شنبه, 09 فروردين 1393 11:43

فصل دوم کتاب رمان شکوه شهادت

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     تازه آفتاب قسمتی از وسط حیاط را فراگرفته بودکه زنگ در حیاط به صدا در آمد، سیمین که درکنار سینی صبحانۀ مادرش نشسته بود و هی از این در و آندر صحبت می کرد و لقمه درست
می کرد تا هر طور شده به خوردش بدهد، مثل فنر از جایش جست و درحالی که به طرف در خانه می دوید، با ژست خاصی گفت: مادر شرط می بندم که یوسف... و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: نباشد... و رفت.
وقتی پلۀ در حیاط را باز کرد متوجه شد کسی مقابلش نیست، یواشکی سرش را بکوچه بدر کرد و تا چشمش به پسرجوان ناشناسی که کنار دیوار ایستاده بود افتاد، با آنکه مقنعۀ نیمه بلندی به سر داشت، خود را عقب کشیده گفت: فرمایشی دارید؟!
جوان، با ادب ویژه یی سلام کرد و پس از آنکه جواب سیمین را شنید پرسید: آقای مهاجری تشریف نیاورده اند؟
سیمین گفت: نخیر، ما هم کمی دلواپسی داریم، البته مسئلۀ دیگری نیست ولی چون مادرم مریض هستند، هم خودش ناراحت است و هم با یوسف یوسف... گفتن ماها را قدری ناراحت ساخته است.
جوان پس از آنکه گفت: آها، بلی... ادامه داد: مثل اینکه قرار بود مسافرت شان از یک هفته بیشتر طول نکشد ولی... سیمین که نگذاشته بود حرفش تمام شود گفت:... بلی تقریباً دوازده روز شد، حالا اگر فرمایشی باشدکه من بتوانم انجامش بدهم،... جوان با تبسم محجوبانه ئی گفت: نه خواهر... فقط می خواستم بدانم برگشته اند یا نه!
فاطمه خانم که متوجه دیرکردن سیمین شده بود فهمید که سیمین شرط یک طرفه اش را برده و وقتی سیمین وارد اتاق شد پرسید که بود مادر؟!
سیمین جواب داد: نگفتم یوسف... و پس از لبخند شک آلودی ادامه داد: نیست... پسره ئی بود که به بچه های پاسدار بیشتر شباهت داشت و می خواست بداند که یوسف آمده یا نه. فاطمه خانم که بواسطۀ مریضی و دلگرفتگی همه چیز را سرد و سیاه می دید، با لحنی که هراس ویژه ئی در آن نمایان بود گفت: پاسدار به یوسف چکار داشته؟!... باز نکند آقا دسته گل تازه ئی به آب داده... ؟!

     سیمین که متوجه وضع روحی مادرش شده بود وسط حرفش دوید و گفت: کی گفت پاسدار... گفتم که جوانی بود که به پاسدارها بیشتر شباهت داشت... خوب، حالا همۀ بچه های حزب اللهی به پاسدارها شباهت دارند، اینکه نمیشه گفت چیزی... گذشته از آن، حالا گرفتیم این پاسدار، مگر چطوره؟! لابد می خواهد پیش از اینکه یوسف به جای دیگری وعدۀ همکاری بده، ازش وعدۀ همکاری بگیره تا با سپاه همکاری بکند و ممکن صدتا مسئلۀ دیگر... فاطمه خانم که از برخورد سیمین و بخصوص نحوۀ جانبداری غیرمستقیم او قدری عصبانی شده بود گفت: خیلی خوب بسه دیگه خانم... برای توکه همۀ اینها شدن نوه های حضرت زهرا... آدم نمیتونه حرفشونو هم بزنه... آخر من که نگفتم... سیمین که متوجه بی حوصله گی مادرش شده بود لبخندزنان گفت: نه مادر جان... منظورم این بود که فال بد نباید بزنیم، نه یوسف... الحمدلله طورش هست و نه هم بچه های پاسدار... بی جهت با کسی مقابل می شوند، شما هم که این دو سه روز... ناراحتی تان بیشتر شده، دلهرۀ شما هم بیشتر شده... !

     سیمین آنروز را تا ظهر با مادرش به گونه ئی سر کرد که در طول دو سال بیماری سر نکرده بود، دل فاطمه خانم عین سیر و سرکه می جوشید، تا آنکه بالاخره سیمین مجبور شد و به مادرش پیشنهاد کرد... تا برای روشن شدن دلش دعای عرفه را بخواند و او هم پذیرفت.
ظهر که امیر آمد متوجه شد که مادرش قدری بهتر است ولی سیمین همچه بفهمی نفهمی گرفته به نظر می رسد... و چون یواشکی متوجه اوضاع شد، به سیمین گفت: عصر می روم تلفن می زنم، منتها به شرط اینکه تا خبر درستی به چنگ ما نمی افتد به مادر چیزی نگویی ... سیمین هم پذیرفت.
نهار آنروز، امیر با مادرش خیلی شوخی کرد و سر به سرش گذاشت و سعی کرد تا هم او را سرگرم و امیدوار کند و هم او را بخنداند!
وقتی نهار تمام شد، امیر درحالی که مثل بچه های لوس قیافه گرفته بود، با لهجة مخصوصی گفت: اگر نهار خوش مزة امروز را درکنار خانم جون خودم می خوردم حتماً کیف می کردم... آنهم چه کیفی! همه اش گناه داداش یوسفه که نه خودش دست به کار میشه و نه هم علامت سبقت آزاد می زنه!
سیمین که خنده اش گرفته بود با لحن سرزنش کننده و شوخی آمیزی گفت: گناه خودته... تو اگر داداش یوسف را تشویق کنی، کار خودت هم راه می افتد.
فاطمه خانم که از شنیدن این حرفهای شوخی آمیز قدری برسر صرافت و حال آمده بود، با لحن و آهنگ اشتیاق آمیزی گفت: اگر به من باشد و شماها به حرف من بکنید، خیلی دلم می خواهد تا پروین آقایی را به یوسف و خواهرزاده اش را هم به تو بگیرم و... امیر با عجله حرف مادر را قطع کرد و در حالی که به شدت خنده اش گرفته بود گفت: به شرط اینکه آبجی سیمین را هم به ریش داود خان بچسپانی... سیمین وسط حرفش دوید و عین آدمهایی که توقع نداشته باشند حرفهایی از این دست را بشنوند، در حالی که با لبهایش ژست تأسف آمیزی به خود گرفته بود رو به امیرکرد و گفت: ای بی شعور...

     فاطمه خانم اصلاً مجال تمام کردن حرف را به او نداده و با عجله گفت: خیلی هم خوبه، مگر چکارشه؟!... و امیر زده بود به زیر خنده و غش غش می خندید و می گفت: دیدی آبجی... دیدی آبجی؟!
هنوز چند دقیقه ئی به اذان عصر مانده بود که امیر برگشت... ولی قدری ناراحت و مشوش به نظر می رسید، سیمین با عجله پرسید: تلفن کردی؟! و او با حالتی تردیدآمیز گفت: آره، اما...
ـ اما چی... طوری شده؟!
ـ هیچی، طوری هم نشده... منتها نمی دانم چرا یوسف به ما نگفته...
سیمین قدری دست پاچه شده بود، نگذاشت امیر حرفش را تمام نماید، لذا با عجله سؤال کرد: چی چی را نگفته... چرا درست حرف نمی زنی؟!
امیر هم که از دست پاچگی و عجلۀ سیمین ناراحت شده بود، با لحن تشرآلودی گفت: اگر تو بگذاری، و ادامه داد:... هیچی، یوسف دو روز قبل به شیراز آمده، حالا به شیراز چه کارهایی داشته که به ما نگفته و یا لااقل تلفن نزده... نمی دانم!

     سیمین درست مثل کسی که خبر خوشی را شنیده باشد، شکفته شده گفت: ای بابا، دلم را انداختی... خوب معلوم که به شیراز چکار داشته، اگر من می دانم، او با هر نهادی بوده وعدۀ همکاری داده... خوب وقتی وعدۀ همکاری داده باشد، او باید مقدمات اداری و نمی دانم معرفی نامه و چی و چی را... اول در مرکز استان بسپارد و بگذارند، بعد برود سرکارش... جانم جان... الان میرم به مادر میگم و کلی خوش خبری می گیرم...
امیرکه تا حدودی حرف سیمین را منطقی و درست تلقی می کرد گفت: نه، به مادر بگو دو روز دیگر و شاید هم جلو دنبال تر حرکت می کند... من رفتم نماز... خداحافظ.
وقتی امیر از مسجد برگشت، به مادرش گفت: صبح این همه دلهره درست کردی... که سپاهی از یوسف چه می خواسته و چی... چکار شده و... اونیکه صبح اینجا آمده بوده، پسر دوست نازنین خودت محمود زارعیان بوده نه کس دیگری. هم مرا ناراحت کردی، هم خواهر و هم خودت را،... باز چیزی که خیلی به نظر عجیب می آید اینست که سیمین او را نشناخته!
در این لحظه صدای سیمین از اتاق بغل دستی آمدکه: چند سال است او را ندیده ام، آن وقتها هم که ریش و پشمی... و اورکتی نداشت، صبح هم، در یک نظر به چشمم آشنا آمد، اما نتوانستم درست تشخیص بدهم.

     فاطمه خانم از اینکه او را شناخته بود و به یاد روزهای جوانی و دوستی با مادرش و... افتاده بود، هم از دلهره بیرون آمد و هم خوشحال شد و در یک لحظه تصمیم گرفت، در اولین فرصت با تازه نمودن دیداری، خاطرات خوش دوران گذشته را تجدید نماید.
ساعت حدود پنج و نیم بعدازظهر بود، آفتاب کم کمک از صفحۀ کنار باغچه جمع می شد که یوسف با یک یا الله گفتن بلندی وارد شده و تا چشمش به مادرش افتاد که روی دوشک کوچکی به باغچۀ پلاسیده و گلهای رنگ و رو رفته پناه آورده، بعد از دادن سلام پرمحبتی گفت: خیلی دیر کردم ها؟!
فاطمه خانم که از دیدن یوسف آنهم در زمانی که انتظارش را نمی کشید خوشحال شده بود گفت: شکر که آمدی... اما توکه دیروز توی تلفن گفته بودی که دو سه روز دیگر می آیم؟!...
سیمین از ترس اینکه مبادا یوسف خیت بکاره، قبل از سلام دادن به یوسف گفت: نگفتم جلوی راه مسافر شگوم بد نزنین... سفر یک هفته ئی که این حرفها را نداره، این هم یوسف خان... بعد هم به یوسف سلام کرد و اشاره یی هم رساند و قبل از اینکه یوسف جواب مادر را بدهد، گفت: خوب، لابد کارش تمام شده و با خود گفته از اینکه اینجا بمانم، بروم بهتر است!
یوسف که تازه متوجه دروغ بافی های سیمین شده بود، حرف او را تأیید کرد و چندتا بهانۀ مصلحت آمیز دیگر هم تحویلش داد... و تا زمانی که صدای اذان از بلندگو بلند شد، سه تائی با هم گفتگو کردند.
آنشب، بیشتر از همه سیمین خوشحال به نظر می رسید، زیرا که یوسف با همة فهم و فراست و باریک بینی های علمی و سیاسی اش، پس از چندسال، آنهم در آخرین تحلیل به جائی رسیده بود که سیمین از خیلی وقت ها پیش، به آن رسیده بود!... اوکه بارها از جانب یوسف متهم به کودنی شده بود، اوکه بارها از جانب این و آن تمسخر دیده بود و دنبال رو آخوندها قلمداد شده بود، نشاط دیگری داشت.

     وقتی یوسف به مسجد رفت، با لهجۀ شوخی آلود و نیشداری به مادرش گفت: از امشب جناح حزب اللهی های ستاد مرکزی منزل مهاجری، برجناح مقابل می چربد... لذا با هوشیاری... مواظب خودتان و موضع گیری هایتان باشید،... و مادرش که با وجود احساس درد پهلو، از خوشحالی می خندید، با لحن مهرآلود و فیلسوفانه ئی به سیمین گفت: کاری نکن که خرش به بوم بره و هنوز هیچکاری نشده، بزنه به زیر همه چیز و باز بشه همان آش و همان کاسه... و بعد با کلماتی شمرده و محکم افزود: تو باید کلاً گذشته را فراموش کنی، البته این فراموشی بیجا نیست، از هرنگاه به فراموش کردنش می ارزد... البته نمی خواستم تو را راهنمائی کنم و معلم اندیشه و اخلاقت باشم، فقط خواستم از تو خواهش کنم که با یوسف این طوری باشی.
سیمین نگاه معنیداری به مادرش انداخت... چون متوجه بود که وضع روحی مادرش درآن شرایط ایجاب جر و بحث را نمی کند، پس از غورت دادن آب دهانش، درحالی که ابروها را بالا کشیده و پلک هایش را روی هم گذاشته بود، گفت: چشم.
آنشب پس از صرف شام، امیر با لحن شوخی آمیز همیشگی اش گفت: از این به بعد دیوارهای معدۀ ما زودتر چرب خواهد شد، چون که اقلاً هفتۀ یکبار داداش ما مأموریت بیرون از شهر خواهند رفت و در برگشت شان، آبجی همۀ ما را مثل امشب، سور عنایت خواهند کرد!
یوسف که با دندانهایش ور می رفت و هی لایشان را لایروبی می کرد، رو به مادرش کرد و گفت: لابد به این طفلکی ظرف این دو هفته هیچی ندادین؟!
درین اثنا صدای سیمین بگوش رسیدکه می گفت: آره... می بینیم که طفلک از لاغری آه به نهاد نداره... و همه خندیدند!
فاطمه خانم که دوباره به یاد کار یوسف افتاده بود، با عجله مسئلۀ خوراک و غذا را رها کرده، همانگونه که خود را به متکای خود نزدیک می کرد از یوسف پرسید: راستی چطور شده رفتی توی جهاد کار گرفتی؟ و با لحن ویژه ئی ادامه داد: من که اصلاً دوست ندارم، خوب بود می رفتی داخل فرهنگ، داخل دارائی... نمی دانم یک جای خوب دیگری،... هر چند حالا هم که رفتی، انشاءالله که خدا خیر پیش کند، اما سعی نکن همانجا بمانی... برو داخل اداره ئی که وقتی چهارتا قوم و خویش می شنود، نگوید اوه، اینهم شدکار؟! آخر آدم دوستی دارد، دشمنی دارد، باز بخصوص در این دوره و زمانه که اگر دوتا به آدم دوست هستند، ده تا دشمن اند.

     امیرکه تا این لحظه ، بی تابانه به دهان مادرش چشم دوخته بود و منتظر بود که حرفش تمام شود تا با شیطنت هایش یوسف را دست بیندازد، قبل از آنکه یوسف جواب مادرش را بدهد با عجله گفت: خوش خبری مادر، ایشان اول پیشنهاد رفتن به جبهه را داده بودندکه اگر قبول می شد، حالا باید در آشپزخانۀ صلواتی تره خورد می کردند و یا پوکه های داغ توپهای یکصدوسی... نمی دانم کیلومتری را جمع آوری می فرمودند! و در حالی که می خندید ادامه داد: خیلی هم باید از خداجونت سپاسگزار باشی که دعاهای نکرده ات را قبول کرده و آقا داداش را از بغلت جدا نکرده... بعله ننه جون.
فاطمه خانم که با حالتی توقع آلود به یوسف نگاه می کرد وگویا منتظر شنیدن این خبر نبود، رو به یوسف کرد و پرسید: امیر راست می گوید؟!
یوسف با تأنییِ همیشگی که از همه کس جرأت مداخلۀ بی موجب را می گرفت جواب داد: آره... ولی خوب... و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: البته نه به آن صورتی که امیر می گوید، وسپس افزود: البته منظورم آن نبود تا به آنها ـ که منظورش دولت بود ـ صداقت خود را اثبات نمایم، بلکه می خواستم تقاص نکرده کاریهای خود را از خودم بگیرم و دین اسلام را هم ادا کرده باشم... دوست دارم، حالا که به حقانیت جنگ و به ضرورت ادامه اش باورکرده و گردن نهاده ام، جانم را در شرارۀ تباهی سوز آن نورانیت بخشم... تا خامی هایم را بسوزاند و پخته ام کند، مصفایم نماید،...!
امیر نمی خواست شوخی هایش را کنار نهاده و لحظه ئی جدی تر با زندگانی و... برخورد نماید، آهسته به سیمین گفت: خواهر ضبط را روشن بگذار که شعار داداش را ضبط کنم، لااقل به درد پسره ئی که امروز دنبالش آمده بود می خورد!

     سیمین که دوست داشت یوسف حرفهایش را ادامه دهد، با قیافه گرفتن تشر آلودی به او فهماند که ساکت باشد، یوسف ادامه داد که:
اما نشد، و یکی از دوستان مجابم کرد تا هرچه تلاش دارم در جهاد به خرج دهم... درین لحظه رو به سیمین کرد و ادامه داد: یک لیوان آب بده خواهر...
وقتی سیمین بلند شد تا آب بیاورد... مادرش گفت: راستی خوب شد یادم افتاد... و روکرد به یوسف و پرسید: این پسره، این چی چی زارعیان... سیمین گفت: محمود... آره... چه کارت داشت.
یوسف جواب داد: هیچی... از چند روز قبل که او را در مسجد دیدم، خیلی دوستانه برخورد می کند، قبل از مسافرتم میل داشت با هم بیشتر بنشینیم و صحبت و همکاری کنیم.
امیرکه دست از شیطنت برداشته بود، پرسید: راستی داداش محمود توی سپاه کاره ئی هم هست یا نه؟!
یوسف همانگونه که به پنجره نگاه می کرد جواب داد که: تا جایی که من برداشت کرده ام در سپاه مسئلۀ کاره بودن مطرح نیست... آنجا بیشتر به ابعاد عمیق تر روحی و عبادی ارزش قایل می شوند، به اخلاص و ایثار توجه بیشتر دارند تا به ریاست و نمی دانم مرئوسیت... دقیقاً هم نمی دانم که به عضویت سپاه درآمده یا نه، ولی مثل اینکه کارش در همان رابطه است... خیلی دوست دارد منهم با سپاه همکاری کنم و چون خودش مدت زیادی اینجا نخواهد بود قول و قرارگذاشتیم با عده ئی از بچه ها آشنا بشم و گاه گداری با هم کارکنیم.
سیمین که تا این لحظه ساکت بود گفت: اگر من می دانم که او حتماً خود را به جائی رسانیده، طوری که از گفته های دوستانش فهمیده می شود، سر او حتی در دورۀ طاغوت هم برای کارهای سیاسی درد می کرده و تلاشهایی داشته و حالا هم که معلومه... یوسف جهت تأیید حرف سیمین گفت: آره! مثل اینکه اغلب توی کارهای جنگ و جهاده! هم در عملیات گذشته شرکت داشته و هم در والفجر 2 نام نوشته... و طوری که از گفتگوی او با یکی از دوستانش برداشت کرده ام، در جبهات غرب هم مدتی بوده، اما کارش چیه و چی بوده... راستش نپرسیدم... رویهم رفته پسر مؤمن، خوش برخورد و با وقاریست که آدم دوست داره با او نزدیکتر باشه.
امیرکه باز شوخی اش گل کرده بود... مثل کسی که با خودش به صورت هجوآمیزی چیزی بگوید، شروع کرد که: باز داداشم نوبر آورده...
سیمین با جدیت ویژه یی حرف امیر را قطع کرد و پرسید خوب داداش نگفتی کجا وعده گذاشتی با او؟!
یوسف جواب داد: به منزل خودش و بعد آب دهانش را فرو برد و ساکت شد، ولی قبل از آنکه دیگری سکوت را بشکند گفت: اما مثل اینکه خانواده اش نسبت به من کمی... و پس از مکث کوتاهی و مچ مچی ادامه داد: بی اعتمادند و یا لااقل بفهمی نفهمی خوشبین نیستند... !

     فاطمه خانم با عجله کلام یوسف را قطع کرد و گفت: نه، تو نباید نسبت به آنها عجولانه قضاوت نمائی... من همۀ آنها را خوب می شناسم و... یوسف که متوجه شد مادرش قدری حساس شده گفت: منظورم این نبود که آن ها برداشت نادرستی کرده اند، بلکه می خواستم بگویم رفتار و موضعگیری های من، طی این مدت طوری بوده که نمی تواند بزودی شک و تردیدشان را نسبت به موضع من رفع کند و اطمینان شان را جلب نماید... و این مربوط به آنها نیست، هرکس دیگری هم بود به همین فکرها می افتاد... و امیر لبخند زنان، در حالی که ژست غریبی به خود گرفته بود گفت: چنانکه آبجی جونم سیمین، خودشو از چنگال همین برداشتها در بیاره... بله که... نه آبجی؟!
سیمین نگاه ملامت آمیزی به او انداخت و هیچی نگفت و یوسف هم زد به زیر خنده... !
آنشب گفتگوهای شوخی آمیز و نشاط بار تا دیروقت به طول انجامید و خلاف شبهای دیگر، یوسف نیز، تا وقت خواب، پا به پای آنها گفت و خندید... و درست لحظه ئی که می خواست برای خوابیدن به اتاقش برود، سیمین رو به یوسف کرد و گفت: امشب تو هم به جای پیوستن به اهل علم به جمع حرافها پیوستی... و یوسف بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق بیرون شد.
صبح روز بعد با آنکه سیمین می دانست، یوسف می خواهد زود از خانه بیرون رود، با آنهم جدی نگرفت و یوسف را مثل روزهای دیگر، یک ربع از هفت گذشته به صبحانه دعوت کرد. از سوئی یوسف نیز که غرق خواندن و یا نوشتن بود، متوجه ساعت نشده و بعد از آنکه صدای سیمین را شنید، متوجه ساعت شد.
سر صبحانه زیاد معطل نشد و درست لحظه ئی که از پیچ کوچه بطرف خانۀ عباس لطفی دور زد، متوجه شد که ده دقیقه دیرتر رسیده و شاید عباس او را سرزنش کند. آخر عباس آدمی بود تشکیلاتی، منظم و درست کُپیۀ یک نظامی سخت گیر. او با همه چیز برخورد انضباطی می کرد... اوکه از سالها قبل و در دوران حاکمیت طاغوت و خفقان ساواک به عضویت انجمن اسلامی آن دوره درآمده بود، خیلی خوب متوجه شده بود که وقتی آدم کار جمعی می کند باید منظم و سختگیر باشد، ورنه از کجا معلوم که مثلاً دو دقیقه دیرتر رسیدن، دردسر دوساله ئی را ببار نیاورد!

     یوسف پیش خودش برای دیر رسیدن بهانه درست می کرد... و همین که انگشتش را روی دکمۀ زنگ فشار داد و صدای زنگ بلند شد، صدای عباس را شنید که می گوید: آمد، بله... مثلی که دیر هم کرده و آقا... صدتا بهانه هم توی توبرشه.
عباس خودش، در را بازکرد و دو دوست پس از چندی یکدیگر را درآغوش کشیدند و بوسیدند... عباس خوش آمد می گفت و یوسف هم تعارفاتش را جواب می داد... لحظه یی که یوسف وارد اتاق شد و چشمش به عکس امام افتاد رو به عباس کرد و گفت: چهارسال از انقلاب می گذرد، اما تو هنوز همان عکس قبل از انقلاب را برنداشته ئی؟! ورش دار بابا... یک عکس رنگی، بزرگ و زیباتری به جایش بگذار...
عباس تبسم کنان، در حالی که با دست اشاره به نشستن می کرد گفت: این عکس، خاطرات تلخ و شیرین دوران قبل از انقلاب را بیادم می آورد، لذا نخواستم، از آن جدا شوم... از خاطره های تلخ و شیرین آنروزها پند و عبرت می گیرم... اینکه می بینی خیلی ها بدون داشتن قصدی، با آنکه به انقلاب هم مؤمن هستند، فعالیت های دولت را در خیلی از موارد نارسا می پندارند، از آنست که تقریباً با گذشته بریده اند، زشتیهای گذشته را فراموش کرده اند، در زمینۀ مسایل اقتصادی فقط به یک بعد و آنهم فراوانی مواد مصرفی خارجی فکر می کنند.عباس که با یوسف رو راست و صمیمی بود و می دانست که هیچ وقت حرفهای او را متوجه خودش ندانسته و ناراحت نمی شود، با آهنگ صمیمانه ئی ادامه داد: این ها اغلب متوجه این نکته نیستند که استکبار و دولتهای استعمارپیشه، فراوانییِ کاذب را به بهای نابودی کامل زراعت مملکت ایران به ما هدیه! کرده اند! هر چند بعد سیاسی مسئله خیلی شرم آورتر است... و تو که سروکارت بیشتر با کتاب و قلم و اندیشه است بهتر می دانی که آنها از ما آزادی، اخلاق، هویت سیاسی، فرهنگی و... را گرفتند و به جایش سر همۀ ما را به یک سلسله مسایلی پیش پا افتاده گرم ساختند... و بعد در حالی که به یکی از بچه هائی که روی دوشک زانو زده بود اشاره می کرد، ادامه داد: به قول آقا مصطفای خودمان: مغز این کارها هم معلوم است، چیزی جز ضعف اندیشه و اخلاق و هنر و در یک کلام تضعیف بعد معنوی و رشد بعد حیوانی نتواند بود.

     مصطفی رهائی که پس از این مقدمه چینی و نقل و قول کمی جان یافته و ضمناً از دیدن یوسف قدری شکفته شده بود... و می خواست خیلی زودتر با او صمیمی بشود، درحالی که تبسمی ملیح به گوشۀ لبهایش نقش بسته بود و با ادب کاملاً ویژه ئی به یوسف نگاه می کرد گفت: معذرت می خواهم از اینکه وسط حرف شما می دوم... ولی می خواهم از آقای لطفی چیزی بپرسم...
یوسف با مهربانی خاصی گفت: خواهش می کنم... و لطفی با نگاهی معنیدار به رهائی گفت: بفرمائید آقا...
مصطفی تکانی به خود داد و گفت: با تحلیلی که شما از روحیۀ منتقدین به عمل آوردید، من این طور برداشت کردم که، پس در شرایط فعلی، آنهائی که بیشتر از کمبود مسایل رفاهی انتقاد می کنند و با انقلاب برخوردی معنوی نمی نمایند، همان دسته و قشری هستند که هنوز تحت تأثیر بعد حیوانی خود قرار دارند و هنوز نتوانسته اند از دام معدۀ خویش فرار کرده و به سوی مغز و اندیشه و بالاتر از آن به سوی قلب خویش هجرت کنند؟! درست عرض کردم؟!... و در حالی که با حجبی مهرانگیز تبسم می کرد دوباره به یوسف نگاهی کرد و ادامه داد: البته از اینکه در مقابل شما فضولی کردم، حتماً می بخشید...
یوسف با آرامش ویژه ئی گفت: خواهش می کنم... کلی استفاده کردم و... لطفی کلام یوسف را قطع کرده، با لهجه و ادبیات خود رهائی گفت: باز هم گل گفتی و در سفتی،... گفتی آنچه را از چون توئی توقع می رفت و چه نیکو گفتی، و در حالی که همه را خنده گرفته بود افزود: خوب آقای مهاجری لازم است قبل از هرچیز با برادرها آشنا بشی... این آقا کوچولوکه برخلاف ظاهر کم سن و سالش خیلی هم بزرگ و عالی مقام است، آقای... ببخشید جناب آقای سید مهدی صحرائیان.

     در این لحظه صحرائیان لبخند محجوبانه ئی زد و پس از آنکه خود را تکانی داد و چهارزانو نشست، با صدای آهسته ئی گفت: ایدهالله... و بچه ها خندیدند... و لطفی ادامه داد: آقای بغل دستشان، جناب... و تا می خواست اسمش را بگوید، صحرائیان با شوخییِ پرمزه ئی وسط حرفش دوید و گفت: فکر می کنم... آن یکی جناب نداشته باشد، و در حالی که همه می خندیدند، لطفی ادامه داد: بمانعلی ناصری و آقای دیگری هم سید مسعود مروج...  بعد همان طوری که اشاره به زارعیان می کرد گفت: آن بندۀ حق را هم که خود می شناسی... بعد به بچه ها رو کرده گفت: ایشان هم آقای یوسف مهاجری، همکلاسی سالهای قبل بنده.
مروج نگذاشت که لطفی حرفش را تمام نماید و با حجب و حیائی روحنواز در ادامۀ حرفهای او ادامه داد: که قبلاً در وصف ایشان گفتید نویسنده ئی ست توانا که... و لطفی افزود: که گمراهی چندی بر او چیره بود و قلمش در غلاف پندارهای باطل گیر کرده بود... و همانگونه که همه می خندیدند، یوسف گفت: این را هم بگو که هرگز قلمش در گرو باطل نرفته... و لطفی با صدائی دورگه و ژستی سینمائی ادامه داد: البته، البته... تأکید می کنم که ایشان در آن مدت نیز همانگونه که قبلاً هم گفتم، بیشتر در شک بسر می بردند نه در انکار و صحرائیان به علامت تأیید سرش را تکان داد.

     مادر عباس وقتی از آشپزخانه بیرون شد و چشمش به یوسف افتاد یکه خورد، او به خوبی متوجه این نکته شده بودکه اغلب کسانی که نزد عباس می آیند، همانهائی هستند که تصمیم گرفته اند به جبهه بروند. دلهرۀ عجیبی برش داشته بود، خیلی تلاش کرد تا برخود مسلط شود، اما مگر می توانست... سلام و علیکِ دست و پا شکسته ئی کرد و سعی نمود تا یوسف متوجه دلهره اش نشود، ولی در باطن مثل چشمۀ جوشانی می جوشید. هی با خودش حرف می زد:... یک روز این می آید و یک روز آن... مادرشون هم به جای اینکه از بچه های ورپریده شون شِکوه و گلایه کنن، از من گلایه می کنند!... بابا به من چه، انقلاب شده، بچه ها میل دارند کارهای نمی دانم انقلابی، نمی دانم چی چی بکنند... آخه جنگه... دشمن نصف مملکت را گرفته، خیلی ها داوطلبانه جبهه می روند... خوب معلوم است که بچه ها دیگر نمی توانند سرگرم توپ بازی باشند، به توپ چرمی قناعت نمی کنند، می خواهند دستشان با اسلحه آشنا بشه و چشم شان با گلوله و آتش توپ و خمپاره... آنوقت می آیند و از من بدبخت گلایه می کنند که پسر شما معرفیش کرد... که... !
    درین لحظه که عباس وارد آشپزخانه می شد، تا برای یوسف چای ببرد، مادرش با لهجه ئی که التماس از آن می باریدگفت: ننه، از اینکه می خواهی یوسف را با خود به جبهه ببری دلم شور می زنه، آخر او تا حالا با انقلاب نبوده و بدتر از این... نبوده که نبوده، اصلاً به من چه که نبوده، ننه جون بدتر از اینکه نبوده، وضع مادرشه، اینکه نشد صحرائیان... این که نشد مروج و نمی دونم اون یکی دیگه... آخر مادرش هم مریضه و هم سختی دنیا را ندیده... وقتی تو زندانی بودی... او مرا نصیحت می کرد که: «جلو بچه ها را بگیر، آخر مشت و درفش که نمی توانند با هم در بیفتند... حیف نیست پسره را به جای اینکه روی تخت دامادی بنشانی به سلول تاریک زندان ببینی اش؟! و صد تا حرف دیگر!» حالا هم تو می خواهی او را به جبهه معرفی کنی.
عباس با لحنی احترام آمیزی گفت: اولاً که خودش اعلام آمادگی کرده، بعدش هم فعلاً رفتن به جبهه یی درکار نیست. او فقط می خواهد اسم نویسی کرده باشد تا در آینده...
مادرش با بی حوصله گی گفت: کرده که کرده... تو ازش بپرس که... عباس در حالی که می خواست با سینی چایی از آشپزخانه خارج بشه گفت: نه مادر، امروز کار از کار گذشته، همه باید برخیزند، همه باید... و مادرش که شتابزده او را دنبال می کرد گفت: پس بگذار من می پرسم...
عباس با صدای تحکم آمیزی، بدون اینکه متوجه وضع عاطفی مادرش بشود گفت: نه، و هنوز طنین صدای عباس کاملاً محو نشده بود که صدای مضطرب مادرش بگوش رسید که: نه چیه... باید مطمئن شوم که مادرش راضی هست یا نه...
وقتی عباس تبسم کنان چائی را جلو یوسف می گذاشت... یوسف که حدس زده بود موضوع جروبحث مادر و فرزند باید مسئلۀ او و ثبت نام او باشد، پرسید چه چیزی مادر را به دلهره انداخته است؟!
تا عباس رفت چیزی بگوید، مادرش از بیرون گفت: راستش یوسف، دلهره ام از ناحیۀ تو و برای مادرت بود... آخر او....
یوسف که متوجه قضیه شده بود با لحن اطمینان بخشی گفت: بلی، شما حق به جانب هستید، از لطف شما خیلی خیلی ممنونم، ولی این بار او مرا آمادۀ ایثارگری کرده... و افزود: اگر شک دارید، می توانید از خودش بپرسید.
عباس با نشاطی ویژه شانه  هایش را بالا انداخته و با آهنگ خاصی گفت: پس ما بی جهت، جهت می گرفتیم و صحرائیان خندید.
وقتی مادر عباس حرف یوسف را شنید، مثل کسی که بار سنگینی از روی سینه اش برداشته باشند، نفس راحتی کشیده، با لحن مادرانه و مهرانگیزی گفت: شما جوانها نمی دانید که مادرها تا کجا دلهرۀ شماها را دارند و چه قدر به شماها دلبستگی دارند، تو اگر... یوسف با ادب کاملاً ویژه ئی وسط حرفش دوید و در حالی که چشم به گلهای رنگ و رو رفتۀ قالین وسط اتاق دوخته بود گفت: فرمایش شما کاملاً درست و بجاست، من می دانم که شما روی چه علتی دلهره دارید، ولی باید به خدمت شما عرض کنم که: من نه می خواهم و نه هم می توانم به این زودیها به جبهه بروم، شاید داداش عباس هم این حرف را خدمتتان رسانده باشد...
مادر عباس که با یک نگاه به چهره اش فهمیده می شد نه تنها دلهره ئی دیگر بر او مستولی نیست که از شنیدن این حرفها، نوعی آرامش و نشاط ظریف هم او را فراگرفته، بی تابانه حرف یوسف را قطع کرده گفت: بلی، عباس برایم گفت:... ولی این را نگفت که مادرت هم رضایت داده... خیلی برای من عجیبه... و در حالی که استکانهای خالی را جمع می کرد رو به یوسف کرد و گفت: علت رضایت او را خودم باید خصوصی از او بپرسم... و بعد بلند شد تا از اتاق بیرون شود.
یوسف در حالی که می خندید و لهجه ئی کاملاً شوخی آمیز به خود گرفته بود، در میان خنده هایش گفت: حتماً چون ممکن است که من دروغ گفته باشم... و عباس هم با شوخی، ادامۀ حرف یوسف را اینگونه تکمیل کرد که: «اگر تو نگفته بودی، من می گفتم... !»

     مادر عباس که از اتاق بیرون شده بود برگشت و پس از آنکه نگاهی به یوسف انداخت، با مهربانی گفت: تو هنوز شیطنت های دوران بچه گی ات را رها نکردی و به طرف آشپزخانه
روانه شد.
بچه ها از برخورد این صحنۀ طنزآلود ولی کاملاً جدی، خندۀ شان گرفته بود، هر یک به یاد موضوعی مشابه افتاده بودند و اغلب به صحرائیان نگاه می کردند و می گفتند دیدی؟!
وقتی مادر عباس رفت، عباس برای اینکه قضیه را توجیه و رفع و رجوع نموده باشد، در حالی که چهار زانو زده و انگشتهایش را به هم قلاب کرده بود... با لحنی آمرانه و ارشادی گفت: دلهرۀ مادر بیجا نیست. احساسات رقیق مادرانه از یک طرف، ذوق و شوق بی حد بچه ها برای رفتن به جبهه از سوئی، ناراحت شدن بعضی از مادرها ـ که به یک حساب حق هم دارند ـ از طرف دیگر... همه باعث شده است که او نسبت به این موضوع و به خصوص رفتن بچه هائی که می شناسد، قدری دلهره داشته باشد.
مروج که تا آن لحظه و با وقاری خاص و حیائی ویژه، توجه یوسف را جلب کرده بود، وسط حرف لطفی دویده گفت: به خصوص بچۀ کم سن و سالی مثل آقای مهاجری... و بچه ها زدند زیر خنده.

     لطفی برای اینکه عظمت انقلاب را بیشتر تصویر کرده باشد و یوسف را نیز نسبت به راهی که انتخاب کرده، دلگرم تر و مصمم تر ساخته باشد، در حالی که به یکی از کتابهای قفسۀ روبرویش خیره شده بود، گفت: یوسف خان، تا موقعی که دو تا از برادرهای دیگر می آیند، داستانی را برایت خلاصه می کنم که تصدیق کنی، مادر بیجا دلهره نداشته است.
یوسف که نمی خواست مسئله را زیاد جدی بگیرد تا محور سخن قرار گرفته و او را از مسایل عمده تر دور سازد، با عجله گفت: آقای لطفی، من کاملاً مادر را درک می کنم، من می دانم که چرا ایشان دلهره دارند، من می دانم که این دلهره کاملاً از روی محبت و دوستی ست... من همۀ اینها را می دانم، لذا اگر مایل باشی، دوست دارم بیشتر با آقایان و تجارب آنها آشنا بشوم...
لطفی که برای شنیدن حرفهای یوسف ساکت شده بود، همان طور که به قفسۀ کتاب نگاه می کرد با صدائی کلفت و با آهنگی که گوئی می خواهد انشاء بلیغی را در مقابل جمعی از دانشمندان دکلمه نماید گفت: و ما را سخن نیز اندر باب آشنایی بیشتر با حضرات است.
بچه ها همه به لطفی چشم دوخته بودند، آنها می دانستند که هر وقت لطفی بخواهد مسئلۀ مهمی را مستقیم و یا غیر مستقیم به کسی القاء کند، همین ژست را بخود می گیرد، لذا ساکت شده و منتظر بودند که این بار لطفی چه خواهد گفت.
لطفی هم که متوجه آمادگی بچه ها شده بود، بدون آنکه سرش را بلند کند، نگاهش را به زمین دوخته و درحالی که لبهایش را با زبان تر می نمود گفت: روزی در اداره صحبت از بچه های کم سن وسالی شد که با همۀ کم سن وسالی، شوروشوق مردان بزرگی را دارند که پس از سالها ریاضت و عبادت و زهد و تقوی و بعد از پیمودن مراحل مختلف سیر و سلوک به درجه ئی رسیده اند که دنیا در نظرشان خوار و بی مقدار شده و زندگانی در نظرشان بی ارزش، لذا ذوق رهیدن از این زندان تاریک و بی ارزش مرغ روح شان را به سوی معبود و محبوب حقیقی به پرواز درآورده است، برای اینها که «جهاد» را به تأسی از فرمودۀ پیامبر (ص) و پیشوای بزرگ خویش، سیاحت می شمارند و به این یقین می رسند که هرگاه انسان بخواهد از شر خواریهای این زندگانی نجات یافته و در جوار خدای منان و محبوب ازلی مسکن گزیند، راهی جز پیوستن به جهاد الهی وجود ندارد، لذا باگریه، با زاری، با التماس و... و دست آخرهم اگر هیچ وسیله ئی کارگر نیفتاد، با استفاده از دروغی وکلکی ساده خود را به جبهه ها می رسانند.

     آن روز هر کسی گوشه یی از خاطرات خودش را ذکر می کرد، یکی از نوجوانی صحبت می کرد که بدون اجازۀ پدر و مادرش آمده بوده بسیج، و پس از ثبت نام، رفته بوده پادگان برای آموزش، و چون مادر و پدر پس از چند روز سرگردانی، نامۀ او را دریافت می کنند، و جهت دیدار و نیز بردن او به خانه، به پادگان می آیند، و مهمتر اینکه وقتی او متوجه می شود که می خواهند او را ببرند، پس از عذروالتماس، وقتی می بیند که آنها جدی هستند می زند به زیرگریه و درحالی که خود را به پاهای مادرش انداخته بوده است، زار زار اشک می ریخته و مادرش را به «عون» و «جعفر» و «قاسم» قسم می داده که راضی شوند تا او آموزش ببیند و به جبهه برود... و تا رضایت شان را کسب نمی نماید، رها نمی کند.
    دیگری از پدری می گفت که وقتی دیده به هیچ وجه نمی تواند جلو پسر سیزده، چهارده ساله اش را بگیرد، خودش هم با او آمده بوده است به جبهۀ غرب... دیگری از خاطرۀ جالب تر دیگری... و یکی از همشهریهای خودمان هم می گفت: در جبهۀ دهلران به نوجوانی برخوردم که حالات مردان کامل را داشت. پرسیدم: آقا پسر شما از کجائید؟! با لبخندی محجوبانه ولی با لحنی استوار و محکم گفت: از جهرم.
پرسیدم: چند وقت است که اینجا هستی؟ جواب داد که حدود دو ماه و خورده ئی.
ـ  همه اش اینجا بودی؟!
ـ  نه موسیان هم بودم، ابو غریب هم بودم!... گفت بعد ازش پرسیدم: چند سالته؟!
ـ  چهارده سال... چرا؟
ـ  هیچ، چون دیدم خیلی کوچک به نظر می رسی، خواستم ببینم چطور آمدی به جبهه،... تنها یا همراه مثلاً پدر و یا برادر بزرگ... راستی تو... مدرسه نمی رفتی؟!
ـ چرا می رفتم، اما خوب... دلم بیشتر به جبهه بود، لذا نتوانستم آنجا طاقت بیاورم، دوست همشهری پس از نگاهی به عصای کوتاهش ادامه داد که: دو سه روز بعد با این نوجوان بیشتر آشنا شدم و متوجه شدم که او چون در خانواده ئی متدین و مذهبی به دنیا آمده، حاکمیت روح و اخلاق و آداب اسلامی در خانواده... در تربیت او نیز اثر زیادی گذاشته است... گذشته از اینکه در دوران انقلاب اسلامی خیلی زود جذب روح و جوهر انقلاب شده بوده و با همۀ کوچکی، کارهای شایسته ئی انجام داده... و مثلاً اعلامیه پخش کرده، شبنامه پخش کرده و نمی دانم، پیشنهاد اعتصاب مدرسه را به بچه ها می رسانده، بعد از حملۀ صدام، وقتی متوجه جهاد علیه کفار بعثی می شود، تصمیم می گیرد به جبهه برود، ولی خیلی زود متوجه می شود که چون او هنوز به سن قانونی نرسیده است، او را نخواهند گذاشت. اما از آنجا که روح بی قرارش به سوی جبهه ها پرپر می زده، به فکر چاره می شود... و سرانجام پس از مدتی جدال با خودش، تصمیم می گیرد، شناسنامۀ برادرش را به بسیج ارائه بدهد... و از همان طریق پس از گذرانیدن دورۀ آموزش، خود را به جبهة دهلران و... می رساند.
وقتی حرفهای عباس به اینجا رسید، روکرد به یوسف و گفت: یقیناً تو هنوز قهرمان این داستان را نشناخته ئی؟!
یوسف با خونسردی جواب داد که: راوی از همه چیز قهرمان کم سن وسال جهرمی یاد کرد اما از اسم و رسمش تا حالا نه چیزی پرسیده و نه هم گفته است... و در حالی که لبهایش را به علامت تعجب و پرسش شکلک می داد، ساکت شد و لطفی ادامه داد که: آن همشهری ما رو به من کرد و گفت: گمان کنم که شما او را بشناسید!
من و همچنین برادر قنبری که درست متوجه اسم و فامیلش نشده بودیم... دوباره پرسیدیم که: اسمش چه بود؟!
و او جواب داد که: سید مهدی صحرائیان.

     یوسف نگاهی به بچه ها و سپس به صحرائیان انداخت، دید که از حیاء آمیخته به نشاط سرخ شده و گونه هایش رنگ انداخته است... و همانگونه که نگاهش می کرد گفت: پس ایشان قهرمان داستان شما بوده اند؟!... و با صدائی که به زمزمۀ شعری عرفانی بیشتر شباهت داشت ادامه داد که:... و چه بزرگ قهرمانی! و کاش عصمت نگاه، زلالیی تبسم، عظمت روحی، ادب حضور، حجب و حیاء پرجاذبه اش را نیز... اوستادی از دیار پاکی به تصویر می کشید... و وقتی چشمش را که به گلهای قالین خیره مانده بود برگرفت و دوباره به صحرائیان نگاه می کرد، گفت: من به شما تبریک می گویم و از اینکه بیشتر با روحیۀ شما و عظمت روحی شما آشنا شدم، به خود می نازم و افتخار می کنم.
    صحرائیان که بیشتر سرخ شده بود، با تبسم محجوبانه ئی گفت: آقای مهاجری، من که کاری نکرده ام، در جبهه، بچه هائی کوچکتر از من خیلی زیاداند که واقعاً آدم به آنها و به روحیۀ آنها رشک می برد... من که کاری نکرده ام... این آقای لطفی... و در حالی که لبخند می زد ادامه داد که: آخر ایشان آقای لطفی هستند و طبعاً سرشار از لطف... ایشان من و امثال من را تشویق می فرمایند...
یوسف نگذاشت که صحرائیان حرفش را تمام نماید و با همان لحن رقیق و تغزلی اش گفت: نه آقا، نه، شما از تشویق گذشته اید، شما از قیدها فاصله گرفته اید، روحهای در بند و مقید، روانهای نژند، زمین گیر و تنبل و انسانهای مردد و خام به تشویق نیاز دارند... آنهائی که خودشان برای خودشان کافی نیستند، آنهایی که از درون بیدار نشده اند تا برخیزند... آنهائی که عین لاشه های یخ زده به محرکی نیاز دارند، آنها محتاج تشویق می باشند تا شاید از بندهای خودساخته، از قیدهای وهمی و زنجیرهای خیالی رهائی یابند... آنها، نه شما... شما بیدارید و از قیود هم گذشته اید... شما چون بیدار هستید به تشویق نیاز ندارید... گمانم بر این است که آقای لطفی شما را تشویق نمی کند بلکه مرا و امثال مرا تخفیف می کند... تا شاید... شاید مثلاً به رگمان بخورد و بیدارمان بسازد!

    لطفی می خواست چیزی بگوید اما صحرائیان با محبت و حیائی کم نظیر و با شتاب وسط حرفش دوید و گفت: خواهش می کنم آقای مهاجری... این چه حرفی ست که جناب عالی می زنید... و درحالی که لبخند می زد ادامه داد که: حتماً چوب ترمان می زنید... اتفاقاً من می خواستم از ایثارگریهای یکی از بچه های خوب، چیزهائی خدمت شما تعریف کنم، تا خود شما تصدیق بفرمائید که من نه کاره ئی بودم و نه هم عمل قابل ذکری انجام داده ام، ولی حالاکه شما این جوری برداشت می کنید، تصمیم خودم را عوض کردم... من از این که سه ماه در آنجاها بودم ولی لیاقت رسیدن به مقام شهادت را نداشتم، احساس خجالت و شرمساری می کنم... من اگر آدم خوبی می بودم... اگر کسی می بودم که خداوند دوستش می داشت که شهید می شدم... شما حالا دارید مرا خجالت می دهید...
یوسف با محبت ویژه و صدای زنگدار و آرمانه یی گفت: شما که بزرگ هستید... نباید مثل من به خودتان بخورید... چون آن وقت ما بیشتر به خودمان می خوریم... و پس از آنکه رو به لطفی کرد، ادامه داد: این طور نیست آقای لطفی؟!
وقتی لطفی با ژست ویژه ئی گفت: والله چه عرض کنم... یوسف دوباره ادامه داد که: خوب... بهتر است برای اینکه از کیفیت جبهه و روحیۀ جوانها بیشتر آگاه بشوم، خاطرات شما را هم از زبان خود شما بشنوم.
صحرائیان می خواست عذر و بهانه بیاورد که عباس با اشارۀ خاصی به او فهماند تا بگوید و تعارف را کنار بگذارد و سپس برای تأکید مجدد گفت: بگو برادر، تعارف را کنار بگذار، شماها بعد از این باید رو راست تر باشید، نه اینکه تعارفات افراطی شماها را از همه چیز باز بدارد.
صحرائیان در حالی که به برگهای پلاسیدۀ یکی از گلدانهای پشت پنجره خیره شده بود، عباس را مخاطب قرار داده و گفت: آقای لطفی، می خواستم راجع به همان دوستی صحبت کنم که خاطراتش را نوشته بود و خیلی هم زیبا تصویر کرده بود... که چگونه دور از چشم ساواک اعلامیه های امام را با دوستانش پخش می کرده... و وقتی هم دستور داده بودند که اطلاعیه ها را به یزد و کرمان برسانند، چگونه نرسیده به مقصد، بدام می افتد و زندانی... !

     لطفی که بقیۀ ماجرا به یادش آمده بود گفت: آره، آره... و تا می خواست حرفش را ادامه دهد صحرائیان گفت: چون صحبت از جبهه و بچه های جهرم شد... حالا، خاطرات یکی از بچه های جهرم را می گویم و نوشتۀ آن داستان را می سپارم به خود آقای مهاجری... که هم بخوانند و هم لطف کنند، آنرا اصلاح نمایند... چون به نظر من چیز آموزنده و جالبی ست... و بعدها بدرد می خورد.
رهائی که بیشتر ساکت بود، همانطورکه با انگشت هایش بازی می کرد گفت: به شرط اینکه مربوط به برادرانی که فعلاً اینجا حضور دارند نباشد، وگرنه من یکی که گوش نمی دهم...
زارعیان و بمانعلی ناصری هم با او همصدا شده گفتند که درست است... ما هم اگر مربوط به جمع حاضر باشیم، نمی شنویم.
صحرائیان با وقاری کم نظیر ولی آمیخته با شوخی گفت: نخیر، مربوط به قهرمانیست با استقامت و لبخند زنان ادامه داد: نه که شما ترسوها!
مروج که بلندتر از دیگران می خندید... وسط خنده هایش گفت: ایدک الله یا شیخ و همه دوباره خندیدند.
صحرائیان رو به مروج کرد و گفت: دیدی چه زود تحت تأثیر عظمت روحی آن قهرمان قرارگرفتی؟!
مروج پرسید: چطور؟!
صحرائیان درحالی که خود را برای گفتن داستان آماده تر می کرد و چهار زانو می زد گفت: اتفاقاً من می خواستم خاطرات حمید مقرب را تعریف کنم... کسی که حتی در جبهه هم جلسات قرآن گذاشته بود و وقتی یکی از بچه ها آیه ئی را خوبتر می خواند، همین جملۀ ایدک الله یا شیخ را بلند می گفت و دیگران هم الله الله می گفتند.
یوسف از رد و بدل شدن حرفهای شوخی آمیز و تحلیل و برداشتی که صحرائیان از آن داشت، شگفت زده شده بود، و همانطورکه سبیل هایش را دست می کشید، چشم هایش خیره  مانده و در حیرتی عظیم فرو رفته بود... گوئی عظمت روحی بچه ها، آن تحلیل نهایت باریک عرفانی آنها و آن صداقت بیان و عظمت ایمانی که به این گفته ها داشتند، او را از مجلس بیرون برده و در توفان حیرت انگیز اندیشه ها و افکاری دیگر غرق ساخته بود... گمان می کرد خواب می بیند و در دنیای رؤیاهای نوازشگر، به سرزمینی راه یافته است که در آن جز پاکی و صداقت و خلوص و مهر و ایثار و تفاهم و روشندلی و یک رنگی و همبستگی و صفا و صمیمیت چیز دیگری وجود ندارد، جائی که عشق حاکم است و عشاق از پس پرده های ظلمانی طبیعت، روح مصفای یکدیگر را مشاهده می کنند، و صفای باطن هریک، خود زبان گویای رمز آلودی ست که واقعیتهای جاری در ورای زمان و مکان را بگوش جان و چشم دل دیگری می رساند! سرزمینی که درآن روان های تابناک و آزاد مردمش، شعر همدلی و همزبانی را با زبان ایثار و اخلاص زمزمه می کنند... و حرائیان می خواهد پرده از این چشم انداز برگیرد و یوسف را با گوشۀ بسیار مبهم و محدودی از آن وسعت زلال بیکران، آشنا نماید!... لذا تصمیم گرفت، از همان لحظه با بچه ها و حتی با شوخی هایی که اینها می کنند جدی برخورد کند... زیرا که در همان لحظات اول متوجه شد، شوخی های اینها نیز تحلیل دارد و از نوع و جنس شوخی های دهن پاره های فحاش ولگرد نیست، گویا زبان اینان حتی در لحظات شوخی، ارتباط عمیقی با روح پرنشاطی دارد که خبر از رازهای بزرگ و بزرگتری می دهد. لذا با همۀ وجود چشم و گوش شده بود، تا سخنان صحرائیان را با عمق لازمه اش درک نماید.

     صحرائیان که متوجه شده بود یوسف با اشتیاق حاضر است تا آن خاطره را بشنود... درحالی که تبسم ملیحی بلب داشت و به زارعیان چشم دوخته بود گفت: کاش خودش هم اینجا بود تا می دید که با چه مهارتی خاطرات او را تعریف می کنم... ولی حالا هم که حضور ندارد... می گویم و رو کرد به یوسف و ادامه داد: عرض کنم به حضور شماکه من با حمید تقریباً بعد از اردوی دانش آموزی تهذیب در سال 61 آشنا شدم، ولی این آشنائی در حدی نبود که بتوانم او را خوب بشناسم و به قول برادر زارعیان بدانم چه روح بزرگ و پرتلاشی در جسم کوچک او لانه کرده و چه ابعاد وسیع و عمیقی را برای دست یابی و تحقق درنظر گرفته است.
البته او قبل از تشکیل اردوی تهذیب هم فعالیت هائی داشته مثلاً در قسمت واحد مدارس راهنمائی، همکاری داشته... در تشکیل کلاسهای عقیدتی برای بچه های دورۀ راهنمائی سهم فعال داشته... ولی بعد از تشکیل اردو، وقتی بچه ها از فعالیت های حمید و تلاشهای پردرخشش و نقشی که او با همۀ کوچکی ایفا کرده، صحبت می کردند، ماها هم به شوق می افتادیم... اما خوب، فاصلۀ ماها و حمید خیلی زیاد بود.
بعد از سپری شدن دورۀ اردوی تهذیب، ما تا رفتیم با حمید دوست بشویم و در کنارش انس بگیریم، گردان دانش آموزی تشکیل شد و حمید با عده ئی از بچه ها رفت جبهه.
درین لحظه صحرائیان مثل کسی که خاطرۀ بسیار عزیز و حسرت انگیزی بر او غلبه کرده باشد، درحالی که چشم هایش را بر هم گذاشته بود تا تصویر آن خاطره را خوبتر و دقیق تر زنده نماید، آهی کشید و ادامه داد: او که به تشکیل کلاس و درس و بحث عادت کرده بود، در جبهه هم بیکار و منتظر حمله نمی نشست... تنها به شناسائی افراد دشمن بسنده نمی کرد... لحظات عمر را با ارزش تر ازآن می شمرد که بگذارد بدون برنامه و تلاش و تکاپو سپری شود، لذا در جبهه هم جلسۀ قرآن و حدیث گذاشت، تا از طریق گرفتن انس بیشتری با کلام خداوند، روح خودش و بچه ها را هم تلطیف نماید و هم تکاملی بخشد.
     درین جا یوسف حرف صحرائیان را بریده گفت: او که این همه به درس و بحث تمایل نشان می داده، چرا اصلاً کلاسهای منظم درس را رها می کرده و می رفته جبهه و درس و کلاس دائر می کرده است... و همانطورکه به لطفی نگاه می کرد و ژست تعجب آمیزی به خود گرفته بود ادامه داد که: حیف این جور افراد که بین اینها و درس و کلاس جدائی می افتد و ذوق های عجیبی، آنها را از رشد باز می دارد!
صحرائیان که متوجه اعماق حرفهای مهاجری شده بود، نگذاشت یوسف حرفش را تمام نماید، لذا با عجله گفت: آقای مهاجری، از اینکه در برابر شما پرحرفی می کنم، پوزش می طلبم... ولی من واقعاً از اینکه می بینم شما درمورد مسایل آموزشی این طوری می اندیشید متأسفم، شما فکر می کنید اگر نظم درس بهم بخورد، دنیا بهم می خورد، آموزش هم به هم می خورد... اینها در مورد من و امثال من درست می باشد و حرف شما را هم تصدیق می کنم... اما درمورد روح هایی مثل مقرب درست نیست، چه این روح ها در محدودۀ معیارهای معمولی محصور و محکوم نمی شوند... شما فکر می کنید او بعد از سپری نمودن مدت پنج ماه در جبهه، وقتی برگشت، اصلاً نرفت امتحان بدهد؟! نه خیر او امتحان داد و نمرات عالی هم گرفت، و همین بچۀ کم سن و سال، با آنکه ماهها در بخش های مختلف جبهه از شناسائی و طرح و برنامه و... گرفته تا پیوستن به تک علیه دشمن سپری کرده بود، پس از سپری کردن امتحان، در تابستان همان سال، نه تنها فعالیت های وی در اتحادیۀ انجمن های اسلامی به اوج خودش رسید، و باز نه تنها عضو فعال اردوی اخلاص، در همان تابستان شمرده می شد که به معاونت واحد تبلیغات اتحادیه هم انتخاب شد!
شما افرادی مثل حمید را با ماها مقایسه نکنید... ما دوتا کتاب که می خوانیم، حوصلۀ ما سر می رسد و ذهن ما دیگر هیچ چیزی را نمی پذیرد، اما حمید مقرب ذهن باز دیگری داشت... کتابها از او می ترسیدند، من وقتی شنیدم که او با گردان دانش آموزی به جبهه رفته است، خیلی متعجب شدم...

     یوسف که از این همه تعریف و تمجید کاملاً شگفت زده شده بود و خیال می کرد شاید باز هم در تعجب صحرائیان نکته ئی نهفته است، و به همین واسطه هم حرفش را قطع کرده بود، پرسید: چطور؟
صحرائیان هم که از توجه بی سابقۀ یوسف خوشحال به نظر می رسید، پس از آن که دستی به موهای سرش کشید ادامه داد: راستش من بعد از تشکیل اردوی تهذیب، فقط حمید را با همین اسم «حمید» می شناختم و از این که فامیلش مقرب است، نه اطلاعی داشتم و نه هم زیادی پرس و واپرس کردم تا بدانم چیست... وقتی حمید جبهه رفته و آنجا هم خودی نشان داده بود. روزی یکی از همشهریها، ضمن تعریف خاطرات جبهه از نوجوانی به نام مقرب تعریف می کرد و از فعالیت هایش خیلی تقدیر می نمود... اما بعد از این که من دانستم، قهرمان خاطره های این همشهری ما همین حمید خودمان می باشد، هم یکه خوردم و هم متعجب شدم، چون بعد از صحبتها بود که تازه متوجه شدم حمید برادر «شهید هادی مقرب» است! شهیدی که شاید درآن وقت هنوز یک سال هم از شهادتش نمی گذشت... بلی، آقای مهاجری... قهرمان اینهایند، در جبهه که می روند، همه را متحیر می سازند و با شیرین کاریهای شان همه را درس اخلاص می دهند... به مدرسه دانش آموزان را و در اتحادیه و اردوها هم... بلی.
یوسف که سراپا گوش شده بود، به این فکر افتاد که صحرائیان دارد غیر مستقیم وظایف او را به وی گوشزد می کند، یک بارهم به ذهنش آمد، نکند صحرائیان مرا مسخره می کند... ولی زود به خود آمده و از خویش پرسید: آیا حق با او نیست؟... آیا ما خیلی دستوری و قالبی به مسایل نگاه نمی کنیم؟ آیا همین تحلیل ها نبود که می گفت حکومت اسلامی مثلاً تا چند ماه دیگر، از نظر اقتصادی و یا نمی دانم فلان و بهمان به بن بست می رسد؟! آیا... و دیدیم که... !
یوسف با همین اندیشه ها و افکار، دست وپنجه نرم می کرد که زنگ در حیاط به صدا درآمد و لطفی با صدای بلند گفت: خودشه، آمد... بچه ها آماده شویم که دیر وقته.
وقت بیرون رفتن، صحرائیان با ظرافت ویژه ئی خود را به یوسف رسانیده، و پس از پوزش خواهی پرسید: آقای مهاجری، اجازه می دهید امروز عصر، آن نوشته را خدمت شما بیاورم؟!
یوسف که از ادب حضور و فکر باز او بسیار خوشش آمده بود، درحالی که دستش را بر شانۀ او گذاشته و او را همچون عزیزی به خویش می فشرد، با لبخند مهربانانه ئی گفت: این حرفا چیه؟!
تو نه تنها پرحرفی نکردی، که اگر راستش را بخواهی مرا هم ادب کردی... عصر هم زودتر بیا که هم آن نوشته را آورده باشی و هم بیشتر با هم بنشینیم و صحبت کنیم.
صحرائیان درحالی که به صورت یوسف نگاه می کرد، تبسم کنان گفت: ممنونم آقای مهاجری.

خواندن 1307 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 12 فروردين 1393 14:49

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار