، نمی تواند مانع از ابراز لطف کسی از دوستان و یا بچه ها بشود.

     یوسف که قدری احساس شکسته شدن را در برابر جوان بیست، بیست و دو ساله ئی پیدا کرده بود گفت: کاش تنها مسئلۀ انتقاد از بچه ها مطرح بود، آخر من بدجوری با آقای تقی پور در افتادم، از همه گذشته، بردباری این مرد مرا بیشتر از همه رنج می دهد، اصلاً به خود جرأت نمی دهم به صورتش نگاه کنم، چه رسد به این که پشت سرش نماز بخوانم.
     زارعیان که تا حدودی متوجه احساس یوسف شده بود، با بریدن حرفهای یوسف گفت: همین قرار گرفتن در پشت سر ایشان برای اقامۀ نماز یعنی عذرخواهی، یعنی اظهار پشیمانی، یعنی همه چیز. شما که آقای تقی پور را می شناسید، نباید او را تنگ نظر و عقده ئی تصور بنمایید.
     بدر مسجد که نزدیک شدند، عموعباس افتخاری هم به آنها رسید و بعد از سلام علیک برای ورود به مسجد تعارف کردند عمو داخل شد ولی زارعیان تا یوسف را جلو نینداخت، وارد مسجد نشد.
     وقتی پای یوسف به داخل مسجد رسید، عقدۀ کاملاً ناشناس و منبسط کننده ئی گلویش را می فشرد، خواست از لطف و گذشت زارعیان تشکر کند اما نتوانست و لحظه ئی که به چهره اش نگاه می کرد، اشک بر گونه اش لغزان بود؛ زارعیان که یوسف را به آن حالت مشاهده کرد، با لحن پر صمیمیتی گفت: واقعاً از ته دل بشما تبریک می گویم، زیرا که بالاخره راه و جهتی را انتخاب کردید که از شما و اندیشۀ شما توقع می رفت، و مثل خیلی از عقده مندان جاهل، عقیدۀ شما پایمال عقدۀ شما نشد، و این به نظر من بزرگترین فیضی هست که خداوند نصیب شما ساخته است.

      یوسف همانگونه که سر بزیر و اشک ریزان بود، با صدای لرزان و شکسته ئی گفت: متشکرم.
      مسجد برای یوسف هوای دیگری پیدا کرده بود، اتاق مسجد که با چند تا شعار پر معنی و چند آیة قرآن، خوش خط و بی پیرایه آراسته شده بود، صفای کاملاً نوی یافته بود، عکس های چندتا شهید، بیانگر خیلی از واقعیت ها بود، و هرکس مطابق ذوق و ایمان خودش، چیزهائی را به یاد می آورد. وقتی چشم یوسف به عکس شهید مطهری افتاد، در عین حالی که در باطن خود، نسبت به این که بالاخره راه مطهری را، خداوند پیش پای او قرار داده است، احساس شادی و انبساط می کرد، آهی کشید و زیر لب گفت: حیف خیلی زود بود، شاید اگر او نرفته بود، انقلاب خیلی پرجلوه تر و پربارتر بود... ولی... حیف!

     نمازگزاران هریک به کاری مشغول بودند، یکی نماز مستحبی می خواند، دیگری مفاتیحی در دست داشت و با ورق زدن دعائی را پیدا می کرد، زارعیان که نماز مستحبی اش را خوانده بود به یکی از بچه ها که یوسف او را نمی شناخت اشاره کرد تا جانماز آقای تقی پور را درست نماید. بعضی ها که یوسف را می شناختند، با تعجب به او می نگریستند، ولی هیچ کدام طوری برخورد نمی کردند که باعث ناراحتی و یا رنجش وی شود.
     یوسف با دو سه تا از جوانهای محل گفتگو می کرد که عموعباس افتخاری شروع به صلوات گفتن کرد و داد می زد: برای پیروزی رزمندگان اسلام صلوات بفرست... !
     برای سلامتی و طول عمر رهبر انقلاب صلوات دوم را بلندتر بفرست و... ! در این هنگام یوسف متوجه شد که آقای تقی پور، با همان تبسم همیشگی وارد اتاق مسجد شده و عده ئی به جلوش بلند شدند و او هم پس از یک سلام بلند،مستقیماً به طرف محراب و جانماز خود براه افتاد.

     هنگام اقامۀ نماز، با آن که یوسف خود را لایق ایستادن حتی در صف آخر هم نمی دید، بالاخره در انتهای صف آخر جماعت کنندگان ایستاده و وقتی امام جماعت به آیۀ: ایاک نعبد و... رسید، گریۀ شوق و شرم یوسف را به سختی فراگرفته بود، بعد از نماز و خواندن دعای وحدت، آقای تقی پور کمی صحبت کرد. حرفهای آنروز آقای تقی پور، حول مسایل خانه و خانواده در اسلام دور می زد. یوسف اصلاً سرش را بلند نمی کرد تا به گوینده نگاه کند ولی لحظه یی که صدای آقای تقی پور قدری ضعیف شد و او گمان کرد که شاید رویش را دور داده باشد، سرش را بالا گرفته و به او نگریست، دید او هم متوجه حضور یوسف بوده و با لبخندی ملیح که احساس شرمندگی را در اعماق روح یوسف به تلاطم می انداخت، به یوسف فهماند که از حضورش به مسجد خوشحال است.

     حداقل نیم ساعت دیگر به طلوع آفتاب مانده بودکه مسجد را برای رفتن به خانه ترک می گفت. زارعیان با پسر پانزده شانزده ساله ئی که بعد فهمید سعید اعظمی بوده او را تا وسط کوچه ئی که راه شان را از یکدیگر جدا می کرد، همراهی کردند. یوسف که سخت تحت تأثیر قرارگرفته بود صحبت نمی کرد ولی آندو با هم چیزهایی می گفتند.

     پس از جدائی، یوسف که غرق اندیشه های مختلف بود، احساس کرد آن هراس عجیبی که قبل از آمدن به مسجد و مقابل شدن با بچه ها داشته، تا حدی بی خود بوده است. به نظر یوسف، این مقابل شدن آنقدر سنگین و دلهره آور جلوه کرده بود که خیال می کرد، در اولین برخورد، بچه ها او را با اشاره و نیشخند و متلک و بگومگو بمباران خواهند کرد، اما پس از اولین برخورد متوجه شد، تحولی که انقلاب در بچه ها و در مردم ایجاد کرده، از ریشه جنس دیگری دارد بچه ها به نوعی عرفان شگرف و عشق غریبی دست یافته اند که خود و خودیت شان را در کسب جلوۀ دیگری فانی و نابود ساخته و بگونه ئی غرق عوالم پرجذبۀ انقلاب شده اند که طعنه و تمسخرهای یوسف به یادشان نمانده است... و شاید هم به مقامی رسیده اند که یوسف و طعنه و تمسخرهای غیر عاقلانه اش را کوچکتر از آن می بینند که از وی گلایه نموده و خود را در حد یوسف و طعنه و تمسخرهای عقده آلودش پایین بیاورند.

     حالت کاملاً غریب و ناآشنایی داشت. در خود حالات و احساسهای کاملاً متضادی را مشاهده می کرد، خوشحال بود که از این پس در تردید پلشت و پوک سازنده به سر نبرده و در جهتی روشن و شناخته شده عمل خواهد کرد، و غمگین بود از اینکه خیلی دیر به سر عقل آمده. امیدوار بود به اینکه شاید بتواند در خط انسانیت و آزادگی و عدالت و برای تداوم پایه های گسترش اصول آنها خدمتی بنماید. اما دلهره و اضطراب داشت از اینکه شاید دیگر دیر شده باشد و هرگز کسی به او و به کارهایش اعتمادی نداشته باشد و... ! با همۀ اینها خود را سبک و بانشاط احساس می کرد.

هر چند می دانست که سیمین خیلی زودتر از طلوع آفتاب بر می خیزد، با آنهم در حیاط را به آهستگی باز کرد، وقتی وارد منزل گردید متوجه شد که هنوز همه خوابند و امیر هنوز خُروپُف می زند. از اینکه سیمین چرا تا آن موقع برنخاسته متعجب بود، با خود اندیشید: شاید هم نمازش را خوانده و رفته است که از نانوائی مشهدی رضا نان بخرد! دوباره به حیاط منزل برگشت تا ببیند کی خواب است و کی بیدار.                یوسف به یگانه خواهرش سیمین خیلی محبت داشت، و با آنکه تندرویهای سیمین، به واسطۀ اختلاف برداشت و سلیقۀ سیمین از مسایل سیاسی، یوسف را ناراحت می کرد، ولی زیاد سر به سرش نمی گذاشت و در همان اوایل، فقط با یک بگو مگوی تند، یوسف با زرنگی ویژه ئی آتش بس یک طرفه را به مورد اجرا گذاشت، ولی سیمین برخلاف برادرش اغلب مته به خشخاش یوسف
می گذاشت.

     دعوای خواهر و برادر از آنجا آغاز شده بود که یوسف چند تا از دوستانش را به شام دعوت کرده بود، و چون آن شب اتفاقاً شب جمعه و شب دعای کمیل بود، وقتی بخانه آمد دید سیمین به مراسم دعای کمیل رفته است. دست تنها دیدن مادر از سوئی، تمسخر یاران از دیگر سوی و... او را برآن داشت تا وقتی سیمین را دید با او محاسبۀ حسابی به عمل آورد، که اتفاقاً در همان شب وقتی سیمین زنگ در را به صدا در آورد یوسف وسط حیاط بود و به طرف در رفت و مجرد این که چشمش به سیمین افتاد، به جای جواب سلام با لحن تحقیرآمیزی گفت: تو هم رفته بودی مثل بقیۀ حزب اللهی ها شوهر پیدا کنی؟!

     سیمین به واسطۀ اینکه توانسته بود با این کار کفر یوسف را درآورد و نقطۀ ضعف قابل توجهی را به دست او دهد و نیز بواسطۀ این که نمی خواست پس از این، با چنین لفظ و قلمی مواجه باشد، با لبخند تمسخرآمیزی که دوباره یوسف را برافروخته ساخت جواب داد: خواهر به قربانت، جریان مبارزه دارد، یک انقلابی نباید در مقابل پذیرایی از چهارتا مهمان این همه شکسته و زبون بشود... و در حالی که بطرف اتاقش می رفت به آهستگی ادامه داد: ضمناً آن درسها را تو به من دادی. یوسف که عصبانی شده بود، با حواس پرتی پرسید: کدام درسها؟! سیمین قاه قاه خندید و گفت: بازهم که خیت کاشتی مبارز نستوه! منظورم درس شوهر پیدا کردن و... بود! نه اسلام و دعا و مسجد... و به دنبالش با همان لبخند پرمحبت همیشگی از یوسف خواست نزدیکش بشود تا خبر خوشی به او بدهد... اما یوسف بی توجه به او بطرف اتاق پذیرایی روانه شد!

     سیمین راست می گفت، چه این یوسف بود که با تشویق های زیاد و اصرار مؤکد، توانسته بود روحیۀ اسلام دوستی را در خواهرش ایجاد نماید، ولی حالا که اسلام و انقلابش پیاده شده، یوسف دین دوست بواسطۀ کتابزدگی، یا عقده و یا چیزهای دیگر هرچند که دولت اسلامی را قبول ندارد، اما هرگز مانع موضع گیریهای خواهرش نمی شد. فقط گاهی او به این حزب اللهی می گفت و این به او بنی صدری! و بعد هر دوتا می خندیدند و تا همان شب هم، این گونه به یکدیگر نتوپیده بودند! همان شب نیز یوسف خیلی زود پشیمان شد و برای این که حرف بیجایی را که گفته بود جبران نماید، پس از اینکه سیمین به اتاق پذیرایی آمد، نه تنها یوسف به جلو خواهر بلند شد، بلکه رفت و برایش چای هم آورد، بعد هم میوه تعارفش کرد و کلی تحویلش گرفت! و مهمتر از همه، وقتی صحبت از خط و خط بازیهای سیاسی شد، رو به دوستش غلامی کرد و گفت: واقعیت اینست که سیمین نظر به فراست و طهارت باطنی، راهی را که اختیار کرد، راه مستحکمی بود و مثل ما هرروز به ایندر و آندر نزد و از چاله یی در نیامده و به چاهی نیفتاد!

     رجب نیا که از شنیدن این واقعیت تلخ هم قدری به خود خورده بود و هم تا حدی هیجانی شده بود، بالحن ویژه یی گفت: هرچندکه شهنامه را آخرش خوش است، و بعد با لحن شوخی آمیزی ادامه داد: اگر سیمین خانم از من می شنوند، حرفم اینست که: فکر نون کن که خربوزه آبه... خواهر! دنبال سیاست و سیاست بازیها را ول کن و هنوز که دیر نشده پشت پا به بختت نزن، یکی نه یکی دیگر را قبول کن، تا هم ما به سوری برسیم و شاد بشیم، هم یوسف مجبورشه براش زن بگیره... بعد هم آب دهانش رو غورت داد و به ادامة حرفش گفت: آن وقت شب جمعه ها هم تنها به دعای کمیل نخواهی رفت... و بعدش هم شروع کرد به شوخی کردن و بشکن زدن و دیگران هم خندیدند!  هنوز تصویر خندۀ مهمانان از ذهن یوسف پاک نشده بود که دید در حیاط باز شد و سیمین با دوتا نان سنگک برشته وارد شد و سلام کرد.

     یوسف که خود را، غافلگیر شده احساس می کرد، پس از دادن جواب تبسم کنان گفت: مثل اینکه امروز خیلی زودتر از معمول برخاسته بودی؟! سیمین که سراپایش را نشاطی روحنواز و
شوق انگیز فراگرفته بود و دقیقاً متوجه شده بود که یوسف از کجا برگشته، در حالی که قطرۀ درشت اشکی بر گونه اش می لغزید و شادمانه لبخند می زد، با صدای آمرانه، مهربان و شوخی آمیزی گفت: بعله، اما نه به زودی سرکار... که امروز روح سیمین و جان سیمین و قلب سیمین را نشاطی دیگر بخشیده اند!
    یوسف خیلی تلاش کرد تا به خودش مسلط بوده و پیش سیمین گریه نکند، اما... سیمین هم از شوق گریه می کرد. هر دو روی لبۀ حوض نشسته بودند. سیمین که چون مادری هجران کشیده سر برادر را بر شانه اش گذاشته بود، با صدایی به گیرائی نوازش نسیم و فرشتۀ محبت گفت: می دانستم که چه خواهد شد، مرحبا جان خواهر... مرحبا! امروز برای من روزی تازه و تاریخ نوینی ست! تاریخی که در آن خداوند مرا به داشتن برادری افتخار می بخشد که می توانم بهش بنازم... و بعد با لحن نشاط آلود و پرمحبتی افزود: اگر بدانی مادر چقدر خوشحال می شود، چقدر دعایت می کند... راستی یوسف... درین هنگام که یوسف سرش را از روی دوش خواهرش برداشته و هر دو به یکدیگر نگاه می کردند، یوسف را خنده گرفته بود و به سیمین که لبخند زنان به او نگاه می کرد گفت چی؟
ـ هیچی، می خواستم بپرسم برخورد بچه های مسجد چطور بود؟!
یوسف آه عمیقی کشید که همین آه کشیدن یوسف، ابروان سیمین را درهم کشید و باعجله و ناراحتی پرسید: چی شد؟! مگه... ؟!
یوسف حرف خواهر را قطع کرد و گفت: اصلاً فکرش را نمی کردم، انقلاب واقعاً برای بچه ها بزرگی و عظمت عجیبی بخشیده، اینان آنقدر بزرگ شده اند که من در برابرشان احساس حقارت و کوچکی می کنم، وقتی من برخورد مؤدب و بزرگ منشانۀ این ها را دیدم، شگفت زده شده بودم و به خودم فحش می دادم، مثل این که من یوسف نبودم و نیستم، اول خیال کردم بچه ها می خواهند با نشان دادن بی تفاوتی، مرا تنبیه کنند، اما پس از آنکه با یکی دوتا حرف زدم، دیدم مسئلۀ تنبیه و فلان... نیست. آنها در عوالمی مشغول سیر و سیاحت هستند که حاضر نمی شوند خود را به این چیزها سرگرم و مشغول بسازند! اما... آقای تقی پور، عجب اشتباهی کردم! خواهر... سیمین که از شنیدن حرف آخر او قدری حیرت زده شده بود، پرسید: بازچکار کردی، اتفاق تازه یی افتاد؟!

     یوسف پس از ته دادن آب دهان خود، ابروهایش را بالا کشید و گفت: نه خواهر... آخر تو می دانی تقی پور را بد می دیدم و بد می گفتم!... دیشب وقتی تصمیم گرفتم صبح زود بروم مسجد، پیش خودم نحوۀ برخورد با هر یکی را به اصطلاح طرح ریزی کردم. قرارم بر این بود که به آقای تقی پور نامه ئی بنویسم و از او عذرخواهی کنم. اما بعد از نماز وقتی چشمم به چشمش افتاد، چنان مرا با تبسم نوازشبار خودش شرمنده ساخت که حالا از دادن معذرت نامه هم خجالت می کشم.

     سیمین دست به شانۀ یوسف زد، و درحالی که از لبۀ حوض بلند می شد گفت: دستپاچه ام کردی... گفتم نکنه اتفاق تازه یی افتاده باشد، اینکه حرفی نیست... با هم مسئله را روبراه می کنیم... حالا پاشو برو توی اتاق تا من هم برم صبحانه را آماده کنم.
یوسف همانگونه که به سوی اتاقش می رفت، یکباره به فکر «آزاده» همکلاس دوست و مهربان سیمین افتاد که خیلی زود حیف و هدر شد. اوکه آزاده را مثل خواهرش سیمین می شناخت و با کمک های بیدریغ سیمین توانسته بود او را هم چیزفهم و از همه مهمتر معتقد و متعهد بارآورده، می دانست که اگر آزاده زنده بود، همین امروز سیمین به سراغش می رفت و قضیه را به او می رسانید... و کلی با هم در اطراف مسئله بحث و مباحثه می کردند و هنوز هم شب نشده سروکلۀ آزاده پیدا می شد و با روش شوخی آمیز خاص خودش، بحث و مناقشه را با یوسف آغاز می کرد و او هم که از بحث با آزاده دلخور نمی شد، بحث و مباحثه را باگرمی دنبال می کرد!... اما حیف... دیگر آزاده ئی وجود ندارد.

     از روزی به یادش آمد که مادرش گفته بود: یوسف، از آزاده خیلی خوشم می آید، هم چیزفهمه، هم قانع... درسته که خوشگلی اش مورد توجه خیلی ها قرار می گیرد، اما به نظر من حرف شنوی و فهمش خیلی بیشتر است و بیشتر هم جلب توجه می کند... اگر تو مانع نشوی، من و خواهرت هرطور شده به گوشش می رسانیم... تا به این زودیها عروس نشود... و او بگومگو کرده بود، و تازه هنوز چند ماهی از آن بگومگوها نگذشته بود که، به او تهمت بستند که صیغۀ آن مرد محترم شده... و بعد هم که دیدند او از رفتن به پای درس آن مرد و تلاشهای مذهبی اش دست برنمی دارد، یک مشت شبنامه را گذاشتند توی کیفش و زمینۀ دستگیری اش را فراهم کردند!
     عجب روحیه ئی داشت، وقتی با شبنامه ها مواجه شد، به جای اینکه از کاری که خبر ندارد، متعجب بشود، با شهامت توصیف ناپذیری گفته بود: با آنکه می دانم توطئه از جانب خود شما چیده شده، اما چون شبنامه ها مدافع اسلام و در جهت مخالفت با شماست، خط و هدفشان را تأیید می کنم و طبعاً اگر قبل از اینکه شما دستگیرم کنید متوجه حضور شبنامه ها در کیف خود می شدم، حتماً آنها را پخش می کردم ولو در حین پخش کردن دستگیر می شدم... حماقت شماها درست در همین خرفتی شماها نهفته است و با آنکه می دانستید، هرگز ترس نمی تواند مانع پخش کردن آنها بشود، با آنهمه، موقعی مرا دستگیر کردید که حتی از داشتن آن شبنامه ها در کیف خودم بی خبر بودم.
از تلاشهایی که برای رهایی وی کشیده بود به یادش آمد و از آخرین حرفهایی که با او زده بود... از مقاومتهایی که در برابر دشمنانش نشان داده بود و بالاخره از فعالیتهایش در داخل زندان... و بالاخره هم آن روز خونین!
روزی که پس از ماهها شکنجه و عذاب، به جرم فریب و تخدیر ذهنی افسرنگهبان داخل زندان، او را به جوخۀ اعدام سپردند!

     آنروز وقتی سیمین از فاجعه خبردار شد، هولش زد و غش کرد. تا چند روز دیگر نه حال داشت و نه چیزی می خورد و وقتی هم به چیزی خیره می شد، نگاهش ثابت باقی می ماند تا یکباره، مثل کسی که از چیزی ترسیده باشد تکان شدیدی می خورد و از آن حالت بهت زدگی بیرون می آمد!... گاهی پس از تکان خوردن آهی می کشید، گاهی شعری زمزمه می کرد و زمانی هم چند تا آیه را بلند بلند می خواند...
 و هرچه مادرش به او می گفت: نه نه، شاید خواست خدا همین بوده، آخر از غم خوردن و دیوانه بازی که آزاده زنده نمیشه... تو باید به فکر سلامتی خودت باشی... آزاده به قول خودش وظیفه ئی داشت و انجام داد، آخرش هم خوب شد که نمرد، چون اگر می مرد که این اجر را نداشت... شهید که شد، صاحب اجر شد... او حالا پیش خداست، تو که خودت همیشه می گفتی آدم خوبه با خدا باشه، چرا حالا که آزاده پیش خدا هست، ناراحتی و بی قراری می کنی؟!... باز تو فکر می کنی تو تنها او را می خواستی؟! به جون خودت که این آخریها شده بود سیمین دیگری... وقتی به قد و بالایش نگاه می کردم، وقتی می دیدم که با تو مناقشه می کنه، وقتی نگاه می کردم که از تلاشهای یوسف چیزهایی میگه، یکجوری می شدم. پیش خودم می گفتم: اینو خدا محض یوسف آفریده... این کارهایت باعث می شود که یوسف هم بیشتر رنجور بشود... آخه تو که می دونی، اونم پیش خودش یه خیالاتی داشت... تو که متوجه بودی انکارش بیشتر از چه ناحیه یی بود!

     بعد از مرگ آزاده یوسف دق کرده بود و به قول خودش از روزی که آزاده را به جرم داشتن چندتا شبنامه ئی که مخالف دربار و درگاه و شاه و شاهبازی بود، گرفته بودند، او متوجه شده بود که این مملکت به آزادی چه همه بدهکار است! و تا کجاها شرمسار! و از همانروز از بس عقده کرده بود، سرتا پایش به عقدۀ متحرکی تبدیل شده بود... اما باز هم جائی برای بیان دردهای خودش داشت و هر وقت خیلی احساس ناتوانی می کرد، یکراست می رفت پیش عدالت و با او درد دل می کرد.
بعد از مرگ آزاده، با حالتی پژمرده و نومید، مثل اینکه همۀ کوههای دنیا را روی شانه هایش گذاشته باشند و همۀ گره های تلخ هستی را روی دلش، رفته بود پیش عدالت، گریه کرده بود... هق زده بود... به حدی که دل عدالت را هم بدرد آورده بود! عدالت مرد بردبارتری بود، زندانی کشیده بود، حبس ها و پذیرائی های آنچنانی از مزدوران درباری مشاهده کرده بود... خودش شاهد قتل دهها انقلابی بوده، اما عاطفۀ پرشور و بی پیرایه و به غلیان آمدۀ یوسف، او را متأثر ساخته بود، دلالت و تسلی اش داده بود و حتی پس از آن که احساسات و عواطف یوسف کمی اعتدال پیدا کرده بوده، از روی شوخی و برای آنکه او را از جو شدید عاطفی بیرون کرده باشد به او گفته بود: اگه ترست ازینه که بی زن بمونی، خودم عمۀ چهل و هفت ساله ام رو بهت میدم... و هر دو خندیده بودند!
اما  امروز که برخلاف آنروزها خوشحال است و رفتن به مسجد، گره ها  و تاریکی های دلش را از بین برده، دیگر نه آزاده یی وجود دارد و نه عدالتی، نه همرازی و نه همدردی! یادش آمد که پس از مرگ عدالت، چقدر احساس تنهایی کرده بود، مرگی که حتی تا همین الان هم باورش نمی کند... مرگی که نه زنده اش را دید و نه مرده اش را و فقط شنیدند که او را با چند نفر دیگر به دریاچۀ نمک انداخته اند!

     دنیای عجیبی بود، همۀ میدان داران میدان سیاست، بازی را فراموش کرده بودند، همۀ کلمه های سیاسی به آخر رسیده و مانده بودند چکار کنند! خط ها و مکتبهای سیاسی شرق و غرب، کارآئی خود را از دست داده و پوچی خود را مشخص ساخته بودند! خودش هم پس از آن که به هر دری زده بود متوجه شده بود که از خط و هدفی که قرآن طرح کرده، و همگی را به اسلام و خدا می خواند، بهتر نمی توان سراغ گرفت.
سراپایش داغ شده بود، بلورهای ریز و شفاف دریاچۀ نمک در ذهنش می درخشید و همچون شاهینی گم کرده جفت، با چشمان نافذ و تیز بینش بدنبال عدالت پرمی زد و همچون راز گم کردگان بیقرار، خود را مخاطب قرار داده و می پرسید: آخر او چرا؟! او که مثل پیچ و مهره های بی شعور و موزه پاک کن های دلقک صفت بی آبرو، با قبول همه گونه پستی و وطن فروشی و بی ناموسی، جاذبه و ملاحتش را نباخته بود تا به دریاچۀ نمک بسپارند! او که سرتا پا نمک بود و ملاحت بود! او که نمکدان همۀ مجالس عدالت خواهی و آزادی پروری بود چرا؟!
و براستی شهادت عدالت، یوسف را خرد کرده بود. آخر او عدالت را به چشم دیگری میدید، اصلاً او خود را بگونۀ انکارناپذیری به عدالت وابسته می یافت... خیال می کرد ناف هر دو را در یک آن و با یک تیغ بریده اند! عدالت نفس او و تپش قلب او شده بود و گویا یوسف، اصلاً با پاهای عدالت بود که راه می رفت و با رشد او بزرگ می شد... او چنین گمان می کرد که بواسطۀ وجود عدالت است که می تواند برخی چیزها را درک کند و با نگاه اوست که می تواند میان رنگها و راهها تمیز قایل بشود. لذا هر وقت احساس کمبود می کرد، یکراست پیش عدالت می رفت و سر بر آستان ارادت او می گذاشت... در واقع عدالت برای یوسف دنیائی شده بود و بهانه ئی برای تلاش... روز مرگ آزاده هم به همین علت آنجا رفته بود.
آنروز عدالت، پس از شنیدن شعری که یوسف در رثای آزاده سروده بود، با تبسم شوخی آمیزی گفته بود: اگر سیمین را هم از دست داده بودی، حتماً شعرت پربارتر و حزن انگیزتر می شد... ! و یوسف فهمیده بود که در کار شعر و شاعری هنوز تجربه ئی ندارد. توی همین افکار درهم و برهم، و به یاد اعتراضاتی بود که علیه عدالت آماده کرده بودند و مدعی بودند که عدالت پشت پا به قانون زده و به حریم حقوق و امنیت کشور! تجاوزکرده و... که سیمین صدایش زد: نمی خواهی صبحانه بخوری؟!
یوسف که با شنیدن صدای خواهر و بیرون شدن از دنیای خاطره های تلخ، دوباره بخود آمده و نشاط پرصفا و پرنورش را یافته بود گفت: آمدم.
صبحانۀ آن روز با شور و نشاط دیگری همراه بود، مادر که متوجه قضیه شده بود... هی می گفت و هی بچه ها را می خنداند. امیرکه تقریباً از همه چیز بی خبر مانده بود... درحالی که لقمۀ بزرگ صبحانه اش را می جوید گفت: مثل اینکه خبرهایی باشه... مادر خیلی شنگول و منگوله... نکنه ننه یوسفو از سر صف برداشتی؟! و همه زدند زیر خنده!
وقتی پس از صرف صبحانه، یوسف شناسنامه و عکس پایان نامه های تحصیلی و نمی دانم سربازیش را آماده می کرد، مادرش با نگاه عمیقی که به چهرۀ مصمم و پرنشاط یوسف انداخت، فهمید که یوسف واقعاً تصمیمش را گرفته و حالا هم به قول معروف «چشه و چکار هم» می خواهد بکند... آخر به او می گفتند: فاطمه خانم مهاجری،... همه به او به چشم یک زن جهان دیده نگاه می کردند! به قول خودش دو مرتبه با شوهر خدابیامرزش رفته بودد دور دنیا را گردش کرده بود... زیارت عتبات عالیات رفته، کلی چیزها دیده و کلی چیزها شنیده و آموخته بود... آقای مهاجری هم که آدم ناشناخته ئی نبود... به وقت خودش کارمند ادارۀ فرهنگ، صاحب باغ و زمین و مستقلات ارثی، اهل مطالعه و... یک رکعت نمازش را توی خانه نمی خوانده... و خلاصه فاطمه خانم همسر همچه مرد محترمی بوده که توانسته بود با تربیت سه تا فرزند و فرستادن شان به مدرسه و دانشگاه خودش را به همه ثابت کند،... طبیعی ست که در طول این مدت با روحیۀ پسر بزرگش از همه بیشتر آشنا باشد! لذا پس ازآنکه به او نزدیک شد با خنده پرسید: آقای مهاجری حتماً تصمیم شان را گرفته اند؟! سیمین درحالی که از خوشحالی قاه قاه می خندیدگفت: مادر، بگویید جناب آقای مهاجری... و همه خندیدند!
امیر یواشکی به یوسف نگاهی کرد و با لحنی که هم جدی می نمود و هم آمیخته با شوخی بود گفت: پس ما از امروز، به نحو دیگری از ناحیۀ جناب آقای مهاجری دلهره داشته باشیم؟!
یوسف که تا آن لحظه بواسطۀ شوخی های پی در پی نتوانسته بود جواب مادرش را بدهد، با لحنی که صداقت و صمیمیتش نمودار بود جواب داد: اگر شما اجازه بدهید آری!... اشک در چشمان فاطمه خانم حلقه بست و همانگونه که کنار یوسف ایستاده بود شروع کرد به خواندن سوره هایی از قرآن.

     یوسف که از مادر جوابی نشنیده بود، خیال می کرد مادرش روی دلایلی... و شاید هم از اینکه او به تنهایی تصمیم گرفته، دلخور می باشد، لذا رو به سیمین کرد و با آهنگ نرم و شوخی آمیزی گفت: خواهر، مثل اینکه تصمیم بنده از جانب سرکار خانم مهاجری «و تو» شده است و سیمین به او اشاره کرد که قضیه را جدی بگیرد. یوسف که نمی خواست حتی اشک مادر را هم دیده باشد او را در بغل گرفت و شروع کرد به نجوا کردن و اجازه طلبیدن.
امیر با صدای دو رگه یی گفت: ما که رفتیم... و فاطمه خانم که داشت بر خود مسلط می شد گفت: گریه ام از جهت دیگری بود... از این که با تو، با درد تو، با آرمان تو و آرزوهای تو آشنایم و متوجه بودم که یک عمر را در این محیط، حتی از من که یک زن خانه نشین هستم، دل خسته تر و دست بسته تر بودی، وقتی هم که انقلاب شد و همه خوشحال شدیم، نفهمیدم چه وبائی به جان انقلاب افتاد که همه را از هم جدا کرد، خط ما شد و خط آنها، مرده شور ریخت انگلیس را ببرد... اگر بگذارند مردم را که مردم حزب اللهی و بنی صدری و منافق و مجاهد نمی شدند... همه یک چیز می شدند... باز کاش عدالت کشته نشده بود، از روزی که شاه گور به گور عدالت را کشت، تو هم یک جوری شدی زندانی... باز کاشکی درست زندانی می شدی که خودش کلی تجربه بود، توی زندگی زندانی شدی، توی افکارت... توی چه می دانم به اصطلاح برداشت هایت زندانی شدی... بارها آرزو داشتم عدالت زنده بود و می رفتم پیشش و ازش می خواستم بیاید و تو را از توی این زندان در بیاورد... تا همانگونه که جسمت را دیدم پروازت را هم می دیدم!... از روزی که آزاده و عدالت رفتند، تو دیگر معنای زندگی را هم نمی فهمی. این روزهای آخر هم که همۀ فکر و ذکرت را جبهه و شهادت... و اینها تشکیل می دهد... نه به اون شوری شور نه به این...!
نه می دانم و نه هم می خواهم طعنه بزنم، اما هر چه به خودم بیشتر فشار می آورم نمی دانم چطور شد که تو این جوری شدی!... توکه می گفتی این حکومت را قبول نداری، می گفتی اینها هم اسلام و انقلاب را انحصار کردند و بواسطۀ منافع خودشان ازش جانبداری می کنند! من هم هرچه می گفتم بگوشت نمی رفت، البته حالا هم نمی خواهم مانعت بشوم تا بگویی مادرم... نگذاشت به خواسته هایم آزادانه عمل کنم،... نه برو... اما این بار مواظب باش که شتاب نکنی و بد نیاوری!

     یوسف که قدری تحت تأثیر حالات روانی مادرش قرارگرفته بود به آهستگی گفت: خوب... حالا فهمیدم چرا خانم مهاجری ناراحت اند... بعله، یعنی ایشان از تصمیم من خوشحال اند اما از شتاب و بی طاقتی من در هراس... باشد مادر، بی طاقتی نمی کنم، در قضاوتهایم شتاب نمی کنم... من که گفتم از سیاست خشک و بی روح خسته شده ام، این بار، اصل همان رجوع به تعهد اصیل مذهبی برایم مطرح می باشد نه روی کردن به سیاست. می خواهم قبل از آن که یک آدم سیاسی باشم و همه چیز را از پشت عینک سیاست ببینم، یک آدم مذهبی و یک مقلد باشم.
فاطمه خانم که نمی خواست بیشتر از این با تأکیدات حزن آلودش یوسف را تحت فشار قرار دهد، با آنکه می کوشید چنان وانمود کند که از این جریان خوشحال می باشد، همانطور که داشت برمی خاست... با لبخندی که گویای نشاط و شور ویژه یی بود گفت: پس من بروم و ساک جناب را درست نمایم... !
یوسف هم خنده یی کرد و در حالی که به سیمین چشمکی زد گفت: من به کمک آبجی این کار را می کنم.
وقتی یوسف برای خداحافظی دست مادرش را بوسید، فاطمه خانم دست یوسف را گرفت و مشغول انگشت دومی دست راست او شد، یوسف که با تعجب خاصی به مادر و دستش نگاه می کرد، دید: مادرش انگشتر فیروزه یی را که از پدرش باقی مانده و بر حلقه یی از نقره سوار بود به انگشت یوسف می کند... بعد نگاهی عمیق که گویا از عمق تلخ واقعه یی برخاسته بود به یوسف انداخت و گفت: اگر روزی که برگشتی دیدی من نیستم... سیمین وسط بغض هر دوتا دوید و گفت: این حرفها چیه مادر، سفر یک هفته که ناز بفروش و محبت بخر نداره... خداحافظ همه است.
یوسف به راه افتاد و بدون اینکه پشت سر خود را نگاه کند... وقتی از پیچ کوچۀ باریک و طولانی دور خورد متوجه شد که در گوشۀ چشمش قطرۀ اشکی جا کرده است... وقتی به آهستگی آنرا پاک کرد، احساس کرد با آنکه آفتاب تقریباً پهن شده است، اما هنوز هوا آنقدر گرم نیست که نتوانش تحمل کرد.

     براستی آنروز برای یوسف روزی کاملاً نو و بلکه تاریخی جدید بود. گمان می کرد روح دیگری درکالبد او حلول کرده است، جانش باز شده بود، روانش را شور دیگری فرا گرفته بود، شک و دودلی و تردید نفرتبارگذشته از همۀ اندامش ریخته بود. دیگر نه تنها از هیچ چیزی نمی هراسید که نوعی خوشبینی توکل آمیز و امیدی سبزشونده و رشدیابنده در او جان می گرفت و بالا می خزید و درخود و سراسر وجود خود موسیقی و آهنگ دیگری را مشاهده می کرد، آهنگی که به نوازش بیشتر شباهت داشت و جانش آنرا موزون تر می شنید.
هنگام راه رفتن، احساس کاملاً تازه و ناشناخته ئی داشت. گویا این پاهایش نبودند که او را به سوی مقصد می کشانند. بلکه عاطفۀ سرشار از نشاط و شور او بود که تمام بدنش را رقص رقصان و غزل خوان به سوی مقصد می بردند!
در دورنمای اندیشه اش جهانی دیگر، بودنی افسون کننده و رؤیائی که بیشتر به غزلی شباهت داشت که از خورشید و سبزه و آب چیزهائی بیان نماید، تصویر شده بود، اوکه از تاریکی، تردید و شب بریده بود به سوی صبح می رفت و به دیاری که صبح معنای اصیل و سیمای واقعی خود را متجلی ساخته و مردم آن با همۀ احساس و بینش، صبح و بیداری و عشق به آنها را می شناسند.

     اوکه از غفلت و بدبینی و عقده مندان غفلت زده جدا شده بود، می رفت تا به بیداران سحرخیز نیایشگر بپیوندد. گویا به «مهاجر»ی شباهت پیدا کرده بود که از شک، تردید غفلت، بدبینی و... به سوی یقین، بیداری، توکل و خوشبختی سفر می کرد... و باید هم می رفت و ثابت می کرد که بی خود نبوده است که او را یوسف مهاجری می گویند.

خواندن 1262 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 12 فروردين 1393 14:47

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار