شنبه, 09 فروردين 1393 13:33

فصل سوم کتاب رمان شکوه شهادت

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     با وجودی که آنروز مشغولیت های یوسف بیشتر از روزهای دیگر بود، با آنهم چیزی که بیشتر از همه ذهن او را به خود مشغول داشته بود، مسئلۀ تحولی بود که در اندیشه و عمل بچه ها می دید. او با این که می دانست هیچ یک از این بچه ها اهل تظاهر و غیره نمی باشند و صداقت بیان شان بهترین مؤید و معرف طهارت درونی آنها می باشد، با آنهم مثل کسی که به همه چیز، حتی به برداشت خودش نیز مشکوک می باشد، از خودش می پرسید: آخر چطور ممکن است در ظرف این مدت بسیار اندک، این همه تحول عمیق پدید آمده باشد و به ثمر نشسته باشد؟!
ظرف چهارسالی که از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد، دولت اغلب با فعالیت های تخریبی ضد انقلاب و بدتر از آنها با مشکلات جنگ، دست به گریبان بوده و فرصت زیادی برای تربیت و رشد اینها نداشته... پس اینها را که و چه کسی تربیت کرده؟! با چه روشی و کدام ابزار و وسایل توانسته اینها را جذب کند و به این مرحلۀ از رشد و تکامل برساند؟!... اگر تعداد این افراد کم می بود، شاید می شد توجیهش کرد، اما یکی دوتا، ده هزار و بیست هزار نیست... یعنی ممکن است همان طور که مخالفان رژیم می گویند، به همۀ اینها حقوق و مستمری بدهند؟!
باز هم خودش به خودش جواب داد: مگر ممکن است، دولتی این همه را سرّی و پنهانی استخدام کرده باشد، تا به قول آن تحلیل گر آمریکائی «با یکدیگر مسابقۀ مرگ» بگذارند... ! و آب از آب هم نجنبد و چشم از گوش با خبر نشود... وانگهی، مگر جانبازی و شهادت طلبی را می توان خرید؟!... نه اصلاً غیر ممکن است!... پس از زدن خیلی حدس های درست و نادرست، آخر به این نتیجه رسید که: مسئلۀ اصلی باید مربوط به چیزی باشد که هم به نحوی به انقلاب مربوط بشود و هم به مردم... غیر از این نمی تواند باشد، چه اگر تنها مربوط به انقلاب باشد و به مردم پیوندی نداشته باشد، بازهم زمینۀ پیوندی به این عمق و پهنا ممکن نخواهد شد و دلباختگی مردم به انقلاب تا این حد وسیع نخواهد بود... آخر مردم از انقلاب بگونه ئی دفاع می کنند که خیال می کنی از حیات خودشان، از نفس کشیدن خودشان در روی زمین دفاع می کنند... گوئی به این باور رسیده اند که نفس شان به نفس انقلاب بسته است، آنهم طوری که اگر انقلاب به ضعف و شکست رو نماید، حیات شان را رو به نیستی می پندارند!

     بعد مثل کسی که یک واقعیت عینی را تصدیق کند، با آن که هیچ کس هم در اتاق او نبوده، سرش را به علامت تصدیق تکان داده و با صدای ضعیفی گفت: هوم... انقلاب توحیدی ست و فطرت مردم هم توحیدی ست... هردو وجه مشترکی دارند، هر دو به سوی چیزی می خوانند و روان می باشند که قوام دهندۀ آنهاست. هردو روحی هستند که پس از هزار و چند صد سال، قالب و بدن مشترک خود را یافته اند... در روح عاشق و عطشناکی که بگونۀ رنج آفرینی دور از یکدیگر نگهداشته شده بودند و هریک در هجرانی درد بار به فراق دیگری ستم کشیده است و اینک پس از سالها...
یوسف نتوانست دنبالۀ کلمات خود را تکمیل نماید و همچون کسی که در مرگ عزیزترین همراز خویش دلگیر و ماتزده باشد، با چشمانی گرد و بی حرکت به حاشیۀ فرش اتاقش خیره مانده بود، و آنگاه که پس از لحظاتی، پلک های بلند و زیبایش، به آهستگی برروی چشمان درشت او لغزید، قطرات درشت اشک، گونه هایش را جلوه ئی دیگر بخشیده و بدون آنکه چشمانش را بازکند، با آهنگی حزن اندود و گلوئی عقده دار زمزمه کرد: خوشا به حال شما... خوشا به سعادت شما... خیلی زود... پس از سالها فراق، محبوب را بجا آوردید... در آغوشش کشیدید و کمر اخلاص و ایثار را مردانه بستیدید و شب و روز، در خانه و مدرسه، در سفر و حضر و در جبهه و پشت جبهه مردانه و عاشقانه به خدمتش ایستادید... اما من چه کردم؟! منی که ادعای علم... ادعای اسلام شناسی داشتم؟! هنوز هم دیدۀ دلم به نور جمال محبوب روشن نشده و گوش جانم نوای دلنواز او را نشنیده و...
درین لحظه بغضش ترکید و همچون مادری که به دنبال جنازۀ یگانه پسر جوانش درخویش می پیچید در روی اتاق به خود می پیچید و از ترس اینکه صدای هِق وهِق او بگوش دیگران نرسد، گوشۀ، ملافه را تا جائی که می شد به دهانش فروکرده بود...
و... بعد ناگهان با حسرتی نومیدانه به یاد آزاده افتاد، حسرتی که جانش را به تازیانه می سپرد و با خود نجواهای دلگیرانۀ غریبی می کرد.

     ساعت از چهارگذشته بودکه یوسف از آن حال غوغاخیز بیرون آمد. او که می خواست مشت آبی به صورتش بزند، اول از پشت پنجره، پرده را کنار زد تا با نگاهی به صحن حیاط خاطرجمع شود کسی آنجا نیست که او را به آن حال و وضع مشاهده کند، وقتی خاطرش از این بابت جمع شد، آمد کنار حوض و پس از آنکه صورتش را شست، روی لبۀ پاشوره نشست و شروع کرد به بازی کردن با شیر آب و ماهی های قرمز... سیمین که پس از چند دقیقه ئی، از صدای شلپ وشالوپ آب متوجه حضور یوسف به کنار حوض شده بود، پرده ها را کنار زد و از همانجا یوسف را ورانداز نموده گفت: چائی حاضره داداش...
یوسف هم بدون آنکه از بازی کردن با ماهیها دست بکشد و بدون آنکه جوابی داده باشد، با تکان دادن سر به او فهمانیدکه: باشد می آیم... لحظاتی بعد، وقتی دستهایش را با حوله ئی که روی ریجه به باد کرده بودند، خشک کرد، وارد اتاق شده و به مادرش سلام کرد.
سیمین که معطل جواب سلام از جانب مادرش نشده بود، خنده کنان گفت: داداش مثل اینکه خوب خوابیدی، خدا کند که...
یوسف که ترسیده بود، مبادا خواهرش متوجه قضیه شده باشد نگذاشت حرفش را تمام نماید و با صدای شوخی آمیزی پرسید: چطور؟... خدا کند که چی؟!
سیمین با خونسردی جواب داد: هیچی، چون صورتت گل انداخته و...
یوسف که از مِن و مِن سیمین به این خیال افتاده بودکه لابد چیزی برای گفتن دارد اما نمی گوید، دوباره گفت: بگو، خدا کند که... !
و سیمین با خندۀ ملیحی ادامه داد: خدا کند خواب پریهای پشت کوه قاف را ندیده باشی... چون مادر تصمیم گرفته، پری تقوائی را برای تو خواستگاری کنه... و یوسف لبخندی زد و درحالی که به مادرش نگاه می کرد گفت: متشکرم، باشه... منتها قبل از اینکه با ننه ام به خواستگاری پری نمی دانم ته قبائی بروید، چائی و میوه حاضر داشته باشید چون دوسه تا از بچه هائی می آیند که بیشتر آدم را به یاد فرشته های آسمان می اندازند.
مادرش که از وضع فعلی یوسف و هم از اینکه فعلاً سرکار می رود خوشحال بود، پرسید: لابد ننه همکارهایت هستند؟!
یوسف جواب داد: همکارکه نه، ولی همراز هستند، آنهم چه همرازهائی! همرازهائی که آدم را به یاد راز پاکی، راز محبت، راز ایثار، راز صداقت، راز اخلاص، راز خلقت و راز خدا می اندازند! خیلی خوبند مادر، خیلی... خوبتر از هرچیزی که توی این دنیا می توان یافت... خوب خوبند مادر...
سیمین که قیافۀ تعجب آمیزی به خودگرفته بود، درحالی که برای برخاستن نیمقد شده بود گفت: پس من بروم اتاق را مرتب کنم... و یوسف و مادر را تنها گذاشت.
لحظات برای یوسف که در انتظار دوست تازه و نوجوانش بود به کندی سپری می شد و با آنکه ساعت از پنج گذشته بود... ولی از صحرائیان و دیگران خبری نبود.
یوسف، آهسته آهسته داشت مأیوس می شد... و با خودش برای نیامدن بچه ها علت می تراشید که صدای مادرش او را بخود آورد: نکند امروز مهمانهایت نمی آیند؟!
یوسف با خونسردی جواب داد: شاید، اما چون من ساعت را مشخص نکرده بودم شاید هم بیایند...
درین لحظه صدای سیمین که داشت در وسط هال لباسها را اتو می کشید، بگوش رسیدکه: از حرفهای داداش برمی آیدکه بچه ها حزب اللهی اند، لذا شاید طوری بیایند که بعد از دیدن یوسف، بروند مسجد و نماز مغرب را در مسجد باشند.
یوسف به مانندکسی که از حرف سیمین به کشف تازه ئی رسیده باشد، قدری باز و شکفته شد و با خوشحالی گفت: درسته... حدس تو از همه درست تره و هنوز حرفش تمام نشده بود که زنگ در به صدا آمد و یوسف برای دیدار و پذیرائی مهمان هایش مثل فنر از جا پرید.

     وقتی در را بازکرد، درکنار صحرائیان و مروج، جوانک دیگری را هم دیدکه ناشناس به نظرش می رسید! مثل اینکه تصمیم گرفته بودند به خانه نروند ، چه پس از تعارفات و اصرار زیادی، به این شرط وارد خانه شدندکه مهاجری خود را به زحمت چائی و میوه نیندازد.
هنوز اولین استکان چای بچه ها تمام نشده بودکه صحرائیان چند ورق کاغذ لوله شده را از جیب بغلش درآورده و با حیائی ویژه بلند شد تا آنها را به یوسف بدهد.
یوسف که می دانست کاغذها، نوشتۀ خاطراتی ست که صبح همان روز حرفش را شنیده است. دستش را درازکرده و در حالی که آنها را می گرفت گفت: حتماً داستان دوست شماست.
صحرائیان با تبسم ملیحی جواب داد: داستان که چه عرض کنم، ولی شاید مثلاً یک چیزی شبیه خاطره، باشد... بهرحال، تقاضایم از شما اینست که اگر ممکن باشد، اشتباهاتی را که درآن دیدید، برطرف کنید.
یوسف درحالی که چشم به جوانک ناآشنا دوخته بود گفت: چشم... هرچند فکر نکنم نیاز به اصلاح داشته باشد.
درین اثنا، مروج که متوجه شده بود، یوسف به دوست شان به دیدۀ یک ناآشنا نگاه می کند، رو به صحرائیان کرد و گفت: مرد مؤمن، حمید را به آقای مهاجری معرفی نکردی.
یوسف که صبح همان روز خاطره های زیادی از حمید مقرب شنیده بود، با عجله و خوشحالی ویژه ئی رو به مروج کرد و گفت: دوست خوب ما آقای حمید مقرب... ایشان هستند؟! درحالی که مروج سرش را به علامت نفی تکان می داد، صحرائیان گفت: نخیر، ایشان آقای حمیدرضا یثربی هستند، از دوستان خوب ما... و ادامه داد، فکر می کنم همین شب ها مقرب را هم از نزدیک ببینید، البته ایشان هم دست کمی از مقرب ندارند، خیلی وقت هاست مشغول فعالیتهای انقلابی هستند... به خصوص که مثل بعضی ها که دوست دارند همیشه در شهر بمانند و از ترس بدی شرایط، هرگز به بیرون ازشهر و نقاط دور افتاده سری نمی زنند، اغلب با ترتیب دادنِ مجالس تبلیغ وترویج فرهنگ اسلامی در روستاها و محلات دور، معرفت و عشق و ایثار خود را نسبت به جمهوری اسلامی به نمایش می گذارند، باید علاوه کنم که کارهای ایشان بدون طرح و برنامه نبوده، و بگونه ئی در رابطه با سازمان تبلیغات اسلامی انجام وظیفه می دارند.

     یثربی که ازکتابی حرف زدن صحرائیان خنده اش گرفته و نسبت حجب ویژه ئی که بر او چیره شده بود، و از تعریف هائی که دوستش صحرائیان از او می کرد، قدری قرمز بنظر می رسید، تا رفت بگوید: آقای مهاجری... !
صحرائیان با صدای دو رگه ادامه داد: ضمناً حضرت ایشان یک دورۀ سه ماهه جبهۀ قصرشیرین تشریف برده اند و فعلاً هم به همان حال و هواها هستند... تا خدا چه بخواهد.
یوسف با مهربانی خاصی گفت: مشرف شدیم... پس ایشان هم از همان حضراتی هستندکه باید از ایشان خیلی چیزها بیاموزیم، به ویژه که ایشان با روستاها آشنا هستند و نیز با روحیۀ روستانشینان... البته اگر فرصتی دست بدهد من خیلی مایل هستم وقت ایشان را بگیرم و در مورد مسایل روستائی صحبت کنم. البته من بیشتر مایلم نقش انقلاب را در زمینه های مختلف روستائی بدانم، چه بهترکه قسمتی از تجارب خود را آقای یثربی به من منتقل نماید!
درحالی که یثربی با حجبی کم نظیر و با صدائی خیلی آهسته می گفت: خواهش می کنم آقای مهاجری... شما لطف دارید و... یوسف ادامه داد: البته بی میل نیستم بدانم ایشان و هم چنین دفتر تبلیغات چه برنامه هایی برای روستاها دارند و تا چه حدی موفق به پیاده کردن طرحهای خود شده اند.
یثربی که منتظر بود حرف یوسف تمام شود،... تا رفت چیزی بگوید، مروج رو به یوسف نموده گفت: البته آقای مهاجری باید متوجه باشید که واقعاً معرفی برادر یثربی ساده نیست... و حرفهائی هم که برادر صحرائیان گفت، یک کلمه از هزار داستان بود.
یوسف با تکان دادن سر وگفتن: البته البته، حرفهای مروج را بدرقه می کرد، که یثربی با صدای بلند ولی محجوبانه ئی گفت: آقای مهاجری، اینها دارند شوخی می کنند و مرا دست می اندازند، البته خود شما هم می دانید و باور نمی کنید، صحرائیان چون خیلی دوست دارد سخنران چیره دست بشود، هی ادبیات مصرف می کند، منتها این مرتبه من بیچاره به زیر رگبار کلمات ادیبانه اش گیر کرده ام.
یوسف که مایل بود از مسایل جدی تر بیشتر صحبت وگفتگو شود، برای پایان بخشیدن به این بحث از صحرائیان پرسید: راستی زارعیان هم توی این جنگها بوده یا نه؟!
یثربی که تازه قدری با یوسف رو باز شده بود، قبل از آنیکه صحرائیان در جواب یوسف چیزی بگوید با صدای کشیده ئی گفت: بعله... و بعد از نگاه کوتاهی که به صحرائیان انداخت ادامه داد: همان طورکه می دانید، ایشان عضو بسیج سپاه هست و شب و روز دارد تلاش می کند... ایشان ضمن حضور درمسایل جبهه و جنگ، در عملیات والفجر هم ثبت نام کرده است و فعلاً هم...
صحرائیان نگذاشت حرفش تمام بشود، و با تأکیدی ویژه گفت: البته ایشان در ضمن دورۀ سربازی خودشان را می گذرانند... و یثربی هم تأییدکرد.

     آنروز تا لحظه ئی که صدای اذان بلند شد یوسف با بچه ها گفتگو داشته، با یثربی دربارۀ روستاها صحبت کرد.
وقتی که همه برای خواندن نماز بطرف مسجد می رفتند، یوسف به صحرائیان گفت: اگر در مسجد این بابا... حمید مقرب بود، مرا خبرکن تا من هم بیایم و از نزدیک با بچه ها و... و بخصوص با حمید آشنا بشوم!... و صحرائیان با ادب ویژه ئی گفت: چشم آقای مهاجری... حتماً.
آنشب پس از صرف شام امیر خیلی سر به سر مادرش گذاشت و شوخی کرد، یوسف هم دست کمی از او نداشت، و تا حدود ساعت ده شب این خوشمزگی ها ادامه داشت و لحظه ئی که یوسف کاغذ نوشته های صحرائیان را برای مطالعه پیش خودگذاشت، درست هفده دقیقه از ده شب گذشته بود.
نخستین چیزی که توجه یوسف را در صفحۀ اول کاغذ بخود جلب کرد، پس از بسم الله...آیۀ: نحن نقص علیک احسن القصص... از سورۀ یوسف بودکه به خط سست و ناخوش ثلث نوشته شده بود.
اول به این فکر افتادکه شاید نویسنده، داستان شورانگیز عشق پاک و سازنده ئی را بیان کرده و می خواهد اثبات کندکه همۀ دوست داشتن ها بی نتیجه نبوده، و هستند برخی از دوستی ها که در سرنوشت انقلابها و غیره نیز تأثیر می گذارند... بعدکه بیادش آمد، صحرائیان همان روزگفته بود: داستان مربوط به یکی از بچه هائی ست که درجریان انقلاب گیر افتاده بوده و بعد بگونۀ معجزه آسایی نجات می یابد، با خود گفت: پس چرا آیۀ قصص و سورۀ یوسف را آورده است؟! اصلاً داستان به آیۀ قرآن چه ارتباطی دارد؟! و اصولاً چرا در اول داستان، آیۀ قرآن قرار بگیرد؟!... این دیگر چه جور داستانی ست؟!
بعد به این خیال افتادکه شاید بین قهرمان این داستان و قضیۀ یوسف (ع)، شباهت هائی موجود می باشد؛ و آخرالامرکه فکرش به جائی نرسید و نتوانست هیچ ارتباط تکنیکی ئی بیابد، خود را
این طوری قانع ساخت که چون بچه های به اصطلاح حزب اللهی، حتی نامه های خصوصی شان را هم با آیات قرآنی شروع می کنند، در اول نوشتۀ خود، که شکل داستانی داشته، تبرکاً و تیمناً آیه ئی را نوشته است. لذا تصمیم گرفت به متن داستان پرداخته و اگر ممکن باشد رابطه را دریابد. بعدکه چشمش به کاغذها افتاد، دیدکه نویسنده داستان را با این جمله های مطنطن آغاز کرده بود:
«... از فجر می گویم و از پرواز؛ از فجر پاکی و پاک سازی شهرستان دل و مملکت جان؛ و از پرواز، تا بلندای برادری و همزبانی، تا اوج آزادگی و رستگاری؛ از فجر و باران مطهر ایثار برسرزمین افسردۀ تن و تن پروری؛ از فجر و زدودن لایه ها و زنگارهای خجالت بار سستی و زبونی، یأس و دلمردگی، سهل انگاری و سفاهت.
و پرواز، از مزبلۀ عفن خویشتن حیوانی و مادی خویش، از ظلمات غمبار منیت و انانیت، تا مشرق معطر روح عاشق و بی قرار خویش، روحی که عاشق پرواز است و عاشق بالا رفتن... و این فجر و این پرواز، این فجر آزادی و شهامت و بزرگی و ایثار و جوانمردی، و این نورانیت و نورجوئی بر دوستداران و بیداردلان و پاسداران روز چه زیبا و دل انگیز است!
آنها که برای رسیدن به عزت و سربلندی و طهارت، آنها که برای گذشتن از کویر ظلمت بار هواپرستی و رسیدن به چشمه سار حیات بخش رشد و نور، بیداری و هشیاری و ایثار را گزیده و باگام جان، وادی پرمخاطرۀ انقلاب را پیموده و بر آنند که عزت و آزادی و وارستگی را به محرومان و مستضعفان جهان، هدیه نمایند.
اینان که دل درگرو ارزشهای الهی نهاده و جان مشتاق و بی قرار خویش را خالصانه و بی ریا، اسمعیل وار، در قربانگاه عشق، آمادۀ تیغ بران و آبدار ساخته و اینک شب طولانی و ظلمانییِ سالها ستم و ستمگری و زورگوئی، چپاول و غارتگری، اسارت و محکومیت پروری، شکنجه و شلاق و خونریزی و خون آشامی و ریسمان و دارسلاطین و شاهان و شهزادگان درنده خوی حیوان صفت را پشت سر نهاده و پرواز به سوی صبح رهائی و فجر عدالت و رستگاری را تجربه می دارند!

     اینان که زخم شلاق دشمن خون آشام بر شانه و داغ طعنۀ دوست نادان بر دل داشته و سالهای سال، چون مادرانی جوان مرده، دربدر و خونین دل در دخمۀ تاریک زندانها و گوشۀ غمبار تبعیدگاه ها، بدنبال عروس زیبا و دلربای آزادی سرگردان بوده و اینک آنرا در آغوش مهربان و غم گسترِ خیابانهای میهن خویش مشاهده می دارند، از فجر و از پرواز برداشت دیگری داشته و در برابر آن عکس العمل کاملاً رمزآلود و دل انگیزی نشان می دهند.
اینان برای رسانیدن پیام آزادی بخش رهبر آزادۀ خویش به محرومان در بند نظام پوسیدۀ ستم شاهی، اول با خود و آرزوهای خویش وداع می کنند و اول تر از همه، از بند خود و خودیت خویش آزاد می شوند، تا در قدم دوم بتوانند آزادانه، پیام آزادی بر لب داشته و مردم در بند و اسیر را به آزادگی و استقلال دعوت کنند.
... رسول که به حق یکی از همین چهره های با رسالت بود و با همۀ جوانی، خیلی زود عاشق آزاده ئی شده بود و احساس کرده بودکه به هیچ وجه نمی تواند با نظام شاهی بسازد، همیشه تلاش می کرد به نحوی خود را به هسته های انقلابی نزدیک کند.
روزی که پدرش از جریان نزدیکی او با انقلابیون آگاهی پیدا کرد و او را به بهانۀ اینکه چرا آنروز مدرسه نرفته تحت فشار قرار داد... رسول پس از مقداری جروبحث متواضعانه، به پدرش گفت: من تصمیم گرفته ام از این به بعد دیگر به مدرسه نروم.
پدرش که از روحیۀ رسول باطناً خوشحال شده بود ولی می خواست با اخم و ابرو به هم کشیدن ظاهری و تشر و تشور رفتن، قدری احتیاط کاری را بر وی تحمیل کند، با عصبانیتی ساختگی گفت: خیلی خوب، اما... میتوانی بگوئی چرا؟!
ـ بلی پدر، چون پنجاه سال مردم به این مدرسه ها رفتند، ولی به جای اینکه پنج ساعت آزادی و استقلال بدست آورند، پنجاه هزار نوع وابستگی و اسارت ببار آوردند!
مدرسه و فرهنگ ما، وابسته است. مدرسۀ وابسته و فرهنگ وابسته، نه تنها آدم را آگاه، بیدار، آزاد وکامل نمی سازد،که به قول آقای علوی، آدم را خری درست می کند که بر او کتاب بارکرده باشند.
گرفتم که من دانستم مثلاً توی شکم غورباقه چندتا روده است و یا روی برگ مثلاً کاهو، چند نوع مکروب می تواند رشد بکند،... اما وقتی ندانستم توی مملکت خودم، توی دستگاه فرهنگ جامعۀ خودم چند نوع مکروب استعماری وجود دارد و ندانستم علت بدبختی و اسارت و عقب افتادگی من چیست... چه فایده ئی دارد؟!... من هروقت خواستم به این مدرسه می روم و هروقت هم نخواستم نمی روم.
پدر به خیال اینکه اگر سروصدایش را بلندترکرده و به سر رسول چند تا دادی بزند، خواهد توانست او را متقاعد سازد، با لحن بی سابقه ئی داد زد: حتماً مدرسه رفتن را هم می خواهی وسیلۀ پخش اطلاعیه های نمی دانم انقلابی قرار بدهی... که هروقت خواستی می روی و...؟! و بعد با آهنگ ملایم و نصیحت آمیزی ادامه داد: آخر عزیز دلم، منکه به خاطر خودم، با تو دعوا نمی کنم، همۀ اینها بواسطۀ سعادت خود توست... تو اگر باسواد بشی و عالم بشی، نتیجه اش عاید خودت می شود ولی اگر خدای نخواسته به گیر ساواک هم بیفتی، می دانی که همۀ ما بدبخت می شویم، من، مادرت، همه... بدبخت بدبخت... و بعد از اتاق بیرون شد و در را محکم به هم زد.
رسول جریان را به هستۀ تشکیلات انتقال داد و به دستور انقلابیون، از آن روز به بعد نه تنها هر روز به مدرسه می رفت که برخلاف گذشته، هم لباسهای شیک تر و منظم تری می پوشید و هم در صندلی جلو می نشست... و وقتی هم بچه ها برای پیوستن به اعتصابات و تظاهرات، یکی یکی مدرسه را ترک می گفتند، او با بی میلی و نفرتی ساختگی مدرسه را ترک می کرد، اما صبح ها از همه زودتر به مدرسه بود تا بتواند به هریک از کلاسها اعلامیه ها و شبنامه ها را پخش نماید.
بچه ها به همه مشکوک بودند جز به رسول، معلم ها نیز او را پسری سربراه، دانش دوست و بی تفاوت تشخیص داده بودند! و درست بواسطۀ ایفای همین نقش موفقیت آمیز، تشکیلات تصمیم گرفت او را به چندتا از روستاهای اطراف یزد بفرستد تا مقداری از کارها را انجام دهد.
سه روز بودکه رسول به مدرسه دیده نمی شد، لذا از اطلاعیه و شبنامه هم در مدرسه خبری نبود، و بچه ها هم هر یک تحلیل و برداشتی ویژه داشتند.
رسول که پس از رسیدن به یزد و تماس با هستۀ انقلابی، با وظیفۀ خود و دوتای دیگر از بچه ها به خوبی آشنا شده بود، پس از انجام وظیفه در سه تا از روستاها و پخش اعلامیه در آنجاها، همراه با دوستانش راهی محل دیگری از مأموریت خود بود، با شادی و غروری خاص، سنگلاخهای کم ارتفاع و نیمه خشکی را که منتهی به کویر می شدند، پشت سر می گذاشت. بچه ها از اینکه توانسته بودند نقش خود را خوب بازی کنند، خوشحال بودند.

     رسول به تپه ها و سنگلاخها کمی آشنا بود، ولی تا آنروزکویر را ندیده بود و نمی دانست چگونه باید به مشکلات احتمالی کویر دست و پنجه نرم کند، پیاده روی و از این ده به آن ده رفتن، آنها را خسته نکرده بود، چون جوان بودند و با نشاط... ؛ مردم آنها را نمی شناختند، بعضی ها خیال می کردند دست فروشند و آمده اند از دهات چیزی بخرند و بعضی ها خیال می کردند از شلوغی شهر به روستاها نزد اقوام روستائی خود فرارکرده اند... ولی خود بچه ها خیلی مراقب بودند تا مشکوک واقع نشوند، چه درآن صورت کارشان با آن همه اطلاعیه ساخته بود.
به هرحال، بعدازظهر روز سوم بود که به کویر برخوردند. آنهم چه کویری! دنیائی از شن و ماسۀ متحرک. دنیائی خشک اما پوینده و بی قرار... روز در یکجا و شب در جائی دیگر، ساعتی را درپای این تپه و ساعتی برای فرارآن تپه، بی قراریِ دائم! گوئیا که همۀ این ذرات بی قرار اراده کرده بودند که آرام نگیرند!
وقتی به کنارۀ آسمان غبارآلود نگاه می کردی، افق را در بستر ماسه های غمناک خوابیده می یافتی و آرام، نه درختی، نه کلبه ئی... شن بود و شن و جز تحرک هیبت ناک شن، چیزی وجود نداشت و با آنکه از بارندگیهای پشت سر هم و ظاهراً بی موقع زمستان و سفت کردن ماسه ها دیری نمی گذشت، باز هم چیزی جلوگیر حرکت اندوهبار شن ها نبود.
بچه ها نیز ایثارمندانه خود را به آغوش کویر سپردند. وقتی از پشت چند تپۀ شنی گذشته و در دریای بی قرار و ناآرام ماسه ها غوطه ور شدند، برای نخستین بار عظمت کویر، رسول را تکان داد، عظمت چیزهائی که مردم کمتر به آنها عظمت قائل اند... باد و ماسه! هیچ (باد) و چیزی شبیه به هیچ (دانۀ شن)! و این دو، جهانی از ناآرامی و بی قراری و حرکت و تلاش و کوچ و هجرت آفریده اند.
رسول که تا لحظاتی قبل مغرور عظمت کار انقلابی خویش بوده و تازه، با دیدن شن و باد و... متوجه عظمت الهی شده بود، خود را دانۀ کوچک شنی می پنداشت که در کویر رویدادهای اجتماعی و ارزشهای گرم و سرد جامعه، دست مرموزی او را به سوی هجرتی عمیق، از ظلمات دهشت ناک و عفن هواها و هوسها به نورانیت دلنواز خلوص و پاکی، هدایت و راهبری می کند! دستی که می خواهد او را از عمق هراسبار ستم و سستی و تباهی و حیوانیت و غرایز زنجیر شدۀ حیوانی، به فراز شکوه و پرنور تعاون و تلاش و هدفمندی و انسانیت و ارزشهای نامحدود و محدودیت شکن خدائی منتقل سازد؛ دستی که می خواهد کام جانش را به طعم محبت و نوع دوستی و ایثار و آزادی شیرین ساخته، او را با جوهر حیات انسانی که همان روح استغناء، استقلال، عشق، عرفان و عبودیت است آشنا سازد؛ جواهر و ارزشهائی که می توانند، انسان محکوم و اسیر و زنجیر شده در جنگل طبیعت پست حیوانی را، آزاد ساخته و به سوی کمال حیات پاک و طیبه رهنمون گردند؛ دستی از عشق و هدایت، از آزادی و عزت. ارزشهائی از درستی و اخلاص، از دلنوازی و ایثار!
     وقتی رسول، خود را و راه و هدف خویش را در دل مواج آن دریای شن به تماشا گذاشت و به تصویر ایستاد، خود و همچنین هریک از یاران خویش را، همچون دانه های شن فرار و سیال، مهاجری یافت که از بدی و بدکرداری می گریزد تا به خوبی بپیوندد و به خوبان؛ مهاجری که از تاریکی های اسارتبار اندیشه و عمل رژیم جبار و ستم پیشه ئی می گریزد که پس از سالها حکومت جز بدبختی و سیه روزی و سیه کاری و سیه مایگی و سیه بختی چیزی برای میلیونها انسان به ارمغان نیاورده و چیزی جز ننگ و سرافکندگی بر تاریخ ملت به ثبت نرسانیده است؛ مهاجری که از جویبار راستی وضو گرفته تا در محراب عدالت و برادری نماز عشق بجای آورد؛ مهاجرانی که پیام فجر و استقلال برکوله پشتی نهاده و جان مشتاق شان برای رسانیدن این پیام به گوشهای منتظر، چنان می تپد، که دانۀ شنی درکویری توفانی و داغ.
مهاجری که می رفت تا پیام انقلاب الهی خویش را به گوش فطرت همۀ انسانهای بریده و برانیده شده از فطرت اصیل انسانی برساند و معنای بودن خود را متبلور سازد، اثبات کند که هست و هستن او از معنایی اصیل و ارزشمند بارور بوده و در بیهودگی و بی معنایی و بی هدفی و پوچی و خلأ دست و پا زده و یا همچون عده ئی سر در آخور نیازهای حیوانی خویش به سر نمی برد.
اثبات کند که بودنش بر محور انسانیت و ارزشهای والای حیات انسانی می چرخد و از ایثار و اخلاص و نوع دوستی و پاک اندیشی و همزبانی و عدالت پروری مایه گرفته است!
خلوت خوف انگیز و خلوص آفرین کویر، امید به فردای روشن، دلبستگی به وظیفه و مکتب، عشق و عدل و آزادی و... ساعت ها ذهن رسول را به خود مشغول کرده و گاهگاهی هم بچه ها برای کوتاه شدن راه خاطراتی را بیان می کردند، ولی بیشتر حرفها بر محور زندگانی پرتلاش انقلابیون دور می زد.

     یکی، ارزش داشتن تشکیلات و فعالیت منظم تشکیلاتی را بیان می کرد و دیگری از محتوای اصلی انقلاب و از اینکه اگر جوهر و محتوای انقلابی با روح و فطرت و نیازهای عمیق معنوی مردم پیوندی نداشته باشد، انقلاب نمی تواند در جان مردم و در روح خلقها نفوذ نماید، سخن می گفت و آن دیگری نیز از تلاشها، تپش ها، شهامت ها، کله شقی ها، از خودگذریها، شب بیداریها، مطالعه های پر زحمت تحقیق و خطرها و رنجهای دست گیری و بند و زندان چیزهائی می گفت.
چیزی به غروب آفتاب نمانده بودکه رسول به فکر افتاد: نکند راه را گم کرده اند، چه راهنمای روستای دولت آباد برایش گفته اگر راه را اشتباه نروند، تا روستای انجیرک سه ساعت بیشتر راه نیست، ولی حالا حدود چهارونیم ساعت است که اینان راه زده اند، اما هنوز هم نرسیده اند، لذا با لحنی نگران کننده به یکی از بچه ها گفت: برو بالای آن تپۀ مجاور و اطراف را نگاه کن، شاید علامتی از انجیرک را بتوانی پیدا نمائی...
بچه ها هم که متوجه نگرانی رسول شده بودند، دست پاچه شده و با حالتی ناراحت کننده، از او پرسیدند، چیه؟! نکند راه را گم کرده ایم، و اوکه قدری برخود مسلط شده بود به آرامی گفت: فکر نکنم... ولی می ترسم گم کرده باشیم و به تپۀ بلند شنی که در طرف چپ او بود اشاره کرد و گفت: شاید از روی آن تپه بتوان خود را از دلهره بیرون کرد.
لحظاتی بعد، پسری که روی تپه قرارگرفته بود، اشاره کرد: از دست سمت راست تپه را دور بزنند، و وقتی حدود پانزده بیست دقیقۀ دیگر راه پیمودند، درختها و خانه های گلین دهکورۀ انجیرک نمایان گردیده و همه لبخند شادی بر لبان شان نقش بست.
رسول با آن که راه زیادی را پیاده طی کرده بود، با دیدن خانه های گلین ده، خوشحال گردیده با نشاطی ویژه، تبسم کنان گفت: راه پیمائی امروز ما بی نتیجه نماند، اما دعا کنید جلو راه ما کلۀ خری سبز نشود، زیرا که انجیرک حکم مرکزیت همۀ این روستاها را دارد.
یکی از بچه ها که خسته به نظر می رسید، حرف رسول را بریده گفت: فال بد نزن، انشاء الله هیچ خبری نخواهد شد. تازه کلۀ خری هم سبز شود، کار به آخر رسیده و تنها انجیرک باقی مانده... و باگیر افتادن ما، خود بخود همۀ مردم اینجا باخبر می شوند... و بازهم وظیفه به نحوی انجام شده است.
هنوز حرف ها پیرامون موضوع سبز شدن و نشدن کلۀ خری دور می زد که از پیچ کوچۀ ده ماشین جیپی دور زده و به آنها نزدیک و نزدیکتر شده در برابرشان ترمز نمود.
مرد کوتوله و چاقی که لباس ژاندارمری به تن داشت، سر از دریچۀ ماشین بدر آورده و با صدای دو رگه ئی پرسید:کجا؟!
رسول با خونسردی پاسخ داد: خونۀ خاله ام.
مردکه از شنیدن این جمله، خیال کرده بود دارند مسخره اش می کنند، با همان لهجه دوباره پرسید: با چه وسیله ئی آمدید؟!
رسول تازه متوجه شدکه اشتباه کرده، زیرا باید بیرون از ده معطل می شدند تا ماشین غرازه ئی که عصرها روستائیها را بر می گرداند، می رسید و آنها، همراه سایر روستائیها وارد ده می شدند... با همۀ اینها، بازهم با خونسردی جواب داد: همانطورکه رفته بودیم.
ـ  کجا رفته بودید؟!
ـ  بیرون ده تا گشتی زده باشیم.
ـ  کارت شناسائی دارید؟!
ـ  نه، چیه؛ مگه دزدیم یا قاتل؟!... نمی خواهی باورکنی برویم ده و از منزل اقوام ما بپرس.

     ژاندارم کوتولۀ چاق گفت: مگر بیرون ده چیزی دیدنی هم دارد؟! و بعد همراه با تبسم معنیداری افزود: از طرفی در شرایط فعلی حکومت نظامی است، هر کس کارت شناسائی نداشته باشد، هم دزده، هم قاتل! ما چه می دانیم شما چکاره اید، خرابکارید و آمده اید تا روستائیان را علیه نظام بشورانید یا بچه نُنُرهائی هستید که از واسطۀ شلوغی شهر به ده آمده اید؟!... من چه می دانم؟! و چون شما را نمی شناسم، دستور دارم تا وقتی که شناسائی می شوید، شما را در پاسگاه نگهدارم.
درین لحظه افسری که ظاهراً آن شب نوبت پاس او از پاسگاه بود به آنها نزدیک شده و تا رسول می خواست چیزی بگوید، رو به مرد چاقولو کرد و پرسید: چه خبره قربان؟!
او بدون آنکه به وی نگاه نماید گفت: اگر اشتباه نکرده باشم، آقایون باید وظایف خطیری به عهده داشته باشند، و از ماشین پیاده شد.
رسول با شهامت کم نظیری، پرخاشگرانه داد زد: هیچ کس نمی تواند ما را بازداشت نماید... شما اگر راست می گویید که می خواهید ما را شناسائی کنید و روی هدف خاصی این مسئله را بهانه قرار نداده اید، بفرمائید بروید توی ده... ما که غریبه نیستیم، شناسائیمان بفرمائید.
ژاندارم که احساس کرد رسول او را به غرض ورزی جهت مثلاً رشوه و... متهم می کند، با عصبانیت گفت: داد نزن نیم وجبی، بروگم شو توی پاسگاه بخواب... و با دهن کجی و آهنگی تمسخرآلود ادامه داد: تا خاله جانت بیاید به دیدنت... !
رسول و بچه ها که وضع را ناجور دیدند، به سوی پاسگاه براه افتادند و افسر تازه رسیده با ژاندارم چاقولو هم آنها را دنبال می کردند.

     وقتی به محوطۀ پاسگاه رسیدند، ژاندارم چاقولو به یکی از سربازها امرکرد تا رسول و دوستانش را به عقب ساختمان برده و در اتاق مجاور آشپزخانه زندانی کند و به افسرنگهبان دستور داد تا: آدرس قوم شان را گرفته در صورتی که محل آدرس به پاسگاه نزدیک بود، کسی را جهت احضارشان بفرستد و الا تا فردا صبح معطل نماید تا وضع روشن شود.
افسر هم با گفتن «چشم قربان» آمادگی خود را اعلام کرد.
سرباز بچه ها را به زندان موقت شان راهنمائی کرد. وقتی بچه ها به در اتاق رسیدند با وجودی که قدری ناراحت و دست پاچه هم شده بودند، به یکدیگر لبخند می زدند و با همین لبخندها احساس خوشحالی خود را از اینکه ژاندارم چاقولو آنها را بازرسی بدنی نکرده است ابراز می داشتند.
رسول جلوتر از دیگران وارد زندان شد و پس از آنکه سرباز در زندان را قفل کرد و رفت، نخست بچه ها به فکر مخفی کردن اطلاعیه ها و شبنامه ها برآمده و سپس به بررسی راهی برای فرار پرداختند.
همه از اتفاقی که افتاده بود ناراحت بودند، اما رسول به واسطۀ آنکه در زمینۀ وقت وارد شدن به روستا دقت نکرده بود، و این امر باعث سوء ظن ژاندارمری و بدام افتادن بچه ها شده بود، ناراحت بود ولی برای اینکه روحیۀ بچه ها درهم شکسته نشود، مسئله را بی اهمیت و ساده جلوه می داد.
یکی از بچه ها که با سرعت اطلاعیه ها و شبنامه ها را در قسمت عمودی دودکش بخاری به طرز کاملاً نامشخصی جاسازی کرده بود گفت: اینهم گورستان تاریک و باریک مدارک جرم! و با خوشحالی ادامه داد: حالا دیگه اون کوتولۀ بدون گردن پشمالو، میتونه ما را به جرم چه چیزی تشر بزنه؟!... تا حرف بزنه می پرم به صورتش و فحش هائی به شاه و شهبانویش بدم که از عمر باباش هم نشنویده باشه.
رسول از اینکه بچه ها روحیۀ خود را کاملاً بازیافته و رجزخوانی می کردند، خرسند بود و همچون کسی که به شاگرد ذوق زده اش با محبت ویژه ئی خیره شده باشد، زل زده بود و لبخندزنان به حرفهای دوستش گوش سپرده بود.
هنوز رجزخوانی آن یکی تمام نشده بودکه دیگری رو به رسول کرد و پرسید: راستی اگر این بابای دیگر بیاید و آدرس خالۀ نداشته ات را بپرسد چه می گوئی؟!

     رسول درحالی که قطر دیوار جانبی را بررسی می کرد، با اعتماد به نفس ویژه ئی گفت: هیچی!... حالا که مدرک جرم دفن شده و به هیچ وسیله ئی آنها را به ما چسبانیده نمی توانند، به عنوان اعتراض آدرس نمی دهیم، و اعتراض کنان با فحش و دشنام ازآنها می پرسیم: شما به چه جرمی ما را زندانی کرده اید؟!
هنوز در مورد حرفهائی که باید بگویند، به یک نتیجۀ کامل و همه جانبه نرسیده بودندکه رسول مثل کسی که چیزی بسیار ارزشمند را یافته باشد، ذوق زده با صدائی خفه داد زد: بچه ها راه پیدا شد... راه... پیدا شد!... اولاً اینکه اگر سخت تر از این هم گرفتند، نباید حتی یک کلمه فحش از دهان ما بیرون بشه؛ و ثانیاً که: این دیوار یک لنگه است، کافی است در وقتی مناسب چندتا از خشت های قسمت پائین آنرا برداشته و از سوراخ آن فرار کنیم... !
دوستش با لحن مأیوس کننده ئی گفت: تازه به حیاط پاسگاه خواهیم رسید و در تیررس سربازی که پاس می دهد... آنوقت اگر اطلاعیه ها آفتابی شود، بخواهیم و یا نخواهیم به ریش خود ما بسته خواهد شد... اینهم از کشف!
جروبحث پیرامون نحوة فرار و بیرون رفتن گرم گرم بود که صدای پای دو نفر از بیرون بگوش رسیده و بچه ها اجباراً ساکت شدند. وقتی در زندان موقت بچه ها باز شد، افسرکشیک که مردی میانه قد، خندان و خوش برخوردی به نظر می رسید، همراه با یکی از سربازها نمایان شدند.
افسر پیش از آنکه چیزی بپرسد، لبخندزنان رو به یکی از بچه ها کرد و گفت: اگر از غذاها به شما ندهند، از بوی آشپزخانه به حدکافی می توانید لذت ببرید و بعد رو به رسول نموده، درحالی که قیافۀ ظاهراً جدی بخود گرفته بود، پرسید: اسم این قومت چیه؟!... آدرس منزلش را بده تا از شرّ نم و بوی غذا نجات پیدا کنی...
قبل از آنیکه رسول چیزی بگوید، یکی از بچه ها گفت: ما اینجا خاله و عمه ئی نداریم... ما آمده ایم مردم اینجا را علیه هر چه زورگو و گردن کلفت است بشورانیم، ما همین جا می مانیم تا فردا آن مرتیکۀ بی خرد و زورگو بیاید، آنوقت تصفیۀ حساب ما شروع خواهد شد... !
افسر تبسم کنان پرسید: حتماً اطلاعیه های آقا را پخش می کنید و با انقلابیون هم تماس می گیرید، البته منظورم از انقلابیون کسانی ست که علیه سلطنت شورش به پا می کنند.
... و بعد با لحنی جدی ادامه داد: شما بچه ها خیلی خون گرم و داغ برخورد می کنید... گر چه موقعی که شما با سرهنگ مختاری برخوردید، من نبودم، ولی حدس می زنم که علت اصلی اینکه سرهنگ عصبانی شده و شما را به اینجا فرستادند، همین تندخوئی شما بوده است... باید کمی ملایم تر باشید، با حوصلۀ بیشتری به مسایل برخورد نمائید...
و بعد با لحن ملایم و نصیحت آمیزی ادامه داد: شرایط امروز خیلی حساس است... دولت هم از وضعی که پیش آمده هراسان است و دقت می کند تا شاید بتواند از برخی اتفاقات جلوگیری نماید!
رسول از طرزکلام افسر، متوجه شد که اگر افسره انقلابی نباشد، طرفدار دولت به هیچ وجه نمی تواند باشد... و با آنکه به این پندار افتادکه شاید از جملۀ ساواکیهای کهنه کار و مجرب منطقه باشد، دل به دریا زد و با لبخند معنیداری که به روی لب آورده بود، رو به افسر کرد و گفت: آقای افسر، اینجا آب خوردن پیدا می شود؟!
افسر درحالی که می گفت: بلی، چرا نه،... به سربازی که با او بود و با دقت بچه ها را ورانداز می کرد، امرکرد تا به بچه ها آب بیاورد.
وقتی سرباز مشکوک، با گفتن: الآن قربان، به سوی ساختمان پاسگاه براه افتاد، رسول به افسر گفت: فرض بفرمائید ما جهت پخش اطلاعیه و اعلامیه به ده آمده ایم، شما به عنوان یک فرد شاه دوست! و سلطنت پرست...
حرف رسول تمام نشده بود که قهقهۀ تمسخرآلود افسر به هوا پیچید و بچه ها با نگاهی به یکدیگر، حالی کردند که افسر باید خودی باشد،... رسول ادامۀ سخنانش را چنین تمام کرد... آنوقت شما با ما چکار می کنید؟!
افسر به پشت سر خود نگاهی کرد و درست مثل کسی که متوجه پرسش رسول نبوده باشد، با عجله گفت: شب شما را فراری می دهم، منتها به شرط اینکه بدانم کدام اطلاعیه ها با شما می باشد!
رسول که نمی خواست احتیاط را از دست بدهد، پیش از آنیکه سایر بچه ها چیزی بگویند، باز هم خندۀ معنیداری نموده و با لحن ویژه ئی که صداقت آن مشهود بود گفت: چون تاکنون کسی اطلاعیه های آقا را به انجیرک نیاورده، ما همه را یکجا آورده ایم.
افسر که حرفهای دو پهلوی رسول را جدی و راست گرفته بود و لذا دیگر نمی توانست خوشحالیی باطنی خود را پنهان سازد گفت: کو؟!... پنهان کنید که سربازها نبینند... بعد با کلمات تند و جویده ئی ادامه داد: ساعت یک و نیم شب، نوبت یکی از سربازهای دوست است،... او شما را فرار می دهد.
رسول که تا این لحظه دستش را روی سینه اش گذاشته بود، در جواب پرسش نخست افسر که ـ  از محل اطلاعیه ها پرسیده بود ـ به سینه اش زد و گفت: همه اش را در اینجا دفن کرده ام...
افسر خندۀ معنیداری کرد و با کلماتی جویده گفت: تو بمن درس نده، یک وجبی، آخر بین ماها هم آدم با احساس و استقلال طلب پیدا می شود،... حالا بعدها تصدیق خواهی کرد.
درین لحظه سرباز، که با یک لیوان پلاستیکی و پارچی آب برگشته بود، به در اتاق رسید و پس آن که بچه ها هرکدام ته لیوان آبی خوردند، جروبحث آغاز شد و بچه ها به حکم اعتراض آدرسی به افسر نداده و وقتی افسر می خواست برگردد، با لبخند معنیداری گفت: امید که بد نگذرد! سرباز هم در را به روی بچه ها بست و رفت.

     وقتی بچه ها یقین کردند که آنها از زندان موقت دور شده اند، به جروبحث پیرامون نحوۀ برخورد افسره پرداختند، یکی از بچه ها پیشنهاد کرد، اگر امشب برایشان غذا آوردند، باز هم به حکم اعتراض از پذیرفتن شام، سر باز بزنند، ولی رسول پس از ذکر یک سلسله دلایل گفت: به نظر من، افسر ما را فراری می دهد، پس چه بهتر شام را بخوریم، تا درصورتی که بیرونمان کرد، گرسنه نباشیم و همه پذیرفتند.
شب عجیبی بود، هرچه خاطره داشتند به همدیگرگفتند، هرچه جوک بامزه و بی مزه بلد بودند، تعریف کردند و خندیدند! اما شب هنوز به نیمه نرسید... کم کمک خستگی و رنج راه از سوئی و ناراحتی زندان موقت شان از سوی دیگر آنها را در اندوهی کسل کننده فروکشید. سکوت بر بچه ها حاکم شده بود، اما هیچ کدام را خواب نمی برد... آهسته آهسته خستگی و خواب بر پلک بچه ها سنگینی می کرد که متوجه شدند صدای پائی بگوش می رسد. رسول گفت: خودتان را به خواب بزنید.

    آواز پا نزدیک و نزدیکتر شد، تا به در اتاق رسید مثل کسی که با زنجیر در اتاق ور برود، مشغول گردید،... ناگهان بچه ها دیدند که در باز شد و افسر بچه ها را مورد خطاب قرار داده گفت: یاالله، جون بکنید...
رسول متوجه شدکه افسر به جای باز کردن قفل، با میخکش بزرگ، زنجیر را روی درکشیده تا چنین وانمود کند که بچه ها به اثر کشیدن هرچه محکمترِ در، موفق شده اند میخهای زنجیر را در بیاورند!
افسر که دید بچه ها با ناباوری به مسئله برخورد می کنند، گفت: دَ، یاالله، گفتم جون بکنید... که دیر میشه... بعد درحالی که لبخند می زد رو به رسول کرد و گفت: در اولین مینی بوسی که صبح زود، از میدان ده حرکت می کند، فرار کنید.
رسول با عجله، ضمن ابراز تعارفات دست و پاشکسته ئی گفت: شما با یکی از بچه ها جلو بروید، ما دوتا هم می آئیم...
افسر برای آنکه اعتماد آنها را جلب نماید، پذیرفت و وقتی جلو افتاد، رسول با عجلۀ غیر قابل توصیفی اطلاعیه ها را در آورد و زیر بغل زد و با دوستش براه افتاد.
آنها در همان شب قسمتی از اطلاعیه ها را به مسجد ده انداختند و قسمتی را به پشت در خانه ها، ولی چون بیم آن می رفت که سر و صدای سگها، هر لحظه آنها را دچار مخاطرۀ دیگری بنماید، از رفتن به جای کسی که معرفی شده بودند صرفنظر کردند.
هوا سرد بود اما نه بگونه ئی که نتوانند طاقت بیاورند،... هنوز فجر طلوع نشده بود که در جوی سرکوچه وضو گرفته و براه افتادند و پس از دقایقی راه کویر را پیش گرفتند.
صبح یکی از روزهای آفتابی همان هفته، رسول با لباسهائی نظیف و قیافه ئی پرنشاط و موقر به سرکلاس حاضر بود، ولی هرچه ساعت به ده صبح نزدیک تر می شد، کلاسها خالی تر می گردید، تا آنکه درست در ساعت ده و نیم صبح، فریاد «مرگ بر شاه» فضای صحن مدرسه و خیابانهای اطراف آنرا پرکرد.

     دقایقی از سر و صدای شورانگیز بچه ها نگذشته بود که صدای غور و کلفتی از پشت بلندگو، از مردم و بچه ها خواست تا متفرق بشوند و بچه ها یک صدا داد می زدند: بگو مرگ بر شاه... و فریادهای شان آواز بلندگو را تحت الشعاع قرار می داد.
چند مرتبه که از اخطارهای بلندگو گذشت صدای شلیک مسلسل فضا را پرکرده و عده ئی از بچه ها هراسان پا به فرار گذاشتند.
رسول که درکنار در مدرسه با آرامش کم نظیری صحنه را تماشا می کرد، متوجه شد که چندتا از سربازها به فرمان فرمانده شان زانو به زمین زدند تا مردم را به رگبار مسلسل هایشان بسپارند.
او هرگز باورش نمی شد که سربازها مردم را به گلوله ببندند... اما وقتی صدای رگبار، فضا را پرکرد و بوی باروت به همه جا پیچید، متوجه شد که سربازها دارند با بی خیالی مردم را می کشند!
نه ترس برش داشته بود تا فرار کند و نه غمناک و دلگیر شده بود تا گریه نماید... حالت کاملاً خاص و عجیبی داشت، گوئی ماتش برده بود و حرکت نمی کرد... و همان طور که بدون قصد معینی این طرف و آن طرف را نگاه می کرد چشمش به سنگ در مدرسه افتاد که خدمتکار آنرا برای باز نگهداشتن در، آنجا آورده بود!
و درست لحظه ئی که سنگ را با قدرتِ هرچه تمام ترِ هر دو دستش، توی گوش یکی از سربازهای آدم کش خوابانید، صدای مسلسل فرمانده شان فضا را پرکرد و رسول بر روی سرباز زخمی افتاد.
فریاد هراسناک تکبیر مردم، خیابان و مدرسه را دوباره پرکرد... فرمانده که با باران سنگ و لنگ کفش و... مواجه شده بود، دستور عقب نشینی داد.
فریاد تکبیر روی تکبیر هجوم می آورد و... !
ولی لحظه ئی که بچه ها پیکر رسول را از زمین بر می داشتند متوجه شدندکه گلوله های آتشین مسلسل، از ران راست تا سینۀ چپ او را یکسره شکافته است.»

خواندن 1391 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 12 فروردين 1393 14:50

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار