چهارشنبه, 20 فروردين 1393 12:40

فصل پنجم کتاب رمان شکوه شهادت

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     از آمدن مروج بیش از چند دقیقه یی نمی گذشت و هنوز اولین استکان چای، پیش رویش بود که زنگ در یوسف را از عمق افکار خاطره آلودش بدر کشید.
یوسف که خیال می کرد شاید لطفی به سراغش آمده باشد، وقتی در را باز کرد دید حدسش درست نبوده و با زارعیان که مقداری کاغذ در دست داشت و شاید باز هم خاطرات شورانگیز نوجوان دیگری را تصویر می کرد روبرو شد.
پس از سلام و مصافحه، وقتی یوسف با چشم اشاره به کاغذهای دست زارعیان نمود، از پاسخ او، دریافت که درست حدس زده... وقتی در اتاق به مسعود مروج روبرو شد بیشتر از همه خوشحال شده و با او روبوسی نمود.
زارعیان از وضع کار یوسف و اینکه آیا او از کارش راضی می باشد یا نه پرس و جو کرد... و یوسف به صورت خلاصه ئی گفت: مثل اینکه فعالیت مهم ما از حدود یک ماه دیگر آغاز می شود، و آنوقت شاید بیشتر اطراف باشم و نتوانم شماها را زیارت نمایم... و پیش از آنکه حرف دیگری به میان آمده باشد، رو به مروج کرد و گفت: از دوست شما مصطفی رهائی خوشم آمد، جایش سبزسبز، مثل اینکه تا آنروز ندیده بودمش... مثل بعضی از بچه ها، داغ و احساساتی نبود، با حوصله و با سعۀ صدر به نظرم آمد، لطفی هم که فقط اسمش را برد فرصت بیشتری هم نبود تا می پرسیدم چکار می کنه، وضع فرهنگ و سوادش چیه... و حرفهای دیگر...
هنوز حرفهای یوسف تمام نشده بود که زارعیان با تبسم ملیحی گفت: حالا از مروج، دوست جون جونیش بپرسید آقای مهاجری. چون هم دوست یکدیگرند و هم گمان می کنم از لطفی بیشتر می شناسدش... ضمناً مثل اینکه یک دوره با هم جبهه هم بودند!
مروج که در تمام این مدت به صورت مؤدبانه ئی به زارعیان نگاه می کرد، وقتی حرفهایش به اینجا رسید، با قیافه ئی تقریباً جدی و آهنگی وقارآمیز، درحالی که ژست خاصی گرفته بود گفت: می شناسمش، ولی نه آنطوری که زارعیان میگه... ضمناً در جبهه هم ما با هم نبودیم، ولی خوب، پسر مهربانیست، خانوادۀ مذهبی خوبی هم دارد... در طول دوران مبارزه، بواسطۀ اینکه با همۀ زندگی و وجود خویش، ظلم و ستم حکومت جابر پهلوی را احساس کرده اند، با انقلاب اسلامی هم همراه بوده و گاه ناراحتی هائی را هم تحمل کرده اند.
خودش قبل از اینکه به اخذ دیپلم نائل شود، مثل اینکه در سال 62، دورۀ آموزشی سپاه پاسداران را در پادگان حمزه بپایان می رساند و بعد به کردستان اعزام می شود، طوری که از خودش شنیده شده در فتح پادگان حاج عمران هم شرکت داشته و اخیراً هم برای عملیات والفجر 2 ثبت نام کرده و شاید چند روز بیشتر اینجا نماند و حتماً بر می گردد جبهه... ولی آنچه بیش از همۀ اینها مهم می باشد اینست که مصطفی پسری بسیار مؤدب، خوش برخورد، بردبار، پرکار و دلسوز به انقلاب می باشد... در واقع نمونۀ یک حزب اللهی واقعی نه ساختگی... و طوری که من متوجه شده ام، شاید تا آخرای همین ماه برگردد به جبهه.
او زیاد به زندگی دلبسته نیست و همیشه به ماها می گوید: تا وقتی دشمن را دفع نکرده ایم، زندگانی ما انسانی نبوده و قابل تحمل نمی باشد...
و پس از مکث کوتاهی که با ژست تردید آمیزی همراه بود، ادامه داد: ولی گمان می کنم اگر کلاس آموزش نویسندگی شروع بشود، حالا حالاها به جائی نرود، چون خیلی به کارهای قلمی علاقه دارد.

     درین لحظه، زارعیان فرصت نداد تا مروج دنبالۀ حرفهایش را تمام نماید و به تعقیب حرفهایش گفت: درست می گوید... اگر شما با بچه ها همکاری بکنید، یقیناً همه مایل اند. شاید او هم به واسطۀ دائر بودن کلاس بماند.
یوسف که تا این لحظه ساکت بود و حرفهای مروج را دنبال می کرد، پس از آنکه بچه ها را به خوردن میوه دعوت کرد، با کلماتی بریده و آهنگی لرزان گفت: خوبه... اما کلاس... که با دوتا سه تا شاگرد نمی توان تشکیل داد... باید دید که از بچه ها کدام یک حاضر است که همراهی بکند... من خودم باید با مصطفی هم صحبت کنم... قول و قراری گذاشته بشود تا بیشتر با خودش هم آشنا بشوم و هم چنین با سایر بچه ها... !
ضمناً اگر قرار باشد که اینکار صورت بگیرد، هرچه زودتر شروع بشود بهتر است، چون تا چندی بعد کارهای ما هم در بیرون از شهر آغاز خواهد شد و فرصت خوبی را از دست خواهیم داد.
مروج که بیش از دیگران برای تشکیل کلاس علاقه نشان می داد گفت: باشد... من با او صحبت می کنم و از وقت ملاقات، تلفنی شما را باخبر می سازم.
هنوز اذان نداده بودند که بچه ها خداحافظی کرده، رفتند. یوسف که در ملاقاتهای مختلف و از صحبت های پراکنده، تحت تأثیر روح بزرگ نوجوانها قرارگرفته بود، تصمیم گرفت هرطور شده زحمت ترتیب کلاس و آموزش بچه ها را تحمل کند، چه پس از برخوردهای متعدد به این نتیجه رسیده بود که اگر با اینها درست و منظم کار صورت پذیرد، رشد چشم گیری خواهند داشت و خواهند توانست معجزۀ پرتحرک انقلاب را بهتر و انگیزاننده تر ترسیم و تبلیغ نمایند.
بچه ها نیز از اینکه به کسی برخورد کرده اند که می تواند بدون ریا آنها را با فُوت و فنهای نویسندگی آشنا کند، خرسند بوده و تمایل نشان می دادند تا هرچه زودتر کلاس تشکیل گردد.
به هرحال، روز موعود فرا رسید و یوسف و مصطفی در زیر سایۀ درختهای پارک مسجد جامع دیدار کردند، با آنکه با مصطفی جوانک محجوب دیگری نیز همراه بود که یوسف هرچه فکر کرد او را بجا نیاورد... با آن هم اولین سؤال یوسف پس از مصافحه و تعارفات معمولی این بود که: از مروج چه خبر؟!
رهائی پرسید: چطور مگه... ؟!
ـ  هیچی، فقط خواستم احوالی گرفته باشم.
ـ  مثل اینکه از برخورد صادقانه و روحیۀ بانشاطش خوشتان آمده؟!
ـ  خیلی.
رهائی منتظر نماند که یوسف حرفش را تمام نماید و بلافاصله گفت: بچه ها هم او را دوست دارند.
درحالی که یوسف سرش را به علامت تأیید تکان می داد رهائی به حرفهای خود ادامه داد: باید خانواده اش خیلی خوشوقت و سعادتمند باشند که همچه پسری دارند... البته مروج تنها پسر آنها و تنها پسر خوب این شهر نیست... انقلاب اسلامی از این پسرها زیاد دارد... پسرهائی که وقتی می شنوند، مثلاً پیشقدم شدن در سلام کردن ثواب دارد، و از نظر اجتماعی نتایج و ارزشهای بارور و خوبی را ببار می آورد... با هم مسابقه می گذارند... اما اغلب شکست می خورند و نمی توانند بر یکدیگر سبقت بگیرند... و یکی از صدها نمونه اش هم مروج یا صحرائیان و یا خیلی های دیگر.
درین هنگام رهائی عین کسی که تلاش نماید چیزی را به خاطر بیاورد، خیره مانده بود، یوسف که احساس کرده بود هنوز حرفهای رهائی تمام نشده منتظر بود تا بقیۀ گپ هایش را نیز بشنود... تا اینکه برقی در چشمان رهائی درخشید و گفت: شما اگر نوشته هائی را که زارعیان برای شما آورده مطالعه فرمائید، می توانید واقعیت این امر را در آنجا بهتر لمس و درک نمائید؛
در آنجا خاطرات یکی دوتا از بچه هائی را به قلم آورده که عاشقانه به جبهه ها می روند، زخم بر می دارند، اما بجای برگشت به شهر و منزل، دوباره از بیمارستان راهی جبهه ها می شوند... حتماً به شما گفته که آنها را چه کسی نوشته است؟!
یوسف همانطور که می کوشید حرفهای رهائی را جدی بگیرد، گفت: نه... ! و رهائی ادامه داد: گمانم آنها را نوجوان 16 ساله ئی نوشته که با همۀ کم سالی، سالمندان به عظمت ایثار و عشق و استقامت او غبطه می خورند... نوجوانی که از خانواده ئی مذهبی و دیندار... ظاهراً روستائی زاده ئی از توابع بخش خفر که به قول دوستی روزه گرفتن را از هشت سالگی شروع کرده... او فعلاً دورۀ راهنمائی را تعقیب می کند، بعد از شروع جنگ وقتی از مردم دعوت بعمل آمد تا به جبهه ها بپیوندند، داوطلبانه عازم جبهه شد و بعد از گذراندن مدت سه ماه برگشت... واقعاً این گونه بچه ها روحیۀ عجیبی دارند،... او پس از آمدن از جبهه به عضویت بسیج در می آید و پس از مدتی دوباره به جبهه می رود و باز سه ماه دیگر را در جبهه می گذراند... ولی بعد از آمدن باز هم در سپاه بخش خفر مشغول انجام وظایف اسلامی خود می گردد، تا اینکه مرتبۀ سوم به جبهه می رود؛
در اینجا، تا رهائی به ادامۀ حرفهایش گفت: متأسفانه... یوسف با لبخند معنیداری حرفش را اینگونه تکمیل کرد که: متأسفانه بواسطۀ اصابت خمپاره... همچون رسول، قهرمان نوشتۀ صحرائیان به لقاءالله پیوست!
رهائی نگاه نیشداری به یوسف انداخته گفت: نه خیر آقا... پیوستن به لقاء الله که متأسفانه ندارد،... متأسفانه، از ناحیۀ دست مجروح شد و چون حدوداً بیست روز را جهت استراحت از فعالیت های جسمانی دور بوده است، گمانم طی همین روزها آنها را نوشته باشد.
یوسف که بیشتر غرق عظمت روحی این بچۀ 16 ساله و لحن پر طمطراق رهائی شده بود، با لحنی موقر و آمرانه گفت: از همه چیزش گفتی، اما از اسم نویسنده هنوز چیزی نگفته ای، هرچند اسم اینگونه افراد، از روی عملشان مشخص می باشد... اما منظور من اسم کوچک اوست نه اسم فراگیر او که لابد «جبهه» است و «ایثار» است و جهاد!
رهائی درحالی که لبخند غرورآمیزی به لب داشت گفت: بچه ها به او می گویند: برادر ناصری اما اسم کوچکش بمانعلی می باشد.
درین هنگام، قبل از آنیکه یوسف چیزی بگوید، مصطفی با سادگی و صمیمیت بی پیرایه ئی گفت: راستی آقای مهاجری... با برادر ابراهیم یاعلی معرفی شوید... هرچند باید جلوتر معرفیش می کردم... از دوستان خوب و پرکار ما هستند... و سپس با چند جملۀ کوتاه یوسف را نیز به او معرفی کرد و ادامه داد، آقای مهاجری که می گفتم ایشانند.
ابراهیم که نوجوان ساکت و خوش برخوردی به نظر می آمد و بیشتر تمایل به درک عمق مطالب نشان می داد و لذا تا این لحظه با همۀ وجود متوجه حرفهائی بود که میان یوسف و مصطفی رد و بدل می شد... با تبسم وقارآمیزی رو به رهائی نموده و گفت: برادر رهائی، مثل اینکه شما در مورد نویسندة داستانهائی که یادآور شدید، در اشتباه هستید، چون آنها را برادر حسین ناصری نوشته است نه بمانعلی، البته حرفهای شما در مورد بمانعلی کاملاً درست است.
رهائی با حالتی تردیدآمیز گفت: پس نوشته هائی که برادر بمانعلی نوشته نزد کدام یک از بچه ها می باشد... چون قرار شده بود که آنها را هم جهت مطالعه و تصحیح به آقای مهاجری بسپارند؟!... و چون حالت بی خبری را در چهرۀ «یاعلی» مشاهده کرد... رو به یوسف نموده گفت: به هرحال آقای مهاجری، نوشته های بمانعلی را حتماً به شما خواهند آورد و متوجه درستی حرفهای من خواهید شد.
یوسف با محبت ویژه ئی گفت: خواهش می کنم، کاملاً مطمئنم که درست است... و سپس برای اینکه هم ابراهیم را تشویق نموده و هم به حرفش واداشته باشد، با مهربانی و خونگرمی دوستانه ئی گفت: حتماً شما هم دوستانی از اینگونه دارید؟!
ابراهیم لبخندی زد و با چهره ئی گل انداخته و حجب آلودی پاسخ داد: چندتائی را می شناسم... و پس از سکوت توجه انگیزی ادامه داد: من از حمیدرضا یثربی شنیدم که در جبهه نیز، نوجوانهائی از این دست زیادند... او از همشهریهای جهرمی، حمید مقرب را مثال می زد... در همان جلسه ئی که صحبت از این بچه ها بود، روغنیان که خود از همدوره های مقرب بوده، حرفهای یثربی را تأیید می کرد و می گفت: من خودم درجبهه شاهد برگزاری جلسات قرآن توسط مقرب بودم... کاری که یثربی همین الان در سطح روستاهای جهرم انجام می دهد... یک بچۀ شانزده ساله، این همه ذوق و تلاش. واقعاً تحسین برانگیز است!

     یوسف بدون توجه به اینکه یاعلی دارد حرف می زند با لحنی تعجب آمیز گفت: اینها وقتی بزرگ بشوند چکار خواهند کرد؟!
مصطفی با آهنگی که یقین و صداقتش نمایان بود گفت: لابد کارهائی خیلی بزرگتر. یوسف که بیشتر به عمق روحیۀ ایثارگری و شهادت طلبی بچه ها می اندیشید، شگفت زده پرسید: مگر بزرگتر از ایثارگری و شهادت طلبی هم کاری وجود دارد؟!
یاعلی که جبهه دیده بود و با ایثارگریهای بچه ها آشنائی داشت گفت: من فکر می کنم اگر این بچه ها دقت و نیروئی را که خدا برایشان عنایت کرده صرف مسایل فرهنگی و علمی بنمایند، در آینده هرکدامشان چهرۀ برجسته ئی خواهند شد... شما اگر لطف بکنید و مقداری از وقت خودتان را برای آموزش و همکاری با اینها اختصاص بدهید، کلی ثواب جمع می کنید... موقع بسیار خوبی هم هست، حتماً موقع تشکیل کلاس، بچه ها درس و مدرسه هم نخواهند داشت و از اینکه به این طرف و آن طرف بنشینند و حرفهای تکراری بشنوند... خیلی مفیدتر خواهد بود.
یوسف پرسید: راستی این شبها جلسه ئی... چیزی نیست، تا هم با رفتن به جلسه توانسته باشیم به صورت دست جمعی بچه ها را دیدار بنمائیم و هم روی این مسئله بیشتر صحبت کرده نظر بچه ها را نیز خواسته و داشته باشیم؟!
یاعلی با عجله پاسخ داد: چرا... و بعد از صحبتهای زیادی که رد و بدل شد، برای ساعت هفت شب چهارشنبه با هم قرار گذاشتند.
رهائی با لحنی اطمینان آمیز گفت: شاید من باشم و شاید هم نباشم... پسر میانه قد و خوش برخوردی می آید کنار در کوچک همین مسجد جامع و شما را تا جلسه همراهی می کند.
یوسف پرسید: من ندیدمش؟
ـ  نه، شما اونو ندیدینش... از بچه هایی ست که خیلی کم سال و خیلی پرجنب و جوش است، با بسیج همکاری داشته و ظاهراً عضو بسیج هم هست... تا جائی که من اطلاع دارم، پس از اینکه آموزش نظامی دیده، دو ماه را در جبهۀ جنوب گذرانیده... بعد در عملیات محرم شرکت فعال داشته... بعدها جهت خدمت در سپاه، به عنوان پاسدار وظیفه معرفی شد و او را برای دوره های نظامی به کازرون اعزام کردند، حدود سه ما در کازرون بوده و خلاصه... بعله.
یوسف که اندکی به فکر فرو رفته بود... پرسید اسمش چیه؟
رهائی جواب داد: کرامت الله اقنائی... زیاد اینجا نخواهد ماند، چون کمی خوب نیست، آمده جهرم و شاید ده دوازده روز بیشتر اینجا نباشه.
ـ  لابد او هم خیلی جوانه؟!
ـ  نه، اتفاقا حدود پانزده شانزده سالشه و خیلی هم بزرگوار...
از این حرف رهائی هر سه نفر خندۀ شان گرفت و رهائی درحالی که می خندید ادامه داد: وقتی چهرۀ نورانی و پرجاذبه اش را ببینید... یقین پیدا می کنید که خیلی بزرگواره.
صحبت ها پیرامون ضرورت تشکیل کلاس و رشد استعداد های بچه ها دور می زد که صدای خواندن قرآن از بلندگوی مسجد جامع بلند شد و چند دقیقه بعد رهائی از یوسف خداحافظی کرده و با عجله به طرف تاکسی روانه شد.
تا شب چهارشنبه یوسف داستانها و خاطره هائی را که زارعیان آورده بود، با دقت ویژه ئی از نظر گذرانیده و در مواردی تذکرات و پیشنهاداتی نیز درگوشه و کنار ورقها نوشته بود، لذا موقعی که می خواست به دیدار بچه ها برود، همه را جمع و جور کرد و براه افتاد.
هنوز چهار، پنج دقیقه ئی به ساعت هفت مانده بود که یوسف به میعادگاه رسید... ولی از اقنائی خبری نبود.
یوسف که دوست نداشت او را کنار خیابان ایستاده ببینند... شروع به قدم زدن نمود، ولی هنوز دور مسجد را کاملاً تمام نکرده بود که سر و کلۀ اقنائی پیدا شد و درست مثل دو تا دوست کاملاً صمیمی با هم مصافحه و برخورد کرده و پس از آنکه براه افتادند، اقنائی پرسید: کارهای جهاد چطوره؟... رضایت بخشه؟
یوسف با ملایمت ویژه و آهنگی صادقانه جواب داد: جهاد را شما می کنید... آنهم در چند جبهه، ما که کاره ئی نیستیم.
ـ  شکسته نفسی می فرمائید، ما کجا و جهاد کجا، ما ـ البته نه من ـ فقط به جبهه می رویم، جهاد واقعی را فقط آنهائی می کنند که توانسته اند صدام نفس و هواهای نفسانی را شکست بدهند... ما بدبخت هستیم.
یوسف هم جواب حرفهای تعارف آمیز اقنائی را با صمیمیت مهربانانه ئی می داد... وقتی از خیابان رد شده و به میلان نسبتاً خلوت تری رسیدند... اقنائی از روحیۀ خوب بچه ها و به خصوص از شهامت و تلاش و خلوص نیت و پایداری قابل تعجب بمانعلی ناصری... هم در جبهه و هم در پشت جبهه صحبت نموده و تعریف زیادی کرد.
در انتهای میلان وقتی به کوچۀ حسینیه نزدیک شدند، پسر جوانی تبسم کنان سلامشان داد و وقتی به هم رسیدند اول با اقنائی مصافحه کرد... پس از رد و بدل شدن تعارفات، یوسف متوجه گردید که اقنائی وی را به پسر جوان معرفی می نماید. پسرک تبسم رضایت بخشی به لب داشت که اقنائی به عنوان معرفی وی گفت: برادر سعید اعظمی... از دوستان پر و پا قرص جلسه و جبهه.
یوسف با لبخند محبت آمیزی گفت: از آشنائی با شما خوشحالم...
اقنائی درحالی که دست روی شانۀ دوست جوانش سعید نهاده بود، پرسید کجا؟! سعید با تبسم معنیداری جواب داد: قرار شده برای جلسۀ امشب، چند تا از بچه ها را هم، من به حسینیه بکشانم، و بعد رو کرد به یوسف و اقنائی و ادامه داد: شما تشریف ببرید، من همین الان بر می گردم.
هنوز چند قدمی از هم دور نشده بودند که اقنائی صدایش زده پرسید: راستی، از دوست خوبمان رحمانی چه خبر؟
اعظمی جواب داد: چند روزه خبری ازش نداریم. جواب نامه ئی که حدود شش روز قبل برایش فرستاده ام نرسیده... و چون نامه های دهلران قدری دیرتر می رسد، یقین ندارم زودتر از سه چهار روز دیگر جوابش را بگیرم. چرا؟ خبری هست؟
ـ  نه، فقط خواستم بفهمم وضع پایش چطور شده.
ـ  خیر باشد انشاءالله... و خداحافظی کرد.
در بین راه، اقنائی برای اینکه سعید را بهتر برای یوسف معرفی کرده باشد گفت: سعید با آنکه خیلی جوان است و بیشتر از 16 سال ندارد... از آنهائی نیست که تازه به مسجد و قرآن و اسلام روی آورده باشد. او به تشویق خانواده اش، خیلی جلوتر از اینکه به مدرسه برود در مسجد جامع، پیش روی جماعت کنندگان می ایستاده و با صدای معصومانه اش اقامۀ نماز جماعت را می گفته و اهل مسجد و نماز و غیره بوده است.

     بعد از انقلاب هم، در راه انداختن کتابخانة مسجد محلۀ خودش، که اگر متوجه بوده باشید، همان کتابخانۀ امامزاده حنظلیه می باشد نقش بسیار مؤثری داشته، بچه ها را برای مطالعه تشویق می نماید... برایشان کتاب می دهد و در کنار اینها در ترتیب جلسات تبلیغی در روستاها با سازمان تبلیغات همکاری جدی دارد.
یوسف که دید حرفهای اقنائی ادامه دارد، با خندۀ تشویق آمیز و لحن تأکید باری گفت: حتماً جبهه هم رفته... چند ماه را در جبهه سپری نموده و...
اقنائی هم به رسم تأیید، دنبال حرف یوسف را ادامه داد که: اتفاقاً بعله... مدت سه ماه را در
جبهۀ دهلران بوده و پس از آمدن هم که وضعش روشن می باشد... مثلاً شما همین امشب وظیفه اش را متوجه شده باشید که چه بوده است؟!
درین لحظه که اقنائی خیال کرده بود، یوسف می خواهد راه را اشتباهی برود، پس از آنکه گلویش را صاف نموده گفت: از دست راست آقای مهاجری... و یوسف گفت: چشم... با لحنی بزرگ منشانه ادامه داد: راستش آقای مهاجری، اگر بچه ها را به حال خودشان بگذاریم، بی توجهی و سهل انگاری کنیم، استعدادهای شان را شناسائی نکنیم و رشد نبخشیم، دشمن که بیکار نیست، جذبشان می کند، پرورش شان می دهد و بعد به جان ملت و جان انقلاب می اندازد... اما وقتی دنبال شان رفتی، خوراک شان دادی، برایشان شخصیت قایل شدی، راه رشد آماده می شود و انقلاب پشتوانۀ خوبی پیدا می کنند.
اتفاقاً سعید از همانهائی ست که توی این نخ پشت کار دارد. واقعاً خوش بحال پدر و مادرش، خوش بحالشون.
وقتی حسینیه نمایان شد... یوسف که فکر می کرد شاید گوشه ئی از این حرفها متوجه او باشد، رو به اقنائی کرد و گفت: شماها همه خوب هستید... و بعد با لحنی شفقت بار ادامه داد: من، از اینکه با تو از نزدیک آشنا شدم، خوشحالم و از اینکه با معرفی سعید راه را کوتاه کردی و به خوبیها متوجهم ساختی تشکر می کنم!... اتفاقاً، من هم حرف تو را تأیید می کنم، امید که در آینده بتوانیم یک سلسله کارهای مفیدی انجام دهیم.
در حسینیه بچه ها زیاد بودند، رزم دیده، کارگر فرد، صحرائیان، مروج، ناصری که تازه از خفر آمده بود،... و خیلی های دیگر از مردم بازاری حضور داشتند.
یوسف از دور با عده ئی احوالپرسی و خوش و بش کرد.
بعد از اینکه نماز جماعت مغرب و عشاء تمام شد و عده ئی که نمی خواستند در جلسه بمانند... رفتند، بچه ها برای برگزاری مراسم نیایش منظم شده و یثربی برای اینکه جلسه را گرم کرده باشد، از همه تقاضا کرد تیمناً صلوات بفرستند... و لحظاتی بعد جلسه آغاز شد.
شب خوبی بود، یوسف حرفهای نامربوط زیادی نسبت به مراسم دعا و نیایش شنیده بود، فکر می کرد عدۀ زیادی وسیله و ابزار ترقی و تحقق اهداف خودشان قرار داده اند... اما آن شب از فضای رازآلود جلسه، از مویه های صداقتبار و حزن آلود بچه ها و باز بویژه بچه ها، حال دیگری به او دست داده بود، با همۀ وجودش متوجه شد که اگر کسی خودش به پیروی از امراض نفسانی، جلسة دعا را بازیچه قرار نداده باشد، اصلاً نمی تواند متوجه چیزی غیر از دعا باشد.
آن شب او پس از سالهائی شک آلود و تردیدزای با اخلاص و صداقتی کم نظیر، گریه کرد، و تا همه جای دعاها فرو رفت... بگونه ئی که وقتی دعا تمام شد، او هنوز تازه خود را بر سرحال می پنداشت و میل داشت جلسه ادامه داشته باشد.
آن شب پس از ختم جلسة دعا و خوردن چای، بچه ها اطراف یوسف حلقه بسته و هرکدام بگونه ئی تقاضای صحبت پیرامون نویسندگی نمودند!
صحبت های تعارف آمیز سرپائی زیادی رد و بدل شد... ولی وقتی یوسف متوجه شد، تعداد علاقمندان به مسئله زیاد هستند، پس از یک جلسۀ پانزده دقیقه ئی با بچه ها به این نتیجه رسید که: کارگر فرد، مسئولیت تهیۀ جلسۀ بعد و دعوت از بچه ها را پذیرفته و از کسانی که مایل اند به کلاس شرکت نمایند، اسم نویسی به عمل آورد و رزمدیده هم نیازمندی های کلاس: از قبیل تعیین جا، آماده کردن تختۀ سیاه و سایر خرت و پرت های لازم را برآورده سازد!
درین اثنا سعید اعظمی، درحالی که خیلی خرسند به نظر می آمد، با صدائی بلند گفت: بچه ها، هرکسی که مایل است، جلسۀ امشبۀ ما به همین جا ختم و اولین جلسۀ آموزشی به صورتی حتمی... بعدازظهر شنبه دائر گردد صلوات بفرستد...
بچه ها که برای رفتن نیم خیز شده بودند، به صورت دست جمعی، پشت سرهم صلوات فرستادند، تا حسینیه را ترک گفته و پراکنده شدند.

خواندن 1299 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار